|
غزال |
|
سعید بهروزی |
آدم هاي اين نمايشنامه :
با همه ي فرقايي كه دارن با هم
چه توسن و سال ، جنس و رنگ و نقش و نگار
آدمیزادن فقط
شايد هم يكي .
حسرتا شونو به جسارت بدل كنن؟
اونم وقتي كه از آسمون
بجاي بارون
كاري كرده بودن بعضيا كه
نفرت بباره ،آتيش وخون .
نمي دونم.
صحنه :
( حیاط خانه ای نیمه ویران در خرمشهر ، با اتاقی در چپ آن ، که راه ورود به این اتاق بر اثر انفجارهای پیش آمده مسدود شده پشت این اتاق ، در چپ صحنه پلکانی وجود دارد که تا جلوی صحنه پیش آمده و بالای این پلکان مشرف به سطح شهر است . در راست صحنه دیواری حایل بین خانه غزال و صدام وجود دارد که این دیوار نیز بر اثر انفجار شکافته شده و به صورت معبری برای تردد بین این دو خانه در آمده است . یک حوض قدیمی در مرکز ، و درب حیاط در عمق راست صحنه قرار دارد .در سرتاسر عمق صحنه پل بزرگی قرار دارد که به تناسب نیاز و برای عبور و مرور رهگذران به کار می آید ، شاید این پل نمادی از پل اصلی خرمشهر باشد . این پل بوسیله یک پلکان دیگر به داخل حیاط هم راه دارد . پرده سفیدی در انتهای مرکز صحنه نصب شده که گاهی برای پخش تصاویر مستند مورد استفاده قرار می گیرد . در منتهی الیه راست صحنه هم یک برج دیدبانی قرار دارد که از ابتدا تا پایان نمایش دیدبانی با یک دوربین چشمی تمام وقایع را به نظاره نشسته است . این دیدبان قطعا" وجه دیگری از امین نمایش ماست . تاريكي مطلق ، اشواق در نور ضعیف صحنه داخل می شود و در پس او صدام ، گشتی در خانه می زنند و اشواق صدام را به گوشه چپ حیاط می کشاند ،یک کارتن از زیر راه پله خانه بیرون کشیده به صدام نشان می دهد ،ما ا در پس موسیقی متوجه مخالفت صدام با این عمل اشواق می شویم ، اما در نهایت اشواق بر مخالفتهای صدام غلبه کرده و کارتن را با خود می برد و صدام نیز به ناچار در پی او خارج می شود .. صداي اصابت گلوله ي توپ ،شراره ي آتش و همزمان با روشنايي فضايي آكنده از دود خاك و باروت در هم مي آميزد. سكوت و لختي بعد در هاله اي از پيدايي و نا پيدايي، امين پسر عمه ی غزال کیفی بر دوش وارد مي شود. در حیاط ویران چرخی می زند، آنگاه از سر کنجکاوی روی پلکان پشت اتاق تا بالای بام بالا میرود ، عروسکی آغشته به خاک روی پلکان می بیند ، خاک از سر و روی عروسک می زداید ، گویی یادآور گذشته ی نه چندان دوری است که غزال داخل می شود، مات و مبهوت خیره آوار خانه خود است که صدای گریه عروسک او را متوجه حضور غریبه ای در پشت اتاق می کند ، با احتیاط جلو می آید ، بیلی از روی زمین بلند می کند و قصد هجوم به پشت اتاق می کند ، امین تسبیح دانه درشت قدیمی خود را از پشت اتاق جلوی پای غزال می اندازد . غزال با دیدن و شناختن تسبیح متوجه حضور امين مي شود ، همان جا خشکش زده و از پشت اتاق و بدون دیدن امین با او گفتگو می کند )
غزال : امين!!؟
امين : غزال . . .
غزال : امين...
امين : سلام ...
غزال : خوش اومدي... بعد اينهمه سال حالا چرا؟
امين : جواب داره اين سوال؟
غزال : وقتي خيلي ها مي اومدن تو رفتي؛ حالا هم كه خيلي ها دارن ميرن تو اومدي. چرا!!؟
امين : تو هم عوض نشدی انگار. هنوز هم همه ش سوالي
غزال : يه دنيا حرف داشتم باهات. هزار هزار سوال؛ اما بي جوابي هاي تو پيرم كرد. ببين چقدر شكسته شدم؟
امين : بزرگ شدی. خيلي بزرگتر از اون وقتا. صدات اينو ميگه.
غزال : يه دريا اشك و يه عمر انتظار...حکایت صدام غیر از اینه ؟
امین : خیلی بزرگ شدی .
غزال : چشم به راهی از من يه آدم بزرگ نساخت.حالا دیگه منم و یه دنیا حسرت .
امين : چرا حسرت؟
غزال : جواب داره اين سوال؟
امین : (دستی به عروسک می کشد ) خوب مونده .
غزال : ( دستی به تسبیح می کشد ) آره خوب نگهش داشتی !
( هر دو از پشت دیوار بیرون آمده و لحظاتی در چشمان یکدیگر خیره می مانند . غزال تسبیح امین را به او داده و خود مهیای میهمان نوازی می شود )
غزال : سلام ، خوش اومدی. دلم گواه بود كه برمي گردي پسر عمه.
امين : اون وقتا بهم مي گفتي عمو.
غزال: آخه بابام همیشه می گفت به بزرگترا بگو عمو .
امين : دایی چطوره؟
غزال : هستش. سرحال تر از تو.
امين : هيچكس جوون نمي مونه.
غزال : تو هم ريش سفيد كردی .
امين : اينطوري نگام نكن.
غزال : هنوز هم خجالتي موندي پس.
[ صداي گلوله باران دشمن از دور و نزديك، كمتر از قبل و هرا ز گاهي شنيده مي شود .]
امين : كجاست حالا؟ باباتو مي گم ديگه؛ پدر سوخته... كجايی ؟
غزال : پدر سوخته! [ مي خندد ] هنوز هم همين تكيه كلامت نه؟
امين : آره. اما انگار تو ديگه ناراحت نمي شي.
غزال : نه. به شرط اينكه فقط تو بگي.
امين : مي گفتي. دایی کجاست ؟ چکار می کنه ؟
غزال : تو شيرازه. حالا ديگه شده يه سرهنگ تمام عيار. هفته پيش كه تلفني سراغشو گرفتم، مادرم مي گفت: داوطلب شده. حالا فرمانده يه گردان رزميه و قراره همين روزا راهی بشه
.
امين : لابد به هواي تو هم شده، مياد خرمشهر. اما نه. تو كه اينجا نمي موني؟ ( همزمان پخش تصاویر مستندی از جنگ در خرمشهر روی پرده سفید عمق صحنه )
غزال : خوش اومدي . خسته ای . راه خونه هم بسته است. بذار برم از اشواق ...
امين : نه جاي موندن نيست تو اين اوضاع.
غزال : بعد اين همه سال اومدي كه بگي سلام، خداحافظ.
امين : يه طوري ميگي كه انگار يه عمره دور بوديم از هم.
غزال : عمر...چه عمری ؟ .
امين : زياد شلوغش نكن. تو تازه بيست و شش سالته؛ همين.
غزال : پس حساب سن منو داري. باشه، حالا بگو ببينم كجا بودي تو اين پنج سال و... سه ماه و... يازده روز؟
امين : ديوونه... تو روزا رو مي شمردي؛ آره؟
( صدای انفجاری امین را به پشت اتاق و روی پلکان می کشاند ، همزمان صدام را بیرون خانه و پشت شکاف دیوار عمق می بینیم که هراسان و شتابان می آید )
صدام : ( از بیرون ) غزال ... تو سالمی عامو . . . من می رم فرمانداری دنبال اشواق ، رفته امریه بگیره دیر کرده ... ( به سرعت می رود و همزمان امین پایین می آید ،
امین : کی بود؟
غزال : همسایه .
امین : شوهرت؟
غزال : جبار . اسم اونو كه بايد يادت مونده باشه.
امين : حالش چطوره؟
غزال : خوب.
امين : همين؟
غزال : برات مهمه مگه؟
امين : [ سكوت ] مهمتر از اون تويي.
غزال : دروغ مي گي.
امين : من و تو باهم فاميليم انگار.
غزال : گفتم دروغ مي گي.
امين : خواهش مي كنم دوباره شروع نكن.
غزال : خيلي خب باشه. اون الان تو يكي از كوچه پس كوچه هاي شهر داره با دشمن مي جنگه.( همزمان دو بچه ترسان را در حال دویدن روی پل می بینیم )
امين : حالا گمونم اين تويي كه داري دروغ مي گي.
غزال : چرا !؟
امين : چون تا اونجايي كه يادمه از زير خدمت دررفتنشو افتخار مي دونست.
غزال : اما حالا بايد بهش افتخار كني.
امين : توچي؟
غزال : بايد توضيح بدم؛ وقتي نمي دونم اينهمه سال كجا بودي و حالا چرا برگشتي؟ [ اصابت گلوله اي در كوچه هر دو را زمين گير مي كند .]
امين : هي... تو حالت خوبه؟ غزال...
غزال : من ديگه به اين چيزا عادت كردم.
[ هر دو بر مي خيزند .]
امين : چقدر شجاع... گفته بودم كه بزرگ شدي غزال.
غزال : گور باباي غزال با همه ي بزرگيش. چرا از خودت نمي گي ؟
امين : هی، خیلی دلت پره انگار. چي بايد بگم. پنج ساله كه رو دريام. حالا ديگه برا خودم يك ناخداي تمام عيارم؛ با يه لنج پوكيده و فرسوده تر از خودم كه مدام تو دريا سرگردونه و از همه ي آدما گريزون.
غزال : دروغ مي گي.
امين : باشه، تو راست مي گي؛ از تو فرار مي كردم.
غزال : چرا؟ مگه من چه آزاري بهت رسونده بودم؟ فقط با همه وجودم دوستت داشتم. اين گناه بود برا يه دختر كه دل ببنده به يه مرد؟
امين : بسه ديگه؛ من نیومدم تو آتیش گذشته ام بسوزم ، اومدم تو رو از این آتیشی که راه گرفته دور کنم . هنوز هم نفهميدي انگار.
غزال : آره من نفهمم. هيچ وقت نمي فهميدم. نه وقتي كه دلم شوق تو رو داشت و هميشه ملامتش مي كرد ي، نه وقتي با يه غربيه اي كه نمي شناختمش پاي سفره عقد نشستم، پنج سال از بهترين و گندترين سالاي عمرمو تنهایی کشیدم . روزا چشم انتظار برگشتنت بودم و شبا همسر مردي كه خسته از كار روزانه بر مي گشت تا خستگياش رو روی شونه ها ی من بي عاطفه در كنه. تو رفتي اما يادت رفت يه كسي رو كه با همه وجودش تو رو مي پرستيد تو تنهايي وحسرت، به يه مرده ي بي عاطفه بدل كردي.آره من نفهمم .
امين: اين طوري سرم داد نكش؛ از کجا می دونی پا پیش نگذاشتم ؟ وقتی دایی عیدان گفت جبار پسر شیخ مالکه ، وقتی جبار پیغام داد که غزال آهوی رمیده خونه منه ، وقتی گفت یا خود غزال می یاد تو حجله یا سر غزال ، من چکار باید می کردم .؟ ها ؟ من خوشبختي تو رو مي خواستم. به من نگاه كن؛ خاكستر پيري رو همه ی تنم نشسته. تو جوون بودي. هنوز هم هستي؛ اما من... خسته و پيرتر از اونم كه بشه فهميد. به تو یه نه گفتم اما به دلم هزار بار نهيب زدم.
غزال : نهيب زدي كه يعني عاقلي كرده باشي؛ عوضش هم خنجر كشيدي به دلت، هم يه زخم كاري نشوندي به سينه ام .
امين : عين عاشقاي سينه چاك حرف نزن . من هنوز نفهميدم تو به چي من دل داده بودي آخه!؟ به چهار تا ورق پاره اي كه پر بود از حرفايي كه خيلي هاشونو از ياد برده ام يا اينكه... ديگه نمي فهممشون؟ تو حيف بودي غزال و من نبايد. . .
غزال : با من از بايد و نبايد حرف نزن. من از معلمايي كه درساشون رو يادشون مي ره، بدم مي ياد.میفهمی ؟ بدم می یاد ، بدم می یاد ،
(گریان و شتابان خارج می شود و به داخل خانه صدام می رود . امین در خور شکسته تنها می ماند . ناگهان زنی جیغ زنان و فریاد کنان به دنبال دختر گمشده خود از عمق صحنه و پشت خانه می دود و ما و امین لحظه ای او را می بینیم ، امین در خود تا می شود و لختی بعد غزال با کیفی پر از کاغذ باز می گردد .) فکر نمی کردی تا الان مونده باشن نه ؟ نوشته هاي تو پر بود از عاشقي؛ اما آخرش چي شد امین ، چی شد ؟
( کاغذها را در حیاط و بر سر و روی امین می پراکند و زار می زند ، امین بر می خیزد ، هر دو با صدای بلند جملاتی به یکدیگر پرتاب می کنند که ما هیچکدام را به دلیل همزمانی ادای این جملات نمی فهمیم ! )
امين : ( می گوید اما متوجه کلامش نمی شویم ) تقصير من چي بود كه از سر دق دلي رفتي نشستي پاي سفره عقد كسي كه نه می خواستیش و نه با ورش داشتي ؟ ... چکار باید می کردم غزال ، من لایق دلدادگیهای تو نبودم ، تو رو دوست داشتم اما نمی تونستم زندگی و جوونیتو فدای خودخواهی خودم کنم ، قرار ما این نبود غزال ، من یه ستاره کم سوی بی کس و کار بودم ، اما تو آفتاب بودی ، گرم و زنده ... من نباید می ذاشتم بهم دل ببندی ... نباید ...
غزال : ( می گوید اما متوجه کلامش نمی شویم ) بعد از تو ديگه چه فرقي مي كرد چي به سرم مياد؟ امین جواب نمی دی نده ، اما لااقل با خودت روراست باش ، واقعیت رو قبول کن ، چشماتو از حقیقت دور نکن ، تو حتی حاضر نیستی اقرار کنی که این عشقو تو دلم کاشتی ، امین این عشق لعنتی رو تو به من هدیه کردی ، اما بعد بی خبر اونو دزدیدی و رفتی ... رفتی ... چرا امین . . . چرا ؟
( گریان روی پلکان پشت اتاق می رود و سر بر تن عروسک گریه اش را با او تقسیم می کند . همزمان یک پستچی با دوچرخه از روی پل عبور می کند امین از در دوستی تا پای پلکان می رود )
امین : آدمائی رو که امروز دیدم ، مثل اینکه هر کدوم رو یه پله ایستادن ، و اونی که بالاتر از همه است تویی غزال .
غزال : عجب حکایتیه . مثل شهر اشباحه اینجا ، با یه عالم مرده که پی زندگین . یکی خاک می خواد ، یکی خدا ، یکی دل می خواد ، یکی هم خون ، اما من ... کاش... کاش می تونستم بخوابم فقط ...
( روی پرده عمق صحنه تصاویری مستند از جنگ پخش می شود )
امین : حیرونی و خواب ؟ شوهرت ؟ کی بر می گرده پس ؟
غزال : همین اطرافه ، دو قدمیت ،یه جایی تو همین شهر . چرا اونایی رو که تو این شهر تب دار دارن از جون مایه می زارن نمی بینی ؟ نيم ساعت پیش یکیشون همین جا زخمی شد ، همسایه ها بردنش بیمارستان ، حالا هم باید برم بهش سر بزنم .
امین : این که نشد جواب ؟ شوهرت ؟
غزال : چیه ؟ شوق دیدنشو داری یا می خوای سر از کاراش در بیاری ؟
( الهام با طبقی نان روی سر از روی پل عبور می کند ، غزال او را می بیند ، صدایش می کند )
غزال : الهام ... الهام ...
الهام : سلام ، بفرما نون گرم .
غزال : از اینور می اومدی جبار رو ندیدی ؟
الهام : شوهرت ؟ ... دلی که سنگ شد دیگه عشقو نمی فهمه غزال ... ولش کن ، از اینجا برو ...( غزال اخم می کند، امین لبخند می زند ) برم ... برم که عمه یزرا منتظره . ( الهام می رود ، پشت سرش جانبازی نشسته بر ویلچر روی پل دیده می شود ، غزال گویی برای فرار از طعنه های امین به او پناه می برد )
غزال : داوود ... کاکا داوود ... جبار رو ندیدی ؟
داوود : جبار ؟
غزال : شوهرم ؟
داوود : تو این غباری که راه گرفته دیگه هیچ جباری پیدا نمی شه ( غزال اخم می کند ) دیروز دیدمش اما امروز نه ... نگران نباش بر می گرده ... راستی ... وقتی می رفت گفت یه دنیا و یه غزال ... ( می رود )
غزال : ( به امین ) خیالت راحت شد ؟
امین : طعنه می زنی چرا ؟ فرض کن که می خوام همپای جبار از خجالت مهمونای ناخونده مون در بیام . همونطور که تو ...
غزال : . . . دست از سرم بردار .
امین : من که به غارت نیومد م زن !
غزال : مگه چیز دیگه ای هم ازم مونده. من پنج سال پیش غارت شدم !
امین : نبخشیدی انگار هنوز .
غزال : ها... نا امیدت کردم . باشه . چونه نزن باهام . ( رو در روی او ) این من ، اینم تو ، دلمو می خوای ؟ زبون مهرمو می خوای ؟ ( بلند ) تنمو می خوای ؟ می خوای پیرهنمو چاک بزنم ؟ می خوای گیسامو ببرم بدم دستت تا دست ازسرم بر داری؟
امین : غزال ... ظالم . . . چی به سرت اومده زن ... ( می گرید و در هم می شکند )
غزال : وقتی یه مرد گریه می کنه،زن باید بمیره .
( چادر به سر کرده و با شتاب از خانه خارج می شود .امین نیزکیف خود را برداشته و از روی پلکان متصل به پل بالا می رود و در چپ صحنه گم می شود صدای چند انفجار صحنه را می پوشاند گلوله ای به دیده بان داخل دکل اصابت می کند و او را از ناحیه شکم مجروح می کند . لحظاتی بعد اشواق داخل می شود ، ابتدا متعجب و حیران خانه ویران غزال را نظاره می کند و بعد فریاد او سکوت را می شکند . )
اشواق : غزال... ؟ غزال؟ [ به قصد ورود به داخل اتاق پيش مي آيد اما انفجار اخير راه ورود را سد كرده ، آنجا را به ويرانه ایي حزن انگيز بدل كرده است . اشواق هراسان به قصد يا فتن غزال تلاش مي كند تا راهي به درون بگشايد. مويه گر با آه وناله ونفرين .] اي خاك به سرم... يا سيد معتوگ... به حق آسمون آب خوش از گلوشون پايين نره. سياه دل بميرن،... غزال... مادر آهي، ناله ايي، نشوني از خودت بده تا اشواق مادر مرده بدونه چه خاكي به سرش كنه. اي خدا چاره اي بكن كه شدم عين بيچاره هاي غريب... نه كه وهم بوده يه وقت؟ اما نه اينجا اينطوري نبود. صدام ... صدام ... کدوم گوری رفتی تو ... [ ناتوان از ادامه ي كار برپا و سينه مي زند. ] اي واي اي واي [ رو به آسمان ] تو بگو عزادار كدوم نعش باشم؟ اي لعين بدتر از شمر... صدام... صدام... [نعره مي كشد. ] صدام... [همچنان برسينه مي كوبد. ] ببين چي به روز زناي مردوم آوردي... صدام... صدام....
[همزمان شوهرش از میان شکاف ایجاد شده دربین دو خانه پاي به حياط مي گذارد . از آنجا كه نام او نيز صدام است زبان به اعتراض و گلايه مي گشايد. ]
صدام : حيا كن زن. من چكار زناي مردم دارم تو اين واويلا؟ بازم تا يه تير در شد سر فحش رو كشيدي به من بدبخت؟! آخه سگ پدر خناس، چي ازجون من مي خواي؟ اول بگو ببینم کدوم گوری بودی تموم فرمانداری رو زیر و رو کردم دنبالت ؟
اشواق : كاش تو زير اين آوار مي موندي و خودم مي كشوندمت بيرون شکاک ! مي كشوندمت بيرون كه تف كنم تو صورتت... یاسيد عباس، نذرت مي كنم؛ سر هر شب جمعه سي تومن تا سه سال... به اين شرط كه يه تير از غيب بياد و بخوره به حلقوم اين پير بد دهن.
صدام : به همين خيال باش. من با يه تير جون به عزرائيل نمي دم. [همزمان صداي اصابت خمپـاره او را زمين گير مي كند. ] الهي كه لال بميري زن. نذرت رو پس بگير. يهو ديدي راست راستي بي شوهر شدی ها. انوقت مي فهمي چي به سرت مياد؟
اشواق : نگي غلط كردم نذرم رو مي كنم چهل تومن. [باز هم اصابت گلوله ای ديگر ] وي... تو حالت خوبـه مــرد؟ طوريش نشه يه وقت. توبه، غلط كردم. [ دلگير از شوهر، ماتم زده براي غزال ] جونت در بياد كجايي تو غزال؟ يه چيزي بگو خو...
صدام : دل می سوزونی خرکی ارواح عمه ات .
اشواق : مگه نعره هاي تو مي ذاره آدم حواسش جمع باشه؟
صدام : لا حول الله... ولك وقتي من اومدم، تو زمين و زمون رو دوخته بودي به هم. دستات به سينه زني بود و زبون دو متريت گرم فحش دادن به من .
اشواق : چقدر خري تو پيرمرد؛ مگه فقط اسم تو صدامه؟
تو مي گي نمرده؟
صدام : عمه ات بميره ان شاء الله.
اشواق : [ بي رمق] غزال...
صدام : خدا رحمتش كنه. من مي گم حتماً جاش تو بهشته.
اشواق : ها پس چي؟ قربون رحمتت خدا. كي بهتر از غزال؟
صدام : نفوس بد مي زني چرا؟ منظورم عمه ات بود. همين عمه ات که تو رو چپوند... نه يعني رسوند به من بدبخت بي كس...
اشواق : [ دلخور ] الهي كه به هفت آتيش جهنم بسوزي عمه؛ اين هم آخرش. مي بيني چطور شده م مسخره ي اين عنتر.
صدام : گفتي ديگه خو؟ با خودم بودي ديگه؟ حالا منم حق دارم كه بگم؛ داد مي زنم .
اشواق : به خدا اگه جرأت كني... يواش هم كه بگي...
صدام : نعره مي كشم .
اشواق : خجالت بكش. اگه مردی بیا دختر مردمو از زیر آوار در بیار .
صدام : مو مرد نیستم ها ؟ [ نعره زنان ] خدا، پيغمبر، خلائق... يكي بياد منو از دست اين اجاق كور نجات بده. اجاق كور... اجاق كور...
اشواق : گفتي خو؟ باشه. يه عمر گناه بي نصيبي و نفس گرم يه بچه ي كاكل به سرگردن من... [مي گريد ] تقصير منه كه پات نشستم؛ بشكن دلمو هر روز خدا... بيخود نبود كه ننه ي گور به گور شده ت اسمتو گذاشت صدام.
صدام : به ننه ي من؟... توبه ننه ي من...؟ بگو غلط كردم و گرنه...
اشواق : وگرنه چي ؟! بدتر از اينم مي شه مگه خو ؟ یه غزال مونده بود که اون هم ... [ و باز هم مي گريد . اندوهبار و جگر سوز. ]
صدام : هيچي... يه چيزي گفتم حالا... جمع كن خودتو ، این شهردیگه موندن نداره ، جمع کن تا ببرمت یه جای امن ... نمي خواد آب غوره بگيري تو اين خر توخري. بعد هر تير كه زمين گير مي شم با خودم مي گم، اگه شش تا پسر داشتم ...( یک خواننده عرب در حال خواندن از روی پل می گذرد )
مي ترسم جنازه مون گند بزنه و كسي ازمون با خبر نشه. خيلي دلم مي خواد يه تفنگ گير بيارم... اشواق...
. اشواق : صدام ...
صدام : [ یکباره ] هي زن، ديگه حق نداري بهم بگي صدام. خوشم نمياد وقتي فحش ميدي، ندونم بامني يا با اون ملعونی كه اين آتيشو به پا كرده.
اشواق : باشه. دوست داري چي صدات کنم؟ نگفتی ... دوست داری چی صدات کنم ؟
صدام : يادته هميشه بهت مي گفتم برام يه پسر بيار مي خوام اسمشو بذارم چی ... ؟
اشواق : ياسين.
صدام : چه خوب يادته .
اشواق : يه روز كه خيلي دلم گرفته بود از طعنه مردم، انگار ته دلم رو خونده باشي؛ صدام زدي ام ياسين.
صدام : اشواق ... اگه من بشم ياسين... حاضري برام مادري كني؟
اشواق : [ با خود،مادرانه ] ام ياسين... [ خود را می یابد. ] اينجوري باهام حرف نزن. گريه ام مي گيره...
صدام : جوابمو ندادي... ام ياسين، نگام كن منم ياسين...
اشواق : [ با گريه و از سر شوق ] پسرم. پسر مهربونم... [ به خود می آید. ] نكنه مي خواي بري بجنگي؟
صدام : اگه امروز نذاري برم. شايد ديگه هيچ وقت فرصتش پیش نیاد.
اشواق : بيچاره اشواق . يعني سهم من از مادري همين يه امروزه نه . [ مي گريد و باز هم مادرانه ] امروز نه . اگه بري شيرمو حلالت نمي كنم . بذار برا فردا.
صدام : [ با صداي بلند ] تو هيچ جوري خر نمي شي زن... [ در خود فرو رفته مي گريد. ]
اشواق : بسه ديگه، گريه نكن عزيز دل مادر... خودتو لوس نكن ديگه... گفته باشم بهت اگه بخواي بشي صدام، ميدمت دست مرداي جنگي تا عوض اون صدام بكشنت. حالا بيا كمك كن راه اتاق رو باز کنیم .
صدام : باشه اما شرط داره .
اشواق : چه شرطی ؟
صدام : قبول کنی از این شهر بریم .
اشواق : نمی تونم ... اگه همه برن ، کی اینجا بمونه ؟
صدام : باشه هر چي تو بگي . اما اين كار تو نيست؛ گاو نر مي خواهد و مرد كهن.
اشواق : گاوش تو... مرد كهنش هم من. بيا جلو ببينم چه مي كني .
صدام : حيف كه ننه مي؛ وگرنه يه چيزي بهت مي گفتم . ( غزال می آید )
اشواق : [ ذوق زده او را در آغوش مي گيرد. ] غزال ؟
غزال : [ مي گريد و به آغوش اشواق پناه مي برد .] ورده...
صدام : ورده ؟!
اشواق : از همسايه هاست؛ زن فاخر.
صدام : شناختم. خو چرا گريه مي كني حالا؟
غزال : خمپاره كه خورد توحياطمون، اينجا بود. فاخر خسته از جنگ اومده بود سراغش تا ببردش يه جاي امن... مي خواست باهام خداحافظي كنه... تو بيمارستان كه دیدمش خون نبود تو صورتش... [ مي گريد ] بيچاره فاخر. نديده بودم يه مرد اينقدر زار بزنه برا زنش.
صدام : زنده اس هنوز خو؟
غزال : زخماشو بسته ان. اما حيرون بود، حيرون...
اشواق : [ رو به آسمان ] منو زنده گذاشتي كه چي؟ بايد غم چند تا همسايه رو به دل بكشم كه رضا بدي به مردنم؟ [ مبهوت مويه كنان به زبان اعراب در خلوت خويش به عزا امی نشیند .]
زخمه
نوشته : احسان عباسی
صا دق،امين و عادل سه دو ست و رفيق صميمي اند كه سا لها در كنا ر يكد يگر بوده و شب و روز را با هم گذرانده اند تا جا يي كه هيچ چيز پوشيده اي از مسا ئل مختلف زند گي ميا نشا ن وجود ندارد اما هر كد ام براي خودش به نوعي تنها ست و حالا مد تي است تنها يي شا ن را با خلوت پيرمردي . . .
(در ادامه مطلب)
یزرا
( به معنی جزیره )
نوشته : محمد رضا آریانفر
این نمایشنامه در سال 1383به کارگردانی سید صادق فاضلی در جشنواره سراسری تئاتر دفاع مقدس اجرا شد و با کسب 10 جایزه برتر از نظر تعداد جوایز مقام اول کشور را به دست آورد .
(بازي اول)
شروع :
تماشاگر با ورودش، با يك صحنه موسيقي شاد عروسي و رقص و پايكوبي اهالي مواجه مي شود، يزرا، نشسته كنار اجاق گلي و مات ما و شعله روشن، و ديگران بي توجه به او مشغول شادي و پايكوبي، كم كم با سكوت سالن زنان مويه گر فضاي شاد عروسي را با سينه و گريه مي شكنند و يزرا همچنان كنار شعله آتش ماتِ اين بازي … و پس از آن سكوتي مرگ زا بر صحنه مي نشيند و در پي آن طاهر پسربزرگ يزرا با يك كارتن بردوش وارد مي شود.
طاهر : سلام.
يزرا : ….
طاهر : بارخيره هوري ؟!
يزرا : باز زدي رفيّع ؟!
طاهر : دستم تنگ بود و جنس فراوون.
يزرا : قسمت تو؟
طاهر : دوتا ويديو و دو، سهبكسسيگارسومر،مايه نداشتم،خيلي جنس ريخته بود.
يزرا : جنس يا قاچاق؟
طاهر : هم شروع كردي؟
يزرا : كاش فالح بودش.
طاهر : هشت ساله همينومي گي .
يزرا : اما يه بار تو گوشِت نرفت.
طاهر : مي گي چكاركنم، كم دارم جون مي كنم؟ از اين بيشتر ؟!
يزرا : مردخونه (طعنه) بزرگ فالح !
طاهر : شك داري؟ پس مو پسركيم؟ ها؟ … پسر فالح نيستم؟
يزرا : نه روزي اين سفره خالي شد و نه لقمه اي حروم توش نشست، 20 سال سر سفره اش بودم اما دريغ از جنس قاچاق، دريغ از لقمة حروم، حالا 8 سال از اون ماجرا گذشته، تو، طاهر، پسر بزرگ فالح … چند بار نون حلال توي اين سفره گذاشتي … ها ؟ چند بار ؟
طاهر : حرف تو، حرف نون حلال و حروم نيست ننه ، مي دونم چته … هنوزم زخمي اون زخمي، هنوزم كينه اون خون رو داري.
يزرا : نه … (حرف او را قطع مي كند ) نه …
طاهر : (عصبي) چكار كنم، يقه كي رو بگيرم … تو آبادي راه بيفتم و يقه مردم رو بچسبم كه قاتل بوام كيه ؟ ها ؟ تا بوده شب و شنريز بوده و راهزنها، تا بوده هور بوده و نيزار و حرامي ها ، سراغ كي برم آخه؟
يزرا : هر كي بوده راهزن و حرامي نبوده پسر ، همه چيز سرجاش بود، تورش به جا بود و ساعتش به جا … فقط يه چيزش گم شده بود، انگشتر عقيقِ يادگاري مو … !
طاهر : (سوي بشكه آب مي رود) تف … هر روز خدا بايد همي حرفا رو بفهمم…. چرا اون عزيز دردونهات، برادر جهادگر دنبال قاتل بواش نمي افته … ها ؟
الهام : (باطبق نان در آستانه ورودي در) ناصر برادر كوچيكته … خون پدر گردن پسر بزرگه طاهر …
طاهر : به … الهام خانم … ننه ام كم بود تو هم اضاف شدي ؟
الهام : خو عمه راست مي گه ديگه.
طاهر : (مردد بين رفتن و ماندن) نامزدت كجان دختر دايي ؟! باشين تا شيخ ناصر بياد انتقام بواشه براتون بگيره… (آوازي زمزمه مي كند و از خانه خارج مي شود.)
(يزرا در گوشه اي از حياط به تاباندن دوك نخريسي خود مشغول است، الهام كتري را آب كرده روي اجاق مي گذارد و كنارش مي رود، با حلقه انگشت خود بازي مي كند)
الهام : عمه چه خبر؟!
يزرا : هيچ.
الهام : خبري … پيغومي …
يزرا : دو چيز زن رو به جنون مي كشونه دخترم…
الهام : يكيشومي دونم عمه … عشق !
يزرا : اول عشق … دوم عشق !! … اينجوري نيگام نكن عمه … اگه تو از جراحت يه زخم مي سوزي، شونه هاي من تا شدة دو تا عشقه … عشق مرد و عشق اولاد…
الهام : عشق مردي كه اگه نباشه عشق اولاد هم نيست ؟!
يزرا : هر كدوم يه جوره دخترم … هر كدوم يه جور … اما هر دوش عشقه …
(الهام سر روي زانوي يزرا مي گذارد ، هر كدام براي ديگري مي گويد اما بي توجه به ديگري )
يزرا : (اشاره به در حياط) سنگ شده اين در … به كليد هيچ بغضي وا نمي شه …
الهام : (بي توجه) سه ماهه … نمي گه زنده س ، مرده س ….
يزرا : (بي توجه) كف بلم افتاده بود، تير از كمرش رد شده بود تا سينه اش …
الهام : (بي توجه) از جهاد وام ازدواج مي گيرم… كو ؟ همش وعده …
يزرا : (بي توجه) مي رم ژاندارمري … قاتلشو مي گيريم … كو ؟ همش وعده …
الهام : (بي توجه) همكاراش مي گفتن سرش تو جاده و ساختمونه … زن و مادر از يادش رفته…
يزرا : (بي توجه) شيخ مالك و ديگرون مي گفتن تير راه گم كرده شكارچي هاي هور بوده دنبالش نگردين …
الهام : هي مي گه نرو … نرو بوا … پا تو، تو اون خونه نذار …
يزرا : هي مي گن برو … ازين خونه برو … اهواز، شادگان، ماهشهر …
الهام : (رو به يزرا) بوام هميشه مي گه: خواهرمه … مي شناسمش، حرفاي عمه بوي عشق ميده … پاتو خونه ش نذار …
يزار : يزرا سكوتش هم بوي عشق مي ده الهام … اصلاً زن يعني عشق … كيه كه اينو بفهمه … بوات راس مي گه عمه … كمتر بيا …
صداي شيخ مالك: (از بيرون) زايره.
الهام : (خود را مرتب مي كند) شيخ مالكه.
يزرا : (بلند مي شود) بسم الله .
شيخ مالك: يا الله (داخل مي شود) مساكم الله … بوات چطوره عمي ؟
الهام : الحمدالله … تو هوره.
شيخ مالك: نمي دونم چي از جون اين هور مي خوان … په طاهر؟
يزرا : زد بيرون.
شيخ مالك: از ناصر هم كه …
يزرا : دير به دير … دو سه ماهي مي شه.
شيخ مالك: خب مي دوني يزرا، شده نقل مردم آباي كه … (سكوت، خيره به الهام)
يزرا : حكايت دهن مردم زاير … مثه دو لنگه باز در حياطه.
شيخ مالك: صحبت دهن مردم نيست يزرا.
يزرا : په صحبت چيه مالك؟ ها؟
(شيخ به الهام مي نگرد، الهام به آنها چاي مي دهد و به اتاق مي رود)
شيخ مالك: حرفِ اينه كه شده بلدِ حكومت چيا يزرا … مي دوني يعني چي ؟
يزرا : نه نمي دونم ابو شهاب … تو كه مي دوني بگو .
شيخ مالك: (تند) جووناي آبادي چشم ديدن …
يزرا : (حرفش را به تندي مي برد) كدوم جونا، شيخ … اونايي كه براي جنس قاچاق يه پاشون عماره س و يه پاشون بصره ؟
شيخ مالك: پسر بزرگت هم يكيشون !
يزرا : فرقي نميكنه مالك، فرقي نميكنه! اونم مثل بقيه!
شيخ مالك: مي ترسن يزرا … مي گن يه وقت اونارو لونده ….
يزرا : تو چي فكر مي كني مالك … از ناصر مو كه جونش و با اين جهادي ها گذاشته … خبر چيني بر مي ياد؟
شيخ مالك: اينارو مي دونم يزرا … اما مي گن …
يزرا : چي مي گن ؟مي گن … مي گن . هر كي از كمر بواش افتاده ، بياد اينجا بايسته و اين حرفارو بزنه … لازم نكرده قاصد بفرستن!
شيخ مالك: بشكة باروت!
شيخ مالك: گفتم بشكة باروتي…منتظر يهجرقه تاگربگيريوبيفتيبه جون خشك و تر…
يزرا : مي دوني چند ماهه كه رنگشو نديدم، ها ؟ دو سه ماهه كه از اين جاده به اون جاده، از اينور هور به اون قسمت هور … هيچكي هم از خوشي و ناخوشيش خبر نداره .
شيخ مالك: چرا … چرا يزرا ؟
يزرا : شايد از خودش هم بپرسي نتونه جوابت بده مالك .
(صداي آواز يك مرد عاشق از دور مي آيد، هر دو جذب صدا مي شوند)
يزرا : خسته نمي شه؟
شيخ مالك: كدوم عاشق، خستة عشق بوده تا حالا؟
يزرا : چي از جون اين هور مي خواد ؟
شيخ مالك: يعني نمي دوني ؟
يزرا : به خيالش هور صيدشو پس مي ده… اونم امل … قشنگ ترين دختر آبادي.
شيخ مالك: اگه بواش به اين وصلت رضا مي داد، اينطور نمي شد.
يزرا : سعد پسر عموش نبود كه … اصلاً از طايفه شون نبود .
شيخ مالك: راست نمي گي يزرا … دوست داشتن طايفه بر مي داره ؟!
يزرا : (سكوت) هميشه هميموقع ها ميره لب هور وميزنهبهآواز … همي وقت. .
شيخ مالك: نه حرف مردم چاره اش بود و نه حبس .
يزرا : چه توري مي خواد يه ديوونه رو به دام بندازه مالك ؟
شيخ مالك: تو هم فكر مي كني سعد يه ديوونه س ؟!
يزرا : تو چي مي گي مالك ؟
شيخ مالك: اين سئوال مال الان نيست يزرا … بيست ، سي سال پيش مي تونستم جواب اين سئوال و بدم اما حالا، حالا… (شتابان سوي در مي رود و همانجا مي ماند)اومدم بگم انگار تو مرز داره خبرايي مي شه … وضع قروقاطيه ، تو خونه نگهش دار … خداحافظ (مي رود).
الهام : (رد گم مي كند) اينقدر ارزش داشت كه خودشو انداخت تو هور ؟
يزرا : عشق ما زنا انتخاب نيست دخترم ، تقديره .
الهام : حتي سوختنش ؟
يزرا : مي ترسي نه ؟ … چرا عاشق شدي ؟
الهام : (كم نمي آورد) شما چرا شدين عمه ؟
يزرا : نمي دونم … هزار بار از خودم پرسيدم … نمي دونم . ( سمت تور كشيده مي شود) هنوز آفتاب پشت هور بود كه اين تنور رو روشن كردم ، چونه هاي خميرم آماده بود كه صداي غراب اومد (صداي دور كلاغ، يزرا وحشت زده و هراسان) غراب … غراب … چي مي خواي … چي از جونمون مي خواي ؟ … تشنه اي ؟ (ظرف آب را زير درخت مي گذارد) بخور … عطشتو بنشون و از سر اين شاخه بپر … برو … (صداي كلاغ رساتر ميشود)چيه…چيه سياه شوم…آب ؟ اينم آب ، زلال و خنك … گشنه اي؟ اينم خمير تازه … بخور و از آسمون اين خونه بپر… (نان را پاي درخت مي گذارد) ديگه چي مي خواي ؟ چي از جونمون مي خواي غراب شوم ، گم شو سياه نحس … (چوبي به سوي درخت پرتاب مي كند) گم شو … گم شو… (يقه الهام را ميچسبد) كجا فالح ؟ هور ؟ تور رو نمي دم … وقت سماكي نيست … نمي ذارم بري، مگه اون لكة سياه نحسو تو آسمون نديدي … امروز وقت ماهيگيري نيست فالح ، نحسي امروز رو بگذرون… نرو… نرو…. نرو… ( به پاي الهام آوار مي شود) مَحَلُم نذاشت تور روانداخت روشونه و تو غبار هور گم شد … يه روز … دو روز… سه روز… مردا زدن به هور اما تن خودشونم به زور پس آوردن …
الهام : سنت قبيله چي عمه ؟ آينه و آب ؟
يزرا : گذاشتيم عمه … هفت روز … دختري پاك و معصوم و قشنگ، دم بخت، مثل خودت … هفتا طلوع، هفتا غروب، خيرة آينه و كاسة آبِ زلال … امل اومد … نشست پاي كاسه (الهام را پاي ظرفي آب زير درخت مي نشاند) گمشده پيدا نشد؟ … بازم نگاه كن دخترم ، خوب نگاه كني پيدا مي شه… (الهام سري تكان مي دهد) بگو … بگو عيني … مَردَم كدوم گوشه هور سرگردونه (الهام سري تكان مي دهد) يعني سه روزه خيرة آبي هيچي نديدي؟ (الهام از خستگي به خواب مي رود، يزرا هراسان) نه … نه … باز كن پلكاتو… خوابو از چشات دوركن … نخواب دخترم… نخواب آدرس مردمو بده … كجاي آينه و آبه … كجا امل …. كجا الهام… كجا…
الهام : سه روز پاي آينه و آب و هيچي ؟!
يزرا : هيچي … روز سوم …
الهام : (حرف او را قطع مي كند) روز خريد عروسي .
يزرا : روز چهارم…
الهام : (حرف او را قطع مي كند) روز دوخت و دوز لباس!
يزرا : روز پنجم اومد .
الهام : روز جهيزيه كشي !
يزرا : روز ششم كه مي دوني …
الهام : حنابندون … بازم چيزي نديد؟
يزرا : روزهفتمروزعروسياش بود…(الهام را مي بوسد)مباركه ننه…مباركه…
(صداي رقص و پايكوبي و صداي شليك تفنگ، گويي امل را به داماد ديگري داده اند و سعد را كه قصد نزديك شدن به او دارد از آنجا دور ميكنند، امل گريان به همراه داماد ناخواسته به راه مي افتد اما چشم از سعد نمي برد، لحظاتي بعد انگار عروس خود را به آب انداخته، صداي جيغ و ناله از هر سو برمي خيزد)
همه : امل … امل … امل …
يكي : خودشو انداخت تو آب …
ديگري: از آب بگيرش، داره غرق مي شه …
(مردان با فانوس سرگردان به هر سو، كم كم صحنه به سكوت مي گرايد)
يزرا : غروب روز هفتم فالح پيدا شد.
الهام : غروب روز هفتم ؟!
يزرا : همون غروب هم امل گم شد. دو روز بعد مرداي عرب تور سفيدشو آب پيدا كردن.
الهام : عموفالح پيدا شد… امل رفت… سعد سياه پوشيد.
يزرا : درخت سبز خونه خشكيد… برگاش ريخت … ميوه هاش باريد.
الهام : و از اون روز بود كه هر غروب روبروي هور مي ايستين و دل به آواز غريبونة سعد مي دين.
يزرا : از اون غروب بود كه هيچ هيمه اي تو دل تنور ننشست و هيچ شعله اي تو تنورگر نگرفت.
الهام : عمه آوازش كي تموم مي شه اين جوونِ پير!
يزرا : وقتي هور ، عشقشو پس داد!
(صداي آواز غريبانة عربي در صحنه موج مي زند و در متن اين آواز، زنان با تور و تنور و درخت و اجاق بازيهايي انجام مي دهند و پس از لحظاتي نور به تاريكي مي رود)
« بازي دوم »
(سپيده)
(همان جا، يزرا تنها در صحنه، دوك نخريسي را به چرخش در مي آورد در حياط باز مي شود، ناصر، با مويي پريشان و ريشي پر پشت وارد ميشود از درون ساك خود پارچة ساده اي بيرون مي آورد، آرام به پشت مادر مي آيد پارچه را روي سر او مي اندازد)
يزرا : (بي جنبش، زير پارچه) مي دونستم مي ياي !
ناصر : باز شناختي ؟
يزرا : بوي تنت يه باره ريخت تو هوا … چرا اينقدر دير؟
ناصر : خسته شدين؟
يزرا : غير انتظار به چي زنده باشيم؟
(طاهربايك كارتن داخل مي شود، بي توجه به حضور ناصر داخل آغل ميرودناصربهطرف آغل مي رود، طاهر در بازگشت سينه به سينه اوست)
طاهر : ها… تويي…چهوضعيبراخودت درستكردي( در آغوش هم فرو مي روند)
ناصر : (زير گوش طاهر) هنوز دست نكشيدي؟
طاهر : بعد چند ماه اومدي كه اينو بگي؟ ( از او دور مي شود)
ناصر : وقتشه يه فكري برا خودت بكني .
طاهر : شدي ملاجعفر، حرفات به اين ريشا مي ياد!
ناصر : جدي مي گم.
طاهر : تو اول بهتره فكري برا اين دختر دايي بدبخت مو بكني ! ملاجعفر!
(صداي ماغ گاو مي آيد)
ناصر : صداي حنائيه، هنوزم شيرش به راس ؟
يزرا : (ليواني دوغ به او مي دهد) دوغ پر چرب حنايي.
ناصر : (دوغ را مي گيرد و بطرف آغل مي رود) ممنون .
طاهر : (جلوي او را سد مي كند) گاو هم ديدن داره ولك؟ ( ناصربي توجه او را پس مي زند و داخل آغل مي رود)
يزرا : طاهر…
طاهر : مي ترسم… از اين ملاجعفر مي ترسم.
يزرا : كاكاته … هم خونته.
طاهر : بود… حالا شده نوكر دولت.
ناصر : ( ازآغل بيرون مي آيد) خوبه ، دري هم به كوچه پشتي بازكردين!
طاهر : (به راه مي افتد) مي رم پيش غضبان.
ناصر : برا اون كارتن هاي قاچاقه … نه ؟
طاهر : لوم بدي درجه مي گيري نه ؟!
يزرا : (بلند و معترضانه) انچب يادوني !
طاهر : مگه دروغه؟
يزرا : خجالت بكش.
طاهر : تو از همون بچگي هم طرفدارش بودي.
ناصر : بسه ننه… بسه (سكوت) دلم برا همه تنگ شده بود، حتي اين حيوون زبون بسته… گاوي كه حالا شده ناطور جنس هاي قاچاق…
طاهر : باز اومدي بزرگتر از خودتو نصيحت كني ؟ اگه روضه ات تموم شد منم يه چيزي بگم…گوشاي مو يكيش در آغله و يكيش هم لنگهدر حياط … اوكي !؟
(ميرود سراغ بشكه ، ليواني آب مي خورد و با خود ادامه مي دهد)
منتش رو سرمون مي زاره، نمي توني تو خونه بندشي، چه كاره اي تو كار بزرگتر از خودت دخالت مي كني ، تو سرت با مهندسا و برادراي جهاديت گرمه، چرا چوبشو سر ما مي زني؟
يزرا : نمي خواين تمومش كنين؟ ها… طاهر، برادرت خسته س ، از راه رسيده.
ناصر : صبركن ننه… حرف بدي زدم گفتم دلم برا همتون تنگ شده بود؟
طاهر : ديدم تو اين دو سه ماه به خونه سرزدي ، دو سه خط براننه ات و نامزدت نوشتي… ديدم.
ناصر : چشماتو خوب باز كن طاهر … دو قدم اونورتر از هور و آبادي داره اتفاقاتي مي افته كه كسي نمي دونه چيه …
طاهر : تو چي ؟ … تو كه پسر خدايي، بايد بدوني …!
ناصر : پشت اون تپه هاي خاكي … لب حدود، عراق داره گروگر سرباز مي ياره طاهر …
يزرا : يعني!؟
طاهر : همه اش حرف ننه، خاكشه، سرباز آورده،به ما چي؟
ناصر : حمله به چند تا پاسگاه مرزي چي؟
يزرا : ياسيدهادي.!
طاهر : پس جدي جدي شروع شد … اين تخم نغل غضبان از كجا خبر داشت؟
ناصر : چيزي گفتي؟
طاهر : گفتم جنگ هم بشه … ما نه به قم كار داريم نه به كاشون!
ناصر : بيچاره، اگه حمله كرد نه هور مي مونه و صاحندي، نه كوت مي مونه و نه رفيّع … هويزه، بستان، سوسنگرد … هيچي نمي مونه فهميدي؟
طاهر : نمي خواد جوش بزني اگه طاهر ساربونه، مي دونه شتر رو كجا بخوابونه .
ناصر : خيالت راحت ، اين زمين جوري داغ بشه كه هيچ جاش نتوني شترت رو بخوابوني.
يزرا : ننه ترو خدا راس مي گي؟
طاهر : بدجوري داريتودلمونروخالي ميكني آقاي برادر! اونا عربن ما هم عرب !
يزرا : تيري كه مياد هم اين فرق رو مي دونه طاهر؟(به داخل آغل مي رود)
طاهر : با غضبان و شعلان مي رم ببينم چه خبره (به داخل آغل مي رود ناصر دنبالش)
الهام : (در چارچوب در) ناصر …(ناصر سوي او ميچرخد)دخترامحبيببهم گفت.
ناصر : مي خواستم بيام پيش دايي، اما؟!
(سكوت – به هم لبخند مي زنند، بطرف يكديگر مي روند كه طاهر از آغل خارح شده و اين تصوير عاشقانه را بر هم ميزند – او به داخل اتاق ميرود، يزرا هم بيرون مي آيد)
يزرا : به دائيت سر مي زني؟
ناصر : وقت نمي كنم.
يزرا : يعني چي، وقت نمي كني.
ناصر : اومدم يه مشت لباس ببرم، جلوي مدرسه منتظرم هستن.
الهام : همين؟ اومدي لباس ببري؟!
يزرا : مي خواي چكار كني؟ جواب دائي عيدان تو چي مي دي ؟ اين دختر تا كي تو عتبة در منتظر باشه؟! (و داخل آغل مي رود)
(ناصر، دست خود را بالا مي برد، حلقه خود را مي بوسد ، او خيره الهام است كه صداي تيراندازي از دور به گوش مي رسد،طاهر با عجله ازاتاق خارج مي شود به ناصر برخورد ميكند وكلتي از لباس او بيرون مي افتد، هر دو خيره كلت ، ناصر آرام خم مي شود و كلت را بر مي دارد)
ناصر : يه كلت روسي … عراقيه …
طاهر : (دست به سمت او دراز مي كند) تموم شد؟
ناصر : اينو تو خونه قايم كردي كه چي؟
طاهر : چي، كه چي … خريدمش.
ناصر : از كي؟ … از كجا؟
طاهر : چيه … داري تفتيشم مي كني؟
ناصر : هوشيارت مي كنم، اين وَروَرِو از كجا آوردي؟
طاهر : از عماره خريدم.
ناصر : برا چي آخه؟
طاهر : بابا همه دارن … چشمتو بستي همي يكي رو مي بيني؟
ناصر : بدون مجوز خطرناكه، ممنوعه.
طاهر : نوويصر … تمومش كن، كلتو بده.
ناصر : بدمش كه چكار كني؟
طاهر : گوش كن … مو هفته اي چند بار مي رم رفيع و زين العابدين و اون طرفا مي فهمي يعني چي؟ يعني نزديك حدود، نزديك مرز … اونجا با اين كلت دلم قرصه .
(ناصر كلت را در جيب خود مي گذارد)
طاهر : اين بازي روتموم كن ناصر…الان مي يان دنبالم…وقتمو بيشتر از اين نگير.
ناصر : اينو تحويل پاسگاه ميدم.
طاهر : تو اين كار رو نمي كني ناصر، نمي توني اينكار رو بكني.
ناصر : چرا … به خاطر خودت، به خاطر ننه ات.
طاهر : به سيد هادي اينكار رو نمي كني .
ناصر : به ابوفاضل اينكار رو مي كنم.
يزرا : (بيرون مي آيد، بسته علف كهنه روي دستش، آنها را گوشه اي مي گذارد) باز چي شده؟
(ناصر دست در جيب كرده كلت را به او نشان مي دهد)
يزرا : يا سيدهادي (پس مي رود) خونه ام خراب … يه تفتگ !
طاهر : تفنگ نيست و كلته !… ناصر بدش … از اين بازي خسته شدم.تمومش كن.
ناصر : تمومش كنم بازنده اش تويي.
طاهر : داري منو مي ترسوني؟
ناصر : آره … ازعاقبت كار.
(روي اسلحه مي جهد، جيغ الهام و يزرا، سخت به هم مي پيچند، هر كدام در تلاش بدست آوردن اسلحه، طاهر، ناصر را بر زمين مي اندازد، يك دست در گلوي او و دستي ديگر در كار به چنگ آوردن اسلحه، يزرا چوبي بلند مي كند تا بر فرق طاهر بكوبد اما مهر مادري مانع ميشود، جيغ ميزند زن و مرد همسايه به حياط مي ريزند و مي كوشند آنها را از هم جدا كنند، شعلان و شيخ مالك هم به حياط مي آيند، يزرا عاقبت با چوب به گرده طاهر مي زند اما طاهر اسلحه را به دست آورده است)
شيخ مالك: يا ابوفاضل … اينا برادرن يا دو تا دشمن خوني؟ (آنها را با كمك ديگران جدا مي كند) بسه ديگه… خجالت نمي كشن؟
طاهر : اسلحه ام رو برد.
شيخ مالك: اسلحه ام … اسلحه ام، تموم دنياور آتيش گرفته اونوقت شما مثل سگ و گربه افتادين به جون هم …. از ام طاهر خجالت بكشين؟!
يزرا : اينم بخت و اقبال منه شيخ.
شيخ مالك: دنيا زير و رو شده، مگه سر و صدا رو نمي شنوين؟
ناصر : سر و صداي چي بود شيخ؟
شيخ مالك: تيراندازي بود…چذابه رو گرفتن…از اين ور همريختن تو ارتفاعات ميش داغ.
يزرا: ميش داغ چيه ديگه؟!
شيخ مالك: بابا همون مشداخ خودمونه ، اسمش عوض شده!
يزرا : يا قمر بني هاشم!
(صداهايي ا ز دور به گوش مي رسد و كم كم نزديك مي شوند)
طاهر : (سوي در مي رود) هي لك لك چرا ايستادي؟ (شعلان خيرة الهام ايستاده است، طاهر پس كلة او مي زند) راه بيفت ديگه.(شعلان باز نگاهي به الهام مي اندازد و با طاهر بيرون مي رود)
شيخ مالك: (به ابوصالح) عروسي تموم شد زاير.
ام صالح: بعداً سري بهت مي زنم خيّه.( و ابو صالح را بدنبال خود مي كشاند)
(الهام داخل اتاق مي شود، ناصر هم به بهانه اي كه مي بايد داخل اتاق ميشود، شيخ مالك و يزرا تنها شده اند)
شيخ مالك: مي گم خوبه تو هم …
يزرا : من … چي ابو شهاب؟
شيخ مالك: يزرا … جنگ انگار داره شروع مي شه.
يزرا : صداشو مي شنوم.
شيخ مالك: فكر كردم زنا و بچه ها رو از روستا راهي كنيم.
يزرا : زنا و بچه ها آره …
شيخ مالك: گفتم الان همينو مي گي … تو كي هستي زن؟
يزرا : يزرا !
شيخ مالك: يزرا، جزيره اي كه هزار دريا تكونش نمي ده، صبور و مقاوم و لجباز …
يزرا : من هيچ جا نمي رم شيخ … حرف آخر؟!
شيخ مالك: (درآستانه خروجي در) دنيا هم حريف دلت نيست (مكث) يه بار تو زندگيت به حرفم گوش بده…(ومي رود)
(يزرا سطل آب را به داخل آغل مي برد و همزمان ناصر و الهام از اتاق خارج مي شوند)
ناصر : از خدا مي خوام، اما نه تو اين گيرودار.
الهام : پس من چه كنم با اين انتظار؟
ناصر : سه سال صبر كردي … يه مدت ديگه هم صبر كن.
الهام : دوست دارم كنارت باشم، سايبون زندگيم باشه قامتت … نباشي نيستم ناصر … مي فهمي چي مي گم؟
ناصر : نباشي يادت هست! عشقت تو آفتاب جاده هاي داغ، سايه به سايه ام ميياد … (مكث) تا اجازه ندي از در اين خونه نمي زنم بيرون!
(الهام از جيب پارچه سبزي در مي آورد و سوي ناصر مي گيرد، ناصر دست خود را سوي او دراز مي كند، الهام نوار را به مچ او مي بندد، ناصر نوار را مي بوسد، يزرا با سطل آب از آغل بيرون مي آيد، ناصر سوي مادر مي رود، صداي انفجار دور و نزديك، ناصر خم مـي شود پر لباس مادر را مي بوسد، يزرا با سطل پشت سر او آب مي ريزد، الهام به گريه مي افتد، در بغل يزرا خود را رها مي كند، صداي انفجار نزديك و نزديكتر مي شود، ناصر رفته است يزرا مي خواند)
يزرا : روحي و روحك فرد معلاگ و اثنينا ما نحمل افراگ
ضيـم الـعليـه اليـوم مطبـاگ افـراگك تـرا غصباً عليه
(صداي انفجارهاي پي در پي صحنه را پر مي كند ، صداي هياهوي مردم، صداي وحشت و دويدن دركوچه)
صدا(1): نامسلمون آبادي رو به خاك و خون كشيد.
صدا(2): كمك ، كمك كنين.
يزرا : (از كنار در با بيرون صحبت مي كند) كجا رو زد؟
صدا(1): حسينيه و چند جاي ديگه.
صدا(2): شانس آورديم تعطيل بود و گرنه بچه هاي مردم هلاك مي شدن!
الهام : كجا؟ گفتي كجا رو زد؟
صدا(2): مدرسه … مدرسه رو با خاك يكي كرد …
يزرا : نه … نه(لباس خود را در مشت مي فشرد – مات و مبهوت)
الهام : (خيره به او) عمه … پير هنت … پيرهنت خيس شده.
يزرا : (مات) نه … نه …(به سينه اش دست مي كشد)
الهام : از سينه ات شير را گرفته عمه!
يزرا : (گنگ) رفت … رفت … مدرسه نه …(وحشتزده فرياد مي زند) نه مدرسه نه … (زمين مي خورد، بلند مي شود، جنون آميز به در و ديوار مي خورد و خود را به بيرون از خانه مي اندازد، الهام فرياد مي زند)
الهام : ناصر …
(نور مي رود)
متن کامل نمایشنامه شب بیست و یکم
سال قبل بالاخره بعد از سالها تونستم نمایشی رو بر اساس نمایشنامه زیبای شب بیست و یکم نوشته استاد بزرگوار محمود استاد محمد رو به صحنه ببرم . متن اصلی به همون شکلی که نوشته شده بود امکان اجرا نداشت . ناچارا" خودم یک بازنویسی انجام دادم ، اما بعد با دوست عزیزم افشین القاسی آشنا شدم و او هم چند تغییر اساسی در متن داده بود و نمایشنامه ای به نام پیچک نوشته بود که ترجیح دادم نوشته افشین رو اجرا کنم . اما برای علاقمندان خالی از لطف ندیدم که بازنویسی خودم که سعی شده رسم امانتداری در اون حفظ بشه ، رو توی وب بگذارم و به نوعی به استاد ، محمود استاد محمد ادای دین کنم . این بازنویسی رو در ادامه مطلب ببینید .
بازنويسي:
اکسپرسيونيسم Expressionism
اکسپرسيونيسم به طور کلي يعني توصيف و شرح دادن همراه با اغراق. اين سبک بعد از