
بانو سرما سر رسید و باز خاطرم را پر کردی ، بارش اولین باران پاییزی را در آن سالهای غبار آلود بی ابر به یاد آوردم . هنگامی که نم نم بارش اشکهای تو فکر هر معصیتی را در من می شست و تمام نگاهم را سیراب می کرد . بانو خاطرت هست به عشق باران خیابان غروب را شانه به شانه ام گز و سرما را با نوازش نفسهایت گرم می کردی ؟
بانو من سردم است !
و این آفتاب بی رمق پاییز
گلوی هیچ پرنده ای را گرم نمیکند . . .
آه . . . بانوی تابستان ، ماه بانو . . . به گمانم دیگر باران را دوست نداری . . .
نمی دانم . . . و یا شاید تیری قلب خرداد را پاره کرده و گرمایش را کشته باشد .
تنها شدم این روزها...تنهای تنها...
خدا کند خدا با من بماند بانو . . .
بی خدا...بی تو بانو...بی خودم . . . چگونه خیابان غروب را طی کنم ، چگونه ؟
چقدر انتظار کشیدم که بیایی...چقدر بغض کردم و انتظارم را در غبار سنگین سیگار گم کردم ...آنقدر که موهایم بوی سیگار گرفتند... خسته...تشنه...غمگین...می فهمی بانو ؟
آن شب که رهایم کردی عکسهایت را یکی یکی پاره کردم و با اشکهایم مات کردم که دیده نشوی ، خوانده نشوی و شنیده نشوی . . . اما امروز تمام آلبوم را با همان دانه های اشک چسباندم و دوباره تو را دیدم ! ماه بانو عکسها چه زیباتر از دورسالی تو شده اند !
بانو کسی نفهمید درد بودن را وقت نبودن تو... و من سالها با این درد جا مانده ام .
من از خودم هم جا مانده ام پیر بانو . . .
...یا شاید من بروم و تو بیایی کنار پنجره ای که پیکرم در آن به انتظار تو خم شد...پنجره ای بی من...بیایی و ببینی که نیستم دیگر...رفته ام...نمی دانم...نمی دانم بانو...خسته ام و چشمانم میسوزند از این همه اشک و دود...خسته ام بانو...خسته... میان پریشانی و سالخوردگی وا مانده ام بانو ، وا مانده ام .
بانو!
هرچه سالخورده تر می شویم و تنها ، فراق عشق گمشده و کهنسال ما دردناک تر می شود .
باور کن
مومیایی خاطرات را خاک هم نمیتواند پنهان کند.
و من هنوز با خیال گذشته عکسهای ترمیم شده تو را مرور می کنم و خاطراتم را ،
که آغشته ی باران است ، و مهتاب منور خیابان غروب .