آسمان آبستن است امشب . . .
چه تورمی !
چه اخمی !
آسمان سرما خورده است . . .
تو می گفتی : رعد و برق صدای سرفه ی خداست که این روزها زیاد سیگار می کشد . . . !!
و من می گفتم ،کفر نگو. . .
عطسه ی ابرها اما گریه را در تو سرایت داد !
توبغض کردی و آسمان گرفت !
تو اشک ریختی و باران بارید !
تو ناله کردی و رعد و برق آمد !
چه شباهتی است بین تو و . . . خدا !!!
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
.
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!!!
جشن دلتنگی
نوزاد دیگری هم زاده شد و من هنوز دلتنگم . . .
چه دردی داشت این حاملگی . . . این زادن . . .
اما فارغ شدم . . .
پالتوی خیس را هم زاییدم . . .
و دیشب جشن ختمش را هم گرفتند . . .
پالتوی خیس ، مقام اول نمایشنامه نویسی ،
مقام اول کارگردانی ،
مقام سوم بازیگری برای رسول حق جو ،
تقدیر از بازی خدیجه بابادی ،
و عاطفه تندل هم مقام دوم را گرفت اما البته جایزه را برای بازی
در نمایش همسرش رضا حیاتی گرفت .
پالتوی خیس به عنوان کار برگزیده اول به جشنواره منطقه ای
فجر راه یافت . . . اما چه دلتنگم من امشب . . .
مگر آرزو نداشتم دومین نمایشنامه ی نگاشته شده ام برترین
نمایشنامه ی استان شناخته شود ؟ مگر اکنون نمی توانم خود
را جزء کوچکی از نمایشنامه نویسان معدود استان بشمارم ؟
پس این دلتنگی بابت چیست ؟
- بی توجهی به بازی زیبای وحید فقیهی ؟
- نادیده گرفتن بازی روان بهزاد خیرالهی ؟
- ندیدن تلاش لیلا قطب الدین برای یک بازی متفاوت ؟
- به خاطر نیمه بسته شدن پرونده ی یک نمایش ؟!
نه . . . نه . پیش از این پرونده ۴۰نمایش را نبسته بودم ؟!
نمی دانم . . . نمی دانم . . . و ای کاش می دانستم . . .
شنیده بودم نوشتن ، روح را لطیف و ظریف و شکننده می کند
اما آیا این دلتنگی از نوشتن است ؟!
شاید موضوع انتخابی برای نوشتن ، حال نویسنده را دگرگون می
کند ؟ پاتوی خیس پر از عشقهای ممنوعه است ، پر از خیانت
است ، پر از نارفاقتی است . . . اینها دلم را فشرده است ؟!
نه گمانم . . . نه . . .
وقتی نمایشنامه ی کودکانه و شاد ( شرک ) را هم می نوشتم
در اوج دلتنگی بودم .
پس چیست این دلتنگی ؟
کسی آیا هست با من بگوید از علت دلتنگی های ناتمام این
روزهای من ؟؟؟
بانو و پیر (4 )
(برای دوستان خورشید صفت بیست سال گذشته و یاران ماه گونه امروز من )
بانو سرما سر رسید و باز خاطرم را پر کردی ، بارش اولین باران پاییزی را در آن سالهای غبار آلود بی ابر به یاد آوردم . هنگامی که نم نم بارش اشکهای تو فکر هر معصیتی را در من می شست و تمام نگاهم را سیراب می کرد . بانو خاطرت هست به عشق باران خیابان غروب را شانه به شانه ام گز و سرما را با نوازش نفسهایت گرم می کردی ؟
بانو من سردم است !
و این آفتاب بی رمق پاییز
گلوی هیچ پرنده ای را گرم نمیکند . . .
آه . . . بانوی تابستان ، ماه بانو . . . به گمانم دیگر باران را دوست نداری . . .
نمی دانم . . . و یا شاید تیری قلب خرداد را پاره کرده و گرمایش را کشته باشد .
تنها شدم این روزها...تنهای تنها...
خدا کند خدا با من بماند بانو . . .
بی خدا...بی تو بانو...بی خودم . . . چگونه خیابان غروب را طی کنم ، چگونه ؟
چقدر انتظار کشیدم که بیایی...چقدر بغض کردم و انتظارم را در غبار سنگین سیگار گم کردم ...آنقدر که موهایم بوی سیگار گرفتند... خسته...تشنه...غمگین...می فهمی بانو ؟
آن شب که رهایم کردی عکسهایت را یکی یکی پاره کردم و با اشکهایم مات کردم که دیده نشوی ، خوانده نشوی و شنیده نشوی . . . اما امروز تمام آلبوم را با همان دانه های اشک چسباندم و دوباره تو را دیدم ! ماه بانو عکسها چه زیباتر از دورسالی تو شده اند !
بانو کسی نفهمید درد بودن را وقت نبودن تو... و من سالها با این درد جا مانده ام .
من از خودم هم جا مانده ام پیر بانو . . .
نمایش پالتوی خیس در شب آخر بیست و دومین جشنواره تئاتر استان خوزستان اجرا می شود .
زمان اجرا : ساعت ۱۹ روز دوشنبه ۲۵ آبان
مکان اجرا : پلاتوی تالار آفتاب اهواز

* معمولا" کارهای گروه تئاتر زهور همیشه با استقبال بیش از حد تماشاگران مواجه بوده - حالا با توجه به اینکه ظرفیت پلاتوی تالار آفتاب بیش از ۸۰ نفر نیست تصمیم گرفتیم به احترام تماشاگران نمایش رو در سه نوبت درساعت ۱۷ - ۱۹ و ۲۱ اجرا کنیم . مضافا" بعد از جشنواره هم اجرای عمومی خواهیم داشت . به هر حال پیشاپیش از دوستانی که موفق به حضور در پلاتو و دیدن کار جدیدمون نمی شن عذرخواهی می کنم . گرچه اونهایی هم که نمی بینن چیزی رو از دست نخواهند داد .
کار را هم امشب باید تمام کرد. من دیگر مرد زنده ماندن نیستم. چقدر خموشی ؟ ، تا کی صبوری؟، تا کجا تحمل؟ برای این روح سرگشته زندان چه ما منی است؟ اما ای بیابان! ای تنهای بیکران، ای بستر خشن گامهای خسته! ای ناگزیر دلهای شکسته! ای سکوت محض! ای گوش پهن ناشنوا،ای کور! ای کر! ای بی حس ترین موجود عالم! تو هم دیگر تنگی می کنی؟ تو هم دلم را می فشری؟ تو هم عذابم می دهی؟...........آه چه بزدل و بی عرضه ام من که با زندگی هنوز مدارا می کنم...که از مرگ هنوز فاصله می گیرم...در مرگ مگر چه معجزه ایست...باشد نباشد، ختمی است بر این بی کسی... براین تنهائی... بر این مصیبت جانسوز...
ای دستها چه ناتوانید شما که این جگر را در نمی آ وریدو مچاله نمی کنید...که راه را بر این نفس نمی بندید...که خون را در این رگها از رفتن باز نمی دارید...
ای خدا من از تو درمان نخواستم...خدا لااقل دردی می دادی که گفتنی باشد... نه دردی که گفتنش رسوائی بیاورد و نهفتنش جنون و شیدائی...ای خدا آتشی بر دلم می گذاشتی که بتوان بر سر دست گرفت، نه آتشی که پنهانش باید کرد در عمق ناپیدای جگر!!!
با درود به سید مهدی شجاعی