تبليغاتX
زهور

قصه والنتاین

 

 

 

صدای زنگ sms  موبایلم بلند می شود ، مسیج داری . این را همسرم می گوید و گوشی را بدستم میدهد . صفحه پیامها را باز می کنم :والنتاین مبارک ،دوستت دارم . یک دوست نوشته ، ...  خانم شک نکن ،... یه مرده ،  به جون خودت آقای سازگاری اینو نوشته ... این را به خانم گفتم و در این فکر فرو رفتم که چه چوابی باید به آقای سازگاری بدهم .برای اولین بار با چنین تبریک و اظهار عشقی مواجه شده بودم... راستش چند بار به لطف بشقاب و دیش دیده بودم که  حجی جون کتی را بوسیده بود و به او گفته بود : والنتاین مبارک!!! و

 

 من نمی دانستم یعنی چه...وقتی شبخیز دست در دست ایلگار گذاشت و به او گفت : والنتاین مبارک ( شبخیز با حیاتر از حجی جون است و زنها را نمی بوسد و فقط با آنها دست می دهد) خیلی حرصم گرفت و مصمم شدم که بفهمم والنتاین چیست؟ بعله... والنتاین روز عشاق است...این را دوستی می گفت....والنتاین یعنی عشق دادن... یکی دیگر می گفت....وقتی پرسیدم عشق دادن حتی توسط  حجی جون 80 ساله به کتی 18 ساله؟!  گفت :  فرقی نمی کند عشق ،عشق است ، سن و سال هم ندارد.

اما اینها پاسخ من نبودند... من جوابی می خواستم که اگر به عیال گفتم والنتاین مبارک وسرخ شد و سرم داد کشید که چرا مسخره می کنی ؟! فلسفه والنتاین را برایش توضیح بدهم و او را هم مجبور کنم والنتاین را به من تبریک بگوید و به من عشق ببخشد!

تمام کتابهای قفسه ام را زیر و رو کردم اما چیزی در مورد والنتاین ندیدم . به یاد حرف آقای سازگاری افتادم که حالا در زمینه علم و دانش روز دنیا،  خیلی ازمن جلوتر افتاده و به قول خودش وبلاگ هم دارد! راستی وبلاگ دیگر چه صیغه ایست این غربی ها حسابی دارند تهاجمشان را کامل می کنند... بی خیال... ما نه سیاسی هستیم و نه کاری به این کارها داریم ...از خیر سرسازگاری و وبلاگ و چه می دانم این حرفها داشت اصل ماجرا  فراموشم  می شد .خلاصه به خانه آقای سازگاری رفتم وبه او گفتم : تو دوست ما هستی و اینترنت هم خریده ای !!! و می گویی : در اینترنت دنیا به اندازه مشت انسان کوچک است صفحاتی را در اینترنتت نشانم بده که در مورد ( والنتاین ) نوشته باشند !

آقای سازگاری که مثل همیشه می خواست به ما فخر بفروشد و منت علم و دانش خود را به رخ ما بکشد ، اول یک لیوان شیر و قهوه را با هم قاطی کرد و جلوی من گذاشت و گفت : اینترنت بد ون شیر قهوه معنا ندارد ! یک قلوپ ! خوردم و لیوان را کنار گذاشتم... آقای سازگاری عزیز گفت : اصل قهوه باید تلخ باشد تا اینترنت به تو مزه بیشتری بدهد ! من که دیگر حسابی از تازه به دوران رسیدن آقای سازگاری به خشم آمده بودم ، به آرامی به او گفتم : بحث تلخی و شیرینی قهوه نیست . قهوه شکم را سفت می کند و من مشکل مزاجی دارم و دور از جانت یک هفته است شکمم کار نمی کند ! اگر ممکن است برویم سر اصل قضیه و مطالب اینترنت در مورد والنتاین .

آقای سازگاری لیوان قهوه تلخ را خودش سر کشید و پشتش را به من داد تا چند ش  او را از تلخی قهوه نبینم و چند دکمه را فشار داد و با خودش طوری حرف می زد که من صدایش را بشنوم: این از گوگولو !

من : گوگولو چیه آقای سازگاری ؟!

آقای سازگاری : یه موتور جستجو ی اینترنته که هر چی ازش بخوای بهت می ده ! و ادامه داد، وووواااالنتایییییین...... بفرما... تمام این صفحات در مورد والنتاینه .

من : عجب کتابخانه عظیمیه این تکنولوژی لعنتی! چه کرده لامصب!

آقای سازگاری : تازه وبلاگمو ندیدی ...

و می خواست صفحه دیگری از تکنولوژی را نشانم بدهد که من اجازه  ندادم و به  او گفتم : لطفا همان صفحات والنتاین را نشانم بده چون می خواهم همه را بخوانم !

آقای سازگاری : ( که خیلی از دست من بخاطر ندیدن وبلاگش ناراحت به نظر می رسید) باشه بفرما ...وقتی این صفحه تمام شد این یکی  دکمه را فشار بده تا صفحه بعدی بیاید . من با اجازه می روم دستشویی و زود بر می گردم !!!

و من مطالب را خواندم اما دستشویی آقای سازگاری خیلی طول کشید ، معلوم بود قهوه کار خودش را کرده است!!!

مطالب زیادی خواندم ولي يکي که  از همه بهتر بود این بود : "سنت والنتاين" يک کشيش رومي  در قرن سوم ميلادي بود. کلاديوس دوم امپراتور وقت ازدواج رو منع کرده بود. اون ميگفت که سربازان متاهل جنگجويان خوبي نيستند. والنتاين فکر ميکرد که اين کار عادلانه نيست و مراسم ازدواج رو در خفا انجام ميداد. کلاديوس که اين موضوع رو فهميد دستور داد که والنتاين رو در زندان انداخته و سپس بکشند. کلاديوس به زندان افتاد و در آنجا عاشق دختر کور زندانبان شد. اين رابطه در حدي پيش رفت که عشق او و اعتقاد او به پروردگار باعث بازگشت بينايي دختر زندانبان شد.
روز 14 فوريه که والنتاين رو براي اعدام ميبردند اون نامه اي نوشت و چون اسمش والنتاين بود، در آخر نامه نوشت "از طرف والنتاين تو" (
From your Valentine
). از اون به بعد کلمه والنتاين جاي خود را بمعني عاشق در فرهنگ زبان باز کرد.
اولين پيغام والنتاين پس از آن شعري از طرف چارلز (
Charles)، از اشرافزادگان اورلئون (orleans) براي همسرش در سال 1415 ميلاديه.
ولي روز والنتاين تا قرن 17 ميلادي هنوز روزي ناشناخته بود. در قرن 18 نوشتن پيغامهاي ابراز محبت و ارسال آن بصورت معمول در آمد. سپس کارتهاي آماده درست شد و چون از قبل چاپ شده بود، گفتن "دوستت دارم" را براي مردم (مخصوصا مردم خجالتي) راحت تر کرد.

امروزه روز والنتاين جزو روزهاي اصلي جشن در تمام دنياست. اما اين به معني ارسال پيغام براي شخصي که عاشق او هستيد، نيست. شما ميتوانيد با فرستادن يک پيغام بدوست خود به او بگوئید  که به او اهميت ميدهيد. در کشور انگلستان در اين روز پول بسياري صرف ابراز محبت ميشود. طبق آمار در انگلستان در روز 14 فوريه سال 2001 تنها 22 ميليون پوند صرف خريد گل شده است. 7 ميليون گل سرخ و 12 ميليون کارت ارسال شده است. در سال 2001 سي ميليون پيغام بصورت خلاصه
WUBMV بمعني "آيا ولنتاين من ميشي؟" (Will You Be My Valentine) فرستاده شده است! و بنا به تحقيق انجام شده نصفي از دارندگان موبايل انتظار دريافت يک پيغام ولنتاين رو بر روي موبايل خود داشتند، از هر 4 نفر يکي به دوست خود پيغام فرستاد که با هم به گشت و گذار بروند و جالبتر از همه اينکه از هر 4 نفر يکي پيغام آنچناني براي شماره اي اشتباه فرستاد (پس اگه پيغامي گرفتيد ذوق زده نشيد! طرف شماره رو اشتباه گرفته).

 آقای سازگاری هنوز از دستشویی نیامده است و من فرصت می کنم به مطالبی که خواندم بیشتر فکر کنم که اگر والنتاین از قرن 18 در دنیای غرب مرسوم بوده است چگونه امسال به سوی ما آمده است ؟ نکند توطئه غرب باشد برای انتشار مراسم و اعتقادات مسیحیت و یهودیت ؟! نمی دانم اما ظاهر موضوع که عشق دادن به یکدیگر است که چیز بدی نیست و در اصل این سنت پیامبر اسلام است که گفته : پیروان من به یکدیگر عشق بورزید و این عشق را ابراز کنید . .....خلاصه آقای سازگاری از دستشویی برگشت و من از او بابت اینترنت و قهوه تلخ تشکر کردم  و با عجله به منزل رفتم در بین راه از کنار پارک منطقه دوی شهرداری رد شدم ...چقدر گل قرمز... دل به دریا زدم و یک گل سرخ از پارک شهرداری منطقه دو چیدم و با خود به خانه بردم ودرب خانه را چند بار پشت سر هم به صدا در آوردم....

عیال : کیه؟

من : منم جانممممممممم

عیال : ( در را باز می کند ) تو معلوم هست کجائی مرد ؟ از صب تا حالا رفتی بیرون ما رو هم به امون خدا گذاشتی که چی ؟

من : ( شاخه گل سرخ پارک شهرداری منطقه دو را مقابل او می گیرم ) والنتاینت مبارک!!!

عیال : چی ؟

من : والنتاینت مبارک !

عیال : برو ...برو حجی جون ! به جای این  ادا ادوارا  بروبانک قبض ماه گذشته موبایلت رو بده تا قطعش نکردن !

در همین حال صدای زنگ موبایل بلند می شود. باز پیامی آمده ... می خوانم :

والنتاین مبارک ...دوستت دارم.....

فورا پیام را پاک می کنم و برای پرداخت قبض موبایل به طرف بانک می روم . در بین راه از جلوی پارک منطقه دوی شهرداری می گذرم و مشاهده می کنم که دیگر گل سرخی در پارک منطقه دوی شهرداری  نمانده  است !!!
transpixel
transpixel
Love

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

 ما عاشق رنگ زرد هستیم وخود نمی دانیم

 

 

 

وقتی به دیدن یک نمایش می رویم اولین رنگی که در طراحی صحنه آن نمایش توجه ما را جلب می کند و به

 

سرعت تمام نگاه ما را می دزدد رنگ زرد است . وقتی نورهای رنگی و تمهیدات نوری کارگردان آغاز می

 

 شود ، قبل از هر نوری رنگ زرد با ما سخن می آ غازد ، اگر آن نمایش ۱۰۰ بازیگر داشته باشد و در

 

 

 طراحی لباس ۱۰۰ شکل جامه بر تن داشته باشند آن که زرد پوش است قبل از همه به درون ما تماشاگران

 

 

رخنه می کند . چرا؟




    رنگي كه باعث مي شود از حالت انفعال و خيالپردازي بيرون بیائیم و فعالانه با زندگي

 

 برخورد كنيم،‌ رنگ زرد است. اين رنگ ميزان تحمل فيزيكي و رواني را بالا مي برد اگر

 

 رنگ زرد را در بين رنگها بدون تامل انتخاب کرديم  ميگويند در کارهای خلاقه موفقيد و حس

 

 ابتکار در شما زنده است و از نيروی تخيل فوق العاده ای برخورداريد، در صورتيکه فکر

 

کرديم  و رنگ زرد را ميان رنگها برگزيديم  نسبت به دوستان خود مهربان و صديق بوده اما

 

هميشه نياز به تشويق و تاييد داريم  وکمی هم ترسو هستيم اما چنانچه از رنگ زرد بدمان می آيد

 

،معلوم است که به جای فکر عمل ميکنيم ،بهمه چيز خوشبين بوده و از زندگی لذت ميبريم.

 

 

.

رنگ زرد يك رنگ حسي و چشم فريب است و استفاده آن در ميزان كم بسيار جذاب و خوش

 

 ديد خواهد بود . رنگ زرد نشان از جمع شدگي و تمركز است . رنگ هاي گرم تشكيل

 

 شده اند از : زرد ، نارنجي ، قهوه اي ، زرد-سبز و نارنجي- قرمز . يعني رنگ هايي كه با

 

 پاييز در تعامل هستند . بطور كلي رنگ هاي گرم گرايش به هيجان و تكاپو دارند .

 

 بسياري از مردم مقدار كم از اين رنگ ها را مي پسندند

 

.

 

 

جذابيت رنگ زرد بيشتر به سبب قدرت آن در روشن نماياندن فضاهاى تاريك است.

 

فضاهايى كه با تناليته هاى رنگ زرد رنگ آميزى شده باشند، انرژى بخش هستند و

 

 موجب رفع خستگى در بيننده مى شوند. اين رنگ تمركزآفرين است و اگر به صورت

 

خالص و به مقدار زياد در محيط به كار گرفته شود، مى تواند در بيننده خستگى عصبى ايجاد

 

 كند. رنگ هاى خانواده زرد هر چه روشن تر باشند، انرژى ملايم ترى به ما

 

 

مى دهند. دانشمندان معتقدند اين رنگ براى درمان ناراحتى هاى روده اى سودمند است .

 

 

 

 

پژوهش دانشمندان نشان مي‌دهد، رنگ‌ها همانگونه كه بر روح و روان آدمي تاثيرات

 گوناگوني مي‌گذارند، جسم او را نيز تحت تاثير قرار مي‌دهند.

 

هوش و خوش بينى فرد يا در برخى از موارد، اضطراب يا نگرانى وى در قالب اين

 

رنگ تجلى پيدا مى كند. رنگ زرد خيلى روشن احتمالاً نشانگر ضعف يا نداشتن

 

قاطعيت فرد و زرد طلايى نشان تعالى روحى و بينش فرد است. رنگ زرد رنگ روز

 

 " مهر" پایان هفته است که امروزه  ایرانیان و همچنین کشورهای اسلامی و یهودی

 

 

 

 آنرا آدینه و جمعه می دانند و دیگر کشورهای جهان  یکشنبه . این روز نام فروغ و

 

روشنایی را با خود دارد، زیرا زادروز " مهر تابناک" می باشد. این رنگ نشان پاکی

 

 و نیکخواهی، نمایانگر فر و بزرگی، روشنگر گران منشی و سروری و بازگو گر

 

 

فروزش و روشنایی است.

 

 

رنگ زرد سمبل روشنايی،پادشاهی،نور و خورشيد ،هوش ، آگاهی و آخرت است.اين رنگ،رنگ خرد

 

 

 و فرآيند تبديل ناخودآگاه به خودآگاه و بيانگر حرکت و تغيير از هر نوع آن است، بويژه آن

 

 تغييری که باعث پالايش و ارتقای سطح فکری شود،بطوريکه بصورت حلقه ای نورانی  و هاله ای

 

طلايی در اطراف سر و دور هيکل مقدسين در تماثيل و نقاشی های مذهبی نشان داده می شود.اين رنگ

 

 

 روشن ترين رنگها بوده و سمبل آگاهی و خرد است .مثلاً می گويند :فلانی آدم روشنی است ،يا

 

 

روشنفکر است

 

 

.جامه زرد در کشور چين در زمانهای گذشته فقط مخصوص  امپراطور بوده است

 

 

بطوريکه هيچکس نبايد جامه به رنگ زرد می پوشيد .رنگ زرد باعث نشاط و شادی

 

 می شود در سوره مبارکه بقره آيه 65 آمده است:قالوا ادع لنا ربک يبين لنا مالونها قال انه

 

يقول انها بقرةٌ صفرا فاقع لونها تسر الناظرين (65/بقره). درباره رنگ آن گاو مخصوص می پرسند و

 

 حضرت موسی جواب می دهد همانا او می گويد که آن گاوی است زرد خالص

 

که

باعث شادی و مسرت بينندگان است و به اين صورت رنگ زرد را رنگی مسرت بخش بيان

 

 می کند. گنبدهای طلايی مساجد و بقعه های متبرکه به رنگ زرد هستند و پوشيدن کفش

 

 

به رنگ زرد مستحب بوده و اشاره می شود که باعث شادی می شود

 

 

 

یکی از یاران امام صادق (علیه السلام) نزد ایشان می‌رود، در حالی که کفشی سیاه‌رنگ به پا

 

 دارد. امام به او می‌فرماید: «کفش سیاه‌رنگ نپوش، زیرا نور چشم را کم می‌کند و قوت

 

مردانگی را کاهش می‌دهد و باعث غمناکی می‌شود؛ علاوه بر آن، کفش سیاه پوشش

 

گردنکشان است». در عوض امام به او توصیه می‌کند که کفش زرد‌رنگ بپوشد؛ زیرا نور

 

 چشم را زیاد می‌کند و قوت مردانگی را افزایش می‌دهد و غم و اندوه را می‌زداید و علاوه

 

 بر آن پوشش انبیا نیز هست.

 

 

 رنگ زرد اول از همه به چشم مي آيد، چون درخشانتر است. رنگ زرد افكاري را به

 

انسان تلقين مي كند كه بيشترين تأثير را بر نيروي خوددرماني فرد مي گذارد. اگر فرد

 

 واقع گرايي هستيد، خواهيد ديد كه كشش خاصي نسبت به رنگ زرد درخشان داريد.

 

 رنگ زرد به دليل نور خيره كننده اي كه دارد به عنوان رنگ ارتباط بين انسانها و راه

 

چاره اي براي فراراز گوشه گيري مطرح است. برخي براين باورند كه رنگ زرد، عظمت و

 

 شكوه را تلقين مي كند.


آنها درا ثبات ادعاي خود متذكر مي شوند كه لباس امپراطوران چين زرد رنگ بوده

 

است،بنابراين، اين رنگ براي افرادي كه از اعتماد به نفس كمتري برخوردار هستند، مفيد

 

 است. رنگ زرد داراي ويژگي ضدافسردگي است از طرف ديگر برخي بر اين باورند كه

 

 وقتي رنگ زرد، درخشندگي خود را از دست بدهد، موجب برداشتهاي ذهني منفي خواهد

 

 شد و بنابراين بيانگر ويژگي هاي منفي فرد خواهد بود. در اين صورت كسي كه خودخواه

 و يا عصبي است نبايد با رنگ زرد سروكار داشته باشد

 


گوته شاعر آلماني نيز به اثرات ضدافسردگي رنگ زرد اشاره كرده است.


بنا به اعتقاد گوته، رنگ زرد تأثير فوق العاده اي برنشاط و تحرك دارد. او مي گويد، وقتي

 

 از پشت يك شيشه زردرنگ، مخصوصاً در يك روز خاكستري زمستان، به يك منظره نگاه

 

 كنيد، چشمانتان از شادي برق مي زند، قلبتان شاد مي شود و به وجد مي آييد. برخي از

 

 نويسندگان، نيروهاي اثربخش رنگ زرد را بيانگر حالات زنانه اين رنگ مي دانند.

 

 

 

واین شعر زرد تقدیم به شما:

 

 

کاش چون پاییز بودم....کاش چون پاییز بودم

 


کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

 


برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد

 


آفتاب دیدگانم سرد می شدآسمان سینه ام پر درد می شد

 


ناگهان طوفان اندوهی بجانم چنگ می زد

 


اشکهایم همچو باران

 


دامنم را رنگ زرد می زد وه.... چه زیبا بود اگر پاییز بودم وحشی و پر

 

 شور و رنگ آمیز بودم

 


شاعری در چشم من می خواند...شعری آسمانیدر کنارم قلب عاشق

 

 شعله میزد در شرار آتش

 

دردی نهانی


نغمه ی من: همچو آوازی نسیم پر شکسته


عطر غم می ریخت بر دلهای خسته


پیش رویم:

 
چهره ی تلخ زمستان جوانی.

 
پشت سر:


آشوب تابستان عشقی ناگهانی


سینه ام:


منزلگه اندوه و درد و بد گمانی


کاش چون پاییز بودم..کاش چون پاییز بودم

 

 

کاش چون پاییز بودم..کاش چون پاییز بودم

 

 

 

 

 

اشارات اندکی  در مورد رنگ زرد ما را بر آن می

 

 دارد که از این پس رنگ زرد را رنگ یاس و

 

ناامیدی ندانیم و با چشمی دیگر بار دیگر دنیا را زرد

 

 و زیبا ببینیم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

توجه                          توجه                                             توجه

نمایش: روایت جنون

کارگردان : محمد جمالپور

زمان اجرا : از چهارشنبه ۲۶ بهمن ۸۴ ساعت ۱۹

مکان : اهواز -نیوسایت - تالار نفت

حتما از این نمایش دیدن کنید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

همه اش که تئاتر نمی شه کمی هم تفریح.....

کلیک کنید تا ارزش زن رو از نظر مردها بدونین!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 
Image hosting by TinyPic
از دیالوگهای ماندگار محمدرضا آریانفر(نمایش: از بی نامی های عشق)
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

ادامه نمایشنامه (نقل آخر)

روی ادامه مطلب کلیک کنید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

نقل آخر

آدمها :

1-     مرشد جوان

2-      استاد پير

                   3-قهوه چي

 4- لوطي

       5- شاپور

       6- اصغر

       7- شيرين

       8- كولي

               و ديگران ……


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

نقل آخر

نوشته محمدرضا آریانفر

این نمایشنامه در سال 1382 به کارگردانی سید صادق فاضلی در جشنواره بین المللی ایران زمین اجرا شد و جایزه بهترین بازیگر زن را توسط خانم ندا گلرنگی درفافت نمود .

 

آدمها :

1-     مرشد جوان

2-      استاد پير

                       3-قهوه چي

 4- لوطي

       5- شاپور

       6- اصغر

       7- شيرين

       8- كولي

               و ديگران ……

 

مكان :            قهوه خانه با تمام اجزاي آن ……

مرشد پير روي نيمكت چانه بر دو كاسة زانو / سيگار روشن در زيرسيگاري / مرشد جوان مي رود سويش استاد آرام چوب نقالي را سوي او دراز مي كند / مرشد جوان چوب را گرفته و ….

مرشد جوان :

                به نام آنكه هستي نام از او يافت                          فلك جنبش زمين آرام از او يافت

                خدايي كافرينش در سجــودش                          گواهي مطلق آمــد بر وجــودش

اما گوشتون به نقل عشق و چشم تون بر پرده من كه پرده من همون هفت پرده رنگين عشقه ، گفتيم كه غذاي شيرين ، شيريني شير بوده و هيهات … هيهات كه شير فرسخي از او دور

در اين وادي ، كه جايي بود دلگير                      نخوردي ، هيچ خوردي ، خوشتر از شير

اما عزيزان گله از او دور بود و دو سه روزي طول مي كشيد تا شير به قصر شيرين برسه / شب و روز تمام انديشه شيرين اين بود .

                                                                كه شير آوردن از جايي چنان دور

                                                                پرستاران او را داشت رنجــــور

خوب به اين پرده نگاه كنين ردپاي عشق رو مي بينين ، بانوي عشق ، خاتون عشق ، اينجاست ….

وقتي شاپور اين رو شنيد به حل مشكل برخاست و گفت :

شاپور:             خاتون من اگر اجازتي باشد، تيشه گر هنروري مي شناسم كه از سنگ، چهرگاني بديع    مي آفريند و سنگ، بر سر پنجه هايش، هفت پرده سبز بهاري ست انگار.

 

                        بانوي بانوان جهان                                         

دراينجا هست مهندس مردي استاد                            جواني، نام او فرزانه فرهاد

 

مرشد پير سر بلند مي كند/ مرشد جوان خيره به او/ مرشد پير اما سيگار را درجاسيگاري له مي كند.

مرشد جوان:         / دور مي شود/نه … من به نقل بازي آمدم نه به بازي نقل .

بازيگرمشتري:        /مشتي لااقل با گرمي چاي زعفرونيت، سردي اين نقل رو جون بده.

قهوه چي:                /كنارمرشد جوان/ شنيدي مرشد … شنيدي ؟

مرشد جوان:            مشتي من نقال اين بازيم نه بازيگر اين نقل .

 

قهوه چي:         كه چي … ها كه چي … پرده نقل تو از اين سر تا اون سر قهوه خونه ام زدي واسه كي، واسه مشتري … واسه اينايي كه استكان چاي دستشونه و اونايي كه از بيرون خيره بازي تو و نقل تواند(مكث) مردم و مي بيني / اشاره به ما/ نه جاي سوزن انداختن نه جاي ايستادن … ببين ( اشاره به عمق، شيرين توي پنجره است) مردم عاشق نقل اند…                        / مرشد جوان محو شيرين است كه در اين موقع لوطي اسكندر از ميان معركه بازي خارج مي شود.

لوطي:               مشتي، اين صحنه نقل و بازيه يا …؟  ( قهوه چي شتاب آلود با چند استكان خالي مقابل او)

قهوه چي:         تازه دمه… هم زعفروني هم ليمويي.

لوطي:               خلايق كيپ تا كيپ، خيره اين نقل پس چرا نقالت لالموني گرفته مشتي … ؟ 

                         (قهوه چي مي رود سوي مرشد جوان/ به ا صرار)

قهوه چي:         هفت محله رو قرق كرده با نعره اش، تنش مشق هزار قمه و دشنه است.  هفت بار بساط كاسبي مو ريخته به هم … مرشد… ترو خدا … ترو به جون عزيزت قسم نقل تو بكن، بازي تو بكن و قال قضيه رو بكن/ آرام/ قبل از اينكه خاك اين جارو بكشه به تو بره/ مرشد پير باز سربلند مي كند، لوطي در صحنه چرخي مي زند/

                       

لوطي :                     پسچي شد اين نقل مشتي .

قهوه چي :               الساعه لوطي اسكندر / هراسان / شنيدي …. ترو خدا ……..تروبه……

 

 

بازيگر 1:                                به پيشه دست بوسندش  همه روم
بازيگر2:                 به تيشه سنگ خارا راكند موم
بازيگران:                گرم فرمان دهي ، فرمان پذيرم                            بدست آوردنش بردست گيـرم

( شيرين كه حالا از توي قاب پنجره آمده است بيرون ، سري تكان ميدهد ، شاپور / سربلند ميكند)

 

شاپور:     /بلند / بدست آريد فرهاد كوهكن را / جستجو آغاز ميشود / چهار بازيگر هر سو را مي كاوند ،/

مرشد جوان :          بسازم نقش زيبايي براين سنــگ        بشه از ديدنش  خوش هردل تنـگ

                                نشنوم عكس يار برسنگ كوهســار    بشه نرم اون دل سنگ نگون سـار

                               

شيرين : هم اوست كه مي خواند ، چه صداي گرمي … غمگنانه مي خواند ….. با اندوهي از تيشه ودل وعشق …. مي خواهم اورا ببينم .

بازيگر 3 :  آهاي … به حضور بانوي جهان آوريدش .

بازيگر4 : / گرداو / آي ي ي  فرهاد …. چنان باد بي لگام ، بيقرار وسبكبار ، بايد شتافت كه بانوي جهان در آستانه كاخ ديده بر راه است / مرشد آرام سربلند مي كند ، خيره به آنان /

بازيگر1 :  /گرداو/ ترديد به خويش راه مده / اشاره به شيرين / ماه شيرين به انتظار است .

بازيگر2 : ابر تيره ترديد ، به سويي افكن ، آغوش بگشا ، سوار برخنگ راهوارنسيم ، به سويش شتاب / مرشد مردد به او مي نگرد /

بازيگر 3 : / كيسة‌ زري را كنارگوش او به صدا درمي آورد / مي دانم حريف سنگ گرانسنگ كوهساري ، هفت اندام كوه را به هفت پردة عشق مي نماياني ، اما نتوان حريف آن نگاه و آن گلخنده شد وحريف اين/ صداي سكه هاي زر /

لوطي :     آي …… هفت گوشه هفت اقليم را بجوئيد … فرستادگان بروند … آورندگان بياورند .

 

( مرشد جوان واله و شيدا درگوشه اي به نجوا با سنگ مشغول است بر مي خيزدبطرف شيرين مي رود سيني جواهرات را از دست همراه گرفته ومقابل قرار مي دهد جوان وشيرين رو در روي هم و لوطي با تن و جاني لرزان به نظاره اين تصوير است جوان مقابل شيرين كم مي آورد به لرزه مي افتد روي دو زانو خراب مي شود شيرين نيز متحول مي شود سيني از دستش رها مي شود ، دختران همه جيغ مي زنند شيرين را درپناه گرفته ودرگوشه اي مي نشانند جوان اماتنها وغريب افتادن وخيزان خود را به گوشه اي ديگر مي رساند و ازشيرين دور مي شود . مردان جنگي دور اور تنگ مي كنند . جوان درمحاصرة مردان است ، حلقه تنگ وتنگ تر مي شود و به يكباره با پرش گل به آسمان حلقه مي شكافد و جوان آزاد مي گردد ، تيشه را درهوا مي رقصاند وگل تمام وجودش را پر      مي كند ، خسته وبي رمق اما زنده به عشق بر مي خيزد ، مردان جنگي كيسه هايي از زر به او تقديم ميكنند اما جوان كيسه هاي زر را ازكوه بيستون تا بارگاه شيرين فرش مي كند يكي از بازيگران شنل زرد قيمتي به شانه هاي جوان مي اندازد او اما شنل را از دوش دور كرده و به شانه هاي خميدة شيرين آشنا مي كند  آنگونه كه گويي تمام وجودش را به شيرين هديه كرده است . شيرين درميان خنده و گريه مي ماند . لوطي تحمل ديدن اين بازيها را ندارد و  درطول آنها به گريه بوده است .)

كولي : نه در خسرو نگه كرد و نه در تخت                        چو شيران پنجه كرد اندر زمين سخت
              ملك فـرمود تــا بنواختــندش                              به هــر گــامي نثاري ساختنــدش

( لوطي به مردان جنگي فرمان مي دهد تا جوان را از شيرين دور كنند ، جوان را به ميانه صحنه كشانده و با تازيانه هاي سخت او را مي نوازند، جوان با هر ضربه فرياد شيرين سر مي دهد و تازيانه ها را به جان مي خرد . )

لوطي ( در نقش دژخيم )

گفتي كه تو ديوانه اي                            در دام آن در دانه اي

هيچت نيايد بر زبان                              گر تيغ بنهم بر ميان

فرهاد : ( بر مي خيزيد )

عاشق دوست زرنگش پيداست                           بي دلي از دل تنگش پيــداست

نتوان نرم نمودش به ســـخن                               اين سخن از دل سنگش پيداست

( خم مي شود گلي از زمين برداشته مقابل شيرين زانو مي زند و گل را زير پايش رها مي كند ، و به گريه مي افتد ، شيرين ناخواسته دست بالاي سر فرهاد گذاشته مي خواهد او را نوازش كند امام متوجه نگاه خشمگين لوطي مي شود و دست پس مي كشد ، خم مي شود گل را برداشته و مي بويد . استاد پرده خواني را قطع مي كند . )

قهوه چي : ان شاءالله باقي نقل بمونه فردا

مرشد جوان : چرا اين جا … اين ديار و بر زن …. اين قهوه خونه / مكث / و چرا اين نقل ، هميشه بوده تا بوده نقل رستم و زخم سهراب و كينه افراسياب بوده . عشق ممنوعه فرنگيس بوده و آتيش سياووش . چرا شيرين و فرهاد مرشد  / مرشد پير سر بلند مي كند ، به قهوه چي مينگرد ، قهوه چي متوجه مي شود ./

قهوه چي : چشم استاد . يه چاي دبش تازه دم واسه استاد خودم … بفرما… اينم واسه مرشد جوون كه دمش گرمه، عينهو منقل پرتش من / دو چاي مي گذارد و مي رود /

مرشد جوان :   (رو سوي پنجره) شهر به شهر پرده به ديوار زديم و يك به يك آدماي شاهنومه رو نقل كرديم ، اما وقتي به اين شهر رسيديم و گفتي از شيرين بگم و عشق فرهاد ، دست و دلم لرزيد … چرا … حكايتش رو نمي دونم .شما هم كه از وقتي پاتوي اين ديار گذاشتيم مهر سكوت بر لب تون زدين و يه عالم حرف و حديث تو دلم نشوندين .عمريه هي مي پرسم و هي سكوت جواب مي گيرم چرا هر سال ، فصل بد پاييز پرده نقالي مون و مي زنيم به در و ديوار اين شهر ، و شمام خاموش ، و سياهپوش فقط خيره مي شين به اين پرده …. چرا … چرا مرشد چرا استاد / در اين موقع لوطي خسرو چاي در دست كنار آنان مي ايستد و مرشد پير سر بلند كند و سيگاري  مي گيراند ./

با حال بود … عشق كردم … مي دوني مرشد هميشه عاشق اين بندش بودم وقتي ، صحبت عشق باشه و ، نقل شيرين ، حاجيت كيفور ميشه . امروز من و ساختي حيف ، حيف كه يه باره اش نمي كني .

مرشد جوان :‌ اين حكايت با يه دهن به آخر نمي رسه لوطي … فرصت !

لوطي : مرامت سبز ، فردا رو مي خوام همچي نقلي بكني كه در و ديوار به تماشا بيان … همچي صداتو به عرش اعلا برسوني كه تموم پنچره هاي بسته محله واشه / آرام سمت پنجره كشيده   مي شود ، رو به    قهوه چي / مشتي دو تا چاي لب سوز واسه مرشد و اوسا … به حساب من …

قهوه چي : به چوب خط ؟ 
لوطي : گفتن داره رحمان ؟

قهوه چي : به چشم (/ لوطي آرام استكان روي يك ميز مي گذارد و مي زند به عمق و قهوه چي دو چاي برابر مرشد و استاد ميگذارد / ) چوب خط … چوب خط … شرخر… تابود باباش لوطي نوذر بود واين         محله ،همچي سرگذر روقرق ميكرد كه صداي بال پرنده رو تو آسمون نمي شنفتي تف… تف به اين روزگار …همين جماعت  كه بيسايه قمه و دشنه تو گذر آفتابي               نمي شن ، دم از عشق مي زنن … باباش نوذر روزگاري دل به دختر حاج سمسار قزويني بست بيا و ببين ، دختره پا به كوچه كه مي گذاشت همه بايد كور مي شدن كه جمالش و نببينن يا كرمي شدن كه صداي پاشو نشنفن … چه عشقي … بيچاره دختر حاجي دل به يكي سپرد و اون جوون بيچاره ، شد زخمي دشنه نوذر ، حالام نوبت گرگ زاده اشه كه چشم از اون پنجره واون دختر نمي بره / آهي مي كشد / بيچاره جوون عاشق فقط رد خونش رو سنگفرش مونده بود… 20 سالي مي شه كه خبري ازش نيست … دخترحاجي تا شنيد افتاد … كدوم نامرد شير پاك خورده اي خبر رو داد خدا عالمه .

مشتري : مشتي پس گل آتيشت  ؟

قهوه چي : اومدم بابا… اومدم / روبه استاد / با اجازه / مي رود .

مرشد جوان : مي گن همه چيز خشك ميشه الا دو چيز يكي خون ناحق يكي خون عاشق

/ چاي را بر ميدارد . برمي خيزد . آرام سمت پنجره كشيده ميشود . قهوه چي متوجه نگاه او ميشود . آرام كنارش مي آيد /

قهوه چي : شيرينه … دختر حاج سمسار جوون ، هروقت اينجا بساط نقالي پهن ميشه اونم پشت  پنجره پيداش ميشه / رو به پنجره . مات و رويايي / وقتي تماشاش ميكنم انگار ليلا   رو مي بينم .

مرشد جوان : ليلا!؟

قهوه چي :  عمه اش وميگم دختر حاج سمسار مرحوم . عينهو سيبي كه ازوسط دونيم كرده باشن … ( قهوه چي مي رود  فانوس را روشن مي كند . مي آويزد )

                       هوا وقتي رو به غروب مي ره . دم ميكنه ودل آدميزاد و كباب ميكنه . آب تو كوزه هست . اگه كارديگه اي داشتين ، ندا بدين / وسايل را مرتب ميكند و به عمق مي زند /          مرشد جوان آرام به مرشد پير نزديك مي شود /

مرشد جوان : نمي خواي اين چله روبشكني مرشد . يعني اين انصافه كه بار اين پرده فقط رودوش من باشه . شما منو به اين شهر ، به اين قهوه خونه كشوندين پس چرا تنهام مي زارين / كنارش مي نشيند / چرا نقل شيرين و فرهاد …. چرا آدمهاي اينجا همه كشتة اين نقلن … اين همه نقل عالم .

(برمي خيزد ، قدم مي زند و آرام مي رود روي تخت دراز مي كشد ، مرشد پير سيگاري مي گيراند پكي مي زند و خيره به دود   سيگار دراز ميكشد ، خيره به سقف ، آرام زن كولي ، وارد مي شو د بالاي سر استاد مي ايستد ، استاد نيم خيز مي شود /

كولي :  وقت خواب يه پهلوون چه وقته ؟ روز بيدار شب هم بيدار / مكث / شنفته بودم چله سكوت گرفتي و چوب نقل سپردي دست مرشدي جوون ، ديدمش … مثه تو عاشق ، يكي انگار با آدمهاي پرده ات ….

                / استاد سيگار را برلب مي برد اما كولي آن را ازميان لبانش بر ميدارد /

                بذار بوي دود سالها ي گذشته جووني مون ، تو هوا موج بزنه استاد . بي خوابي يه مرد ، اونم شبي كه فرداش عاشق كشونه ، بي حكمت نيست / چيه .. منو نشناختي .. كولي سالهاي دور تو نشناختي … ها ؟…. وقتي روبروي اون پنجره چوبي مي ايستادي حسرت نيم نگاهي به دلم بود هيچ وقت هم نپرسيدي كه زن ، اهل كدوم ايل عشقي ، ازكدوم جهت عشق داري تو زندگي من سرك مي كشي ؟حتي به صرافت نيفتادي كه نومم و بدوني . نگو كه اون كهنه سوار نيستي … نگو كه گم شدة كولي بي ايل نيستي ،خودتي ، پهلووني كه ازسر عشق زد به نقالي ، قمه رو گذاشت تورف و چوف نقل بدست گرفت … وقتي شنفتم عاشق ديگه اي از راه رسيده و پرده نقالي رو زده به ديوار شهر گفتم خودشه . نقل مردمه كه بابا تا بوده نقل رستم و شاهنومه بوده . اين كدوم  عاشقيه كه سربه دومن شيرين گذاشته . گفتم خودشه … گفتم خودتي .. چشم چشم كردم نگاتو ازلابلاي دود سيگار حس كردم . نگاه همون نگاه بود اما روزگار غدار ، هفت خط انداخته بود به جبينت . غرق شده بودي تو خودت و دود سيگار مثل اون وقتا ، روزگار پهلونيت رو ميگم كهنه سوار / روزگاري كه نگاه دختر حاج سمسار قزويني شباتو به سياهي زلفش سياه كرده بود . همين جا… رو همين نيمكت ، چمباتمه زده بودي و خيره پنجره دور خونة‌حاجي شده بودي … ملتفت انس وجن و آدميزاد نبودي ، ملتفت روزگار نبودي حتي ملتفت من نبودي/ استاد به او مي نگرد / نمي دونم شايد به لوطي نوذر و عشقش به دختر حاجي فكر ميكردي ، شايد به خاك كردن لوطي نوذر فكر مي كردي … مي دونم پهلوون ، كوچكتر از اونم كه بتونم مرهم زخمت باشم ، شيش سالم بود كه بابام عاشق شد وننه ام رو ول كرد ورفت . بيچاره ننه ام ، مي سوخت و مي ساخت گفتم ننه برو محكمه شكايت كن مي دوني ننه ام چي گفت … ها ؟ گفت ننه مظلومترين شاكي روي زمين ، آدم عاشقه/ آهي مي كشد / الانه مي فهمم اون پيرزن چي مي گفت / نور به قبرش بباره … اگه نتونم واسه ات كاري كنم ميتونم يه فال نخود يا يه سركتاب واسه ات بگيرم ( باز استاد پا ميشود سراغ كوزه مي رود ، / كوزه راسر مي كشد ) آب صفاي دله ، آينه آدميزاده ، خنكاش ، شعلة تن و تسلا مي ده / بگو نياز تو با بگيرم فالتو ،

                بيست سال پيش رو ترش كردي … اما امشب دوست دارم كف دستتو تو دستم بگيرم به پيچ وخم خطهاي دستت  خيره بشم و روزگارت رو نقل كنم ( آستين او را ميگيرد اما استاد دستش را پس مي كشد و از او دور ميشود ) باشه … بيست سال ديگه منتظر مي شينم … صبر كولي ، حكايت دل ودشنه است پهلوون ( مي رود و وسايل خودرا جمع مي كند درحال جمع كردن وسايل ) فردا مي يام پاي نقل اين مرشد عاشق … شايد ته جمع جماعت ، يه كولي به انتظار ايستاده باشه ( مي رود مردد  مي ايستد ) يه كولي بي اسم و رسم … بي ايل … / و آرام خارج مي شود .

صداي آواز زنانه اي شنيده مي شود رويايي و وهم انگيز ، برمي خيزد و پنجره توي عمق نمايان ميشود استاد به پنجره بسته نزديك ميشود پنجره را لمس مي كند آن را فشار مي دهد تا باز شود نمي تواند ، پس ميرود خيره به پرده لبخندي مي زند ، مرشد پير به او نزديك ميشود .

مرشد پير :  چرا اينقدر دير … مي دوني چند دهن از نقل گذشته و پنجره رو باز نكردي       خاتون ؟ چند پرده خوندم و حجاب نينداختي و رو نشون ندادي و تاريك كردي شب و روزم  و ،  خاتون … خاتون … چه شبهايي كه با آوازام ستاره بارونت نكردم تا شايد اين لته رو بازكني ومثه عكس ماه بشيني تو قاب پنجره … اما … انصاف نيست خاتون / مكث / ديگه چيزي به آخر اين نقل نمونده ، تو اين شهرو ديار ، اين نقل ، نقل آخر منه خاتون ( دختر تكاني مي خورد انگار كه جا خورده باشد ) نقل آخر خاتون ( دختر آرام نقاب پس  مي زند )

ليلا … لي…لا… / پس ميرود / نه … نه … / به زانو / تو … تو… تو ليلا ي من نيستي .

شيرين : تو هم مرشد نقل امروز نيستي .

مرشد پير :/ سربلند مي كند زمزمه اي با خود / خدايا ممكن نيست … ممكن نيست … / مكث / قهوه چي راس مي گفت نيمه دوم سيب … ليلا

شيرين :  صداي نقل تون تا دل خوابم مي اومد … اين نقل چقدر آشناست … چقدر نزديك به خوابهاي من / به قصه هاي عمه بزرگ ، ليلا خاتون ، موبه مو … پرده به پرده ، اما … صداي شما مي لرزيد صداي شما شكسته بگوش مي رسيد مرشد

مرشد پير : … مرشدي دل جوون مي خواد ، صداي جوون مي خواد كه بتون نقل عشق رو تو هرگذر و چار سوقي جار بزنه ، من خاكستر نقلهاي گذشته ام خاتون/ و آرام از دختر دور مي شود .

شيرين :  پس بقيه نقل ؟

مرشد پير : نقل من خيلي وقته كه به آخر رسيده اما نقل اين مرشد تازه نفس / مكث/ فردا خاتون … فردا ( وخود پنجره را مي بندد و روي تخت رها ميشود . رو انداز را روي خود مي اندازد / قهوه چي آرام با يك آفتابه مي گذرد / مرشد جوان توي جا مي نشيند / بلند ميشود دستي مي شويد مي رود سوي پنجره / استاد سر بلند مي كند / به او مي نگرد مرشد جوان خيره به پنجره خاموش / زمزمه وار )

مرشد جوان :  وقت نقل ، نگام به پرده بود و دلم به قاب پنجره ، به استاد گفته بودم كه از اين نقل از اين پرده خوف دارم ، بند دلم مي لرزه ، چرا … جوابشو نه من مي دونستم ونه استاد … اما امروز وقتي اين پنجره باز شد ( مرشد جوان مي خواهد جاكن شود / باز اما… )

شيرين :                  اينم نقل ديگه است

مرشد جوان :  ها … ؟

شيرين :                  منم آشناي اين نقلم .

مرشد جوان :          آشنا ؟

شيرين :                  عمه بزرگ ، هميشه نقلش اين پرده بود و اون قصه …

مرشد جوان :   اما م م م من …

شيرين :                  كاسبي مرشد به زبونشه و رسوايي عاشق به چشاش …

مرشد جوان :          خاتون خواب نما شدي … م م من كجا و عاشقي كجا ؟

شيرين : توي اين گرگ و ميش سحر رعشه دستتت و چكار مي كني ؟

مرشد جوان :        دستام / خيره به دستانش / از من چي مي خواي خاتون … چي مي  خواي ؟! / نالان / روزگاريه كه منم و اين چند گز چلوار سفيد … روزگاريه كه منم و زخم پهلوي سهراب ، منو به عشق و شيرين چه كار ، بذار … بذار …. كنار پرده ام ، نقل عشقو فقط به زبون داشته باشم .

شيرين : پس تكليف دل چي مي شه ؟

مرشد جوان :          دل … ؟! كدوم دل ؟!

شيرين : دلي كه به قاب پنچره دوختيش    ( و آرام پنجره مي بندد )

مرشد جوان : خاتون … ( سمت پنجره مي رود آنرا فشار مي دهد بسته است باز مي گردد و كنار حوض  ، آبي به صورت مي زند / روي تخت دراز مي كشد ، با كشيده شدن كبريت نور آرام مي آيد / قهوه چي شعله كبريت را به سيگار خود نزديك مي كند ، مي رود چوب نقالي را بر ميدارد / قدم مي زند / و محكم    دستي بهم مي كوبد / مرشد جوان بيدار خيره به او )

قهوه چي :               چو خورشيد سر بر زد از كهسار                          سواران تـركان ببستنــد بـار

از آن كوه سر سوي هامون كشيد        چو لشگر به تنگ  اندرآمد پديد

كشيدند لشگـربر اين پهن جاي                           زهر سو ببســتند از آهن سراي

( باز دست برهم مي كوبد و ) جونم براتون بگه كه … ( نگاهش به مرشد جوان مي افتد ) چو خورشيد سر زد … بيدار شدي بابا ؟!

مرشد جوان :          جنگ اسفنديار و افراسياب

قهوه چي :               آره بابا … رستم و سهراب بود . بفرما اينم اسلحه شما / مكث / گمونم دم كشيده

( مي رود سراغ پيشخوان ، مرشد جوان برمي خيزد ، كش و قوسي به خود مي دهد مي رود سراغ استاد و .)

مرشد جوان : سلام

كنارش مي نشيند / قهوه چي برايشان چاي مي آورد /

اينم چاي ديشلمه /مكث / خيلي عاشقي جوون …

مرشدجوان : من ؟!

قهوه چي : آره تو … عاشق نقل و پرده خوني .. خوشم اومد . صدات تا خروسخون سحر ، توگوشم زنگ مي زد /مكث/ بي خوابي زده بود به سرت .

مرشد جوان : نقل …. ديشب /مكث/ آآآره خوره بي خوابي افتاده بود به جونم . هي به سقف نگاه كردم . از لاي پنجره باز دونه به دونه ستاره ها رو شمردم ، افاقه نكرد . انگار يكي ، اون پنجره بسته روبرو  روباز كرد و چوب نقالي رو گذاشت كف دستم / به استاد  مي نگرد كه حالا پك عميقي به سيگار مي زند /

قهوه چي : / نگاهي به پنجره مي اندازد / باور مي كني بعد سالي ، فقط ديروز اين پنجره باز شد …       / آهي مي كشد / بعد از ليلا خاتون هيچوقت لته اين پنجره به روي پاشنه نچرخيد         / مي رود /

/مرشد جوان به رعشه دست استاد خيره مي شود ، چاي را سر مي كشد ، برمي خيزد /

مرشد جوان : نمي دونم ، من خواب نماشدم يا مشتي ، چون ديشب تو خواب و بيداري بود انگار، يكي پاي پرده ، نقالي مي كرد / آهي مي كشد / شايد همين الساعه پرده  رو جمع كردم و ياعلي / و گوشه اي از پرده را جمع مي كند / در اين موقع كولي وارد مي شود / قهوه چي خيره به او /

كولي :                     حقش نيست حكايت عاشقي نصف و نيمه بمونه …  مگه نه مش رحمان ؟

قهوه چي :               هنوز قل قل سماور بلند نشده .

كولي :                     اما غرغر تو … چرا مشتي .

قهوه چي :               صب علي الطلوع ؟

كولي :                     لعنت بر شيطون بفرست مشتي .

قهوه چي :               20-30 ساله ويلون كوچه بازاري كه چي ؟
كولي :                     20-30 ساله كه هر روز صب علي الطلوع همين و ميگي كه چي ؟
قهوه چي :               بازم مي گم كه چي ؟ كه چي ؟
كولي :                     بازم مي گم تو اين شهر گم كردم ، تو اين شهر هم پيداش مي كنم ،
قهوه چي :       خسته نشدي ؟

كولي : مشتي من از اوناش نيستم كه سرمو به ديوار بزنم و آخ بگم … اين قدر به اين ديوار سر مي زنم تا از هم بشكافه … آوار بشه … حالا … بي روضه اول صبي با چاي داغت هم گلوي ما رو ، هم مهمونارو جلا بده  (قهوه چي با اكراه چاي مي آورد ، كولي كنار پرده ، و به                  مرشد جوان )جماعت خمار و خواب آلود اين شهر سال به سال حكايت عشقو مي شنُفن امروز كلي مي شينن پاي نقلت مرشد

مرشد جوان : نقل ؟ تموم شد مي بيني كه تو كار جمع كردن بساطم … (و ميرود كه پرده را جمع كند )

كولي : حرمت شاگردي به عقله و حرمت پرده به نقل ! نمي دونم استادت آمخته ات كرده تا آخربري يا نه ؟ نه گمونم … حكماً اول بار كه هـُلت داد تو جمعيت و به تپ تپه افتادي ، حرمت عشقو حاليت نكرده ! هي جوون … فرهاد به سيم آخر زد كه شيرين شد شيرين … ( رو به استاد ) درسته مرشد ؟

مرشد جوان : اگه بگم مرد اين نقل نيستم و چوب تعليم به لاف گرفتم چي ؟

تموم مي شه ؟! ( در اين لحظه لوطي اسكندر وارد مي شود ، حرف او را شنيده است . )

لوطي : اومدي نسازي مرشد . سام . د … نشد … خلايق و تشنه مي بري لب آب و ميگي … اخه … نخورين … نچ … از لوطي گري به دوره مرشد … نقل آخرش خوشه /بلند/ مشتي يه ديشلمه .

كولي : نگفته ريخته لوطي

قهوه چي : (غضبناك به او مي نگرد) خدمت شما ، لوطي راست مي گه مرشد ، چه بي وقت مسافري …

 
كولي : اونم وقتي پاي عشق به ميون مياد .

لوطي :اونم عشق فرهاد ! اصغري بگو تو هر مجلس و بساطي كه نشستيم نقل دهن مون نقل مرشد بوده … د بگو نسناس .

اصغر : حرف راست ، بي كم و كاست ، مال اوساست ، حقا كه حقه … حقه مقه توش نيست ،

مرشدجوان : گفتم كه …..

لوطي : ( دست در جيب كرده چاقوي خود را در مي آورد ، آرام چاقو را مي رقصاند )  چوش افتاده توشهر … برو برگردم نداره … تا آخرش نقل مي شه

مرشد جوان : لوطي ، گلوم بدجوري به خارش افتاده … دهنم ذق ذق ميكنه – گمونم سرما خوردم

لوطي : خدا بذاره جوشونده زن مشتي دم عيساست ، به مرده نفس مي ده

قهوه چي : شايد مال بيخوابي دوش باشه مرشد ؟ ( استاد به او مي نگرد )

لوطي : ديشب مثل هر شب ، بي خوابي زد به سرم … رفتم سراغ آميرزا مكتب دار گفتم حكماً امشب بايد واسم شاهنومه خوني كني – قصه خسرو شيرين/مكث/ بنده خدا                     بي كلوم ، تا بوق خروسخون چند مرتبه خوند و از برم كرد /مي خواند /

ز عشقت سوزم و مي سازم از دور                       كه پروانه ندارد طاقـت نــور

چو كس جز تو ندارم يار و غمخوار                      مرا بي يار و بي غمخوار مگذار …

چطوره مرشد كيفور شدي … ؟

كولي : دمت گرم ، مشتي دلواپس پرده خوني نباش . لوطي ، ماشاالله يه پا پرده خونه

لوطي : ( براق ، سينه به سينه كولي )هميشه بهت گفتم كه لوطي اسكندر با آدم بي نام و نشون كاري نداره

قهوه چي : برخرمگس معركه لعنت

لوطي : بيش باد /مكث/ داشتم مي گفتم كه آميرزا ، حرف حرف شاهنومه رو مثل حب نبات ، كرد تو دهنم ، حالا… مرشد .. عشق بازي به سرمه !

مرشد جوان : / برمي خيزد / چي …. بازي ؟

 

لوطي:  چت شد يه باره مرشد ، برزخ شدي ، مثل اسفند رو آتيش جستي بالا ، يعني قباي اين بازي به تن مون زاره ؟ بابا ديديم دست مردم !

مرشد جوان : نقل نون و گندم نيست . نقل … نقل بازيه .

لوطي : / براق / نه ديگه ملتفت نيستي .

قهوه چي : / باخود / يا قمر بني هاشم … نكنه باز .

لوطي : مشتي بهش بگوهر محرم ، تو تعزيه ، وسط ميدونچه شهر ، عهده دار نقش شمر كيه /مكث/ د … چرا جفت كردي … نالوطي ؟

كولي : آره … لوطي شمر خون تعزيه هر ساله شهره مرشد .

لوطي : افتاد ؟… مشتي مثل اينكه …

قهوه چي : لوطي هميشه چشم و گوش مي شد پاي نمايش !

لوطي :  با پرده خوني ديروزت كلي حالي كرديم جوون ، چه بازي مي كردي با آدماي پرده ات ، خسرو خان ، اون فرهاده ، همه از لابلاي اين رنگاي بي پير ريخته بودن بيرون ، خوش آب و رنگ تر از همه شيرين خانم بود … اول كلوم ، ختم كلوم مرشد … بي وقت خوندي اما… بي وقت نمي توني تموم كني ( به طرف استاد مي رود ) مرشد نمي دونم زبون به كام داري يا نه … اما به نوچه ات حالي كن كه نقل هميشه آخرش خوشه … ( مي رود سينه به سينه مرشد جوان مي ايستد ) افتاد يا …

(سكوت – مرشد جوان مي رود يك سر پرده را جمع كند كه استاد نيم خيز مي شود ، اما قهوه چي با دست بر شانه او آرامش مي كند )

قهوه چي :‌به رگ مرده نيشتر نزن جوون

مرشد جوان : ( گويي حرف او را نشنيد ، سوي او مي چرخد ) كار از رگ و نيشتر گذشته مشتي … ديگه رسيده به بن استخوان و خاكستر صبر .

لوطي : ( عصباني ) اصغري ، به آدم پرمايه كه رو بدي لايي و آستري هم طلبكار مي شه .

اصغر : گل گفتي لوطي … گل گفتي …

لوطي : مرشدك ، انگار ناف تو به (( نه )) بريدن .

مرشد جوان : مي بيني كه …. جونم به رعشه اس … چوب نقالي تو دستم بند نمي شه .

لوطي : ( با چاقو به طرف استاد مي رود )  مي بيني مرشد ، ( بر سر اصغر فرياد مي زند ) آهاي بچه …. به اينا بگو اوساي تموم هفت خط هاي عالم كيه … ؟

اصغر : لوطي اسكندر!

لوطي : الان وقت اين بازيا نيست ( بلند ) لوطي اسكندر خوش كرده ، ختم نقلو بشنفه                     ( به سر مرشد جوان مي كوبد – مرشدجوان دست او را گرفته پس مي زند ، لوطي خشمگين يقه او را گرفته دست بالا مي برد كه او را بزند در حال فرود آوردن دست ، استاد دست او را توي هوا مي گيرد . فشار مي دهد . لوطي با چهره منقبض پس مي رود ، آنگاه استاد مي رودو گوشه پرده را باز نصب مي كند ، به جاي خود باز مي گردد . )

لوطي : ( مچ دست خود را مي مالد ) اين شد ، پس ما مي ريم خدمت آميرزا تا باز از آقا خسرو وشيرين خانم واسه حاجيت بخونه تا فرداكه گلوت روبراه بشه و نقل و به آخر برسوني … ما رفتيم( مي رود بالاي سر استاد پير ) جواب تو هم به وقتش پيري … زت زياد ( مي رود )

قهوه چي : خيلي وقتا پيش يكي رو مي شناختم كه آهن تو پنجه هاش موم ميشد و سنگ خاكشير ، كسي حريفش نبود تو مچ اندازي /مكث/ مرشد ماشاالله …پنجه هاي سختي داري .. / برم به بي بي گل بگم كه جوشنده اي گرم واسه ات روبراه كنه / ميرود /

كولي : خيره به پنجره / رو به مرشد جوان / وقتي لوطي نوذرباباي همين لوطي اسكندر رو ميگم نشست پاي نرد عشق دختر حاج سمسار / خيره به استاد / اون پهلوون غريب و عاشق ، مرگشو مزمزه مي كرد ، عاقبت يه شب ، سر همين چهار سوق – تو تاريكي دالون زير گذر – از قفا دشنه اي نشوندن تو گرده اش ، حالايه خاتون ديگه / تو همون قاب پنجره قديمي ذليل شده عشق يه نالوطيه كه از تموم عشق فقط مردي شومي شناسه و مستي شبونه اش .

هي …. چه روزگار يه مرشد اين روزگار … / مي رود كنار استاد / بيچاره لوطي نوذر ، اون دست هيچوقت براش دست نشد  –  هميشه و بال گردنش بود .

قهوه چي : ( مي آيد ) دل نميكني از اين خراب شده … ها ؟ اين پرده تموم شد … رمل و اسطر لابت و پهن كن جاي ديگه

كولي : فتوتت همين حده مشتي /مكث/ چشم … مي رم … صفاي دنيات ، وفاي مرامت مشتي كه عاقبت پيدا كردم

قهوه چي : /بااستفهام / چي رو ؟

كولي : / خيره به استاد / خفه و آرام چنان كه فقط بايد استاد بشنود / كهنه سواري كه وقتي عاشق شد زد به نقالي ( مي رود ، باز پاسست مي كند ، سوي مرشد جوان )

مرشد : اون نالوطي راست مي گفت … نقل .. آخرش عشقه … تا فردا … / مي رود /

قهوه چي : چي گفت استاد ( شانه بالا مي اندازد ) بيست سي ساله همين حاله ( مي رود براي مرشد جوان چاي مي ريزد / اما مرشد جوان بي توجه از برابر او ميگذرد / عصبي و بريده / روي نيم كت مي نشيند . )

قهوه چي :   برم ببينم جوشونده آماده ست يا نه .( مي رود . )

مرشد جوان : هي گفتم نريم مرشد … ما رو از اين سفر … معذور كن … افاقه نكرد …. ديدي       / كنار پاي او / ديدي استاد … ديدي آموخته اين نقل نبودم … آميخته اين بازي نبودم ؟  نمي تونم .. نمي تونم .. نقل آخر با شما … آخر نقل با شما .

/ مي رود / پس مي رود / استاد سر بلند مي كند / نيم خيز مي شود /

استاد : ( باخود ) : هنوز اول عشقه جوون ، اضطراب نكن ( مرشد جوان مي ايستد باز بيرون مي رود اما پساپس مي آيد توي صحنه ، شيرين پي او داخل مي شود )

استاد : ( خفه ، طوري كه كسي نشنود ) لي .. لا …

شيرين : مي دونم كه مي دوني روزگاريه اين پنجره رو پاشنه نچرخيده ، اين پنجره خاموش ،   رو هيچ آواز و ترانه اي ، پلك باز نكرده.. مي دونم مي دوني روزگاري دختري تنها با تن پوش تمام سياه ، تو قاب پنجره ، همه چشم مي شد خيره راه وقتي رفت ، پنجره هم فراموش كرد كه بايد سينه باز كند ، رو به آفتاب ، رو به ماه ، رو به ترانه هاي شبگردهاي بيدار و پرده خوانهاي عاشق ، تا اينكه شما اومدين و پرده تون رو به ديوار شهر زدين و عشق شيرين و فرهاد رو … جارزدين تو كوچه هاي اين شهر  ، پنجره بيدار شد ، چشم واكرد ، باز شد و باز دختري تنها نشست تو قاب قديمي پنجره

مرشد جوان : باز شما ( شيرين سري تكان مي دهد ) همه چيز تموم شد ( شيرين سري تكان مي دهد )       م م م  من گلويم ياري نمي ده كه نقل و ادامه بدم كه باز از فرهاد بگم .. از خسرو        و از …

شيرين : من

مرشد جوان : شما … ؟

شيرين : منم … شيرين … دلم مي خواد سرانجام اين نقل و بدونم ،‌بدونم ختم اين نقل به كجاست؟

مرشد جوان : ( دور از او / پرده را لمس مي كند / خفه و آرام ) نمي دونم .

شيرين : شايد ؟
مرشد جوان : چي ؟!

شيرين : شايد … به من … شيرين اين پرده .

مرشد جوان : اَاَاَ اما من گفتم كه ديگه گلوم ياري نمي ده ، مي دوني دختر … ؟! دست و دلم        مي لرزه !

شيرين : اين پرده عشقه ، هيچ نقال عاشقي ، نقل شونيمه تموم نمي ذاره /مكث/ نقل و به آخر بر سونين … به خاطر من … به خاطر شيرين / آرام مي رود / ( مرشد جوان مات به همه مي نگرد ،  استاد نگاهي به مرشد جوان انداخته و به طرف حوض مي رود ، خيره به عكس خود در حوض )‌

مرشد جوان : شايد مُشتي از خنكي آب اين حوض تسلا تون بده … اما …. دل من چي استاد ؟ دل من چي ؟ ( به زانو كنارش ) موندم ميون كش و واكشي كه نپرس … شدم بازيچه هزار بچه بازيگوش ، ايستادم سرچارسوقي كه ختم هيچ سو شو نمي دونم … سر اين چارسوق به بهشته يا جهنم نمي دونم … ( استاد از  او دور مي شود ، مرشد جوان بدنبالش )

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

نمایشنامه آیینی مدرن با ترجمه ناظرزاده کرمانی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

همه نگاه‌هاي منتظر هنرمندان تئاتر به سوي شماست

 نامه استاد انتظامی به نمایندگان مجلس


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  |