مجموعه ای از بازیگران نمایش خوشبختی در ساعت ۶ بامداد
ازبالا راست به چپ :
معصومه داغری - خدیجه بابادی - مصطفی عطایی - رسول حق جو - منصور نواصری - وحید فقیهی -ناصر میاحی - قدرت بیات - امین حبیبی - فرحناز شریفی - عاطفه تندل - حسین ناخدا
یه دفعه به خدا گفتم ، بابایی...یه نفر این ته نشسته دلش کفتر می خواد ... خدا گفت کفتر خوب نیست ، کفتر نخواه...کفتر شومه...کفتر می پره... هوا می ره ... بی هوا می ره ، بی صدا می ره . . . می ره خونه همسایه...گفتم کفتر بانو می خوام...می دونی چی گفت ؟ گفت کفتر بانو هم مال همسایه س . . . صدای عروسی می یاد ، از وقتی خدا اینو گفت تا حالا مردنم گرفته . . . همسایه چقدر نامرده که کفتر می دزده - نمیدونم شایدم خود کفتر نامرده که می ره خونه همسایه ! اما کفتر که نامرد نمی شه...آدما مرد و نامرد دارن...چقدر مردنم زیاد می شه با این صدا ها ...
برا کسی بمیر که برات تب کنه ، تمومش کن ، این دیوونه بازی ها مال قصه هاس...ختم تموم عاشقا همین حجله س که می بینی ، چه قدیمش چه حالاش چه فرداش ، هرکی می گه عاشقم می خواد بره اون تو ، می فهمی دیوونه ؟! می فهمی ؟
یک دیالوگ از نمایش خوشبختی در ساعت ۶ بامداد
... ذات کبوتر پروازه ، حبسش نکن ، پروازش بده تا خال آسمون ، اگه وفایی تو کتش باشه بر می گرده و می شینه رو شونه ات ، اما اگه ننشست رهاش کن بره رو بوم صاحبش ، کبوتر سفید هیچوقت به آدم دروغ نمی گه
/ تقدیم می کنم به همه ی عاشقای صحنه و نمایش /
من...تو دلم می ریزم ، اما تو به همه میگی می خوایش . تو گذاشتیش تو قفس ، قفسو رو این کالسکه ی مرگ دار زدی و می گردونی ، می گردونی و به همه نشون می دی ، فقط می خوای بال بالشو تو قفس ببینی و بخندی ببین ، بخند ، ببین چطور به در و دیوار قفس می زنه تا بیاد بیرون ؟ بال بالشو تماشا کن ؟ من دوس داشتنو دوس دارم ، اما از بس محلم نمی ذاره مردنم می یاد . وقتی هم مردنم می گیره فقط زورم به خدا می رسه ، باش دعوا می کنم ، اما فحش نمی دم مثه کبوتر...یه دفعه به خدا گفتم ، بابایی...یه نفر این ته نشسته دلش کفتر می خواد ... خدا گفت کفتر خوب نیست ، کفتر نخواه...کفتر شومه...کفتر می پره...کفتر هوا می ره ... بی هوا می ره ، بی صدا می ره . . . می ره خونه همسایه...گفتم کفتر بانو می خوام...می دونی چی گفت ؟
نذار دیر بشه ، داری بی راهه می ری ، با یه نگاه تازه می تونم بندازمش به جونت و گل بگیرم این قفس تنگی رو که براش ساختی ، چشممو رو هم می ذاشتم و یه کارد کاری می دادم دستش شب اول عروسیتو با شب اول قبرت عوض می کرد ، اما نامردی تو کار ما نیست ، همون شب عروسی از قصه ات زدم بیرون و بی خیال شدم ، اما شک تلخت کرده مرد ...