منظومه پير و بانو
(نامه پنجم )
بانو اين نامه را در چندمين سال هجرتت مي نويسم و باز به كارون مي سپارم تا شايد بخواني و بداني كه هنوز نفس مي كشم ، هنوز تن به مرگ ذلت بار نداده ام و هنوز . . .
بانو نفسهايم به شماره افتاده اند ، طپش قلبم دو چندان شده ، و غريب تر از هميشه چشم به راه مرگم .
بانو خسته ام ، . . . نمي دانم اين ستاره خواب چندم زمين است ؟ اما مي دانم اين ستاره هم ستاره آرزوهايم نيست !
اين روزها تصميمهاي بي حساب مي گيرم ، حرفهايم از روي شعور نيست ! گاهي مي روم ، گاهي مي مانم . گاهي مي خندم و گاهي خودم را به باد لعن و نفرين مي سپارم . . . بانو ، بانو ، نمي دانم با من چه كردي ، اما هرچه كردي از روي شعور و شيطنت كردي و من از روي صداقت تن به اين خفت داده ام ، آخر مي داني ، مادرم هميشه مي گفت : آدميزاد فقط يك بار دل مي دهد . و من هزار بار دل را حراج عشق تو كردم و هزار بار فرياد زدم كه بانو، بانوي قصه هاي مادرم هست ، و تو نبودي . . .
بانوي قصه مادر ، جايت خالي .
شمع آجينم كردند .مثله ام كردند ، تا شعر تو را نخوانم ، حرف تو را نزنم ، سوگمرگ تو را نسازم ، و خواندم و زدم و ساختم . . . و مي سازم بانو، تا زنده ام ستاره اي ، تا نفس مي كشم غزال خاطره هاي زخمي مني بانو .
جايت خالي بانوي قصه ها . . .
اين بار از خواب زمين سرودم و از سوسوي ستاره گفتم . انتظارم را زير چتر پاره ي پاييزي در گوش باران زمزمه كردم اما كسي باورش نشد كه اين منم مردي تنها زير باران غرور . . .
همه آمده بودند زبان محلي اين روستازاده راببينند و اشكهايش را زير سايه بورياي بياباني شستشو دهند ، اما هيچ اثري از خانه گلين روياهايم نديدند ! و دیگر هرگز نخواهند دید !
بانو در انتظار ششمین نامه ام باش تا همه چیز را بی پرده برایت بنویسم .
زیاده ملالی نیست جز دوری و دلتنگی همیشگی من . . .
سوگمرگ همیشگی تو
پیر همسایه