آسمان آبستن است امشب . . .
چه تورمی !
چه اخمی !
آسمان سرما خورده است . . .
تو می گفتی : رعد و برق صدای سرفه ی خداست که این روزها زیاد سیگار می کشد . . . !!
و من می گفتم ،کفر نگو. . .
عطسه ی ابرها اما گریه را در تو سرایت داد !
توبغض کردی و آسمان گرفت !
تو اشک ریختی و باران بارید !
تو ناله کردی و رعد و برق آمد !
چه شباهتی است بین تو و . . . خدا !!!
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
.
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!!!
جشن دلتنگی
نوزاد دیگری هم زاده شد و من هنوز دلتنگم . . .
چه دردی داشت این حاملگی . . . این زادن . . .
اما فارغ شدم . . .
پالتوی خیس را هم زاییدم . . .
و دیشب جشن ختمش را هم گرفتند . . .
پالتوی خیس ، مقام اول نمایشنامه نویسی ،
مقام اول کارگردانی ،
مقام سوم بازیگری برای رسول حق جو ،
تقدیر از بازی خدیجه بابادی ،
و عاطفه تندل هم مقام دوم را گرفت اما البته جایزه را برای بازی
در نمایش همسرش رضا حیاتی گرفت .
پالتوی خیس به عنوان کار برگزیده اول به جشنواره منطقه ای
فجر راه یافت . . . اما چه دلتنگم من امشب . . .
مگر آرزو نداشتم دومین نمایشنامه ی نگاشته شده ام برترین
نمایشنامه ی استان شناخته شود ؟ مگر اکنون نمی توانم خود
را جزء کوچکی از نمایشنامه نویسان معدود استان بشمارم ؟
پس این دلتنگی بابت چیست ؟
- بی توجهی به بازی زیبای وحید فقیهی ؟
- نادیده گرفتن بازی روان بهزاد خیرالهی ؟
- ندیدن تلاش لیلا قطب الدین برای یک بازی متفاوت ؟
- به خاطر نیمه بسته شدن پرونده ی یک نمایش ؟!
نه . . . نه . پیش از این پرونده ۴۰نمایش را نبسته بودم ؟!
نمی دانم . . . نمی دانم . . . و ای کاش می دانستم . . .
شنیده بودم نوشتن ، روح را لطیف و ظریف و شکننده می کند
اما آیا این دلتنگی از نوشتن است ؟!
شاید موضوع انتخابی برای نوشتن ، حال نویسنده را دگرگون می
کند ؟ پاتوی خیس پر از عشقهای ممنوعه است ، پر از خیانت
است ، پر از نارفاقتی است . . . اینها دلم را فشرده است ؟!
نه گمانم . . . نه . . .
وقتی نمایشنامه ی کودکانه و شاد ( شرک ) را هم می نوشتم
در اوج دلتنگی بودم .
پس چیست این دلتنگی ؟
کسی آیا هست با من بگوید از علت دلتنگی های ناتمام این
روزهای من ؟؟؟
بانو و پیر (4 )
(برای دوستان خورشید صفت بیست سال گذشته و یاران ماه گونه امروز من )
بانو سرما سر رسید و باز خاطرم را پر کردی ، بارش اولین باران پاییزی را در آن سالهای غبار آلود بی ابر به یاد آوردم . هنگامی که نم نم بارش اشکهای تو فکر هر معصیتی را در من می شست و تمام نگاهم را سیراب می کرد . بانو خاطرت هست به عشق باران خیابان غروب را شانه به شانه ام گز و سرما را با نوازش نفسهایت گرم می کردی ؟
بانو من سردم است !
و این آفتاب بی رمق پاییز
گلوی هیچ پرنده ای را گرم نمیکند . . .
آه . . . بانوی تابستان ، ماه بانو . . . به گمانم دیگر باران را دوست نداری . . .
نمی دانم . . . و یا شاید تیری قلب خرداد را پاره کرده و گرمایش را کشته باشد .
تنها شدم این روزها...تنهای تنها...
خدا کند خدا با من بماند بانو . . .
بی خدا...بی تو بانو...بی خودم . . . چگونه خیابان غروب را طی کنم ، چگونه ؟
چقدر انتظار کشیدم که بیایی...چقدر بغض کردم و انتظارم را در غبار سنگین سیگار گم کردم ...آنقدر که موهایم بوی سیگار گرفتند... خسته...تشنه...غمگین...می فهمی بانو ؟
آن شب که رهایم کردی عکسهایت را یکی یکی پاره کردم و با اشکهایم مات کردم که دیده نشوی ، خوانده نشوی و شنیده نشوی . . . اما امروز تمام آلبوم را با همان دانه های اشک چسباندم و دوباره تو را دیدم ! ماه بانو عکسها چه زیباتر از دورسالی تو شده اند !
بانو کسی نفهمید درد بودن را وقت نبودن تو... و من سالها با این درد جا مانده ام .
من از خودم هم جا مانده ام پیر بانو . . .
نمایش پالتوی خیس در شب آخر بیست و دومین جشنواره تئاتر استان خوزستان اجرا می شود .
زمان اجرا : ساعت ۱۹ روز دوشنبه ۲۵ آبان
مکان اجرا : پلاتوی تالار آفتاب اهواز

* معمولا" کارهای گروه تئاتر زهور همیشه با استقبال بیش از حد تماشاگران مواجه بوده - حالا با توجه به اینکه ظرفیت پلاتوی تالار آفتاب بیش از ۸۰ نفر نیست تصمیم گرفتیم به احترام تماشاگران نمایش رو در سه نوبت درساعت ۱۷ - ۱۹ و ۲۱ اجرا کنیم . مضافا" بعد از جشنواره هم اجرای عمومی خواهیم داشت . به هر حال پیشاپیش از دوستانی که موفق به حضور در پلاتو و دیدن کار جدیدمون نمی شن عذرخواهی می کنم . گرچه اونهایی هم که نمی بینن چیزی رو از دست نخواهند داد .
کار را هم امشب باید تمام کرد. من دیگر مرد زنده ماندن نیستم. چقدر خموشی ؟ ، تا کی صبوری؟، تا کجا تحمل؟ برای این روح سرگشته زندان چه ما منی است؟ اما ای بیابان! ای تنهای بیکران، ای بستر خشن گامهای خسته! ای ناگزیر دلهای شکسته! ای سکوت محض! ای گوش پهن ناشنوا،ای کور! ای کر! ای بی حس ترین موجود عالم! تو هم دیگر تنگی می کنی؟ تو هم دلم را می فشری؟ تو هم عذابم می دهی؟...........آه چه بزدل و بی عرضه ام من که با زندگی هنوز مدارا می کنم...که از مرگ هنوز فاصله می گیرم...در مرگ مگر چه معجزه ایست...باشد نباشد، ختمی است بر این بی کسی... براین تنهائی... بر این مصیبت جانسوز...
ای دستها چه ناتوانید شما که این جگر را در نمی آ وریدو مچاله نمی کنید...که راه را بر این نفس نمی بندید...که خون را در این رگها از رفتن باز نمی دارید...
ای خدا من از تو درمان نخواستم...خدا لااقل دردی می دادی که گفتنی باشد... نه دردی که گفتنش رسوائی بیاورد و نهفتنش جنون و شیدائی...ای خدا آتشی بر دلم می گذاشتی که بتوان بر سر دست گرفت، نه آتشی که پنهانش باید کرد در عمق ناپیدای جگر!!!
با درود به سید مهدی شجاعی
دیالوگهایی از نمایش جدید گروه تئاتر زهور : پالتوی خیس
مرد یک دست :
عاشق ...عاشق...عشاق امروز پیمان ابدی با هم می بندن...و چه زود فراموش می کنن !
دختر :
... عاشقا تو حرفاشون برای هم می میرن ، همیشه اینو به هم می گن ، اما بازهم زنده می مونن که تو جمله هاشون برای هم بمیرن ! همه ی عاشقا دروغ می گن ! ... ما هر دو به این دروغ احتیاج داشتیم ، مي دوني ، آدما اگه دروغ نگن زود مي ميرن !
سیف الله داد...
چند روز پیش برای سیف الله ایمیلی فرستادم. شعله ای از نگرانی در ذهنم تابیده بود. برایش نوشتم:" سیف الله عزیز، آخرین بار که تو را دیدم ، در فیلم سبز سینماگران حرف می زدی ، صدایت گرفته و اندوهگین بود. خوبی؟"
نمی دانستم همان روزان و شبان سیف الله در بیمارستان است. ایمیلم بی جواب مانده بود...برای همیشه بی جواب ماند.
سیف الله دانشجوی رشته جامعه شناسی دانشگاه شیراز بود. کتاب فرهنگ سکوت پائولو فرره را از انگلیسی به فارسی ترجمه کرد. کتاب توسط انتشارات خوارزمی منتشر شد. بعدا از حیدری پرسیدم، چرا نام احمد بیرشک را هم به عنوان مترجم روی جلد نوشته بودید؟ گفت: چه کسی باور می کرد که مترجم یک جوان بیست و دوساله است. کتاب را خواندم. سیف الله گفت: نظرت چی بود؟"
ساعت ها با هم حرف زدیم. در باره فرهنگ سکوت ؛ نه در آمریکای لاتین که در شرق. برایش خواندم:
من که از آتش غم چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون می خورم خاموشم...
برایش گفتم: چگونه ضیغم الدوله حاکم یزد دهان فرخی یزدی را دستور داد بدوزند تا خاموش بماند. فرهنگ سکوت...فرخی سرود:
شرح اين قصه شنو از دولب دوخته ام
تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته ام
- واقعا لب هاش را دوختند؟
- بله واقعا دوختند...
ذهن سیال و آفرینشگر سیف الله انگار داشت تصویر سازی می کرد. سکوت کرد...سکوتمان ادامه پیدا کرد. گفتم سیف الله بیا برویم این غذاخوری نزدیک خوابگاه ما، اسمش مهارانی است!
سکوت سیف الله...نمی شود چیزی خورد...آرام گفت: لب های دوخته.
گفتم: باید فرهنگ سکوت سرزمین خودمان را بنویسیم...آن روز نمی دانستم که سی سال بعد خانواده روح الامینی جسد جوانشان را با دهان خرد شده تحویل می گیرند...
سال 1357 سیف الله ستاره تظاهرات دانشجویی بود. بلندگوی دستی را بر شانه اش می انداخت. پیراهن سیاهش تمییز و اتو خورده بود. با صدایی بم و پر طنین می خواند:
ما عاشق شهادتیم، هیهات مناالذله...هیهات منا الذله...
عاشورا بود. سیف الله می خواند و موج عظیم جمعیت که خیابان زند را پر کرده بود پاسخ می داد. هیهات مناالذله... به فلکه شهرداری رسیده بودیم. صدای سیف الله گرفته بود...
انقلاب پیروز شد. صدای خنده سیف الله. درخشش دندان ها و بازتاب برق چشمانش در شیشه ی عینک...
برای رادیو شیراز " جهاد برتر" را می نوشت. روان مثل آب و گرم مثل نان تازه. از همان زمستان 57 تا تابستان 88 بر سر پیمانش با قلم و سینما باقی ماند...
مدیر عامل خانه سینما بود. گفتم سیف الله بیا در باره معاونت سینمایی وزارت فرهنگ با تو صحبت کنم. گفتم این بهترین فرصت است که فرد مورد پذیرش جامعه سینمایی ایران که مدیر عامل خانه سینماست، معاونت سینمایی وزارت فرهنگ شود. پذیرفت. بسیار کوشید تا سینما از بعد قوانین و آیین نامه ها وتحکیم نهادهای مردمی و غیر دولتی استقرار پیدا کند. البته قدرش چنان که بایست دانسته نشد و زود هنگام از وزارت ارشاد رفت.
سیف الله هم نویسنده توانایی بود و هم سینماگری ممتاز. بارها دوستان فلسطینی ام گفته اند، همچنان " بازمانده" بهترین فیلم فلسطینی است.
سیف الله گفت: می خواستم آخرین سکانس فیلم پیام روشنی داشته باشد. وقتی صفیه با کودک می خواهد خودش رااز قطار پرتاب کند. چه باید بگوید. آن شب رفتم زینبیه. در ذهنم درخشید: صفیه آیه الکرسی را می خواند. خداوندی که حی و قیوم است...
صفیه با کودک خودش را پرتاب می کند. صفیه شهید می شود و کودک که پدر و مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگش همه شهید شده اند . خانه شان را مصادره کرده اند. زنده می ماند. فیلم با صدای گریه کودک، انگار گریه تولد ادامه پیدا می کند...
صدای اندوهگین و پر طنین سیف الله با بازمانده برای همیشه در تاریخ هنر و اندیشه می ماند...
در مسجد کوچکی در خیابان دولت مراسم درگذشت پدر سیف الله بود. پس از آزادی خرمشهر پدرش به خرمشهر می رود. شهر را می بیند. خانه شان را پیدا می کند، قلبش می ایستد.
گفتم: سیف الله همین سوژه را یک فیلم کن. پدرت سال ها با خاطره خرمشهر و نخل هایش و کارون زندگی می کند. به خرمشهر می رود. نخل های بی سر و سوخته و قلبی که تاب نمی آورد و می ایستد. اشک در چشمانش حلقه زد. سکوت...به تعبیر هارولد پینتر مکث...
سیف الله انسان بود...ساده و با صفا و صمیمی...بی خدشه...
در فیلم سبز سینماگران، صدایش گرفته و نگاهش اندوهگین بود. شاید هم سنگینی این ایام را تاب نیاورد؛ مثل پدرش که نتوانست نخل های سوخته خرمشهر را تاب بیاورد. رفت و ماند. تا بازمانده می ماند، سیف الله خواهد ماند...
" ببین! آیه الکرسی شد امضای بازمانده..."
لبخندش و درخشش برق چشمانش...
اتاق 111 بیمارستان جام جم بود.
" یک دفعه انگار چیزی در درونم شکست. شکستن استخوان در درونم را حس کردم...افتادم..."
با رفتن سیف الله، آن صدای گرفته، آن برق چشمان و بازتابش در شیشه عینکش، آن خنده مدامش...سکوتش...چیزی در درون همه ما شکست...

تنها او داناي كل است
موضوع: واگذاري امتياز نمايشنامه
اينجانب سيد صادق فاضلي نويسنده نمايشنامه (مونولوگ: كارنامه) تمامي حقوق وامتیازات و هرگونه برداشت ، بازنويسي وتغيير وهمچنيين استفادههای تصویری و نمایشی و نگارش فیلمنامه یا نمایشنامه در قالبهای مختلف ، منجمله سینمایی، تلویزیونی و رادیویی اين اثر را براي هميشه در ازای دریافت حقوق مادی به آقاي نبي اله ابراهيمي واگذار نمودم
لازم به ذکر است که اینجانب هیچگونه مسئولیتی نسبت به پرداخت یا عدم پرداخت جایزه مسابقات ، جشنواره ها و فستیوالها ندارم و دریافت مبلغ مورد توافق در ازای واگذاری امتیاز و اختیار کامل این نمایشنامه می باشد و غیر قابل برگشت است .
سید صادق فاضلی
مویه کور ، آش پرچانه ی آریانفر و مولودی
نگاهی به نمایش مویه کور
نوشته : محمدرضا آریانفر
کار : محمدرضا مولودی
- نمایشنامه مویه کور درون مایه ی خوبی دارد ، قصه ای از تم تکراری عشق اما با نگاهی تازه تر و با تلفیقی از داستان های پر مغز شاهنامه و مسائل اجتماعی دنیای اطراف .
قصه ی اصلی مویه ی کور در یک سطر هم قابل تعریف است :
( دختری عاشق برادر خوانده ی خود شده و جان او و جان خویش را بر باد می دهد )
اما این قصه ی کوتاه گاهی با همین ایجاز قابل تعریف و حتی قابل نمایش دادن است و گاهی که زبان الکن می شود با 110 دقیقه حرافی هم ناقص می ماند !!
( نقد کامل را در ادامه مطلب بخوانید )
آنجا که درام فدای دیالوگ می شود
چند روزی است نمایش اشک و آتش کار سعید بهروزی در تالار آفتاب اهواز روی صحنه است . به همین مناسبت نقدی بر این نمایش نوشته ام .
نگاهی به نمایش : اشک و آتش
نوشته و کار : سعید بهروزی
احلام دلبسته ی عارف پسر عموی خویش است و عارف به حکم پدرش فارس می بایست زن برادر شهیدش حمرا را به زنی بگیرد . عارف در انتخابی سخت ، میان عشق و وظیفه ، تن به وظیفه و خواندن حکم پدر داده و حمرا را به ازدواج خویش در می اورد تا وحید پسر 13 ساله ی برادر زیر چتر عمو و همسر مادرش بزرگ شود ، اما وحید بر مادر می آشوبد و خود را به کوچه های گر گرفته از آتش خرمشهر می سپارد تا انتقام خون پدر را بگیرد . حمرا مادرش نیز عارف را رها می کند . آرزوی حمرا،عارف است و بس، و اگر تن به همسری عارف داده بخاطر این است که پدری کند در حق پسرش ! عارف تنها و سرگردان میان اشک و آتش ، کوچه های خونین را به جستجوی عشق خود احلام می پیماید و در پایان با جسد او که در کنار یک مرد عراقی جان داده ، پیدا می کند و تنهایی عارف آغاز می شود ....
در نگاه اول به نمایشنامه ، زندگی از نظر نویسنده ، سخت ، خشن و بی روح است . انسان آزاد نیست ، عشق اختیاری نیست و حکم ها تعیین کننده ی سرنوشت آدمها هستند .
در نمایشنامه ی اشک و آتش همه ی آدمها تنها هستند ، حتی فارس پدر مستبد خانواده ! او شاید با این حکم می خواهد حمرا و نوه اش وحید را از بند تنهایی رها کند ، اما غافل از این است که حکم به تنهایی احلام ، عارف و حتی خود حمرا و وحید داده است و آنگاه که متوجه این اشتباه خود و این حکم کشنده می شود میل به مردن می یابد و می میرد !
نمایشنامه اشک و آتش یکی از خواندنی ترین آثار بهروزی است ، اشک و اتش به داستان بلند و حتی رمان شبیه تر است تا نمایشنامه ای برای اجرا .
اشک و آتش بیانه ای است با دیالوگ هایی بسار زیبا و جذاب که خواننده را به وجد می آورد و توان در بازی با کلمات نویسنده او را مقهور خویش می سازد . اما این سوال در ذهن می ماند که تکلیف درام چه می شود ؟
اشک و آتش یک قطعه ی بلند ادبی است ! و درام یعنی به حرکت در آوردن ادبیات ! در درام تضاد و کشمکش حرف آخر را می زند . در اشک وآتش تضاد و کشمکش ها همه درونی است ، آدمها با درون خویش درگیرند بی هیچ حرکتی و بی هیچ جنب و جوشی . در درام سلیقه ها و تفکرات دائما در چالشند و حاصل این چالش حرکت است ، جنبش است و ظغیان .
اما در اشک و آتش علیرغم زیبایی های خواندنی ، آدمها را به ظغیان وا نمی دارد و اگر جنبشی هم حس شود انتحار قهرمانان است بی هیچ تغییری و بی هیچ تاثیری . و سوال اخر اینکه : نمایشنامه اشک و آتش نمایشنامه ی دفاع مقدس است یا یک نوستالژی عشقی و اجتماعی ؟ اگر برادر عارف در تصادفی مرد و شهید نمی شد چه اتفاقی می افتاد ؟ اگر احلام نه در کنار یک سرباز عراقی که در کنار یک مرد معمولی غریبه می مرد چه می شد ؟ نمایشنامه ی دفاع مقدس تعاریف خاص خود را دارد که در این سطور جای پرداختن به آن نیست .
اما دست زدن به اجرا ی نمایشنامه ی اشک و اتش دست زدن به آتش است . هر کارگردانی نمی تواند این نمایشنامه را اجرایی کند ، تماشاگر اشک و آتش از یک سو ملال و خستگی دیداری او را ترغیب به ترک سالن می کند و از سوی دیگر جذابیت کلام و دیالوگ او را مجبور به نشستن ، خستگی چشم ، تحمل اشیایی و سکون در صحنه و لذت بردن از کلام می سازد .
سعید بهروزی ِ نویسنده در شکافتن درون آدمها و حس فرصت های از دست رفته ی انسان موفق است ، اما سعید بهروزی ِ کارگردان در تصویر درون ِ تنهای ِ ادمها به بن بست می رسد . بازیگران توانایی چون حشمت الله قاسمی ، بدرالسادات برنجانی ، قدرت الله بیات و دیگران کارنامه موفق خود را تکرار نمی کنند . اشک و آتش بیش از حرکات ِ این بازیگران توانا به تقویت بیان آنها نیاز دارد و متاسفانه در طول تمرینات یا به این نکته پی نبرده اند یا تلاشی برای به کار گیری توان ِ داشته ی ِ کلامی ِ خود به کار نگرفته اند ، لاجرم ، حتی برخی از دیالوگ های زیبای اشک و آتش فدای بیان ِ نه چندان واضح این بازیگران می شود . برنجانی ، مزرعه و بیات هرگاه گریه می کنند کلامشان نا مفهوم می شود و کلام قاسمی و مزرعه در یکنواختی تمام شخصیت فارس و احلام را به دو روح ِ متحرک تبدیل می کند .
اما در این میان نباید از بازی نسبتا زیبای میترا دهقان و میلاد هارونی گذشت .
طراحی صحنه این نمایش جای تامل دارد . اشک و آتش حدیث نفس آدمهای تنهاست ، چیدن تعداد زیادی صندلی دور تا دور شخصیت هایی که دائم از تنهایی حرف می زنند نه تنها فضای درون این آدمها را تصویر نمی کند بلکه به شدت خلوت ِ خالی ِ این آدمها را پر می کند و مخاطب را از باور این خلوت دور می سازد . تمام گفتگو های اشک و آتش می بایست در خلوتی دنج و نفس گیر اجرا شود تا تاثیر خویش را بر مخاطب به اجرا در آورد اما شلوغی صحنه و بازی سازان مزاحم دور تا دور این خلوت را احاطه کرده اند و بیننده نمی داند تنهایی قهرمان را به تماشا بنشیند یا تکان دست و روی بازی سازان ! و این ضعف با نورپردازی بد ِ نخلستانی آشکارتر می شود ! استفاده نخلستانی از دودساز ، ما به یاد جنگهای شادی و جشنهای مناسبتی می اندازد !
انتخاب موسیقی نسبتا خوب است اما صدای طبل فواصل تعویض صحنه ها و استفاده از طبل پادگان های نظامی و به خصوص حرکات رژه ی بازی سازان به هیچ وجه جوابگوی حماسه بزرگ اشک و آتش نیست و بهروزی باید فکر دیگری کند .
آینه های قدی کاشته شده در عمق صحنه زیبای طراحی را دوچندان کرده اما استفاده نمایشی از آینه ها به عنوان نماد درون آدمها عینیت نمی یابد و به ابزاری برای تزیین صحنه بدل می گردند !
برخی از میزانس های بهروزی بسیار استادانه طراحی شده اند ، از آن جمله رقص مار و آتش و صحنه عروسی جذابیت بصری خوبی دارند و همین تصاویر اندک آه تماشاگر را در می آورند که ای کاش نمایش مملو از این گونه میزانسن ها می شد و ملال از مخاطب می گرفت .
در کل آنچه به چشم می خورد این است که نمایش اشک و آتش از آب و گل در نیامده و فرصت بیشتری مورد نیاز کارگردان و حتی بازیگران برای اجرای در خور را می طلبد . علیرغم انتظار بیشتر از سعید بهروزی ، حشمت قاسمی ، بیات ، برنجانی و ... روی هم رفته اشک و آتش قابل تامل و تحمل است و در عین حسرت برای فرصت های از دست رفته ، نمره قبولی گرفته و بیش از 60 درصد از انتظارات را بر آورده است .
آه بانو بانو بانو
بانوی ساز ، بانوی ناز
هرچه می نازی بناز ! هرچه می تازی بتاز !
هرچه می سازی بساز ! هرچه می بازی بباز !
عشق را عریان مساز !!
بام می بینی ببین ! کام می چینی بچین !
جام می نوشی بنوش ! دام گزینی ، گزین !
چشم را گریان مساز !!
از پشت می زنی ، بزن ! با مشت می زنی ، بزن !
اشار انگشت می زنی ، بزن ! حرف درشت می زنی بزن !
جسم را مهمان مساز !!
به من قهر می کنی ، بکن ! به تن زهر می کنی ، بکن !
وطن به شهر می کنی ، بکن ! کفن به زهر می کنی ، بکن !
کفر را ایمان مساز !!
کوه را لرزان مساز !!
کلبه را احزان مساز !!
خانه را زندان مساز !!
دشمنی پنهان مساز !!
هرزگی ارزان مساز !!
مساز . . . مساز . . . مساز
( نوروز ۸۷ بنا به شرایط روحی خودم ِ بهاریه ی تلخی نوشته بودم . و امسال نیز ایام نوروز در بستر ناخوشی خفته ام . بی مناسبت ندیدم که همان بهاریه ی تلخ را تکرار کنم )
بهاریه ای برای بانو
شنیده ام یک هفته ایست بهار شده ، و من هنوز در زمستانم بانو ، سی روز است که پتوپیچ خانه ام به انتظار آمدن بهار ، به انتظار عیادت بهار از بیمار دائمی اش .
پتو را از سرم کشیدند و گفتند : زمین 1387 بار گرد خورشید چرخید ، و من باز پتو را را به چهره کشیدم تا در خیالم گرد تو بچرخم بانو . . . مرا گرد هفت سینشان دعوت کردند ، غافل از آنکه در خفتگاهم هفتسین دیگری گسترده ام :
سرما - سکوت – سنگ – سیگار - سر درد – سرفه – سیاهی
بانو تو می روی به
شین
تو می روی به
آ
تو می روی به
دال
تو می روی به
یا
تو می روی به شادی
من مي روم به
ميم
من مي روم به
را
من مي روم به
گاف
من مي روم به مرگ
بانو ، بانو ، بانو . . . بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت . بانو این بهار نیز به انتظار بودم و باز نیامدی . . .
چه عیدی ؟ چه بهاری ؟ چه نوروزی ؟ . . . بانو بهاری ندارم تا باز گردی !