تبليغاتX
زهور

 

 

بهاریه ای برای بانو

شنیده ام یک هفته ایست بهار شده ، و  من هنوز در زمستانم بانو ، هفت روز است که پتوپیچ خانه ام به انتظار آمدن بهار ، به انتظار عیادت بهار از بیمار دائمی اش .

پتو را از سرم کشیدند و گفتند : زمین 1386 بار گرد خورشید چرخید ،  و من باز پتو را را به چهره کشیدم تا در خیالم گرد تو بچرخم بانو . . .  مرا گرد هفت سینشان دعوت کردند ، غافل از آنکه در خفتگاهم هفتسین دیگری گسترده ام :

سرما - سکوت سنگ سیگار - سر درد سرفه سیاهی

 

بانو تو می روی به

شین

تو می روی به

آ

تو می روی به

دال

تو می روی به

 یا

تو می روی به شادی

من مي روم به

ميم

من مي روم به

را

من مي روم به

گاف

من مي روم به مرگ

 

بانو ، بانو ،  بانو . . . بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت . بانو این بهار نیز به انتظار بودم و باز نیامدی . . .

چه عیدی ؟ چه بهاری ؟ چه نوروزی ؟ . . . بانو بهاری ندارم تا باز گردی !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  |