تنها او داناي كل است
موضوع: واگذاري امتياز نمايشنامه
اينجانب سيد صادق فاضلي نويسنده نمايشنامه (مونولوگ: كارنامه) تمامي حقوق وامتیازات و هرگونه برداشت ، بازنويسي وتغيير وهمچنيين استفادههای تصویری و نمایشی و نگارش فیلمنامه یا نمایشنامه در قالبهای مختلف ، منجمله سینمایی، تلویزیونی و رادیویی اين اثر را براي هميشه در ازای دریافت حقوق مادی به آقاي نبي اله ابراهيمي واگذار نمودم
لازم به ذکر است که اینجانب هیچگونه مسئولیتی نسبت به پرداخت یا عدم پرداخت جایزه مسابقات ، جشنواره ها و فستیوالها ندارم و دریافت مبلغ مورد توافق در ازای واگذاری امتیاز و اختیار کامل این نمایشنامه می باشد و غیر قابل برگشت است .
سید صادق فاضلی
مویه کور ، آش پرچانه ی آریانفر و مولودی
نگاهی به نمایش مویه کور
نوشته : محمدرضا آریانفر
کار : محمدرضا مولودی
- نمایشنامه مویه کور درون مایه ی خوبی دارد ، قصه ای از تم تکراری عشق اما با نگاهی تازه تر و با تلفیقی از داستان های پر مغز شاهنامه و مسائل اجتماعی دنیای اطراف .
قصه ی اصلی مویه ی کور در یک سطر هم قابل تعریف است :
( دختری عاشق برادر خوانده ی خود شده و جان او و جان خویش را بر باد می دهد )
اما این قصه ی کوتاه گاهی با همین ایجاز قابل تعریف و حتی قابل نمایش دادن است و گاهی که زبان الکن می شود با 110 دقیقه حرافی هم ناقص می ماند !!
( نقد کامل را در ادامه مطلب بخوانید )
آنجا که درام فدای دیالوگ می شود
چند روزی است نمایش اشک و آتش کار سعید بهروزی در تالار آفتاب اهواز روی صحنه است . به همین مناسبت نقدی بر این نمایش نوشته ام .
نگاهی به نمایش : اشک و آتش
نوشته و کار : سعید بهروزی
احلام دلبسته ی عارف پسر عموی خویش است و عارف به حکم پدرش فارس می بایست زن برادر شهیدش حمرا را به زنی بگیرد . عارف در انتخابی سخت ، میان عشق و وظیفه ، تن به وظیفه و خواندن حکم پدر داده و حمرا را به ازدواج خویش در می اورد تا وحید پسر 13 ساله ی برادر زیر چتر عمو و همسر مادرش بزرگ شود ، اما وحید بر مادر می آشوبد و خود را به کوچه های گر گرفته از آتش خرمشهر می سپارد تا انتقام خون پدر را بگیرد . حمرا مادرش نیز عارف را رها می کند . آرزوی حمرا،عارف است و بس، و اگر تن به همسری عارف داده بخاطر این است که پدری کند در حق پسرش ! عارف تنها و سرگردان میان اشک و آتش ، کوچه های خونین را به جستجوی عشق خود احلام می پیماید و در پایان با جسد او که در کنار یک مرد عراقی جان داده ، پیدا می کند و تنهایی عارف آغاز می شود ....
در نگاه اول به نمایشنامه ، زندگی از نظر نویسنده ، سخت ، خشن و بی روح است . انسان آزاد نیست ، عشق اختیاری نیست و حکم ها تعیین کننده ی سرنوشت آدمها هستند .
در نمایشنامه ی اشک و آتش همه ی آدمها تنها هستند ، حتی فارس پدر مستبد خانواده ! او شاید با این حکم می خواهد حمرا و نوه اش وحید را از بند تنهایی رها کند ، اما غافل از این است که حکم به تنهایی احلام ، عارف و حتی خود حمرا و وحید داده است و آنگاه که متوجه این اشتباه خود و این حکم کشنده می شود میل به مردن می یابد و می میرد !
نمایشنامه اشک و آتش یکی از خواندنی ترین آثار بهروزی است ، اشک و اتش به داستان بلند و حتی رمان شبیه تر است تا نمایشنامه ای برای اجرا .
اشک و آتش بیانه ای است با دیالوگ هایی بسار زیبا و جذاب که خواننده را به وجد می آورد و توان در بازی با کلمات نویسنده او را مقهور خویش می سازد . اما این سوال در ذهن می ماند که تکلیف درام چه می شود ؟
اشک و آتش یک قطعه ی بلند ادبی است ! و درام یعنی به حرکت در آوردن ادبیات ! در درام تضاد و کشمکش حرف آخر را می زند . در اشک وآتش تضاد و کشمکش ها همه درونی است ، آدمها با درون خویش درگیرند بی هیچ حرکتی و بی هیچ جنب و جوشی . در درام سلیقه ها و تفکرات دائما در چالشند و حاصل این چالش حرکت است ، جنبش است و ظغیان .
اما در اشک و آتش علیرغم زیبایی های خواندنی ، آدمها را به ظغیان وا نمی دارد و اگر جنبشی هم حس شود انتحار قهرمانان است بی هیچ تغییری و بی هیچ تاثیری . و سوال اخر اینکه : نمایشنامه اشک و آتش نمایشنامه ی دفاع مقدس است یا یک نوستالژی عشقی و اجتماعی ؟ اگر برادر عارف در تصادفی مرد و شهید نمی شد چه اتفاقی می افتاد ؟ اگر احلام نه در کنار یک سرباز عراقی که در کنار یک مرد معمولی غریبه می مرد چه می شد ؟ نمایشنامه ی دفاع مقدس تعاریف خاص خود را دارد که در این سطور جای پرداختن به آن نیست .
اما دست زدن به اجرا ی نمایشنامه ی اشک و اتش دست زدن به آتش است . هر کارگردانی نمی تواند این نمایشنامه را اجرایی کند ، تماشاگر اشک و آتش از یک سو ملال و خستگی دیداری او را ترغیب به ترک سالن می کند و از سوی دیگر جذابیت کلام و دیالوگ او را مجبور به نشستن ، خستگی چشم ، تحمل اشیایی و سکون در صحنه و لذت بردن از کلام می سازد .
سعید بهروزی ِ نویسنده در شکافتن درون آدمها و حس فرصت های از دست رفته ی انسان موفق است ، اما سعید بهروزی ِ کارگردان در تصویر درون ِ تنهای ِ ادمها به بن بست می رسد . بازیگران توانایی چون حشمت الله قاسمی ، بدرالسادات برنجانی ، قدرت الله بیات و دیگران کارنامه موفق خود را تکرار نمی کنند . اشک و آتش بیش از حرکات ِ این بازیگران توانا به تقویت بیان آنها نیاز دارد و متاسفانه در طول تمرینات یا به این نکته پی نبرده اند یا تلاشی برای به کار گیری توان ِ داشته ی ِ کلامی ِ خود به کار نگرفته اند ، لاجرم ، حتی برخی از دیالوگ های زیبای اشک و آتش فدای بیان ِ نه چندان واضح این بازیگران می شود . برنجانی ، مزرعه و بیات هرگاه گریه می کنند کلامشان نا مفهوم می شود و کلام قاسمی و مزرعه در یکنواختی تمام شخصیت فارس و احلام را به دو روح ِ متحرک تبدیل می کند .
اما در این میان نباید از بازی نسبتا زیبای میترا دهقان و میلاد هارونی گذشت .
طراحی صحنه این نمایش جای تامل دارد . اشک و آتش حدیث نفس آدمهای تنهاست ، چیدن تعداد زیادی صندلی دور تا دور شخصیت هایی که دائم از تنهایی حرف می زنند نه تنها فضای درون این آدمها را تصویر نمی کند بلکه به شدت خلوت ِ خالی ِ این آدمها را پر می کند و مخاطب را از باور این خلوت دور می سازد . تمام گفتگو های اشک و آتش می بایست در خلوتی دنج و نفس گیر اجرا شود تا تاثیر خویش را بر مخاطب به اجرا در آورد اما شلوغی صحنه و بازی سازان مزاحم دور تا دور این خلوت را احاطه کرده اند و بیننده نمی داند تنهایی قهرمان را به تماشا بنشیند یا تکان دست و روی بازی سازان ! و این ضعف با نورپردازی بد ِ نخلستانی آشکارتر می شود ! استفاده نخلستانی از دودساز ، ما به یاد جنگهای شادی و جشنهای مناسبتی می اندازد !
انتخاب موسیقی نسبتا خوب است اما صدای طبل فواصل تعویض صحنه ها و استفاده از طبل پادگان های نظامی و به خصوص حرکات رژه ی بازی سازان به هیچ وجه جوابگوی حماسه بزرگ اشک و آتش نیست و بهروزی باید فکر دیگری کند .
آینه های قدی کاشته شده در عمق صحنه زیبای طراحی را دوچندان کرده اما استفاده نمایشی از آینه ها به عنوان نماد درون آدمها عینیت نمی یابد و به ابزاری برای تزیین صحنه بدل می گردند !
برخی از میزانس های بهروزی بسیار استادانه طراحی شده اند ، از آن جمله رقص مار و آتش و صحنه عروسی جذابیت بصری خوبی دارند و همین تصاویر اندک آه تماشاگر را در می آورند که ای کاش نمایش مملو از این گونه میزانسن ها می شد و ملال از مخاطب می گرفت .
در کل آنچه به چشم می خورد این است که نمایش اشک و آتش از آب و گل در نیامده و فرصت بیشتری مورد نیاز کارگردان و حتی بازیگران برای اجرای در خور را می طلبد . علیرغم انتظار بیشتر از سعید بهروزی ، حشمت قاسمی ، بیات ، برنجانی و ... روی هم رفته اشک و آتش قابل تامل و تحمل است و در عین حسرت برای فرصت های از دست رفته ، نمره قبولی گرفته و بیش از 60 درصد از انتظارات را بر آورده است .
آه بانو بانو بانو
بانوی ساز ، بانوی ناز
هرچه می نازی بناز ! هرچه می تازی بتاز !
هرچه می سازی بساز ! هرچه می بازی بباز !
عشق را عریان مساز !!
بام می بینی ببین ! کام می چینی بچین !
جام می نوشی بنوش ! دام گزینی ، گزین !
چشم را گریان مساز !!
از پشت می زنی ، بزن ! با مشت می زنی ، بزن !
اشار انگشت می زنی ، بزن ! حرف درشت می زنی بزن !
جسم را مهمان مساز !!
به من قهر می کنی ، بکن ! به تن زهر می کنی ، بکن !
وطن به شهر می کنی ، بکن ! کفن به زهر می کنی ، بکن !
کفر را ایمان مساز !!
کوه را لرزان مساز !!
کلبه را احزان مساز !!
خانه را زندان مساز !!
دشمنی پنهان مساز !!
هرزگی ارزان مساز !!
مساز . . . مساز . . . مساز
( نوروز ۸۷ بنا به شرایط روحی خودم ِ بهاریه ی تلخی نوشته بودم . و امسال نیز ایام نوروز در بستر ناخوشی خفته ام . بی مناسبت ندیدم که همان بهاریه ی تلخ را تکرار کنم )
بهاریه ای برای بانو
شنیده ام یک هفته ایست بهار شده ، و من هنوز در زمستانم بانو ، سی روز است که پتوپیچ خانه ام به انتظار آمدن بهار ، به انتظار عیادت بهار از بیمار دائمی اش .
پتو را از سرم کشیدند و گفتند : زمین 1387 بار گرد خورشید چرخید ، و من باز پتو را را به چهره کشیدم تا در خیالم گرد تو بچرخم بانو . . . مرا گرد هفت سینشان دعوت کردند ، غافل از آنکه در خفتگاهم هفتسین دیگری گسترده ام :
سرما - سکوت – سنگ – سیگار - سر درد – سرفه – سیاهی
بانو تو می روی به
شین
تو می روی به
آ
تو می روی به
دال
تو می روی به
یا
تو می روی به شادی
من مي روم به
ميم
من مي روم به
را
من مي روم به
گاف
من مي روم به مرگ
بانو ، بانو ، بانو . . . بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت . بانو این بهار نیز به انتظار بودم و باز نیامدی . . .
چه عیدی ؟ چه بهاری ؟ چه نوروزی ؟ . . . بانو بهاری ندارم تا باز گردی !
شنیده بودم تئاتری ها آرزو می کنند روی صحنه بمیرند . همان روز با بچه ها در این مورد حرف می زدیم که برای آوردن وسیله ای از نمایش روایت عشق به تالار آفتاب رفتم ، در تاریکی مطلق تالار و به هنگام پایین آمدن از صحنه به جای پله ی کج و معوج تالار آفتاب ، پایم را روی هوا گذاشتم و روی مچ دستم سقوط کردم !
اورژانس فوریتهای پزشکی را خبر کردند و دیگر چیزی نفهمیدم تا بهوش آمده و از اتاق عمل خارجم کردند و چهار میله ی فلزی از سر انگشتها تا زیر آرنجم در استخوان دیدم !
به قول یکی از بچه ها دعای مرگ در صحنه به طور کامل اثر نکرد و فقط شامل دستم شد !
این هم عکس وضعیت فعلی من برای اینکه یک بازیگر عزیز ! ببیند و یا خوشحالی کند یا برایم آرزوی بهبودی کند . البته بستگی به غیرت او دارد !

به لطف برگزارکنندگان جشنواره بین المللی تئاتر فجر از بنده دعوت نمودند تا در مراسم اختتامیه جشنواره در 11 بهمن حضور یابم . ظاهرا" قرار است از 30 نفر تقدیر نمایند و من نیز در لیست 30 نفره هستم . متن ذیل عینا" از کتاب جشنواره بیست و هفتم نقل می گردد .
( سه دهه از انقلاب شکوهمند اسلامی ایران می گذرد و هنرمندان بسیاری در شکل گیری، توسعه و اعتلای تئاتر کشور کوشیدند. 30 چهره بخشی از شخصیتهای تاثیر گذار تئاتر ایران تلقی میشوند که در این دوره از جشنواره و به مناسبت سی اُمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی از آنها تقدیر می شود )
|
1 |
رحمت امینی |
16 |
سید صادق فاضلی |
|
2 |
اعظم بروجردي |
17 |
محمد کاسبی |
|
3 |
کریم اکبری مبارکه |
18 |
رضا ایرانمنش |
|
4 |
میلاد اکبر نژاد |
19 |
سید جواد هاشمی |
|
5 |
یدالله آقا عباسی |
20 |
محمد علی صادق حسنی |
|
6 |
علیرضا حنیفی |
21 |
مصطفی عبدالهی |
|
7 |
فرشید بزرگ نیا |
22 |
مهدی متوسلی |
|
8 |
فریبا چوپان نژاد |
23 |
طیبه )ژاله( محمد علی |
|
9 |
نادربرهانی مرند |
24 |
حسین نوری |
|
10 |
حسین عابد |
25 |
یعقوب صدیق جمالی |
|
11 |
مهرداد رایانی مخصوص |
26 |
علی شید فر |
|
12 |
عبدالحی شماسی |
27 |
جهانشیر یاراحمدی |
|
13 |
کورش زارعی |
28 |
هما جدیکار |
|
14 |
اصغرخلیلی |
29 |
مرتضی هواسی |
|
15 |
رضا خداداد بیگی |
30 |
مجید واحدی زاده |
به اطلاع دوستان و عزیزانم می رسانم که شورای عالی هنر مدرک درجه سه هنری ( معادل لیسانس کارگردانی ) به حقیر اعطاء نمودند .
پیش از این گمان می کردم این گونه مدارک نمادین بوده و اعتبار اداری و آموزشی ندارند اما خوشبختانه تایید وزرات علوم و سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور را نیز به همراه دارند .
پاسخ آقای بازیگر !!!
کسی به نام " یه بازیگر " در نظرات وبلاگ عقده های بی هنری و ناشناسی خود را خالی کرده واز من پاسخ خواسته است . به احترام تمام خوانندگان وبلاگ و پی جویان این حقیر پاسخ به اصطلاح آقای بازیگر را می دهم تا در این شبهای سرد زمستانی روسیاهی به ذغال بماند !!!
1- گذاشتن فحش و ناسزا در نظرات وبلاگ شهامت نمی خواد بی ادبی می خواد !
2- این یکی رو گذاشتم تا همه بدونن که چقدر آثارم برای بعضی ها مهم هستن !
3- یه بازیگر بیچاره خبر نداره که من 4 ساله کار بومی و رئالیستی رو به آخر رسوندم و گذاشتم کنار !!! و خیلی از کارگردانهای استان تحت تاثیر زهور و موعود و لیلوا و یزرا و . . . امروز به جایگاه 18 سال پیش این نمایشها رسیدن !!!
4- کاش یه بازیگر بیچاره نمایش خوشبختی در ساعت 6 بامداد رو می دید و متوجه می شد که چقدر از کارهای مدرن هم مدرن تره !!!
5- جناب یه بازیگر - نمایش خوشبختی - خوب یا بد در بین 12 نمایش ریز و درشت استان مقام اول و برتر خوزستان رو کسب کرد . من هنوز زنده ام و دست و پنجه ی محکمی برای رقابت دارم از بیرون گود فتوا نده - داخل شو و با هنرت اگه داری مبارزه کن !!!
6- ضعیف النفس اونه که می ترسه خودشو معرفی کنه من که 30 سال به تئاتر و فقط به تئاتر پرداختم ضعیف النفس نیستم !!!
7- گلنوازان هم هنرمند بود و حداقل سه آلبوم منتشر کرد - به جای این خاله زنک بازی دو سه تا نمایش عرضه کن !!!
8- یه بازیگر بیچاره نوشته (سید صادق فاضلی فقط از افراد برای مطرح کردن خودش استفاده میکنه و براش مهم نیست که اونها پیشرفت میکنند یا نه؟ ) یکی به این بنده خدا یاد بده که من کارگردانم - مربی تئاتر نیستم که آموزش بازیگری بدم !!!
9- برخلاف گفته ات اصلا شهامت نداری چون قایم شدی و از پشت دیوار سنگ می اندازی !!!
10- و حرف آخر :
آدم وقتی دشمن نداشت باید به خودش شک کنه - تاثیرگذاری و مدیریت هنری من بر تو هم پوشیده نیست - خودت خوب می دانی که در این کمتر از 2 سالی که در انجمن نمایش بودیم با تمام نداری ها و سنگ اندازی های امثال تو چه تغییرات مهمی در کیفیت تئاتر اهواز حاصل شد. در چه دوره ای سراغ داری که 5 نمایش برجسته موفق به حضور در جشنواره استانی شوند ؟! در چه دوره ای سراغ داری که 2 سال تمام هرهفته محفل تئاتر دایر باشد ؟! در چه دوره ای سراغ داری که 2 نمایش از اهواز به جشنواره منطقه ای فجر راه یابند ؟! و و و . . .
آقای یه بازیگر - چه خوشت بیاید چه خوشت نیاید من هستم - پرسابقه ترین و قدیمی ترین و منسجم ترین گروه استان را با افتخار هدایت می کنم - به حاشیه نمی روم و تا زنده ام تئاتر کار می کنم دعا کن خدای جان آفرین جانم را بگیرد تا امثال تو پرچمدار این قافله شوند !!!
مجموعه ای از بازیگران نمایش خوشبختی در ساعت ۶ بامداد
ازبالا راست به چپ :
معصومه داغری - خدیجه بابادی - مصطفی عطایی - رسول حق جو - منصور نواصری - وحید فقیهی -ناصر میاحی - قدرت بیات - امین حبیبی - فرحناز شریفی - عاطفه تندل - حسین ناخدا
یه دفعه به خدا گفتم ، بابایی...یه نفر این ته نشسته دلش کفتر می خواد ... خدا گفت کفتر خوب نیست ، کفتر نخواه...کفتر شومه...کفتر می پره... هوا می ره ... بی هوا می ره ، بی صدا می ره . . . می ره خونه همسایه...گفتم کفتر بانو می خوام...می دونی چی گفت ؟ گفت کفتر بانو هم مال همسایه س . . . صدای عروسی می یاد ، از وقتی خدا اینو گفت تا حالا مردنم گرفته . . . همسایه چقدر نامرده که کفتر می دزده - نمیدونم شایدم خود کفتر نامرده که می ره خونه همسایه ! اما کفتر که نامرد نمی شه...آدما مرد و نامرد دارن...چقدر مردنم زیاد می شه با این صدا ها ...
برا کسی بمیر که برات تب کنه ، تمومش کن ، این دیوونه بازی ها مال قصه هاس...ختم تموم عاشقا همین حجله س که می بینی ، چه قدیمش چه حالاش چه فرداش ، هرکی می گه عاشقم می خواد بره اون تو ، می فهمی دیوونه ؟! می فهمی ؟
یک دیالوگ از نمایش خوشبختی در ساعت ۶ بامداد
... ذات کبوتر پروازه ، حبسش نکن ، پروازش بده تا خال آسمون ، اگه وفایی تو کتش باشه بر می گرده و می شینه رو شونه ات ، اما اگه ننشست رهاش کن بره رو بوم صاحبش ، کبوتر سفید هیچوقت به آدم دروغ نمی گه