تبليغاتX
زهور

 

بانو سرما سر رسید و باز خاطرم را پر کردی ، بارش اولین باران پاییزی را در آن سالهای غبار آلود بی ابر به یاد آوردم .  هنگامی که نم نم بارش  اشکهای تو فکر هر معصیتی را در من می شست و  تمام نگاهم را سیراب می کرد . بانو خاطرت هست به عشق باران خیابان غروب را شانه به شانه ام گز و سرما را با نوازش نفسهایت گرم می کردی ؟

بانو من سردم است !

و این آفتاب بی رمق پاییز

گلوی هیچ پرنده ای را گرم نمیکند . . .

آه . . . بانوی  تابستان ، ماه بانو . . . به گمانم دیگر باران را دوست نداری . . .

نمی دانم . . .  و یا  شاید تیری قلب خرداد را پاره  کرده و گرمایش را کشته باشد .

تنها شدم این روزها...تنهای تنها...

خدا کند خدا با من بماند بانو . . .

بی خدا...بی تو بانو...بی خودم . . . چگونه خیابان غروب را طی کنم ، چگونه ؟

چقدر انتظار کشیدم که بیایی...چقدر بغض کردم و انتظارم را در غبار سنگین سیگار گم کردم ...آنقدر که موهایم بوی سیگار گرفتند... خسته...تشنه...غمگین...می فهمی بانو ؟

آن شب که رهایم کردی عکسهایت را یکی یکی پاره کردم و با اشکهایم مات کردم که دیده نشوی ، خوانده نشوی و شنیده نشوی . . . اما امروز تمام آلبوم را با  همان دانه های اشک چسباندم و دوباره تو را دیدم ! ماه بانو عکسها چه زیباتر از دورسالی تو شده اند !

 

بانو کسی  نفهمید درد بودن را وقت نبودن تو... و من سالها با این درد جا مانده ام .

من از خودم هم جا مانده ام پیر بانو . . .

 

 

...یا شاید من بروم و تو بیایی کنار پنجره ای که پیکرم در آن به انتظار تو خم شد...پنجره ای بی من...بیایی و ببینی که نیستم دیگر...رفته ام...نمی دانم...نمی دانم بانو...خسته ام و چشمانم میسوزند از این همه اشک و دود...خسته ام بانو...خسته... میان پریشانی و سالخوردگی وا مانده ام بانو ، وا مانده ام .

بانو!

هرچه سالخورده تر می شویم و  تنها ،  فراق عشق گمشده و کهنسال ما دردناک تر می شود .

باور کن

مومیایی خاطرات را خاک هم نمیتواند پنهان کند.

و من هنوز با خیال گذشته عکسهای ترمیم شده تو را مرور می کنم و خاطراتم را ،

که آغشته ی باران  است ، و مهتاب منور خیابان غروب .


+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  |