تبليغاتX
زهور
 

                                                      

بانو و پیر ۳ 

         آه . . . بانو . . . بانو . . . بانو خاطرت هست ؟ گربه ای   چموش در    چاه خانه کرده بود و تو خم شدی تا آب از چاه برداری و گربه جست و تو جستی و گریختی و خندیدی ؟

یادش به خیر . . . حیوانک چه گریزی زد .

بانو به آن گربه هم حسادت کردم که خنده بر لبانت کاشته بود ! کاری که من هیچگاه نتوانستم ! ! !

بانو دلم برای خنده هایت تنگ شده ، اما چه کنم  با نفس سستم پیمان بسته ام هرگز تمنایی از تو نکند .

کاش هزارمین گربه همسایه هم  از راه برسد و تو را بخنداند ، و من یکبار دیگر از پشت پرده مخملین زلفانت خنده تو را ببینم . ای کاش . . .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

مرا ببخش بانو

 

بانو یادش به خیر ، زمانی که یکریز حرف می زدم و تو سکوت می کردی ، یادت می آید ؟ یکروز که سکوت تو حوصله ام را سر برده بود داد زدم : یه چیزی بگو آخه . . .

و تو باز با سکوتی دیگر پاسخم دادی ، و من خود را اینگونه فریفتم که نیازی به حرف زدن نیست ، چشمان تو با من حرف می زنند ! اما غافل بودم از عمق نگاه تو که رهایی از این عشق یکنواخت  را می جست .

بانو ، بانو ، بانو . . .چرا لب به سخن نگشودی و رفتنم را نخواستی ؟ تو که خود می دانستی من حلقه گوشم را برای تاباندن به دستهای برفی تو داده بودم . . . چرا با من اینچنین کردی . . . چرا بانو ؟ من که با خیال با تو بودن هم کنار آمده بودم ، من که دلخوش به دروغهای ساده تو بودم ، چرا این دلخوشی را هم از من گرفتی .

مرا ببخش بانو .

مرا به این گناه ، که والایی  چون تو را همپایه دونمایگی خود می دانستم ببخش .

این سادگی را بر من ببخش بانو .

یقین بدان دیگر آزارت نخواهم داد ، مطمئن باش دیگر عشق را از تو خواهش نخواهم کرد ، فقط یک سئوال ساده از تو دارم بانو ... این طرف ها جایی برای گریه سراغ نداری ؟ نشانی بده و دیگر مرا نبین بانو . . .

                                                                    ایده این نوشته ها را از وبلاگ مونولوگ گرفته ام  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 بانو و پیر

 

شاید وقتش رسیده باشد که برای همیشه رهایم  کنی !  شاید  دیگر هیچ تابوتی نباشد  که به کشیدنش محکوم کرده باشم خودم را.

تمام روزهایم را باید با عذاب بودن تو بگذرانم که نخواستم باور کنم مرگت را و تو غره تر شدی هر روز و من دیوی شدم که مرگت را هر روز باید به گردن بگیرم.

من تو را نکشتم ، تو مرده بودی و خود نمی دانستی !

وقتی من آمدم تو مرده بودی. من عاشق یک مرده شدم و هیچ چیز نجاتم نداد.

تو را در خواب ، کشته بودند . اینها که روی گردن توست جای دسهای من نیست ، جای دستهای من نیست . باور کن.

 

برای کدام مرده ای فرق می کند که چه وقت ، کجا ، یا توسط چه کسی مرده است؟ چرا برای تو فرق می کند؟

 

باید بپذیرم  ماهی یکبار با گل زرد  بیایم سر خاکت و بگذارم مرده باشی.

باید عاشق مهربانی باشم و روی گورت باورم کنی تا توی آغوشت.

مرا به خاک کشیدی بانو !

مرا با این عشق مسموم به خاک کشیدی.

من زبانم بسته بود. من دستانم بسته بود. من چشمهایم بسته بود.

من از تو غول مهربانی ساخته بودم که تلخ بود بانو ، تلخ . هنوز هم تلخی  هر روز تند ترو تلخ تر و من گاهی تلخی ات را بالا می آورم بی آنکه حرفی زده باشم و یا  . . .

 

خسته ام بانو !

من از این لجنی که به نام عشق توی حلقم می ریزد متنفرم.

من هر چه بیشتر سکوت می کنم تو بیشتر فریاد می کشی . حالم از سکوتم به هم می خورد.

 

حال که رفته ای ، حال که مرده ای ، می توانم فریاد بزنم بی آنکه صدای فریادهای کذایی ات را شنیده باشم یک عمر فرصت دارم برایت عزاداری کنم.

این عالی نیست؟!

 

 

من به درد کشیدن در رویاهایم بیشتر از لذت بردن در آن عادت دارم !

مرا از مرگ خودم نترسان!

 

کسی که در گور خالی  می خوابد،هراسی از رویای مرگ ندارد ! برایت گفته بودم که برای درک مرگ درگور خالی خوابیده ام وهنگامی که خوابم برده ، خواب تو را دیده ام ! یادت می آید ؟

 

اینها واژه بازی نیست بانو ، اما تو فکر کن من دروغ می گویم.

 

هیچ چیز مهم نیست .

مهم ، خیلی مهم تر از همه ی اینهاست!

باور کن!

مهم زنده ماندن است بی تو . . .

من باید زنده بمانم ، تعهد بی تو مردن را بشکنم !  و دلخوش به رویایی شیرین از تو زندگی کنم . . .

در این واپسین دم می نویسم . فقط از تو می نویسم . منظومه ای خیالی می آفرینم ، و رویای مهربانیهای تو را خلق می کنم . . . راستی نام منظومه ام را چه بگذارم ؟

 

با نو و پیر چطور است ؟ . . . !

ایده این نوشته را ازوبلاگ مونولوگ گرفته ام .                                                                            

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  |