تبليغاتX
زهور
بر مزار بانو !!!

آه بانو بانو بانو

بانوی ساز ، بانوی ناز

هرچه می نازی بناز !                           هرچه می تازی بتاز !

هرچه می سازی بساز !                     هرچه می بازی بباز !

عشق را عریان مساز !!

بام می بینی ببین !                 کام می چینی بچین !

جام می نوشی بنوش !                 دام گزینی ، گزین !

چشم را گریان مساز !!

از پشت می زنی ، بزن !          با مشت می زنی ، بزن !

اشار انگشت می زنی ، بزن !    حرف درشت می زنی بزن !

جسم را مهمان مساز !!

به من قهر می کنی ، بکن !           به تن زهر می کنی ، بکن !

وطن به شهر می کنی ، بکن !    کفن به زهر می کنی ، بکن !

کفر را ایمان مساز !!

کوه را لرزان مساز !!

کلبه را احزان مساز !!

خانه را زندان مساز !!

دشمنی پنهان مساز !!

هرزگی ارزان  مساز !!

مساز . . . مساز . . . مساز

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

  بهاریه !!!

( نوروز ۸۷ بنا به شرایط روحی خودم  ِ بهاریه ی تلخی نوشته بودم . و امسال نیز ایام نوروز در بستر ناخوشی خفته ام . بی مناسبت ندیدم که همان بهاریه ی تلخ را تکرار کنم )

بهاریه ای برای بانو

شنیده ام یک هفته ایست بهار شده ، و  من هنوز در زمستانم بانو ، سی روز است که پتوپیچ خانه ام به انتظار آمدن بهار ، به انتظار عیادت بهار از بیمار دائمی اش .

پتو را از سرم کشیدند و گفتند : زمین 1387 بار گرد خورشید چرخید ،  و من باز پتو را را به چهره کشیدم تا در خیالم گرد تو بچرخم بانو . . .  مرا گرد هفت سینشان دعوت کردند ، غافل از آنکه در خفتگاهم هفتسین دیگری گسترده ام :

سرما - سکوت – سنگ – سیگار - سر درد – سرفه – سیاهی

 

بانو تو می روی به

شین

تو می روی به

آ

تو می روی به

دال

تو می روی به

 یا

تو می روی به شادی

من مي روم به

ميم

من مي روم به

را

من مي روم به

گاف

من مي روم به مرگ

 

بانو ، بانو ،  بانو . . . بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت . بانو این بهار نیز به انتظار بودم و باز نیامدی . . .

چه عیدی ؟ چه بهاری ؟ چه نوروزی ؟ . . . بانو بهاری ندارم تا باز گردی !

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  |