شنیده بودم تئاتری ها آرزو می کنند روی صحنه بمیرند . همان روز با بچه ها در این مورد حرف می زدیم که برای آوردن وسیله ای از نمایش روایت عشق به تالار آفتاب رفتم ، در تاریکی مطلق تالار و به هنگام پایین آمدن از صحنه به جای پله ی کج و معوج تالار آفتاب ، پایم را روی هوا گذاشتم و روی مچ دستم سقوط کردم !
اورژانس فوریتهای پزشکی را خبر کردند و دیگر چیزی نفهمیدم تا بهوش آمده و از اتاق عمل خارجم کردند و چهار میله ی فلزی از سر انگشتها تا زیر آرنجم در استخوان دیدم !
به قول یکی از بچه ها دعای مرگ در صحنه به طور کامل اثر نکرد و فقط شامل دستم شد !
این هم عکس وضعیت فعلی من برای اینکه یک بازیگر عزیز ! ببیند و یا خوشحالی کند یا برایم آرزوی بهبودی کند . البته بستگی به غیرت او دارد !
