تبليغاتX
زهور

 

آسمان آبستن است امشب . . .

چه تورمی !

 چه اخمی !

آسمان سرما خورده است . . .

 تو می گفتی  : رعد و برق صدای سرفه ی خداست که این روزها زیاد سیگار می کشد . . . !!

و من می گفتم ،کفر نگو. . .  

عطسه ی ابرها  اما گریه را در تو سرایت داد !

توبغض کردی و آسمان گرفت !

تو اشک ریختی و باران بارید !

تو ناله کردی و رعد و برق آمد !

چه شباهتی است بین تو و . . . خدا !!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد


که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد


لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد


با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

 .
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

 
هر کسی در دل من جای خودش را دارد


جانشین تو در این سینه خداوند نشد


خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

 
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

جشن دلتنگی

 

 

 نوزاد دیگری هم زاده شد و من هنوز دلتنگم . . .

چه دردی داشت این حاملگی . . . این زادن . . .

اما فارغ شدم . . .  

پالتوی خیس را هم زاییدم . . .

و دیشب جشن ختمش را هم گرفتند . . .

پالتوی خیس ، مقام اول نمایشنامه نویسی ،

مقام اول کارگردانی ،

 مقام سوم بازیگری برای رسول حق جو ،

تقدیر از بازی خدیجه بابادی ،

و عاطفه تندل هم مقام دوم را گرفت اما البته جایزه را برای بازی

در نمایش همسرش رضا حیاتی گرفت .

پالتوی خیس به عنوان کار برگزیده اول به جشنواره منطقه ای

 فجر راه یافت . . . اما چه دلتنگم من امشب . . .

مگر آرزو نداشتم دومین نمایشنامه ی نگاشته شده ام برترین

 نمایشنامه ی استان شناخته شود ؟ مگر اکنون نمی توانم خود

 را جزء کوچکی از نمایشنامه نویسان معدود استان بشمارم ؟

 پس این دلتنگی بابت چیست ؟

-          بی توجهی به بازی زیبای وحید فقیهی ؟

-          نادیده گرفتن بازی روان بهزاد خیرالهی ؟

-          ندیدن تلاش لیلا قطب الدین برای یک بازی متفاوت ؟

-          به خاطر نیمه بسته شدن پرونده ی یک نمایش ؟!

نه . . . نه . پیش از این پرونده   ۴۰نمایش را نبسته بودم ؟!

نمی دانم . . . نمی دانم . . . و ای کاش می دانستم . . .

  شنیده بودم نوشتن ، روح را لطیف و ظریف و شکننده می کند

 اما آیا این دلتنگی از نوشتن است ؟!

شاید موضوع انتخابی برای نوشتن ، حال نویسنده را دگرگون می

 کند ؟ پاتوی خیس پر از عشقهای ممنوعه است ، پر از خیانت

 است ، پر از نارفاقتی است . . . اینها دلم را فشرده است ؟!

 

نه گمانم . . . نه . . .

وقتی نمایشنامه ی کودکانه و شاد ( شرک ) را هم می نوشتم

 در اوج دلتنگی بودم .

پس چیست این دلتنگی ؟

کسی آیا هست با من بگوید از علت دلتنگی های ناتمام این

 روزهای من ؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

بانو و پیر (4 )

(برای دوستان خورشید صفت بیست سال گذشته و یاران ماه گونه امروز من )

بانو سرما سر رسید و باز خاطرم را پر کردی ، بارش اولین باران پاییزی را در آن سالهای غبار آلود بی ابر به یاد آوردم .  هنگامی که نم نم بارش  اشکهای تو فکر هر معصیتی را در من می شست و  تمام نگاهم را سیراب می کرد . بانو خاطرت هست به عشق باران خیابان غروب را شانه به شانه ام گز و سرما را با نوازش نفسهایت گرم می کردی ؟

بانو من سردم است !

و این آفتاب بی رمق پاییز

گلوی هیچ پرنده ای را گرم نمیکند . . .

آه . . . بانوی  تابستان ، ماه بانو . . . به گمانم دیگر باران را دوست نداری . . .

نمی دانم . . .  و یا  شاید تیری قلب خرداد را پاره  کرده و گرمایش را کشته باشد .

تنها شدم این روزها...تنهای تنها...

خدا کند خدا با من بماند بانو . . .

بی خدا...بی تو بانو...بی خودم . . . چگونه خیابان غروب را طی کنم ، چگونه ؟

چقدر انتظار کشیدم که بیایی...چقدر بغض کردم و انتظارم را در غبار سنگین سیگار گم کردم ...آنقدر که موهایم بوی سیگار گرفتند... خسته...تشنه...غمگین...می فهمی بانو ؟

آن شب که رهایم کردی عکسهایت را یکی یکی پاره کردم و با اشکهایم مات کردم که دیده نشوی ، خوانده نشوی و شنیده نشوی . . . اما امروز تمام آلبوم را با  همان دانه های اشک چسباندم و دوباره تو را دیدم ! ماه بانو عکسها چه زیباتر از دورسالی تو شده اند !

 

بانو کسی  نفهمید درد بودن را وقت نبودن تو... و من سالها با این درد جا مانده ام .

من از خودم هم جا مانده ام پیر بانو . . .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

نمایش پالتوی خیس در شب آخر بیست و دومین جشنواره تئاتر استان خوزستان اجرا می شود .

زمان اجرا : ساعت ۱۹ روز دوشنبه ۲۵ آبان

مکان اجرا : پلاتوی تالار آفتاب اهواز

 

 

* معمولا" کارهای گروه تئاتر زهور همیشه با استقبال بیش از حد تماشاگران مواجه بوده - حالا با توجه به اینکه ظرفیت پلاتوی تالار آفتاب بیش از ۸۰ نفر نیست تصمیم گرفتیم به احترام تماشاگران نمایش رو در سه نوبت درساعت ۱۷ - ۱۹ و ۲۱ اجرا کنیم . مضافا" بعد از جشنواره هم اجرای عمومی خواهیم داشت . به هر حال پیشاپیش از دوستانی که موفق به حضور در پلاتو و دیدن کار جدیدمون نمی شن عذرخواهی می کنم . گرچه اونهایی هم که نمی بینن چیزی رو از دست نخواهند داد .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

  کار را هم امشب باید تمام کرد. من دیگر مرد زنده ماندن نیستم. چقدر خموشی ؟ ، تا کی صبوری؟، تا کجا تحمل؟ برای این روح سرگشته زندان چه ما منی است؟ اما ای بیابان! ای تنهای بیکران، ای بستر خشن گامهای خسته! ای ناگزیر دلهای شکسته! ای سکوت محض! ای گوش پهن ناشنوا،ای کور! ای کر! ای بی حس ترین موجود عالم! تو هم دیگر تنگی می کنی؟ تو هم دلم را می فشری؟ تو هم عذابم می دهی؟...........آه چه بزدل و بی عرضه ام من که با زندگی هنوز مدارا می کنم...که از مرگ هنوز فاصله می گیرم...در مرگ مگر چه معجزه ایست...باشد نباشد، ختمی است بر این بی کسی... براین تنهائی... بر این مصیبت جانسوز...

ای دستها چه ناتوانید شما که این جگر را در نمی آ وریدو مچاله نمی کنید...که راه را بر این نفس نمی بندید...که خون را در این رگها از رفتن باز نمی دارید...

ای خدا من از تو درمان نخواستم...خدا لااقل دردی می دادی که گفتنی باشد... نه دردی که گفتنش رسوائی بیاورد و نهفتنش جنون و شیدائی...ای خدا آتشی بر دلم می گذاشتی که بتوان بر سر دست گرفت، نه آتشی که پنهانش باید کرد در عمق ناپیدای جگر!!!

 

 با درود به سید مهدی شجاعی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

دیالوگهایی از نمایش جدید گروه تئاتر زهور  :  پالتوی خیس

مرد یک دست :  

     عاشق ...عاشق...عشاق امروز پیمان ابدی با     هم می بندن...و چه زود فراموش می کنن !

دختر :      

 ... عاشقا تو حرفاشون برای هم می میرن ، همیشه اینو به هم می گن ، اما بازهم زنده می مونن که تو جمله هاشون برای هم بمیرن ! همه ی عاشقا دروغ می گن ! ... ما هر دو به این دروغ احتیاج داشتیم ، مي دوني ، آدما اگه دروغ نگن زود مي ميرن !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

سیف الله داد...

چند روز پیش برای سیف الله ایمیلی فرستادم. شعله ای از نگرانی در ذهنم تابیده بود. برایش نوشتم:" سیف الله عزیز، آخرین بار که تو را دیدم ، در فیلم سبز سینماگران حرف می زدی ، صدایت گرفته و اندوهگین بود. خوبی؟"

نمی دانستم همان روزان و شبان سیف الله در بیمارستان است. ایمیلم بی جواب مانده بود...برای همیشه بی جواب ماند.

سیف الله دانشجوی رشته جامعه شناسی دانشگاه شیراز بود. کتاب فرهنگ سکوت پائولو فرره را از انگلیسی به فارسی ترجمه کرد. کتاب توسط انتشارات خوارزمی منتشر شد. بعدا از حیدری پرسیدم، چرا نام احمد بیرشک را هم به عنوان مترجم روی جلد نوشته بودید؟ گفت: چه کسی باور می کرد که مترجم یک جوان بیست و دوساله است. کتاب را خواندم. سیف الله گفت: نظرت چی بود؟"

ساعت ها با هم حرف زدیم. در باره فرهنگ سکوت ؛ نه در آمریکای لاتین که در شرق. برایش خواندم:

من که از آتش غم چون خم می در جوشم

مهر بر لب زده خون می خورم خاموشم...

برایش گفتم: چگونه ضیغم الدوله حاکم یزد دهان فرخی یزدی را دستور داد بدوزند تا خاموش بماند. فرهنگ سکوت...فرخی سرود:

شرح اين قصه شنو از دولب دوخته ام

تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته ام

- واقعا لب هاش را دوختند؟

- بله واقعا دوختند...

ذهن سیال و آفرینشگر سیف الله انگار داشت تصویر سازی می کرد. سکوت کرد...سکوتمان ادامه پیدا کرد. گفتم سیف الله بیا برویم این غذاخوری نزدیک خوابگاه ما، اسمش مهارانی است!

سکوت سیف الله...نمی شود چیزی خورد...آرام گفت: لب های دوخته.

گفتم: باید فرهنگ سکوت سرزمین خودمان را بنویسیم...آن روز نمی دانستم که سی سال بعد خانواده روح الامینی جسد جوانشان را با دهان خرد شده تحویل می گیرند...

سال 1357 سیف الله ستاره تظاهرات دانشجویی بود. بلندگوی دستی را بر شانه اش می انداخت. پیراهن سیاهش تمییز و اتو خورده بود. با صدایی بم و پر طنین می خواند:

ما عاشق شهادتیم، هیهات مناالذله...هیهات منا الذله...

عاشورا بود. سیف الله می خواند و موج عظیم جمعیت که خیابان زند را پر کرده بود پاسخ می داد. هیهات مناالذله... به فلکه شهرداری رسیده بودیم. صدای سیف الله گرفته بود...

انقلاب پیروز شد. صدای خنده سیف الله. درخشش دندان ها و بازتاب برق چشمانش در شیشه ی عینک...

برای رادیو شیراز " جهاد برتر" را می نوشت. روان مثل آب و گرم مثل نان تازه. از همان زمستان 57 تا تابستان 88 بر سر پیمانش با قلم و سینما باقی ماند...

مدیر عامل خانه سینما بود. گفتم سیف الله بیا در باره معاونت سینمایی وزارت فرهنگ با تو صحبت کنم. گفتم این بهترین فرصت است که فرد مورد پذیرش جامعه سینمایی ایران که مدیر عامل خانه سینماست، معاونت سینمایی وزارت فرهنگ شود. پذیرفت. بسیار کوشید تا سینما از بعد قوانین و آیین نامه ها وتحکیم نهادهای مردمی و غیر دولتی استقرار پیدا کند. البته قدرش چنان که بایست دانسته نشد و زود هنگام از وزارت ارشاد رفت.

سیف الله هم نویسنده توانایی بود و هم سینماگری ممتاز. بارها دوستان فلسطینی ام گفته اند، همچنان " بازمانده" بهترین فیلم فلسطینی است.

سیف الله گفت: می خواستم آخرین سکانس فیلم پیام روشنی داشته باشد. وقتی صفیه با کودک می خواهد خودش رااز قطار پرتاب کند. چه باید بگوید. آن شب رفتم زینبیه. در ذهنم درخشید: صفیه آیه الکرسی را می خواند. خداوندی که حی و قیوم است...

صفیه با کودک خودش را پرتاب می کند. صفیه شهید می شود و کودک که پدر و مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگش همه شهید شده اند . خانه شان را مصادره کرده اند. زنده می ماند. فیلم با صدای گریه کودک، انگار گریه تولد ادامه پیدا می کند...

صدای اندوهگین و پر طنین سیف الله با بازمانده برای همیشه در تاریخ هنر و اندیشه می ماند...

در مسجد کوچکی در خیابان دولت مراسم درگذشت پدر سیف الله بود. پس از آزادی خرمشهر پدرش به خرمشهر می رود. شهر را می بیند. خانه شان را پیدا می کند، قلبش می ایستد.

گفتم: سیف الله همین سوژه را یک فیلم کن. پدرت سال ها با خاطره خرمشهر و نخل هایش و کارون زندگی می کند. به خرمشهر می رود. نخل های بی سر و سوخته و قلبی که تاب نمی آورد و می ایستد. اشک در چشمانش حلقه زد. سکوت...به تعبیر هارولد پینتر مکث...

سیف الله انسان بود...ساده و با صفا و صمیمی...بی خدشه...

در فیلم سبز سینماگران، صدایش گرفته و نگاهش اندوهگین بود. شاید هم سنگینی این ایام را تاب نیاورد؛ مثل پدرش که نتوانست نخل های سوخته خرمشهر را تاب بیاورد. رفت و ماند. تا بازمانده می ماند، سیف الله خواهد ماند...

" ببین! آیه الکرسی شد امضای بازمانده..."

لبخندش و درخشش برق چشمانش...

اتاق 111 بیمارستان جام جم بود.

" یک دفعه انگار چیزی در درونم شکست. شکستن استخوان در درونم را حس کردم...افتادم..."

با رفتن سیف الله، آن صدای گرفته، آن برق چشمان و بازتابش در شیشه عینکش، آن خنده مدامش...سکوتش...چیزی در درون همه ما شکست...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

 

تنها او داناي كل است

موضوع: واگذاري امتياز نمايشنامه

اينجانب سيد صادق فاضلي نويسنده نمايشنامه    (مونولوگ: كارنامه) تمامي حقوق وامتیازات و هرگونه برداشت ، بازنويسي وتغيير وهمچنيين استفاده‌های تصویری و نمایشی و نگارش فیلمنامه یا نمایشنامه در قالب‌های مختلف ، منجمله سینمایی، تلویزیونی و رادیویی  اين اثر را براي هميشه در ازای دریافت حقوق مادی  به آقاي نبي اله ابراهيمي واگذار نمودم

لازم به ذکر است که اینجانب هیچگونه مسئولیتی نسبت به  پرداخت یا عدم پرداخت جایزه مسابقات ، جشنواره ها و فستیوالها ندارم و دریافت مبلغ مورد توافق در ازای واگذاری امتیاز و اختیار کامل این نمایشنامه می باشد و غیر قابل برگشت است  .                

                                                                                                  سید صادق فاضلی

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

مویه کور ، آش پرچانه ی آریانفر و مولودی

نگاهی به نمایش مویه کور

نوشته : محمدرضا آریانفر

کار : محمدرضا مولودی

-        نمایشنامه مویه کور درون مایه ی خوبی دارد ، قصه ای از تم تکراری عشق اما با نگاهی تازه تر و با تلفیقی از داستان های پر مغز شاهنامه و مسائل اجتماعی دنیای اطراف .

قصه ی اصلی مویه ی کور در یک سطر هم قابل تعریف است :

( دختری عاشق برادر خوانده ی خود شده و جان او و جان خویش  را بر باد می دهد )

اما این قصه ی کوتاه گاهی با همین ایجاز قابل تعریف و حتی قابل نمایش دادن است و گاهی که زبان الکن می شود با 110 دقیقه حرافی هم ناقص می ماند !!

( نقد کامل را در ادامه مطلب بخوانید )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

انکار

اثر جاودانه ابراهیم مکی

( برای اولین بار روی اینترنت )

در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

نمایشنامه ذبیح

نوشته : سید صادق فاضلی

( در ادامه مطلب )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

خدا برای چه کسی به خواستگاری میرود !؟

 نوشته : عبدالرضا حیاتی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

شلیک آخر

نوشته : عبدالرضا حیاتی

( در ادامه مطلب )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 آن گاه که خدا از دهان سنگ ترانه می خواند !

نوشته : محمد رضا آریانفر

( در ادامه مطلب )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

کمان ارغوانی

نوشته محمدرضا آریانفر

( در ادامه مطلب )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

آنجا که درام فدای دیالوگ می شود

چند روزی است نمایش اشک و آتش کار سعید بهروزی در تالار آفتاب اهواز روی صحنه است . به همین مناسبت نقدی بر این نمایش نوشته ام .

نگاهی به نمایش : اشک و آتش

نوشته و کار : سعید بهروزی

احلام دلبسته ی عارف پسر عموی خویش است و عارف به حکم پدرش فارس می بایست زن برادر شهیدش حمرا را به زنی بگیرد . عارف در انتخابی سخت ، میان عشق و وظیفه ، تن به وظیفه و خواندن حکم پدر داده و حمرا را به ازدواج خویش در می اورد تا وحید پسر 13 ساله ی برادر زیر چتر عمو و همسر مادرش بزرگ شود ، اما وحید بر مادر می آشوبد و خود را به کوچه های گر گرفته از آتش خرمشهر می سپارد تا انتقام خون پدر را بگیرد . حمرا مادرش نیز عارف را رها می کند . آرزوی حمرا،عارف است و بس، و اگر تن به همسری عارف داده بخاطر این است که پدری کند در حق پسرش ! عارف تنها و سرگردان میان اشک و آتش ، کوچه های خونین را به جستجوی عشق خود احلام می پیماید و در پایان با جسد او که در کنار یک مرد عراقی جان داده ، پیدا می کند و تنهایی عارف آغاز می شود ....

در نگاه اول به نمایشنامه ، زندگی از نظر نویسنده ، سخت ، خشن و بی روح است . انسان آزاد نیست ، عشق اختیاری  نیست و حکم ها تعیین کننده ی سرنوشت آدمها هستند .

در نمایشنامه ی اشک و آتش همه ی آدمها تنها هستند ، حتی فارس پدر مستبد خانواده ! او شاید با این حکم می خواهد حمرا و نوه اش وحید را از بند تنهایی رها کند ، اما غافل از این است که حکم به تنهایی احلام ، عارف و حتی خود حمرا و وحید داده است و آنگاه که متوجه این اشتباه خود و این حکم کشنده می شود میل به مردن می یابد و می میرد !

نمایشنامه اشک و آتش یکی از خواندنی ترین آثار بهروزی است ، اشک و اتش به داستان بلند و حتی رمان شبیه تر است تا نمایشنامه ای برای اجرا .

اشک و آتش بیانه ای است با دیالوگ هایی بسار زیبا و جذاب که خواننده را به  وجد می آورد و توان  در بازی با کلمات نویسنده او را مقهور خویش می سازد . اما این سوال در ذهن می ماند که تکلیف درام چه می شود ؟

اشک و آتش یک قطعه ی بلند ادبی است ! و درام یعنی به حرکت در آوردن ادبیات ! در درام تضاد و کشمکش حرف آخر را می زند . در اشک وآتش تضاد و کشمکش ها همه درونی است  ، آدمها با درون خویش درگیرند بی هیچ حرکتی و بی هیچ جنب و جوشی . در درام سلیقه ها و تفکرات دائما در چالشند و حاصل این چالش حرکت است ، جنبش است و ظغیان .

اما در اشک و آتش علیرغم زیبایی های خواندنی ، آدمها را به ظغیان وا نمی دارد و اگر جنبشی هم حس شود انتحار قهرمانان است بی هیچ تغییری  و بی هیچ تاثیری .   و سوال اخر اینکه : نمایشنامه اشک و آتش نمایشنامه ی دفاع مقدس است یا یک نوستالژی عشقی و اجتماعی ؟ اگر برادر عارف در تصادفی مرد و شهید نمی شد چه اتفاقی می افتاد ؟ اگر احلام نه در کنار یک سرباز عراقی که در کنار یک مرد معمولی غریبه می مرد چه می شد ؟ نمایشنامه ی دفاع مقدس تعاریف خاص خود را دارد که در این سطور جای پرداختن به آن نیست .

اما دست زدن به اجرا ی نمایشنامه ی اشک و اتش دست زدن به آتش است . هر کارگردانی نمی تواند این نمایشنامه را اجرایی کند ، تماشاگر اشک و آتش از یک سو ملال و خستگی دیداری او را ترغیب به ترک سالن می کند و از سوی دیگر جذابیت کلام و دیالوگ او را مجبور به نشستن ، خستگی چشم ، تحمل اشیایی و سکون در صحنه و لذت بردن از کلام می سازد .

سعید بهروزی ِ نویسنده در شکافتن درون آدمها و حس فرصت های از دست رفته ی انسان موفق است ، اما سعید بهروزی ِ کارگردان در تصویر درون ِ تنهای ِ ادمها به بن بست می رسد . بازیگران توانایی چون حشمت الله قاسمی ، بدرالسادات برنجانی ، قدرت الله بیات و دیگران کارنامه موفق خود را تکرار نمی کنند . اشک و آتش بیش از حرکات ِ این بازیگران توانا به تقویت بیان آنها نیاز دارد و متاسفانه در طول تمرینات یا به این نکته پی نبرده اند یا تلاشی برای به کار گیری توان ِ داشته ی ِ کلامی ِ خود به کار نگرفته اند ، لاجرم ، حتی برخی از دیالوگ های زیبای اشک و آتش فدای بیان ِ نه چندان واضح این بازیگران می شود . برنجانی ، مزرعه و بیات هرگاه گریه می کنند کلامشان نا مفهوم می شود و کلام قاسمی و مزرعه در یکنواختی تمام شخصیت فارس و احلام را به دو روح ِ متحرک تبدیل می کند .

اما در این میان نباید از بازی نسبتا زیبای میترا دهقان و میلاد هارونی گذشت .

طراحی صحنه این نمایش جای تامل دارد . اشک و آتش حدیث نفس آدمهای تنهاست ، چیدن تعداد زیادی صندلی دور تا دور شخصیت هایی که دائم از تنهایی حرف می زنند نه تنها فضای درون این آدمها را تصویر نمی کند بلکه به شدت خلوت ِ خالی ِ این آدمها را پر می کند و مخاطب را از باور این خلوت دور می سازد . تمام گفتگو های اشک و آتش می بایست در خلوتی دنج و نفس گیر اجرا شود تا تاثیر خویش را بر مخاطب به اجرا در آورد اما شلوغی صحنه و بازی سازان مزاحم دور تا دور این خلوت را احاطه کرده اند و بیننده نمی داند تنهایی قهرمان را به تماشا بنشیند یا تکان دست و روی بازی سازان ! و این ضعف با نورپردازی بد ِ نخلستانی آشکارتر می شود ! استفاده نخلستانی از دودساز ، ما به یاد جنگهای شادی و جشنهای مناسبتی می اندازد !

انتخاب موسیقی نسبتا خوب است اما صدای طبل فواصل تعویض صحنه ها و استفاده از طبل پادگان های نظامی و به خصوص حرکات رژه ی بازی سازان به هیچ وجه جوابگوی حماسه بزرگ اشک و آتش نیست و بهروزی باید فکر دیگری کند .

آینه های قدی کاشته شده در عمق صحنه زیبای طراحی را دوچندان کرده اما استفاده نمایشی از آینه ها به عنوان نماد درون آدمها عینیت نمی یابد و به ابزاری برای تزیین صحنه بدل می گردند !

برخی از میزانس های بهروزی بسیار استادانه طراحی شده اند ، از آن جمله رقص مار و آتش و صحنه عروسی جذابیت بصری خوبی دارند و همین تصاویر اندک آه تماشاگر را در می آورند که ای کاش نمایش مملو از این گونه میزانسن ها می شد و ملال از مخاطب می گرفت .

در کل آنچه به چشم می خورد این است که نمایش اشک و آتش از آب و گل در نیامده و فرصت بیشتری مورد نیاز کارگردان و حتی بازیگران برای اجرای در خور را می طلبد . علیرغم انتظار بیشتر از سعید بهروزی ، حشمت قاسمی ، بیات ، برنجانی و ... روی  هم رفته اشک و آتش قابل تامل و تحمل است و در عین حسرت برای فرصت های از دست رفته ، نمره قبولی گرفته و بیش از 60 درصد از انتظارات را بر آورده است .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

بر مزار بانو !!!

آه بانو بانو بانو

بانوی ساز ، بانوی ناز

هرچه می نازی بناز !                           هرچه می تازی بتاز !

هرچه می سازی بساز !                     هرچه می بازی بباز !

عشق را عریان مساز !!

بام می بینی ببین !                 کام می چینی بچین !

جام می نوشی بنوش !                 دام گزینی ، گزین !

چشم را گریان مساز !!

از پشت می زنی ، بزن !          با مشت می زنی ، بزن !

اشار انگشت می زنی ، بزن !    حرف درشت می زنی بزن !

جسم را مهمان مساز !!

به من قهر می کنی ، بکن !           به تن زهر می کنی ، بکن !

وطن به شهر می کنی ، بکن !    کفن به زهر می کنی ، بکن !

کفر را ایمان مساز !!

کوه را لرزان مساز !!

کلبه را احزان مساز !!

خانه را زندان مساز !!

دشمنی پنهان مساز !!

هرزگی ارزان  مساز !!

مساز . . . مساز . . . مساز

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

  بهاریه !!!

( نوروز ۸۷ بنا به شرایط روحی خودم  ِ بهاریه ی تلخی نوشته بودم . و امسال نیز ایام نوروز در بستر ناخوشی خفته ام . بی مناسبت ندیدم که همان بهاریه ی تلخ را تکرار کنم )

بهاریه ای برای بانو

شنیده ام یک هفته ایست بهار شده ، و  من هنوز در زمستانم بانو ، سی روز است که پتوپیچ خانه ام به انتظار آمدن بهار ، به انتظار عیادت بهار از بیمار دائمی اش .

پتو را از سرم کشیدند و گفتند : زمین 1387 بار گرد خورشید چرخید ،  و من باز پتو را را به چهره کشیدم تا در خیالم گرد تو بچرخم بانو . . .  مرا گرد هفت سینشان دعوت کردند ، غافل از آنکه در خفتگاهم هفتسین دیگری گسترده ام :

سرما - سکوت – سنگ – سیگار - سر درد – سرفه – سیاهی

 

بانو تو می روی به

شین

تو می روی به

آ

تو می روی به

دال

تو می روی به

 یا

تو می روی به شادی

من مي روم به

ميم

من مي روم به

را

من مي روم به

گاف

من مي روم به مرگ

 

بانو ، بانو ،  بانو . . . بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت . بانو این بهار نیز به انتظار بودم و باز نیامدی . . .

چه عیدی ؟ چه بهاری ؟ چه نوروزی ؟ . . . بانو بهاری ندارم تا باز گردی !

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

شنیده بودم تئاتری ها آرزو می کنند روی صحنه بمیرند . همان روز با بچه ها در این مورد حرف می زدیم که برای آوردن وسیله ای از نمایش روایت عشق به تالار آفتاب رفتم ، در تاریکی مطلق تالار و به  هنگام پایین آمدن از صحنه به جای پله ی کج و معوج تالار آفتاب ، پایم را روی هوا گذاشتم و روی مچ دستم سقوط کردم !

اورژانس فوریتهای پزشکی را خبر کردند و دیگر چیزی نفهمیدم تا بهوش آمده و از اتاق عمل خارجم کردند و چهار میله ی فلزی از سر انگشتها تا زیر آرنجم در استخوان دیدم !

به قول یکی از بچه ها دعای مرگ در صحنه به طور کامل اثر نکرد و فقط شامل دستم شد !

این هم عکس وضعیت فعلی من برای اینکه یک بازیگر عزیز ! ببیند و یا خوشحالی کند یا برایم آرزوی بهبودی کند . البته بستگی به غیرت او دارد !

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

به لطف برگزارکنندگان جشنواره بین المللی تئاتر فجر از بنده دعوت نمودند تا در مراسم اختتامیه جشنواره در 11 بهمن حضور یابم . ظاهرا" قرار است از 30 نفر تقدیر نمایند و من نیز در لیست 30 نفره هستم  . متن ذیل عینا" از کتاب جشنواره بیست و هفتم  نقل می گردد .

 

 ( سه دهه از انقلاب شکوهمند اسلامی ایران می گذرد و هنرمندان بسیاری در شکل گیری، توسعه و اعتلای  تئاتر کشور کوشیدند. 30 چهره بخشی از شخصیتهای تاثیر گذار تئاتر ایران تلقی میشوند که در این دوره از جشنواره و به مناسبت سی اُمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی از آنها تقدیر می شود )

1

رحمت امینی

16

سید صادق فاضلی

2

اعظم بروجردي

17

محمد کاسبی

3

کریم اکبری مبارکه

18

رضا ایرانمنش

4

میلاد اکبر نژاد

19

سید جواد هاشمی

5

یدالله آقا عباسی

20

محمد علی صادق حسنی

6

علیرضا حنیفی

21

مصطفی عبدالهی

7

فرشید بزرگ نیا

22

مهدی متوسلی

8

فریبا چوپان نژاد

23

طیبه )ژاله( محمد علی

9

نادربرهانی مرند

24

حسین نوری

10

حسین عابد

25

یعقوب صدیق جمالی

11

مهرداد رایانی مخصوص

26

علی شید فر

12

عبدالحی شماسی

27

جهانشیر یاراحمدی

13

کورش زارعی

28

هما جدیکار

14

اصغرخلیلی

29

مرتضی هواسی

15

رضا خداداد بیگی

30

مجید واحدی زاده

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

به اطلاع دوستان و عزیزانم می رسانم که شورای عالی هنر مدرک درجه سه هنری ( معادل لیسانس کارگردانی ) به حقیر اعطاء نمودند .

پیش از این گمان می کردم این گونه مدارک نمادین بوده و اعتبار اداری و آموزشی ندارند اما خوشبختانه تایید وزرات علوم و سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور را نیز به همراه دارند .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

نمایشنامه خوشبختی در ساعت 6 بامداد

نوشته : سید صادق فاضلی

( در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

پاسخ آقای بازیگر !!!

کسی به نام " یه بازیگر " در نظرات وبلاگ عقده های بی هنری و ناشناسی خود را خالی کرده واز من پاسخ خواسته است . به احترام تمام خوانندگان وبلاگ و پی جویان این حقیر پاسخ به اصطلاح آقای بازیگر را می دهم تا در این شبهای سرد زمستانی روسیاهی به ذغال بماند !!!

1- گذاشتن فحش و ناسزا در نظرات وبلاگ شهامت نمی خواد بی ادبی می خواد !

2- این یکی رو گذاشتم تا همه بدونن که چقدر آثارم برای بعضی ها مهم هستن !

3- یه بازیگر بیچاره خبر نداره که من 4 ساله کار بومی و رئالیستی رو به آخر رسوندم و گذاشتم کنار !!! و خیلی از کارگردانهای استان تحت تاثیر زهور و موعود و لیلوا و یزرا و . . . امروز به جایگاه 18 سال پیش این نمایشها رسیدن !!!

4- کاش یه بازیگر بیچاره نمایش خوشبختی در ساعت 6 بامداد رو می دید و متوجه می شد که چقدر از کارهای مدرن هم مدرن تره !!!

5- جناب یه بازیگر - نمایش خوشبختی - خوب یا بد در بین 12 نمایش ریز و درشت استان مقام اول و برتر خوزستان رو کسب کرد . من هنوز زنده ام و دست و پنجه ی محکمی برای رقابت دارم از بیرون گود فتوا نده - داخل شو و با هنرت اگه داری مبارزه کن !!!

6- ضعیف النفس اونه که می ترسه خودشو معرفی کنه من که 30 سال به تئاتر و فقط به تئاتر پرداختم ضعیف النفس نیستم !!!

7- گلنوازان هم هنرمند بود و حداقل سه آلبوم منتشر کرد - به جای این خاله زنک بازی دو سه تا نمایش عرضه کن !!!

8- یه بازیگر بیچاره نوشته (سید صادق فاضلی فقط از افراد برای مطرح کردن خودش استفاده میکنه و براش مهم نیست که اونها پیشرفت میکنند یا نه؟ ) یکی به این بنده خدا یاد بده که من کارگردانم - مربی تئاتر نیستم که آموزش بازیگری بدم !!!

9- برخلاف گفته ات اصلا شهامت نداری چون قایم شدی و از پشت دیوار سنگ می اندازی !!!

10- و حرف آخر :

آدم وقتی دشمن نداشت باید به خودش شک کنه - تاثیرگذاری و مدیریت هنری من  بر تو هم پوشیده نیست - خودت خوب می دانی که در این کمتر از 2 سالی که در انجمن نمایش بودیم با تمام نداری ها و سنگ اندازی های امثال تو چه تغییرات مهمی در کیفیت تئاتر اهواز حاصل شد. در چه دوره ای سراغ داری که 5 نمایش برجسته موفق به حضور در جشنواره استانی شوند ؟! در چه دوره ای سراغ داری که 2 سال تمام هرهفته محفل تئاتر دایر باشد ؟! در چه دوره ای سراغ داری که 2 نمایش از اهواز به جشنواره منطقه ای فجر راه یابند ؟! و و و . . .

آقای یه بازیگر - چه خوشت بیاید چه خوشت نیاید من هستم - پرسابقه ترین و قدیمی ترین و منسجم ترین گروه استان را با افتخار هدایت می کنم - به حاشیه نمی روم و تا زنده ام تئاتر کار می کنم دعا کن خدای جان آفرین جانم را بگیرد تا امثال تو پرچمدار این قافله شوند !!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

مجموعه ای از بازیگران نمایش خوشبختی در ساعت ۶ بامداد

ازبالا راست به چپ :

معصومه داغری - خدیجه بابادی - مصطفی عطایی - رسول حق جو - منصور نواصری - وحید فقیهی -ناصر میاحی - قدرت بیات - امین حبیبی - فرحناز شریفی - عاطفه تندل - حسین ناخدا

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

یک دیالوگ دیگر از نمایش خوشبختی در ساعت ۶ بامداد

  یه دفعه به خدا گفتم ،  بابایی...یه نفر این ته نشسته دلش کفتر می خواد ... خدا گفت کفتر خوب نیست ، کفتر نخواه...کفتر شومه...کفتر می پره... هوا می ره ... بی هوا می ره ، بی صدا می ره . . . می ره خونه همسایه...گفتم   کفتر بانو می خوام...می دونی چی گفت ؟  گفت کفتر بانو هم مال همسایه س . . . صدای عروسی می یاد ، از وقتی خدا اینو گفت تا حالا مردنم گرفته . . . همسایه چقدر نامرده که کفتر می دزده - نمیدونم شایدم خود کفتر نامرده که می ره خونه همسایه ! اما کفتر که نامرد نمی شه...آدما مرد و نامرد دارن...چقدر مردنم زیاد می شه با این صدا ها ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

یک دیالوگ از اپیزود دوم نمایش خوشبختی در ساعت ۶ بامداد

برا کسی بمیر که برات تب کنه ، تمومش کن ، این دیوونه بازی ها مال قصه هاس...ختم تموم عاشقا همین حجله س که می بینی ، چه قدیمش چه حالاش چه فرداش ، هرکی می گه عاشقم می خواد بره  اون تو ،  می فهمی دیوونه ؟! می فهمی ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

یک دیالوگ از نمایش خوشبختی در ساعت ۶ بامداد

 ... ذات کبوتر پروازه ، حبسش نکن ، پروازش بده تا خال آسمون ، اگه وفایی تو کتش باشه بر می گرده و می شینه رو شونه ات ، اما اگه ننشست رهاش کن بره رو بوم صاحبش ، کبوتر سفید هیچوقت به آدم دروغ نمی گه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

/ تقدیم می کنم به همه ی عاشقای صحنه و نمایش /               

                   من...تو دلم می ریزم ، اما تو به همه میگی می خوایش . تو گذاشتیش تو قفس ، قفسو رو این کالسکه ی مرگ دار زدی و می گردونی ، می گردونی و به همه نشون می دی ،   فقط می خوای بال بالشو تو قفس ببینی و بخندی  ببین ، بخند ،  ببین چطور به در و دیوار قفس می زنه تا بیاد بیرون ؟ بال بالشو تماشا کن ؟ من دوس داشتنو دوس دارم ، اما از بس محلم نمی ذاره مردنم می یاد . وقتی هم مردنم می گیره فقط زورم به خدا می رسه ، باش دعوا می کنم ، اما فحش نمی دم مثه کبوتر...یه دفعه به خدا گفتم ،  بابایی...یه نفر این ته نشسته دلش کفتر می خواد ... خدا گفت کفتر خوب نیست ، کفتر نخواه...کفتر  شومه...کفتر می پره...کفتر هوا می ره ... بی هوا می ره ، بی صدا می ره . . . می ره خونه همسایه...گفتم   کفتر بانو می خوام...می دونی چی گفت ؟

 نذار دیر بشه ، داری بی راهه می ری  ، با یه نگاه تازه می تونم بندازمش به جونت و گل بگیرم این قفس تنگی رو که براش ساختی ، چشممو رو هم می ذاشتم و یه کارد کاری می دادم دستش شب اول عروسیتو با شب اول قبرت عوض می کرد ،  اما نامردی  تو کار ما نیست ، همون شب عروسی از قصه ات زدم بیرون و بی خیال شدم ، اما شک تلخت کرده مرد ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

کار جدید گروه تئاتر زهور – اهواز

خوشبختی در ساعت 6 بامداد

 

نویسنده و کارگردان : سید صادق فاضلی

بازیگران :

مصطفی عطایی

منوچهر بهارلویی

قدرت الله بیات

حسین ناخدا

رسول حق جو

وحید فقیهی

امین حبیبی

پیمان طالبی

ناصر میاحی

سید جاسم موسوی

منصور نواصری

رسول حیرانیان

فرحناز شریفی

عاطفه تندل

خدیجه بابادی

لیلا لویمی

معصومه داغری           و . . . .

 

   نویسنده و کارگردان : سید صادق فاضلی

طراحی صحنه : سید صادق فاضلی حمید سالاروند

طراح حرکات موزون : حمید سالاروند

مربی  بیان بدنی : مهدی ساکی

دستیار کارگردان : حمید زاهد نمازی

گروه کارگردانی :

 ( احسان عباسی قاسم مالکی فرحناز شریفی )

منشی صحنه : نیاز حسینی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

ستاره ها در باد ( قسمت سوم )

( در پیوست بخوانید )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

قسمت اول نمایشنامه :

ستاره ها در باد

نوشته محمدرضا آریانفر

آدم های نمایش:

سامر عبدالکریم «سمیر» : 60 ساله – پدر خانواده

نجمه : 52 ساله – مادر خانواده

علی : 28 ساله- پسر بزرگ خانواده- افسر ارتش عراق

باسم : 19 ساله- پسر کوچک خانواده

الحان : 18 ساله- دختر خانواده

فؤاد «ابوفهد» : 55 ساله- همسایه

نهله : 18 ساله- دختر فؤاد

سوید : 25 ساله- آشنای ایرانی دور خانواده

سربازان عراقی

و آنهایی که رویاها را در وهم الحان می سازند

آینه ی اول:

سایه ی باد

وقت اول:

( در پیوست بخوانید )

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

روزي كه آسمان مي افتد

محمدرضا آریانفر

سويد : 28 ساله

الحان : 20 ساله

علي : 30 ساله – برادر الحان

باسم : 19 ساله – برادر الحان

نجمه : 50 ساله – مادر

نهله : 18 ساله – دختر همسايه

فوأد « ابوفهد » : 52 ساله – پدر نهله

دختر اول

دختر دوم

دختر سوم

و ديگران كه صحنه آراي رؤيا و حقيقت پاره اي از بازي اند .

صحنه :

چند كندة درخت كوچك و پراكنده در گوشه و كنار امّا قسمت اصلي دكور ، سكوي بزرگ و گردي است كه مي شود گفت فضاي بيشتري از صحنه ما را اشغال كرده است كه بوسيله تخته اي ديواره مانند به دو نيم قسمت شده و هر نيمه به وقت گردش ، حكم مكاني را در نمايش من ايفا مي كند .

الف : ايوان يا برش و بخشي از حياط يك خانه

ب : گوشه اي تاريك از يك اتاق بازپرس

روي برخي از كنده ها بازيگراني كه حكم نوحه گران را دارند مي توانند بنشينند و يا اينكه اصلاً نباشند و كارگردان مي تواند از صداي آنها سود برد ، امّا وجود بازيگران در حاشية نمايش گاهي به چشم مي خورد .

و امّا ....

در سكوت و تاريكي زمزمة زنان نوحه گر ‌، نويد خوشي براي يك آغاز نيست . اين نوحه ، راوي مرگي است كه گريبان جواني را گرفته است . با اوج نوحه ، نور آرام مثل گل بسته باز و باز تر مي شود و مادر اين شكوفايي روي يك طرف سكوي مركزي سويد را داريم كه از خستگي يا .... سرش به روي سينه افتاده است و زماني كه زنان نوحه گر به وقتِ نوحه سرايي به نام « الحان » مي رسند آرام سر بلند مي كند و مات و تا شده به ما مي نگرد و ....

سويد : روزي كه الحان مرد ، آسمون هم به زمين افتاد

و باز سرش به سنگيني روي سينه خم مي شود و زمزمة فروكش شدة زنان نوحه گر باز بلندتر
مي شود و سويد زير نوري كه اندكي بازتر شده ، آرام سر بلند مي كند و ما چهرة او را داريم : كبودي زير چشم ، زخم بر گونه ، ريش نتراشيده موهاي ژوليده

سويد : / با صداي خفه و خسته / نمي دونم كي بود .... امّا اينو مي دونم بهار از برديد و چولان و نيزار هور مي اومد . عروسي نعيم پسر زار فرحان بود / صداي شاد نوازي عروسي از دور / و اون / مكث / الحان از نزديكي بصره با خونواده اش به عروسي اومده بود . مي گفتن پدرش  سامر به زار فرحان گاوميش مي فروخت و من ....... الحان و تو اون عروسي ديدم و يه مرتبه قشنگ ترين شعرهاي دنيا رو لبم نشست . همون شب ، به قول ننه ام ، شاعر شدم و از اولين شعر ، بازي شروع شد . بازي اي كه واسه همه تلخ بود ، امّا واسه من به شيريني شروع شد / مكث / به شيريني مرگي كه محاصره ام كرده .

نور همچنان كدر و بي رمق است با زمزمة زنان نوحه گر كه دارد فروكش مي كند ، بازيگران به شتاب سكوي مركزي را مي چرخانند .

نور به تابندگي صحنه را روشن و روشن تر مي سازد و ما با وجه ديگر دكور نمايش مواجه مي شويم . سكو به      ايوان خانه است  گليمي بومي پهن و دو سه مخدة بزرگ به ديوارة تكيه داده شده . يك صندوقچه كوچك در كنار گليم و يك اجاق كوچك به بساط چاي و قهوه كنار آن ديده مي شود . علي ستوان دوّم ارتش عراق برابر يك يا دو ساك ايستاده و به خشم به مادر و خواهرش مي نگرد آن سوتر نهله خيره به دهان علي ، منتظر واژه اي است كه از دهان او پرتاب شود .

نهله : ابو ...

علي : / خشمگين ساك را به سويي پرتاب مي كند / گفتم نه  .. نه .. نه / مكث / نه كسي حق داره گاوميش هاشو طرف هور ببره نه اين آبادي پرت و دور افتاده رو ترك كنه / مكث بلند / مفهوم شد

نهله به نجمه مي نگرد . نجمه سري تكان ميدهد . نهله مستأصل . الحان دست او را مي گيرد . علي سيگاري در مي آورد

علي : انگار يادتون رفته جنگ شروع شده و هور و نيزارا مثل سابق ديگه امن نيست !؟

نجمه : پس اين  حيووناي زبون بسته چه كار كنن مادر

علي : من چه ميدونم / مكث / نمي تونم به فرمانده هام بگم كه ترو خدا اجازه بدين ابوفهد و ديگرون گاوميش هاشون و ببرن تو هور

الحان : حالا گاوميش ها هيچ ، مردم چي خويه ؟

علي : مردم ... مردم .... كجا برن .... ها .... اين جا هم مثل هر جاي ديگه

نجمه : چي ميگي علي ... كجا هر جا مثل اين جاست ... ها ... / آرام / به قول خودت پشت اون نيزارا مرگ نشسته ، دشمن تشنه نميشه كه مردم بشينن منتظر كه چه وقت مرگ مياد سراغ شون

علي : جنگ و فرمان جنگي .... نهايت هيچ آبادي و روستايي لب مرز خالي بشه / مكث / ميدوني چرا زايره ...... ها ، چون جاده رو واسه دشمن صاف كنيم كه راحت بياد تو خاك مون

و لب ايوان مي نشيند . سيگاري روشن مي كند . آرام با خودش حرف مي زند .

علي : از چيزي خبر ندارين . پاتون و از آبادي بيرون بذارين حرف و حديث همسايه ها شروع مي شه و بعد / پك به سيگار / علي عبدالكريم پسر سامر و استخبارات بغداد . ميدونين استخبارات يعني چي .... ها ... مثل آب خوردن بهم تهمت ميزنن كه اجازه دادم آبادي خالي بشه ... اون وقت / پك و فرستادن دود سيگار به هوا / همه چيز از بين مي ره ... همه چيز دود ميشه و ميره هوا / به نجمه / تموم چيزهايي كه عمري واسه شون جون كندم و دويدم / رو به نهله / فهميدي نهله خانم ... ها ... اين دستور نظاميه نهله با تأثر به زنان نگاهي مي اندازد ، ميرود سوي علي ، امّا حرف نمي زند و با شتاب به عمق مي رود .

نجمه : گفتم واسه چند روز بريم كربلا ،                 تا اين سرو صدا ها بخوابد

علي‌: / معترضانه / يو ... ما ... / مكث / چرا باور نمي كني كه جنگ شروع شده و منم افسر ارتشم و مجبورم به دستور مافوقم گوش كنم

و برخاسته سيگار را زير پا له مي كند و سوي اجاق مي رود كه براي خود چاي بريزد امّا با حرف نجمه مي ايستد

نجمه : پس باسم ؟

علي پس از مكث ، براي خود چايي مي ريزد . خيره به استكان چاي

نجمه : شنيدي چي گفتم ؟ / علي فقط سري تكان ميدهد / گفتم

علي استكان چاي را دست نخورده ، كنار اجاق مي گذارد . خيره به نقطه اي نا معلوم

علي : بد آتيشي يه يوما . خشك و ترو با هم مي سوزونه

نجمه : امّا باسم چوب نيست .... برادرته

علي : اشتباه نكن زايره ... اون سربازه

الحان : خو .. يه

علي : آره اونم مثل من ... مثل دياب پسر راعي ... مثل صباح ... راغب ... كاظم ... مثل تموم جووناي آبادي نجمه شكسته لب ايوان مي نشيند . مي مويد

الحان : / آرام / يعني با ... سم

علي : / آرام و تودار / مثل همه

و ميرود گوشه اي دورتر مي ايستد . باز نالة نجمه . الحان مادر را نوازش مي كند

علي : / با خود / فكر كردين كي ام ... ها ... فرمانده گارد يا لشكرم / مكث / يه افسر سادة ارتش بعث با دو تا ستارة كوچيك همين

و رو بر مي گرداند كه كسي تأثر او را نبيند . نجمه بر مي خيزد . با خشمي فرو خورده دست بر شانة علي گذاشته ، درجه هاي او را در مشت مي فشرد

نجمه : پس اينا چي ان ... اين ستاره ها چي ان ؟

علي : / پشت  به مادر همچنان / گفتم ... ستاره هاي كوچيك و بي سو ... كور ... / سري تكان مي دهد . رو به مادر / نمي دونم ... نمي دونم / مستأصل / امّا خوب ميدونم تو اين بازي هيچ چي نيستن يوما ... هيچ چي

دست نجمه آرام مي افتد . مي رود لب ايوان و به گريه مي افتد . الحان مي كوشد او را آرام كند سودي ندارد . الحان رو به علي

الحان : اومدي خبر سياهت و جار بزني و بري ... ها .. ؟

نجمه : ال ... حان

علي : / با بلند كردن دست او را به سكوت دعوت مي كند / خويه الحان .. از هنديه نيومدم كه مثل غراب خبر سياهم و قار قار كنم و برم / مكث / كنترل و بازرسي اين منطقه از قلعه صالح و قرنه و قشنله رو به من و واحدم سپردن . نمي تونم ... به خدا نمي تونم به خاطر كسي حتي زن و بچه ام اين دستور و زير پا بذارم / مكث / نمي تونم ... مي فهمي .. نمي تونم

و از او دور مي شود و ميرود الحان ميرود سويش امّا علي توي عمق ناپديد شده است و الحان انگار ته چيزي را حس كرده باشد ، مي ايستد و از دور ترا نداي كه عاشقانه و زمزمه وار بگوش ميرسد ، مي شنود

صدا ، صداي سويد است

الحان : / زير لب / سو ... و ... يد / لبخندي مي زند /

نجمه : چيزي گفتي يوما

الحان : سو .. ويد / به خود مي آيد / نه .. مكث / رفت

نجمه : جاي دوري  نميره ... همين دور و وراست / باز مي مويد /

الحان : يوما ... بسّه ... علي نميذاره اتفاقي واسه اش بيفته

نجمه : امّا اون / سري تكان ميدهد / ستاره ها كورش كردن الحان

الحان : / دست او را مي گيرد / هيچ ستاره اي پر نور تر از برادر نيست

نجمه خيره به او . الحان لبخندي مي زند و نجمه نيز تبسمي ميزند . باز صداي دور سويد

الحان : / با خود / مهمون داريم

فوأد از عمق مي آيد مسافتي را طي مي كند  و ...

فوأد : يا اله .. يا اله ... مهمون پشت در بسته ، صاحب خونه ، مهمون نمي خواين

الحان : ابو فهد ،‌گفتم مهمون داريم

نجمه : / با خود / پس برگشته !

الحان مي رود سوي آينه اي كه بازيگران برابرش مي گيرند و خود را در آن برانداز مي كند . نجمه با تعجب خيره به او سري تكان ميدهد و ميرود سوي در

نجمه : / بلند / بسم اله ابوفهد ... تفضل

فوأد به او نزديك مي شود خيره به او

نجمه : حتماً تو هم حرف هاي علي رو شنيدي ابوفهد

فوأد : نبودم  . باد خبرش و تا قبيلة ازيرج اورد / مكث / چي ميخواد بشه ام علي / پريشان / تازه چند تا گاوميش از فريقات و ازيرج خريدم . گفتم فردا مي برم بستان و هويزه ميدم دست مشتري امّا / مكث / با اين دستور با اين جنگ

الحان سوي آنها مي چرخد . از تنها بودن فوأد جا مي خورد . فوأد سيگار لف خود را در مي آورد و مشغول پيچيدن مي شود

فوأد : / آهسته / نمي دونم چه كار كنم ام علي . اين زبون بسته ها رو بايست ببرم تا رُفيّع / معذب / گفتم شايد بشه با ابو حسين حرف بزني هنوز تو آبادي يه

الحان با چاي مي آيد

نجمه : ابوفهد ، فقط از معدان تو هور گاوميش مي خري ؟

فوأد : / متعجب از اين سوأل / خ خ خب !! ؟

نجمه : از كوت و هور شويجه چي .... اون و راهم ميري ؟

فوأد : اون ورا ؟ نه ام علي ، فقط با معدان تو هور / چاي را بر ميدارد . خيره به الحان ، لبخندي مي زند ، آرام پدرانه و آهسته / خدا ميدونه تو اين چشمها چه جادويي نشسته كه آدم به خاطرش به همه چيز پشت پا مي زند / بلند / مي بيني زايره ... واي ... واي .. يادم به اون بنده كه دم در ايستاده نبود / لبخند و زيركانه / روش نميشه بياد تو / الحان با شرم از او دور مي شود . نزديك آينه به دستان /

نجمه : كي ابو فهد ؟

الحان : / سوي جايي كه سويد ايستاده است مي چرخد . آرام و زمزمه وار / يه عاشق / باز رو به آينه مي ايستد /

فوأد : / بلند / آره ... عاشق

نجمه : يه عاشق ... دمِ در اونم حالا ؟ / مكث / هر كي هست مهمانه ابوفهد .. بسم اله / بلند / بفرما / سوي در / تفضل

و سويد آرام از تاريكي بيرون مي زند . او را پر نشاط و مرتب مي يابيم . مي رود كه بر دست نجمه بيفتد . نجمه با تعجب دست خود را پس مي كشد

نجمه : شنيده بودم كه مثل باد اين جا و اون جايي امّا نه تو اين اوضاع و احوال

سويد : / م من / نگاهش با الحان متبسّم گره مي خورد

فوأد : / براي رفع و رجوع / اين سر و صدا سرد و سه روزه مي خوابه ... مثل هميشه / بر شانة سويد مي كوبد / آره باد .. باد .. سايه باد .. دلواپس سويد نباش زايره ... تموم هورو اين جاها رو مثل كف دست مي شناسه

نجمه : حتي كوت و

سويد : عماره ، بدره ، منولي تا چوراته و سليمانيه / مكث / حتي دوكان و اربيل

الحان : / معترضانه / يو ... ما

نجمه : پس ... ؟

الحان : / حرف او را قطع مي كند / بسه يوما

نجمه : چي چي بسه . يك ماهه ازش خبري ندارم . يك ماهه چشمهام خيره به در و اين راه درازه / مكث / يك ماهه باسم حتي نامه اي ننوشته

سويد : خب / نگاهي به الحان مي اندازد / ميرم

فوأد چي چي ميري، مثل اينكه يادت رفته كي هستي و از كجا اومدي / آهسته / تو دست بعثي ها بيفتي نمي پرسن كه چند ساله به اين آبادي رفت و آمد داشتي ، رو صندلي استخبارات مي نشوننت و به اسم جاسوس سوأل و جوابت مي كنن

سويد : ميدونم      .... امّا ميرم كوت دنبال باسم

فوأد : باشه ... برو ... برو ... اون تو و اون راه كوت / مكث / امّا زايره ... ام علي / او را گوشه اي مي كشد / اگه اين جوون و بگيرن پاي همه تون گيره ... استخبارات كاري به دل مادر نداره . كاري نداره كه باسم يك ماهه نامه ننوشته و نجمه با چشم هاي خيس سر راه ايستاده نه ... بعثي ها كاري به اشك هاي تو ندارن نجمه . تو و علي و هر كس كه تو اين خونه است رو به اسم همكاري با دشمن مي گيرن و ...

سري تكان ميدهد و ميرود سراغ راديو و پس از تعويض چند موج ، راديو عراق را مي گيرد . يك ترانة ملايم و آرام بر مي خيزد . سويد نگاهي به راديو مياندازد و زير لب انگار با خواننده دم مي گيرد . الحان براي سويد چاي مي آورد . چاي را بر ميدارد ، نيم نگاهي به الحان مي كند و به نجمه كه مات و پريشان است مي نگرد ، آن گاه مي كوشد با اشارة چشم و ابرو مطلبي را به فوأد بفهماند ، امّا فوأد غرق در ترانه است . سويد ناچار مي شود كه ...

سويد : / آهسته /    ... ابوفهد .. زا .. ير / بلند /

فوأد : / به خود مي آيد چه ات شده

سويد : با نگاه اشاره اي به الحان مي كند . فوأد لبخندي مي زند و سري تكان ميدهد

فوأد : ام علي / مكث / باسم جوون زرنگيه ... ميدونه چه طور گليمش و از آب بيرون بكشه / مكث به فكر ديگرون باش

نجمه : / استفهام آخر / ديگرون / الحان مي رود ، دورتر خود را با كار سرگرم مي كند /

فوأد : / با نگاه به الحان اشاره دارد / آره ... ديگرون ... هي نجمه ... مي بيني .. بچه ها چه طور جلو چشمهاي آدم قد مي كشن و بزرگ مي شن و عاشق امّا ما هيچ وقت بزرگ شدن شون و انگار درست نمي بينيم امّا وقتي يكي از راه دور مياد و در خونه رو به صدا در مياره به خودمون ميائيم كه اي داد ... عاشقي از راه رسيده تا دخترمون و سوار اسب سفيدش كنه و با خودش ببره و هي فكر مي كنيم كه اين بچه ها چه وقت زير نگاه ما اين قدر بزرگ شدن كه بايست برن

نجمه‌: همه بزرگ مي شن كه برن فوأد ، امّا حرف تو

فوأد : / رو به سويد / خودت بگو عمّي ... هيچ آدمي نمي تونه حرف دل عاشق و بي كم و كاست بزنه / مكث / يا اله ولك

شويد زير نگاه الحان آرام از جيب حلقه اي ظريف و طلايي رنگ در مي آورد . خيره به حلقه و شرم آور

سويد : / آرام و عاشقانه / يك سالي ميشه خريدمش . يك سالي ميشه هر بار اين جا كه ميام ، اونو ت جيب ميذارم امّا هر بار وقتي پام به اين خونه ميرسه ، يادم ميره كه يك سالي ميشه اين حلقه تو جيبم و انگشتاي شكسته ام نمي تونه از جيب بيرون بياردش / مكث / امّا اين بار به سيد عباس قسم خوردم كه دست و پام نلرزه . دلم تكون نخوره ، زبونم خشك نشه و بگم كه عمه اومدم الحان و نشون كنم . اومدم الحان تون و ببرم كه تو سكوت زندگي ام ، قشنگ ترين آواز هاي هور سبز و بخونه . اومدم بگم هيچ چي ندارم امّا دلي دارم بزرگتر از هور كه ميذارم جلو پاي دخترتون

و با حلقه بازي مي كند . فوأد با سلقمه اي به او مي زند و سويد سوي الحان مي چرخد و حلقه را سوي او مي گيرد

فوأد : مباركه  انشا اله

الحان لبخندي مي زند امّا نجمه ساكت و سنگين

نجمه : اجازة دختر با بزرگتره ابوفهد / اجازه اش با برادرش ، علي يه

فوأد : درست ميشه زايره ... بگو مباركه

علي از تاريكي بيرون مي زند

علي : چي چي مباركه شيخ فوأد

فوأد : خ خ  خب

علي : مگه نشنيدين ... اجازة دختر با بزرگتره

فوأد : درسته ... عمي ، اجازه دختر با بزرگتره امّا هم تو ... هم ام علي و خيلي از مردم آبادي اين جوون خوب مي شناسن

علي : آره شيخ ... اين جوون خوب مي شناسم / دست به فكت / دشمنم و خوب مي شناسم زاير

جيغ كوتاه الحان و پناه بردن او به زنان توي عمق كه حالا ديده مي شوند . سويد پس ميرود

علي : / بي تفاوت / از هور گذشتي و از هيچ چيز نترسيدي كه چي ... ها ... با اين حلقه زرد خواهرم نشون كني / مكث / فكر كردي كي هستي ... ها ...

فوأد : ساده لوحانه / سويد پسر زهرانه ... همه اونو مي شناسن

علي : همه رو ول كن ابو فهد ، حالا هر چي هست اين شيخ سويدتون ، ايراني يه / سنگين / يه دشمن و استخبارات هم نمي پرسه كه سويد كيه و پدر كي هست ، چند ساله به اين آبادي مياد و ميره ... نه ... نمي پرسه ابو فهد / سيگاري در مي آورد و تراشه اي شعله ور از اجاق بر ميدارد و برابر ديدگان فوأد مي گيرد / استخبارات بو ببره ، با شعله مثل اين ، خونه رو خاكستر مي كند زاير ... مي فهمي ... خاكستر / مكث / و من افسر ارتش عراقم بايست اون و دست بسته تحويل بدم

نالة الحان

نجمه : علي ... يوما !

علي سيگارش را روشن مي كند نگاهي به آسمان مي كند نگاهي به الحان و سپس نجمه مي اندازد . سري تكان ميدهد

علي : اووف / نفس عميق / برو ... از اين خونه برو ... از اين جا برو قبل از اون كه اين خبر به گوش كسي برسه و واسه ام دردسر درست كني / پك به سيگار / از همون راهي كه اومدي برگرد ... يااله

و به او پشت مي كند . سويد هاج و واج به فوأد مي نگرد .

فوأد : / آرام به او نزديك مي شود / خودت ميدوني كه اين بنده خدا واسه كار خيري از اون ور هور اومده ، ببين / سويد را پيش مي كشد / نشونش بده ... ببين

سويد آرام حلقه را به علي نشان مي دهد . علي پوزخند زنان حلقه را مي گيرد . نگاهي به الحان مي اندازد

علي : ديدم / مكث / مي بينم ... حلقة قشنگي يه . زير نور آفتاب چه برقي مي زنه / دست سويد را مي گيرد و حلقه را كف دست او مي گذارد . آرام و شمرده / از هور گذشتي / و انگشت اول او را روي حلقه تا مي كند / جونت و كف دست گذاشتي و از مرز گذشتي / انگشت ديگر همانگونه / اومدي كه با اين حلقه عشقت و ميون آبادي جار بزني / انگشت ديگر همانگونه / كه چي شيخ سويد .. ها ... / انگشت بعدي همانگونه / عاشق ترين عاشق دنيا هم كه باشي / مكث / باز دشمني / انگشت آخر همانگونه / دشمن / از او دور مي شود / به خدا قسم اگه مهمون اين خونه نبودي ، اگه آشنا نبودي ، مي سپردمت دست استخبارات / مكث / حالا تا دير نشده برو ... زود باش

و ميرود صداي ترانة راديو را بلند تر مي كند و خود نيز با آن به زمزمه مي پردازد . فوأد نگاهي به سويد مي اندازد . سويد نگاهي به الحان مي اندازد مي خواهد برود طرف علي امّا فوأد بازوي او را گرفته سوي در مي برد . علي خيره به سويد و سپس راديو كه حالا مارش نظامي پخش ميكند . سري تكان مي دهد . لبخند مي زند و ...

علي : شيخ سويد !

سويد مي ايستد ، علي به او نزديك مي شود و او را گوشه اي مي كشد

علي : ميگن عاشق دل شير داره / مكث / تو از كنار مرگ گذشتي . در حالي كه مي دونستي اگر بدست ما يا ايراني ها مي افتادي ، به اسم ستون پنجم اعدامت مي كردن امّا باز نترسيدي ... هوم / نگاهي به الحان / معلومه خاطرش و خيلي مي خواي / سويد سري تكان مي دهد / اون قدر كه واسه بدست اوردنش روبرو مرگ بايستي و تن به هر كاري بدي

سويد : / قاطع / هر كار !

علي : ميدونستم قدم مي زند . متفكر / ميدوني كه عشق تاوان سنگيني داره زاير ... خيلي سنگين

سويد : ميدونم ابو حسين

علي : هر تاواني / سويد سر تكان ميدهد / هر تاواني ... حتي در بدر شدن و مردن ؟

سويد : تاريك بود كه از رفيّع زدم به هور . جز صداي چلپ چلپ ماهي ها و تيراندازي ، تو اون تاريكي ، وسط بلم كوچيكم كسي نبود صداي تاپ تاپ دلم و بشنوه . ساية رو آب كه به ردّم اومد ، ساية من نبود ، سايه مرگ بود ، خود مرگ بود . ترسي از گرفتار شدن و تير بارون شدن نداشتم / مكث / آخه از پدر بزرگم ياد گرفته بودم كه عشق واسه خودش تاواني داره ... تاواني خيلي سنگين / مكث / ابوحسين ، خويه ، منو از مرگ نترسون

علي : / مبهوت / تو و ترس ... عاشق و ترس / مي زند زير خنده / ليلي و مجنون ... ورده و حمد ... مباركه ... مباركه / سينه به سينة سويد . تهديد آميز و جدي / چي فكر كردي ولك ... ها ... عاشق ترين دنيا هم كه باشي ، يه تار موي خواهرم بهت نميدم كه خودت و داري بزني / يقة او را مي گيرد / فكر كردي كي هستي ... ها ... از اون ور دنيا اومدي ، حلقة زردي گرفتي دستت فكر كردي كار تمومه و من خواهر دسته گل مو ميدم دستت كه ببريش ميوم گاوميش هات زندگي كنه يا كپر جاش بدي ... ها ...؟

سويد : / آرام / همين جا مي مونيم

علي : اين جا ... / دستان او شل مي شود / همين جا خويه !؟ / از او دور مي شود / خوبه ... خوبه ... امّا تو كدوم خونه ... ها ... حتماً تو كپراي لب جادة آبادي .. ها .. اونم با فروختن يكي دوتا گاوميش شكمش و پر مي كني ؟

سويد : / انگار به اين موضوع نينديشيده باشد / خ خ خب

علي : / بي حوصله دستي تكان مي دهد / بگذر مرد ... بگذر ... شبونه سوار بلمت شو و بزن به هور و از عشق بگذر زاير

سويد : اما من ...

خيره به الحان ، الحان از زنان دور مي شود و مي آيد كنار مادرش مي ايستد

علي : / عصبي كلت خود را در آورده روي سينة او مي گذارد / مثل اينكه يادت رفته كي هستي و از كجا اومدي و الان هم كجايي ... ها ... هي شيخ ... نمي دوني بدون اين جا / پا بر زمين مي كوبد / عراقه .. عراق .. نه ايران نه بستان و خفائيه / با تمسخر / اين جا مي مونه ... با كدوم پول ... كدوم كار و زندگي .. خونه ... ها ... مي بيني ابو فوأد ... / رو به عمق / مي بينين / رو به سويد / چي فكر كردي ... ها ... دست خواهرم ميذارم دست يه راعي ... يه چوپون / سويد مي خواهد حرف بزند امّا علي مانع او مي شود / نه برادر ... نه آقا ... گند اين موضوع دماغ خيلي ها رو اذيت مي كنه ... خيلي ها رو ... حتي دماغ استخبارات بغداد و / مقطع و شمرده / هي ... تو ... بايت ... تبعه ي ... عراق باشي ... مي فهمي عراقي / مكث / مي بيني ... / رو به عمق / مي بينين با اجازة ما و كار دل اين عاشق درست نميشه / رو به سويد / درست نميشه / تمسخر / برا ... در

صداي پچ پچ از توي عمق . علي ميرود سراغ راديو با موج آن بازي مي كند . باز يك ترانه عاشقانة عربي . با ترانه هم زمزمه مي كند و چانة خود را گرفته كه نشان دهد سخت در انديشة راه حلي است . سويد شكسته به الحان مي نگرد . الحان متأثر و افسرده

علي : / انگار با خود ولي مي خواهد صدايش را بشنوند / فقط يه راه ... يه راه ... يه راه فقط / به سويد نزديك مي شود ، آرام و آهسته / ميدوني سويد ، ابو عُدّي پاداش آدمايي كه بهش خدمت مي كنن ، فراموش نمي كند

سويد : / با استفهام / م م منظورت ...

علي آرام و موذيانه لبخندي مي زند و سري تكان ميدهد . سويد نفرت زده پس ميرود . به الحان كه حالا او هم به بازوي نجمه پيچيده است مي نگرد .

سرگردان مي خواهد راه فراري بجويد . انگار پژواك صداهايي نامعلوم و گنگ توي سر او مي پيچد . سرش را با دو دت مي گيرد و نعره اي از سردرد و استيصال سر مي دهد و لب صحنه ، روبروي ما سقوط مي كند و نور به كمرنگي و بي رمقي مي گرايد و سكو چرخانده مي شود . صداي دورزنان نوحه گر مويد    سوي عمق در جايي كه ما الحان را نه به وضوح كه سايه وار مي بينيم ، مي چرخد .

علي : نمي دونستم ... نمي دونستم خيانت كجاي عشق قرار داره . مونده بودم / بر مي خيزد / ميون دل و دسته اي كه از فرق سرم آويزان شده بود ، مونده بودم . ميون دو راهي اي كه نمي دونستم آخرش به كجاي عشق ختم مي شه مونده بودم . تو زندگي هرچي كه فروختم گاوميش هايي بود كه از قبيله بني سواعد و از يرج و فريقات خريده بودم ... آخ ... آخ ... چي بگم ... چي بگم تو بيت بيت غزل ها و قصيده هاي پدربزرگم هميشه حرف از عشق بود و دل / مكث / و زخممي ترين دل ، دلي بود كه مي خواست عاشق باشد / رو به آسمان مي رود . الحان پس مي رود تو تاريكي . پريشاني در حركاتش موج مي زند.

كنترل خود را از دست داده است / نه ... پدربزرگ هيچوقت حرف از فروش دل نزدند . هيچوقت جز واسه دل ، از كسي و چيزي شعر نگفت و من ... م م مو ... مونده بودم كه ميون دل و خاك تو اين دو راهي كدوم و انتخاب كنم / مستاصل / كدوم و / فريادي از سر جنون و دلتنگي / كدوم و / گرد خود مي چرخد / كدوم و ... كدوم و

روي زمين مي افتد . با چشمان دريده و حيواني به ما مي نگرد . صداي ترانه اي عربي ، عاشقانه و آرام

مويد : لب هور ،‌ رو به نيزارا يستادم . داد زدم . فرياد زدم ... اما جز باد هيچ كس صدام نمي شنيد / پوزخند / من داشتم با باد درددل مي كردم ... داشتم با باد مشورت مي كردم . لب هور ، هوهوي بلند باد بود و اشك هايي كه عقوم خواب هاي سياهم و رنگ مي زد .

و آرام از دور صداي شادنوازي و عروسانه موج بر مي دارد و توي صحنه مي ريزد و نور آبي و نور آبي ، روياي مويد را نقاشي مي كند .

مردان به يزله و هوسه و زنان و دختران مشاطه گر به آرايش عروسانه الحان . مويد خيره به اين رويا روي دست و پا سوي الحان مي رود اما مردان يزله گر و هوسه خوان ، راه او ر با رقص خود مي بندند ، آنگاه از نيمه شق مي شوند و ما علي ر مي بينيم كه پشت به ما كنار الحان ايستاده است . الحان آرام در معيت دختران بازيگوش سوي مويد مي آيد . مويد با مشقت ، دست به صندلي به پا مي ايستد ، نامتعال سوي الحان مي رود اما با چرخش سريع علي ، مي ايستد . علي استوار و برافراشته دست به كلت با نگاه دريده به او مي نگرد . مويد پس مي رود . علي سوي عمق مي چرخد . قدمي برمي دارد . مي ايستد و پس از آن الحان پس از مكث با او به تاريكي مي پيوندد . مويد سر بر صندلي مي نهد و مي گريد . بر مي خيزد . دنبال روياي خود هر گوشه صحنه را جستجو مي كند .

مويد : الحان ... الحان ... الحان

و الحان باز در تاريك ... روشن صحنه مي ايستد ، سايه وار و گنگ ،‌مويد نفس بريده لب صحنه آوار مي شود . نفس هاي به شماره افتاده اش را به سنگيني بيرون مي دهد . كف آلود و بريده .

مويد : عشق ... عشق /    رو به عمق / عشق جناب سروان علي عبدالكريم / بر مي غرد . نامتعادل / عشق ... عشق

جيغ كوتاه الحان و گريز او و اوج آواز زنان نوحه گر . مويد توي صندلي آوار مي شود . صداي دور تيراندازي و گاه انفجار و صحنه به آرامي باز بر پاشنه مي چرخد و نور مي آيد .

صحنه همن ايوان خانه الحان است . نجمه در ايوان به پريشاني الحان چشم دوخته است . نهله آرام از عمق بيرون مي زند .

نهله : / نگاهي دلسوزانه به الحان مي اندازد / هنوز !!

نجمه : دو هفته و سه روز و هفت ساعت

نهله : با باهاش حرف بزنم ؟

نجمه : هيچ كلمه اي اين سكوت و نمي تونه بشكنه انگار

نهله : حتي اگر از سر عشق باشد

نجمه : حتي اگر از سر دل باشد

باز سكوت و ترنم دور را   تيراندازي دورتر و پراكنده

نجمه : كي ... كي اين خبرو آورد ... كي اين خبرو تو گوش مردم جار زد / مكث / بشكنه پات اي باد ... بشكنه دلت ، خونه اي به جز خونه سامر نبود كه بشيني رو بومش و جز سياهت و جار بزني / بلند / نبود .

نهله : / غمگين / شب بود . تو تاريكي شب اومد . ننه اش صبيحه مي گفت مي خواستيم بفرستيمش سوريه قبل از اونكه استخبارات بياد سراغش / مكث / همه چيز يه مرتبه اتفاق افتاد .

صداي چند تك تير . صداي دور هياهو و تيغ هراسان سوي صدا مي چرخد . دختري شتابان درحال گذر ، نهله سوي او مي رود .

نهله : مريم !

دختر اول : شنيدي ؟

نهله : صداي تير و ...

دختراول : پس صداي گريه صبيحه چي ...

نجمه : / با خود انگار / صداي گريه اش تا اون و خواب و بيداري اومد .

دختر مي رود . باز دختر ديگر كه نيمي از سكو را طي مي كند . باز نهله

نهله : وهاب چي شده عفره ؟

دختر دوم : / شكسته / ريختن تو خونه . هي هي هي هي ، مادر مرده رو چي به روزش اوردن / مكث / چي به روزش ميارن . مثل گوسفند رو زمين كشيدنش . با تفنگ صورتش و خوني كردن . با ضربه هاي پوتين كمرش و تا كردن

نجمه : بيچاره صبيحه افتاد رو وهاب كه كسي اون و نزنه / مات / به زن بيچاره هم رحم نكردن

دختر دوم : نمي تونست حرف بزنه وهاب نمي تونست داد بزنه . دهن واكرده ، امونش ندادن ، دهن شو پر از خاك كردن بيچاره ابو وهاب ... با چفيه خون پيشوني وهاب پاك كرد . امّا بعثي ها ، چفيه رو انداختن دور گردنش و رو زمين كشيدنش

نجمه : خونه ات خراب ... خونه ات خراب ... كي خبر فرار وهاب و داد

دختر سوم به الحان مي نگرد و گريان به الحان مي نگرد . الحان تكاني مي خورد .

الحان : / با خود انگار / رفته بودم بهش بگم كه پيش دلهايي كه مي شكني ، عشق تاوان كوچيكيه ... امّا سكوت . صداي مرا گويد نجمه كه لب ايوان نشسته است

الحان :/ سوي نهله مي چرخد / بگو نهله ... باز هم بگو كاش بياد ... كاش برگرده / مكث / كاش اونم فرار كنه

و باز صداي ما مي چرخد . دختر سوم از عمق مي زند بيرون . سنگين .

دختر سوم : باد خبرهاي زيادي اورد / مكث / عمه نجمه . مزيم خيلي چيزها رو گفت . عفره هم گفت امّا نه تموم خبرها رو

نجمه : / سوي او مي رود / چيه ناگه .. ديگه چه خبر شومي مونده كه رو سرم بباره ... ها ... بگو ناگه ... / بلند / بگو دختر

ناگه : او .. او .. اونم / سكوت . نيم نگاهي به الحان / اونا هم بودن عمّه

الحان جيغ كوتاهي مي كشد . تا مي شود در خود . نجمه وا رفته لب ايوان مي نشيند

نجمه : دروغه ... به ابوفاضل دروغه

دختر سوم : من با چشمهاي خودم ديدم

نجمه : چشمها دروغ ميگن

الحان : / شكسته / دروغه ... دروغه /نالان / منم گفتم دروغه . ديدم و داد زدم دروغه يوما . به همه گفتم دروغه / سوي او ميرود / امّا / مكث / نه چشمهام اينو باور كردن نه مردم

نجمه : دروغه / سوي ناگه ميرود / دروغه / ناگه از ترس به عمق مي گريزد . نجمه امّا بازوان الحان را مي گيرد / بگو دروغه ... به حسين و ابوفاضل قسم بخور كه دروغه ... بگو تا همه بشنون ... بگو تا باد بشنوه . بگو تا باد خبر و به گوش همه برسونه / گريان / بگو ، بگو عيني ... بگو عمري

الحان گريان به آغوش مادر مي خزد امّا نجمه هراسان از آغوش دختر بيرون مي خزد

نجمه : چه كنم / پريشان بر چشمهايش مي كوبد / اين چشم ها رو چه كنم / بغض آلود باز بر چشمهايش مي كوبد / اين چشمهاي بازو چه كار كنم كه از من فرمون نمي گيرن . گفتم ... به خدا گفتم بسته بشين . كورشين ، تاريك بشين و هيچ جاي دنيا رو نبينين / درمانده / چه كنم كه از من فرمون نگرفتن و سياهي بختم و ديدن . شبح مرگ و ديدن . ساية رسوايي سامر و ديدن / شكسته / علي ام و .. پسرم و ديدن / جنون زده / كه چه طور به دستهاي وهاب دستبند زدن / رو به آسمان / اعميني ... كورم كن .. نابودم كن / لرزان سوي نهله ، ملتمسانه / بيا عمّه ... بيا دخترم با اون انگشت هات چشمهام و از تو كاسه در بيار و بنداز تو هور ... بيا ... بيا

نهله پس ميرود . الحان مادر را به آغوش مي كشد و به نهله مي نگرد . نهله براي نجمه آب مي آورد . جرعه اي آب به او ميدهند و او را روي گليم مي خوابانند . الحان زمزمه مي كند

الحان : همه دروغ گفتن باد .. مريم ... عفره ... تموم دختراي آبادي ... راديو ... حتي اينن چشمها يوما ... هماش خواب بود ، وهم بود . علي ... سويد ... دستبند زدن به دست هاي زخمي وهاب ... همه خيال بود .

نهله آرام روي او عبايي پهن مي كند . الحان به نهله مي نگرد . صداي دور تيراندازي . نهله با پر مقنعه بازي مي كند

نهله : سخته ... دلشوره خيلي سخته الحان ... اونم تو جنگ / مكث / اونم تو اين بي خبري / الحان خيره به او . نهله دردمند / الحان الحان ... من دارم از باسم حرف مي زنم ! !‌

الحان : مي دونم امّا نمي خوام ازش حرف بزني / مكث/ حتي بهش فكر كني

نهله : / با استفهام / ال ... حان ! ! ؟

الحان : / دست بر لبان او مي گذارد / حرف نزن . نهايت حرف بزني . نمي توني حرف بزني

نهله : / گريه آلود / چرا .. چرا ... چرا ؟

الحان : نبايست كسي بفهمه ... بدونه ... نه زاير فوأد نه برادرت فهد ... عموت وليد از همه بتر پسر عموت خالد

نهله از او دور مي شود

الحان : فراموش كن . همه چيزو فراموش كن / شكسته / حتي دلت و

نهله : / سنگين / اون چي ؟

الحان : فرق نمي كند . اونم بايست ترو فراموش كنه / مكث / سخته ، بعضي وقتا آدما مجبورن چيزهايي رو هم كه دوست دارن فراموش كنن

نهله : اومد ... ازش مي پرسم

الحان : / زمزمه وار / دعا كن نهله ... دعا كن نياد ... دعا كن خيّه ... دعا كن خواهر .. دعا كن

و نجمه را نوازش مي كند . آرام پس ميرود امّا الحان  ...

الحان : دعا كن نهله ... دعا كن كه عشق تو اين جنگ گم بشه آدم ها گم بشن ... خواب ها گم بشن ... همه چيز گم بشه .. همه چيز ..

سويد آرام از عمق بيرون مي زند . لباس نظامي عراق را بر تن دارد . بيسيم به دست ، كلت بسته و پر غرور . نهله از كنار او شتابان مي گذرد . مي ايستد . نگاهي به او انداخته و توي عمق گم مي شود

سويد : حتّي من ! ؟

الحان : / سنگين . با نگاهي كه بوي خشونت ميدهد / حتي سايه ات

سويد : / جا خورده / ال ... مي كوشد خونسردي خود را بازيابد / امّا من اومدم تو نگاه تو گم بشم

الحان : / پوزخند / هِه ... مي شنوي يوما / مكث / نه ... نبايست بشنوي ... خواب باش كه نشنوي

 

سويد: الحان/  حلقه را در ؟؟اورد؟؟؟ و به او نزديك مي‌شود/ همه چيز تموم شد الحان مي‌بيني/ لباس خود را نشان مي‌دهد/

الحان: / از او رو بر مي‌گرداند / عشق هيچ وقت لباس تيره‌اي برتن كسي نمي‌پوشونه سويد.

سويد: من هرچي كردم به خاطر تو كردم

الحان: من !!؟ / سري تكان مي‌دهد. آرام از كنار ؟؟بر مي‌خيزد و سوي ما مي‌آيد/ وقتي از اون ور هور اومدي و از عشق گفتي وقتي گفتي كه عشق مرز و حدودي رو نمي‌شناسه و تو هرجاي دنيا بري من مثل سايه دنبالت ميام، فهميدم كه عشق چيه. وقتي از غزلهاي پدربزرگت و اسرارم خوندي، دلم لرزيد و فهميدم عاشق شدم/ روبه او / آره ... عاشق شده بودم. گفتي مي‌خوام از اون و ؟؟؟بايد حلقه كوچيك و طلايي؟؟؟. گفتم بيا... گفتي مي‌خوام حرف چار، پنج سالة دلم و به مادر و برادرت بزنم، گفتم خوش‌اومدي اما هيچ وقت نگفتم سويد .. نگفتم  كه خيانت بكن ... نگفتم / بلند و عصبي / گفتم؟

سويد: خيانت!؟ / مكث. دردمندانه/ اما من بايست انتخاب مي‌كردم ... بين تو و كشورم بايست يكي رو انتخاب مي‌كردم بودي، شنيدي، مجبور بودم انتخاب كنم و كي منو به اين بازار سياه شوند. كي مجبورم كردم چوب حراج به هست و نيستم بزنم... كي الحان ... كي؟

الحان: چه انتخاب تلخي كردي سويد

سويد: آره/ سري تكان مي‌دهد / به زمين و زمان خيانت كردم. به نامردي، به مردمم خنجر زدم. گرا دادم تا خونه‌هاشون رو سرشون خراب بشه. با نيم سطر چند، خيلي‌ها رو تحويل بعثي‌ها دادم.

الحان: عشق اون قدر بدنيست كه بخواد كسي رو بد كنه سويد / نگاهي به نخبه اندازد / اسم سامر و ... قصة سامرو شنيدي.. تو اين آبادي  .. تو خفائيه و بستان ... مردي كه به خاطر عشق به همه چيز پشت پا زد /؟؟؟ به خودش، عشيره‌اش،

حنان دختر عموش، به سوسنگرد و هور تا به عشق برسه ... اينو شنيدي ...ها؟

سويد: / بي‌حوصله/ شنيدم. خيلي هم شنيدم

الحان: اما اينو نشنيدي كه سامر، روزي لب هور ايستاد، وقتي از نسيمي كه از دل هور و لابلاي نيزار بلند مي‌شد، مرگش و حس مي‌كرد، سوار بلم شد رفت طرف عشيره‌اش. رو به سمتي كه نخبه تو ايوون خونه ايستاده بود، دراز كشيد  به روم چشمهاي و سبت و مكث / فرد/ باز مكث / نه ... اينو شنيدي

سويد: آره شنيدم الحان ... هيچ وقت نشنيدم / مكث/ من و پدرت، سامر، مثل هميم. اون عاشق منم عاشق. اون به خاطر عشقش از عشيره و خاك و وطن گذشت... من از خيلي چيزها گذشتم

الحان: / روانداز نخبه را مرتب مي‌كند / بگو يوما.. بيدار شو و بگو سامر هيچ وقت خيانت نكرد... هيچ وقت دستش به خون كسي آلوده نشد./ سويد پريشان قدم مي‌زند/ هيچ وقت خاك شونه با عشق كه با هيچ چيز دنيا معامله نكرد، بگو سامر، عشق شو با خاك و عشيره‌اش تقسيم كرد.. بگو يوما... بگو مادر.. به اين عاشق بگو كه عشق چيه و عاشق كدومه / سويد درگير با خشمي كه او راه آزارد / بگو كه عشق از هيچ چيز خوب دنيا جدا نيست. بگو كه بعضي از آدما اون خودخواه ان كه حتي به سايرشون هم پشت مي‌كنن / سويد سرش را با دست مي‌پوشاند/ بگو آدمي كه به خاطراتش خيانت كرد، كوچه‌هاي بچگي‌اش و خراب كرد، عاشق نيست / رو به سويد كه سرش را ديوانه وار تكان  مي‌دهد/ برو.. برو عاشق... برو كه سر اين دو راهي، هيچ وقت نفهميدي از كدوم راه بري.

سويد: برم ... الان ... وقتي تاوان عشق رو پرداختم... نه الحان... چهار سال سكوت كردم، چهار سال صبر كردم، چهار سال تو خواب و خيال دستات و گرفتم و به جاهاي دور بردم. چهار سال تمم شعرهاي پدربزرگم با ياد تو خوندم /مكث/ نه الحان نيومدم كه برم. اومد كه بمونم و به خواب‌ها برسم.

و آرام پر نهفة او را مي‌گيرد. الحان با خشونت مقنعة خود را رها مي‌كند و به صورت اون تفي مي‌اندازد. سويد آرام با انگشت تف را به زبان مي‌كشد و لبخندي مي‌زند و باز دست مي‌برد كه گونة او را نوازش كند. الحان به او سيلي مي‌زند و مي‌رود و سروردي سرما د مي‌نهد و باز را گويد زنان نوحه‌گر برمي‌خيزد و سويد در اوج اين صدا، در خود تا مي‌شود و روبروي ما مي‌افتد و نور كم رنگ و كم رنگ‌تر مي شود، سويد آرام سربلند مي‌كند. به الحان و نخبه مي نگرد. سنگ و شكسته

سويد: عدالت نيست/ روبه ما/ عدالت نبود. من مثل هر عاشقي انتخاب كردم. چاره‌اي نداشتم. ميون الحان و خاكم بايست يكي رو انتخاب مي‌كردم. / رو به الحان / گفتي انتخاب تلخي بود / باز روبه ما/ مي‌گفت بهش نزديك نشم. دستهام بوي خيانت ميده. باهاش حرف نزنم، حرف‌هام بوي خيانت ميده. مي‌گفت ازش دور شم، تنم بوي نفرين ما دراي داغديده روميده. مي‌گفت عاشق هرچقدر هم مجبور به انتخاب باشه از خاك وطنش، از كوچه‌هاي بچگي‌اش، خاطراتش نمي‌گذره. مي‌گفت كسي كه به خاك و مردمش، حتي سايه‌اش خيانت كند، به عشق هم خيانت مي‌كند. مي‌گفت ميون خاك و عشق به اندازة يك نفس فاصله‌اس ... / مكث/ نه..نه .. فاصله‌اي نيست.. نيست... نيست.

و با اوج نوحه نوحه‌گران، برصحنه مشت مي‌كوبد. با آنان زمزمه مي‌كند و سوي آنان مي‌چرخد

سويد: بخونين ... زناي خستة عشيره‌ام بخونين .. واسه آسموني كه روسرم خراب شد بخونين... بخونين/ مكث متأثر/ كاش به جاي لطميه خوني‌ها تون، كل مي‌زدين... به جاي نوحه و خنج كشيدن به گونه‌هاتون، سرخ‌ترين رنگ دنيا رو به لب و گونه‌هاتون مي‌پاشيدين ... كاش ...كاش...كاش.

برمي‌خيزد مي‌خواهد سوي آنها برود اما با شنيدن صداي الحان كه دارد با زنان زمزمه مي‌كند مي‌ايستد

سويد: بخونيم .. بخونين ... تا آخر دنيا بخونين كه جز عشق جرم ديگه‌اي مرتكب نشدم

اوج آواز زنان نوحه‌گر. لب ديوان وامي‌دارد. سر سوي زنان مي‌چرخاند و سكوت جان مي‌گيرد.

سويد: نمي‌دونم كي ... چه وقت كينه جاي عشق و تودلم گرفت /مكث/ الحان خوارم كرد، قسم خوردم خوارش كنم. كوچيكم كردن، قسم خوردم كوچيك شون كنم. خوردم كردم .. گفتم وقتشه ... آره وقتشه كه اونا هم خورد بشن/ مكث. برمي‌خيزد. گويي جان و رمق ديگري يافته است/ فرار با سم بازي ديگه‌اي رو جلو پام گذاشت ومن /با طمأنينه/ بازي رو شروع كردم / مي‌رود سمت چپ صحنه/ مي‌شوشنيدن / بلند / بازي‌اي رو كه مي‌خواستين شروع كردم حالا ... من ... سويد... پسر زاهران و هر طرف كه بچرخين مي‌بينين.. خودم نباشم سايه‌ام تو همين كوچه، پشت در همين خونه جاميدارم / بلند / مي‌شنوي ستوان علي‌عبدالكريم... مرخصي تشويقي‌ات اونم به خاطر دستگيري مرهاب وجو و ناي ديگه زهر مار شد، مي‌شنوين نور مي‌آيد و علي كه روي كنده نشسته است، سرش را ميان دو دست مي‌گيرد. پريشان برمي‌خيزد. علي: /عصبي/ چه كار كنم... چه كار كنم/ مكث/ هنوز عرق سفر به تنم خشك نشده بود، دو كلمه با زنم حرف نزده بودم پيغام كه باسم از جبهة جنگ فرار كرده. تهديدم كردن.. ستاره‌هام و تهديد كردن... بهم دستور دادن ميون باسم و وهاب نبايست فرق بذارم. مي‌گفتم بايست برادرم/ متأثر/ تحويل بدم.

نجمه كه با الحان گوشه‌اي ايستاده است، پيش مي‌آيد.

نخبه: نه... تو نبايست اين كارو بكني يوما... نبايست قابيل  برادرت باشي

علي: چي مي‌گي يوما... دستوره ... مي‌فهمي ... ها... مي‌دوني دستور يعني چي/ سري تكان مي‌دهد / دستور خواهر و برادر نمي‌شناسه چشمهاي و بسته و كوره / نالان / چه كار كنم خدايا... چه كار كنم ... اون جغد شوم روبروي در خونه نشسته و منتظره كه من دستور و زير پابذارم.

الحان با سيني چاي مي‌آيد. سيني را بابر او مي‌گيرد. علي با خشم زير سيني مي‌كوبد.

علي: اگه اين كارو كنم اون وقت منم بايست مثل آدماي خاش سوال و جواب بشم / قدم مي‌زند/ چرا ... چرا / روبروي

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

و آن ستاره، خواب چندم زمین­ است!؟

محمدرضا آریانفر

 

دکور صحنه، تداعی گرهال یا سالن بزرگ یک خانه ست.

یک پنجره اِلمانی در گوشه چپ و در ورودی در سمت راست.

میز پذیرایی چهار نفره به فاصله ای از پنجره با چند صندلی گرد آن. نزدیک در ورودی یک جا رختی با مقداری لباس آویزان. دور تر از میز، یک قفسه کوچک با کتابهایی پراکنده در آن و یک قاب عکس که از سقف آویزان است و یک صندلی گهواره ای «راک» نزدیک پنجره سکویی به طول 2 تا 3 متر و 4 پله سکو مانند در وسط صحنه، نزدیک به عمق و در دو سوی آن، دو سکوی کوتاه که حکم نشستنگاه نگاه را دارد. سکوی بلند گاهی برای بازگشت به گذشته صورت می گیرد.

 

از اول تا آخر نمایش سنگینی فضا باید محفوظ بماند

 

آدم هایی که برای این بازی در نظر گرفته ام:

بهمن دادور: 57 ساله و شکسته تر از این، خواب هایش را می شمارد که به ستاره دور دست برسد

مونس: 51 ساله و شکسته تر، که عشق را پشت پرچین سکوت معنی می کند

انتظار: 35 ساله که هنوز رنگ معنای عشق بر کف دستش می درخشد

سینا: 38 ساله که با تمام عاشقی هنوز نامی برای عشق نیافته است

و داور دادور: که تجلی حضور او فقط قاب عکس است و بس و دیگرانی که آخر نمایش می آیند

 

خواب اول زمین:

توی تاریکی صحنه صدای بوق ماشینی بگوش می رسد و پس از چند مکث باز صدای بوق دیگر و نور آرام می آید.

دادور توی صندلی گهواره ای(راک) لم داده، خیره به فضای بیرون پنجره، انتظار آرام به او نزدیک می شود، چمدان کوچک بدست

انتظار: می شنوین!؟

دادور: مثل ناقوسی پر صدا تو گوشم داره زنگ می زنه / مکث / جانمونی دختر

انتظار: من از رفتن نمی گم آقای دادور

دور: اشاره به پنجره / اما اون میگه، آخرش چی آخر این جاده بایست از سفر گفت / او می چرخد / دو دسته اند، مسافرا رو میگم. دسته ای شون دوست ندارن تو سالن انتظار با یستن و به نشستن و بلند شدن هواپیماها نگاه کنن و رو به بلندگوهای بزرگ سالن بچرخن و حرفای گوینده محترم فرودگاه رو که هر چند دقیقه یک بار گلوش و جرمیده که مبادا مسافری از هزار مسافر از سفر جا بمونه، بشنون و دسته ای دیگه چنون به دهنه گشاد بلندگو خیره می شن که آدم فکر می کنه اگه گوینده بدبخت خناق بگیره و صداش درنیاد خودشون دستاشون رو دور دهن شون بوق می کنن و جای گوینده داد می زنن

باز سکوت. دادور نگاهی به سینا که روی سکوی بلند نشسته است می اندازد. صدای بوق باز انتظار می آید و از توی پنجره دستی برای کسی تکان می دهد.

انتظار:/ بلند / باشه ... باشه

دادور بلند می شود و می آید طرف او

دادور: می خوای جزو کدوم دسته باشی دخترم، انتظار

انتظار: منو دارن تبعید می کنن آقای دادور

سینا: با شنیدن این حرف از روی سکو پایین می جهد

سینا: باور کردنش مشکله / خیره به چمدان او/

انتظار: / سینه به سینه او / تو چی رو باور می کنی آقا سینا؟

سینا: خب / نگاهی به دادو و مونس که دارد بافتنی می بافد / خیلی چیزها رو باور کردم، تاوانی از این سنگین تر/ و دستی به موهای جو گندمی اش می کشد./

انتظار: (تمسخر / شاید آقای دادور روش نباشه بهت بگه که این جا صحنه نمایش نیست و بهتره این بازی ها رو تو جشنواره ها برابر چشم داورا انجام بدی / مکث / شاید اونا امتیازی بهت بدن اما من // سری تکان می دهد / حرف از باور نزن سینا که اگه تموم تور پارچه ای از نور بشه،  فکر نکنم باز چیزی رو ببینی

سینا: بازیگر... هوم... کدوم بازیگری رو می شناسین آقای دادور که ده و خورده ای سال مدام تو یه قالب باشه و بازی کنه ... ها... / مکث / بگین آقای دادور... شما چیزی بگین / عصبی/ حرف بزنین/ شانه های او را می گیرد/ شما که تموم عمرتون رو تو صحنه نمایش گذروندین/ او را تکان می دهد/ کدوم بازیگر... بگین... بگین

دادور به سرفه می افتد، دست به قلبش می برد. مونس هراسان بافتنی را کنار می گذارد و سوی دادور می دود

مونس: دادور... دادور...

دادور دست تکان می د هد که نگران نباشد

مونس: / رو به سینا/ درسته که بهمن دادور بازیگر تاتره اما این جا، تکه ای از خونه اجاره ای یه آقا نه صحنه تاتر

دادور دست به قلب روی یکی از سکوهای کوچک می نشیند. مونس از روی میز قرص و لیوان آبی می آورد و سوی او می رود. سینا سیگاری درمی آورد. مونس نگاه تندی به او می اندازد و حین دادن قرص به دادور بلند می گویدکه دیوار هم بشنود

مونس: می خوای باز قلبت کار دستت بده... ها... بخور... ایندراله

و باز نگاهی به سینا می اندازد. سینا که شعله کبریت را به نوک سیگارش نزدیک کرده است با شنیدن این حرف و زیر تیغ آن نگاه برنده شعله را فوت می کند و سیگار را  پشت سکو پرتاب می کند. قدم می زند. عصبی و بی قرار، نگاهی به انتظار می اندازد. پرتمنا و شکسته، اما انتظار از او رخ برمی گرداند و سینا به ناچار می رود روی سکوی کوچک می نشیند. سر در گریبان. دادور لیوان را به مونس می دهد.

مونس: به انتظار، ملتمسانه/ انتظار... خواهش می کنم... می بینی که/ و به دادور که می رود  تو صندلی می نشیند نگاهی می اندازد/

انتظار: مادر/ بغض آلود/ من/ او به سینا که دارد از جابرمی خیزد، نگاهی می اندازد/ نمی خوام برم/  و سینا به آسودگی می نشیند. انتظار سوی دادور می رود/

انتظار: / آرام صندلی دادور را به حرکت درمی آورد/ شما باید باهاش حرف بزنین. بهش بگین که نمی خوام برم.

دادور فقط به او نگاه می اندازد. انتظار باز صندلی را به حرکت درمی آورد و روی سکوی دیگر می نشیند

دادور: / سر به پشتی صندلی تکیه می دهد. زمزمه وار/ مونس/ مکث/ نمی خونی؟

مونس: آرام به او نزدیک میشود. لیوان بدست/ لالالالا گل مریم، لبام پر آه، چشام پر نم. لالالالا گل پسته، دل مادر پر از غصه. لالالالا...

سکوت می کند و یکباره لیوان را سر می کشد و از دادور دور می شود

دادور: / شکسته و دور صدایش بگوش می رسد/ چند بار در روز اینا رو واسه اش می خوندی

مونس: وقت و بی وقت

دادور: آره... می گفتی

مونس: بسه. بچه... چقدر بخونم. لالایی به وقت شبه نه روز

دادور: و خوندی چند سال... تا اون روزهایی که مدرسه هم میرفت. خوندی... خوندی... اون قدر خوندی تا شاعرش کردی

انتظار: / از زمزمه میکند/

دختران دشت

دختران انتظار

دختران امید تنگ

در دشت بی کران

و آرزوهای تنگ

در خلق های تنگ

/ لبش را می گزد/ درس ادبیات بود. استاد از کلاس که زد بیرون منم دویدم پشت سرش که سوالی ازش بکنم/ انگار در حال رفتن سوی استاد/

سینا: /آرام زمزمه می کند/

در باغ راز و خلوت کدام عشق

در رقص راهبانه شکرانه کلام

آتش زدای کام

بازوان فواره ش تان را خواهید برفراشت

انتظار: ایستادم. مونده بودم که چه کسی پشت سرم ایستاده بقیه شعر رو داره می خونه

سینا: هه/ سری تکان می دهد/ قبلش شاید بیست بار این شعر رو زیر گوشم خوند. تو خیابون، تو حیاط دانشکده، سر کلاس درس/ مکث/ می خوند و نگاش به...

و به انتظار نگاهی می اندازد. دادور عصبی از صندلی برمی خیزد

دادور: اما من دوست داشتم مثل خودم اهل صحنه و تاتر باشه نه اهل شعر و شاعری/ رو به مونس/ امان... امان از لالایی های تو مونس که پسرم و شاعر کرد

مونس: بهمن!؟/ با استفهام/

دادور: بله خانم... بله!!

مونس آرام سوی انتظار می چرخد. دادور از سر تسلیم سری تکان می دهد

دادور: سر تمرین هر نمایش با خودم می بردمش. تو صندلی لم می داد و به بازی ام خیره می شد. بی تابی نمی کرد و من حس می کردم دارم برابر تماشاگری بزرگ، ایفای نقش می کنم. سعی می کردم دیالوگی رو فراموش نکنم، تپق نزنم. هر تمرین... هر نمایش،هر سال که بزرگتر می شد به خودم می گفتم اینم یه تاتری یه دیگه/ رو به مونس، لبخند/ می دونستم از کار نمایشی ام دل پر خونی اما چرا این آرزو رو واسه پسرم می کردم... نمی دونم/ مکث/ شاید خودخواهی بود.

مونس: نه... هر پدری دوست داره پسرش فردا پاش و جای پای اون بذاره

دادور:/ شکسته/ اما اون بازیگر نشد... چرا... نمی دونم... کجای کارم ایراد داشت، نمی دونم/ و از توی کتابخانه دفترچه ای را برمی دارد برگ می زند و آرام زمزمه می کند/ بی تو معنای جهان رقم نخواهد خورد

                                  و آسمان غربت ماه و ستارهاش را

                                                       به سمت گریه های دور می برد

                                   بی تو/ مکث/ ای ستاره خیس

                                                   گریه تعبیر چندم خواب زمین ست!؟

هق هق خفه مونس و زمزمه بند آخر شعر از سوی دادور

دادور:/ زمزمه/  بی تو، ای ستاره دور، گریه، تعبیر چندم خواب زمین است/ مکث. دفترچه را می بندد/ سنگ شدم. انگار تو خلوت خاموش خودم، دارن به چار میخم می کشن، دفترچه شعر، پسرم میون دستهام بود و من نمی تونستم باور کنم/ دفترچه را نشان می دهد. عصبی رو به مونس/ می بینی... می بینی خانم، دردونه پسرت شاعر شده، پسرت به تموم سال هایی که مشتاقانه دستش رو می گرفتم و سر این تمرین و اون اجرا می بردمش، داره دهن کجی می کنه

مونس: شعر...! ی ی یعنی!؟

دادور: ببین خانم؛ ببین/ می خواند/ آن ستاره خواب چندم زمین است. اینم دفتر شعر آقا!

مونس: / وارفته روی صندلی پشت میز می نشینند. سرش را میان دو دست می گیرد/ ای وای... ای وای. می شنیدم. هر نصف شب صدایی می شنیدم که می خوند. میون خواب و بیداری بود، اون موقع نمی تونستم بین خواب و بیداری ام فرق بذارم، چشام رو بستم. به صرافت نیفتادم که پاشم و برم دنبال صدایی که از دور می اومد/ شرم زده/ حقیقتش م م من نمی خواستم، آخه واسه زن تنهایی مثل من که تموم روز و گاهی وقت ها حتی شبها که تو این جشنواره و اون جشنواره بودی می موندم و با تنهایی هام صبوری می کرد، شنیدن صدایی که شبیه ترانه های زمان کودکی هام بود، فرصتی بود که بی دغدغه چشام وهم بذارم و خواب برم/ مکث/ وقتی اون دفترچه رو نشونم دادی، تعجب نکردم، فقط به فکر فرو رفتم که شاید دادور، شاعر به دنیا اومده و من نمی دونستم.

سینا: سرکلاس استاد فردوسی بود، استاد تاریخ، بیچاره، داشت از حمله مغول و کشتار بیرحمانه شون می گفت و اون، دم گوشم از ستاره ای می گفت که این روزها شریک/ نیم نگاهی به انتظار/ رویاهاش شده بود

دادور: اما من نمی خواستم/ عصبی/ شاعر بشه... نمی خوام/ می خواهد دفتر را از هم بدرد/ نمی خوام

اما با فریاد مونس از این کار باز می ماند

مونس: / بلند/ بهمن، نه/ آرام/ ترو خدا دادور... من دیدم، گریه های پنهون پسرم و دیدم/ مکث/ وقتی شعر می گفت و به عشق می رسید، به گریه می افتاد. سرش و لابلای برگ های دفتر پنهون می کرد که صدای گریه هاش از درز شبای تاریکی که فقط با نور ضعیف چراغ مطالعه روشن می شد، نزنه بیرون و رسوا بشه/ سوی انتظار می چرخد/ اما چشمهاش/ سری تکان می دهد/ عشق کار خودش رو کرده بود، عشق تموم طبل های پر صدای دنیا رو تو چشمهای معصوم پسرم به صدا درآورده بود. وقتی منو می دید، سعی می کرد نگاهش رو از من بدزده اما واسه یه مادر، یه نگاهم کافیه دادور/ مکث/ اون از گریه هاش به شاعری رسیده بود

انتظار: هیچ وقت نگفت که شما می خواستین دفتر شعرش رو پاره کنین

دادور: / معذب/ من نتونستم بازیگرش کنم اما چشمهای تو/ رو به انتظار/ لالایی های تو/ به مونس/ آ...ه... خیلی... خیلی بهش گفتم که من با شعر مخالفتی ندارم با هیچ شاعری هم مشکلی ندارم اما دوست داشتم بعد از من پسرم بازیگر بشه./ رو به عکس/ می فهمی... بازیگری که تو هر نمایش جای یه آدم باشی، از دنیا و آرزوهاش بگی. دنیای آدما رو به در و دیوار زندگی ات نقاشی کنی و با آرزوهای دور و دراز خودت، اونا رو رنگ بزنی

سینا می رود روی سکو بالاتر می نشیند. دادور عصبی سوی مونس می رود

دادور: می بینی... می بینی... از من روبرمی گردونه/ مکث/ تو... تو مقصری... تو و الان لالایی هات، اون گل لاله و گل پسته ها گفتن هات شاعرش کرد، اون ترانه های لعنتی ات پسرم و گرفت، آرزوهام و به گور برد/ رو به انتظار/ تو... عشق تو شاعرش کرد/ رو به مونس/ چیزی بهش بگو زن/ بلند/ بگو

مونس: م م من

سینا: خیلی دیره/ مکث، از سکو پائین می آید/ دیر شده بود آقای دادور، انگار گل هایی که مونس خانم تو ترانه هاش ریخته بود، کار خودش رو کرده بود

دادور: نفس زنان، تهدید آمیز، رو به انتظار/ تو چیزی بگو دختر

انتظار: / می خواند/

گفتند: شاعر وقت خوب گریه هاست

گفتند: تا شاعر هست، آسمان هست

و غمگین نمی شود ماه

اگر ستاره ای به او پشت کرد

که شاعر، شر یک خواب کهکشان هاست

مکث/ گفتم... اینو خوند

مونس: منم/ مکث/ به خاطر تو گفتم

دادور: منم گفتم... گفتم

سینا: خیلی ها گفتن اما گوش نکرد، درست وسط بحث استاد بود/ متفکر/ کجای تاریخ بود... آهان... درست سر کشتن دهقان پیری تو اصفهان بدست سربازای تیمور لنگ که تعداد کشته ها درست می شد دو هزار کشته که بی اختیار شعرش رو با صدای بلند خوند و خیلی ها خندیدن. استاد فقط سری تکان داده و آروم زیر لب گفت: بیچاره دو هزار کشتة اصفهانی!

دادور: گفتم... اما حرفام آب تو هاون کوبیدن بود/  رو به انتظار/ می فهمی دختر/ مکث/ چی بگم ها... چی بگم وقتی حرف هام به لعنت خدا هم نمی ارزه

صدای بوق ماشین باز. همه سوی پنجره می چرخند. انتظار پنجره را می بندد

انتظار: آقا جونم به حرف شما گوش می کنه

دادور: چی بگم... به آقای اعتماد چی بگم... ها... برم بگم آقا لطفاً دختر خانمتون رو که روز و روزگاری قرار بود عروس این خونه بشه، از این شهر دور نکنین. لطفاً آینه رو از برابرش برندارین و اجازه بدین مثل سنگ خیره بشه به تار تارموهای سفیدی که داره تموم سیاهی زلفش رو محاصره می کنه. آینه رو از دم دستش دور نکنین بذارین این سال به سالی که پای پسر مفقودالاثرم گم کرده، بشماره... ها/ هق هق مونس/ دروغ میگم مونس... همین تو... هر وقت روبروی عکسش/ اشاره به عکس دادور/ می ایستی از سر دلتنگی باهاش حرف نمی زنی. نمیگی که... بگو دیگه... حرف بزن زن... این قسمت بازی رو تو باید بکنی این صحنه، صحنه تست بازی کن/ روبروی او/ بازی کن

و مونس خیره به نگاه دردمندانه او، سوی عکس دادور می چرخد، سوی عکس می دود

مونس: یادته مادر... یادته دونه به دونه شعرهات رو که می نوشتی جلو چشام تکون می دادی، می خواستی فریاد بزنی... داد بزنی... و داد زدی... فریاد زدی... گفتی که لالایی ها تو مادر، شعر رو به جونم ریخت و امروز، نگاه رمنده دختری از لابلای بارون خونی که از سر شمشیرهای لشکر مغول می چکید، شاعرم کرد و دلم و برابر تموم شمشیرهای خونریز دنیا، ایمن کرد، گفتی شدی اسفندیار که مرگت/ شکسته/ نه از چشم که از سمت سینه است گفتی... آخ... گفتی اسفندیار گم مادر... /مکث/... وقتی بابات فهمید/ و آرام سوی دادور می چرخد/

دادور: نمی دونم جادوی کدوم یکی شاعرت کرد پدر، جادوی چشم آهوی منتظر دشت ها یا زمزمه شبونه مونس/ دستانش را به تسلیم بالا می برد/ اگه تو این نمایش نقش چنگیز و هم بهم بدن باز نمی تونم با این شمشیر کُند ریشة شعر و عشق رو بزنم، کی/ مکث/ بریم/ بله بریم قبل از اون که عروس خانم گلهای دشت رو بهونه کنه و صدای کل انگار از دور، مونس مات این صداها، گوش هایش را می پوشاند و دادور افتاده و غمگین خود را توی صندلی رها می کند و مونس کنار او آوار می شود. سینا عصبی از سکوها پایین می آید. پریشان و مستاصل نمی داند چه کند، سیگاری درمی آورد. آتش می زند، دود سیگار را رها می کند توی هوا و می رود روی پله دوم سکوی بلند می نشینند

سینا: /خیره به دود/ یکی از استادا می گفت تموم آدما شاعر بدنیا میان و من نه میون حمله مغول و کشتار سپاه تیمور لنگ و نه از لابلای بارون خونی که از نوک شمشیرها می ریخت رو خاک به تو رسیدم که خیلی وقت پیش/ مکث/ قبل از حمله مغول، به چشمهات رسیدم/ باز پک دیگر/ درست کنار پنجره بزرگ راهروی دانشکده، داشتی نشستن قطرات ریز بارون و  رو برگ های درختا رو تماشا می کردی. چرخیدی و من گم شدم تو اون نگاه. رفتم کتابفروشی محل گفتم هرچی کاغذ ننوشته و سیاه نشده داری آقا، و به اندازه ده انگشت، ده قلم خریدم، در اتاق و به روی همة دنیا بستم. سرو صدای بازی بچه ها تو کوچه و شیطنت پرنده ها رو شاخه درخت تو حیاط، افکارم رو قیچی می کرد. پنجره رو باز کردم و داد زدم: خاموش... عاشق شدم و می خوام قشنگ ترین ترانه ایی که شبیه هیچ ترانه سروده شده ای نیست، بگم و باز آوار شدم رو تلّ کاغذ و گفتم و نوشتم: نوشتم و گفتم هر دردمند هرچی می نوشتم از شعر دور و دورتر می شدم و به نثری نزدیک می شدم که هیچ شباهتی به دستخط یه آدم عاشق نداشت. استاد گفت تموم آدما شاعر بدنیا میان اما نگفت چه طور می شه شعر و پیدا کرد و من می ترسیدم که حسم و با معمولی ترین کلمه های دنیا/ رو به انتظار/ بهت بگم، می خواستم/ مکثی زجرآور/ اعترافی رو که جراتش رو نداشتم نوک زبون بیارم، با کمک کنایه و تشبیه و ترکیب بند واسه ات بگم/ و از سکو پایین می آید./

انتظار: واسه همین بود که بعد از نامزدی من و داور تا چند روز به دانشگاه نیومدی/ مکث/ چند بار اومد در خونه سراغت... هرچی در زد کسی نبود در رو باز کنه. می گفت سینا امین زمزمه های عاشقونمه. باید تو جشن نامزدی مون حاضر باشه

سینا: از پشت پنجره می دیدمش که چقدر بیقرار قدم می زد. هرچند یک بار زنگ خونه رو به صدا درمی آورد و به پنجره اتاق نگاهی می انداخت/ سری تکان می دهد/ این اعتراف، اونم بعد از ده، پونزده سال، چیزی رو تغییر نمی ده انتظار/ مکث/ از پشت پنجره آروز می کردم معجزه ای اتفاق بیفته و من و اون برگردیم به زمان دور و گم شدة تاریخ، میون کوچه پس کوچه های خاکی اصفهان، و من مثل یه مغول فاتح با شمشیر/ مکث/ سرش رو از تن جدا می کردم/ شرمسار/

انتظار: / با استفهام/ سینا!؟

خیره به او چشم می دوزد. سینا از نگاه او می گریزد

سینا: اینطور نگام نکن انتظار، حسادت به خواب حیوون درنده ای که تو نفس هام گم شده بود، تلنگری زد و بیدارش می کرد

انتظار: همیشه از تو وحشت داشتم، مخصوصاً از اون نگات/ مکث/ از این ترس هیچ وقت به داور حرفی نزدم، می دونستم که اون به اندازه عشق واسه دوستی حرمت قائل بود و من موندم با این راز چه کنم/ و چرا حالا... بعد از این همه مدت سکوت. /سینا لب سکو می نشیند خیره به چمدان/

سینا: سفر، انتظار، سفر/ مکث/ همه سال، تو این شهر، تو چند کوچه و خیابون بالاتر از تو، نفس می کشیدم. دلم به این خوش بود که هروقت دلتنگ می شدم، از کوچه تون می گذشتم، دم خونه تون پا سست میکردم و عطر و بوت رو از پیچک هایی که از سر دیوار به کوچه سرک کشیده بودن، به نفس می کشیدم/ مکث/ نمی دونم چه ام شده بود... چه ام شده... منم مثل اونا/ اشاره به مونس و دادور/ به این انتظار بی ثمر عادت کردم

مونس: / خیره به او درنده و مبارزه جویانه/ بی ثمر!! می شنوی دادور... می شنوی چی داره میگه/ سوی او می رود/ تو از انتظار چی می دونی... ها... یعنی این کلمه رو کدوم کتاب خوندی، کدوم استاد این کلمه رو بهتون درس داد

سینا: من/ خیره به دادور، ملتمسانه/ آقای دادور!؟

مونس: دادور!؟/ سری تکان می دهد/ این سهم شما آقایون نیست! این سهم ما مادرهاست./ مکث/ سهم ما زن­هاست

انتظار: مادربزرگ همیشه می گفت: زن نیمی عشق، نیمی رویا، نیمی آه، نیمی نگاه، نیمی قرار، نیمی انتظار، نیمی صبر، نیمی...

دادور: گریه

انتظار: پس شما شنیدین؟

دادور: / با خود انگار/ لب ساحل طوفانی، کنار طبل هایی که تا چند روز به صدا دراومدن که شاید دریا قربانی شو به ساحل پس بده/ مکث/  رو به بویة خاموش بندر، کنارمو جای پر کفی که بی قرار تن به صخره های ساحل می کوبیدن/ صدای طبل از دور و صدای دور دریا و نی انبان و دادور اسیر روایت خویش، بلند می شود. مات بازی خود و دلتنگی درونی خویش/ و نگاه خاموش و پرتمنای زمزم، زنی... که تا دمدمه های سحر، نگاش رد به ردّ موجا و مرغای دریایی تا دور دستهای دریا کشیده می شد و جنونی که از سر انتظار به جون زمزم می ریخت/ مکث/ بیچاره زمزم چندین و چند روز با فانوس روشن رو به ساحل می ایستاد. می گفت اگر فانوس دریایی خاموش شه، چه... اون وقت چه طور ناخدا عیوق با بزرگترین مروارید هفت دریا، راهش و تو تاریکی موج ها پیدا کنه؟/ مکث/ آره شنیدم انتظار. قصه مادر مادربزرگت و چندین و چند بار از داور شنیدم و من این انتظار رو به صحنه بردم، بازی کردم/ دردمند/ بازی می کنم

مونس: / معترضانه/ دادور!؟

دادور: آره بازی می کنیم مونس... بازی/ آهسته و خفه و نامفهوم/ کردیم/ به خود می آید/ اما ایی ایی این نمایش ماست. نویسنده و کارگردان این نمایش منم... این بازی، دو نفره اس

انتظار: پس من چی آقای دادور؟

دادور: گفتم که باز ی دو نفره اس

سینا: بیرحمانه اس آقای دادور. پونزده ساله که ما چار نفر داریم رو این صحنه با هم بازی می کنیم/ مکث/ خیلی بیرحمانه اس

دادور: مجبوریم به تنهایی به این بازی ادامه بدیم همون طور که پنجره های خونه رو هر روز چارتاق بذاریم که روزی ممکنه صدای پاش از کوچه سرازیر بشه تو اتاق، مجبوریم در خونه روچارتاق باز بذاریم و هر روز عصر، دم در خونه رو آب و جارو کنیم، بهترین لباس هامون و اطو کرده به جا رختی/ لباس ها را از چوب رخت برمی دارد/ آویزون کنیم که با آبرومندانه به استقبال مسافرمون بریم، ما مجبوریم که...

مونس: / حرف او را قطع می کند/ انتظار رو تمرین کنیم

دادور: بازی کنیم

مونس: بازی کنیم

و هر دو آرام سوی قاب کشیده می شوند. خیره به قاب داور، سینا نگاهی به قاب می اندازد و سوی انتظار کشیده می شود.

سینا: منم همیشه فکر می کردم که از پدری بازیگر چه طور نسل شاعری پای می گیره/ سری تکان می دهد/ اما شگفت انگیزتر شاعریه که بازی هم می کنه

انتظار: داور تو این بازی نکشون. عاشق و شاعر هست اما بازیگر / سر به نفی تکان می دهد/

سینا: زندگی صحنه ای یه و ما بازیگرهای اون صحنه ایم/ مکث/ همیشه اینو می گفت، مخصوصا، بعد از شب خواستگاری

مونس:/ رو به عکس/ خواستگاری

دادور: من که گفتم مخالفتی ندارم/ می چرخد سوی انتظار/ همون شب خواستگاری هم سعی کردم اینو به تو بفهمونم که با این وصلت مخالفتی ندارم

انتظار: واسه یه زن دو لحظه از زندگی قشنگ ترین لحظه هاست، یکی اون وقتی که عاشقی در خونه رو به صدا در میاره تا بله رو از دهن معشوق بگیره و زمان دوم، وقت مادر شدنه

سکوت. انتظار درگیرحسی غریب. انگار صدای در راه می شنود. شروع می کند به حرف زدن.

انتظار: در خونه رو که به صدا درآورد. مادر گفت: خواستگاره، بابام هیچ نگفت، نگفت کیه... چه کاره اس... فقط سری تکون داد و گفت می خواین زیر پای جوون مردم علف سبز بشه/ مکث/ وقتی داور تنها با دسته گلی روبروی بابام نشست، باز هم هیچ نگفت، از کار و بار و خونه و زندگی اش نپرسید. فقط گفت: خب. داور مونده بود چی بگه. سینی چای تو دستم می لرزید. سینی رو گرفتم روبروش/ سوی عکس/ مونده بودی چه کاری کنی. به چشمهام زل زده بودی. لبات می لرزید. فکر کردم داری شعری از هزار شعری که واسه ام گفتی زیر لب زمزمه می کنی. بابام سرفه ای کرد و گفت: گلوی آدم خشک که باشه، صداش هم درنمی یاد، و تو دست بردی تو سینی. انگشتات دنبال استکان چای می گشت. حاضر نبودی نگاهتو از چشام برداری. یه مرتبه صدای اوخت بلند شد/ نرمخنده انتظار / استکان چای ریخت رو دستت. مادرم حرص می خورد. بابام که خنده تموم صورتش رو پر کرده بود سعی کرد/ سوی دیگران می چرخد/ نخنده. باز گفت: خب، و داور حرف زد و گفت .

سینا: بعضی حرف ها مثل نم آبی می مونه که ترک خشک گلو رو، مرطوب می کنه/ سری تکان می دهد/ روز بعد از خواستگاری تو دانشکده دیدمش گفت که چی گفت

انتظار: حاج آقا، قرار بود بازیگر بشم و روی صحنه برم تو جلد هزار آدم با هزار آرزوی جورواجور، اما لالایی های مادرم تو گوشم زمزمه دیگه ای داشت که پدرم دوست نداشت بشنوه. منم زیاد التفاتی به این صدای دور نداشتم اما وقتی تو دانشکده، انتظار رو/ مکث/ انتظار خانم رو دیدم، چشمهایش شبیه تموم لالایی هایی بود که تو بچگی تو گوشم زمزمه می شد. وقتی به چشمهاش خیره شدم دیدم که چشمهاش خود لالایی بود و این چشم شعر رو تو تنهایی هام، زمزمه می کرد، هرچه چشمهاش می گفت من مثل شاگردی حرف شنو، تکرار می کردم. وقتی او تکرارها رو رو کاغذ ریختم، شاعر شدم/ سکوت عکس را لمس می کند./

مونس: گونه هاش گر گرفته بود. تو چشمهاش چیزی بود که بیست و خورده ای سال هیچ وقت نخونده بودم. شب بود تموم ابرهای دنیا از پشت پنجره، هی تو اتاق سرک می کشیدن. دستهام رو گرفت. گفت بخون مادر، گفتم چی بخونم

دادور: / آرام و دور/ مثل همیشه، از گل پسته، لاله، فندق/ مکث/ صداش تو خوابم کشیده می شد و تو، مونس، خوندی

مونس: /آرام و پر احساس و مادرانه/

لالالالا گل سرخ محبت                       

مرا ول کردی و رفتی به غربت          

الهی بازگردی با سلامت                     

که تا گردیم رها از درد و محنت

لالالالا گل پسته، پر از شعری، چشات خسته، لبات اما در بسته، لالالالا گل پونه.

انتظار: / مانند مونس/ تو دردونه، یکی دونه، چشات پر شعر لبات اما، در بسته، نمی خونه

مونس: لالالالا... لالالالا... خوندم، هی خوندم هی خوندم. گفتم شاید خواب از راه دورش برسه و به چشمهاش سرک بکشه/ مکث/ اما تو اون تاریکی، چشماش از بیداری برق می زد. پا شد، گفتم کجا... گفت میرم تو کوچه و خیابون، شاید خوابم رو اونجا پیدا کنم/ رو به دادور/ چه کنم دادور... چه کار کنم بهمن. لالایی های من دیگه خوابش نمیکنه. لالایی های من جادوش رو از دست داده، چه کار کنم/ عصبی/ می شنوی مرد... چه کار کنم

دادور: / سنگین/ رسید مونس... رسید

مونس: پ پ پس من... من و لالایی هام... ما چی!!

دادور: عشق واسه هیچ آدمی حق انتخاب نمیذاره

مونس: به گریه می افتد، دادور می کوشد او را التیام دهد.

دادور: یک راه... اونم مستقیم. حق گردش به چپ و راست رو نداره/ مکث/ مثل من... مثل اون شب/ صدای تشویق/ بعد از اجرای نمایش، چند شاخه گل از چند تماشاگر خوب میون دستم و من بایدبه رسم احترام گلها رو به آدمهایی که یک ساعت و خورده ای تو صندلی کز کرده بودن و بازی منو تماشا می کردن، تقدیم می کردم و گل ها رو پرتاب کردم/ و انگار گل ها را پرتاب می کند/ شاخه گل رز... بفرما... گلایول، سهم شما آقا، این هم یک شاخه مریم، تقدیم به شما و/ مکث/ شاخه گل محمدی تو دستم انگار خشک شد. ردیف، نمی دونم چندم بود، دختری لبخندی قشنگ تر از هزار گل به طرفم پرتاب کرد و من مونده بودم که با این گلی که به طرفم پرتاب شده چه کنم، گل محمدی رو/ رو به مونس/ به جای اون لبخند قشنگی که به سینه ام زدی، انداختم طرفت/ مکث/ من اون شب حق انتخاب رو از دست دادم. من اون شب انتخاب شدم و حالا... مونس، عشق، پسرمون و انتخاب کرده

سینا: مثل اینکه تا صبح تو کوچه هایی که می شناخت و نمی شناخت، به قول خودش دنبال خوابی که گم کرده بود، پرسه زد.

انتظار: وقتی گفت حاج آقا از دار دنیا فقط و فقط دلی دارم و شعری که چشمهای دخترتون به جونم ریخت و آسمون کوچیکی که می خوام انتظار ستاره اش باشه، چیزی ندارم، بابام خندید، رو به مادرم کرد و گفت: می بینی بانو،  این روزگار بی پیر، به غیر از من عاشق دیگه ای هم داره/ مکث/ مبارکه... وعده بذارین با خانواده تشریف بیارین.

صدای کل از دور. مونس خود نیز با کل همراهی می کند. می چرخد، روبروی سینا اما...

سینا: عجیبه خانم دادور... خیلی عجیبه.

مونس دست از دهان برمی دارد و با استفهام به او می نگرد

سینا: روز بعد، سر کلاس درس، نه کاری به شمشیرهای تیز و خونین مغول ها داشت نه به خواجه حافظ که چه جوری شاخه نباتش رو قسم می داد که با نگاه و لبخندی، غزل تازه ای رو به جونش بریزه/ مکث/ سنگ شده بود، نگاش مثل ستاره یخزده تو آسمون بارونی گم شده بود/ رو به عکس/ چیه شادوماد به جای شیرینی، سکوتت رو تو سینی گذاشتی و داری به اینو و اون تعارف می کنی/ سکوت. قاب عکس را لمس می کند، انتظار به او نزدیک می شود/

انتظار: بگو

سینا: / زیر لب/ از چی بگم، از شبی که از هزار شب قطبی سیاه تر و تلخ تر بود، از شبی بگم که تو چند خونه اون ورتر، عاشقی داشت بی تعارف از دلش می گفت و از آسمونی که می خواست ستاره بارون بشه و تو اون لحظه هیچ کس به این فکر نبود که من با شب سیاهم چه کنم

انتظار: بسه سینا... تمومش کن

سینا: / متعجب/ اما تو گفتی بگو؟

انتظار: حالا هم میگم بگو که داور چی گفت

سینا: / جاخورده/ داور!؟هوم/ رو به عکس/ چی بگم داور... بگم که گفتی که زمزم مثل مروارید هفت دریایی یه که ناخدا عیوق واسه صیدش هفت هفت بار، تو هفت هفت دریا غوص کرد و اون رو به چنگ آورد اما من/ مکث/ این مروارید درشت و بی یک نفس غوص حتی، صید کردم. کاش... کاش سینا، حاج آقا اعتماد می گفت: نه، دنیا برابرم می ایستاد و می گفت: نه، اون وقت من بودم و هفت دریا و هفت غوص، من بودم و هفت زره پولادی و هفت هفت کفش پولادی، می رفتم تا اون ور قاف و انتظارم و از چنگ تموم دیوها بیرون می کشیدم

صدای خفه انتظار و شکست بیصدای او

سینا: شاید به همین خاطر بود وقتی اولین اعلامیه اعزام دانشجو به جبهه به دیوار زده شد لبخندی زد/ رو به دادور/ و گفت بریم، گفتم کجا؟

دادور: / برمی خیزد. چند کاغذ را از سر میز برمی دارد و می خواند/ صید مروارید

سینا: / روبروی او/ صید مروارید اونم در بحبوحه دود و خون؟

دادور: وقت غوصه، نفسی تازه کن

سینا: و رفت و من گم شدم تو حیرتی که با دونه دونه حرفهاش به سر و روم بارید

دادور: و من نه مثل پدری که دردونه اش داره به سفر بی بازگشتی میره که مثل یه نویسنده تموم حرفهاش و که واسه مون زد، نوشتم

مونس: /شکسته/ آره تو دونه به دونه حرفهاش رو نوشتی و من لحظه به لحظه پای این حرفها سوختم/ خیره به دادور/ چرا... چرا بهمن... چرا؟

دادور: چرا؟/ از او دور شود/ چراش و از من می پرسی/ اشاره به عکس/ از خودش بپرس/ کاغذها را روی میز میگذارد./

مونس: از اون بپرسم... از اون!؟ اون داره تموم دنیاش رو تو ساک کوچیکی می ریزه و می ره، من از اون بپرسم، چی بپرسم!!

دادور: همون چیزهایی که می خوای از من بپرسی

مونس: من از تو به عنوان یه پدر می خوام بپرسم چرا جلوش رو نمی گیری؟

دادور: اگه شناسنامه اش رو بیاری و تاریخ امروز رو از تاریخ تولدش کم کنی متوجه می شی که چرا نباید بپرسم/ مکث/ مونس، اون واسه خودش مردی شده، خودش واسه زندگی اش تصمیم می گیره، بی اجازه من و تو، عاشق می شه، شعر می گه/ مکث/ وای ... وای... من با این بلوغ چه کار کنم، من با این بالغ چه کنم

مونس: به جای این نوشته... به جای این کاغذا... مثل پدری سختگیر جلوش بایست و بهش دستور بده که حرمت پدر و مادر تو اطاعته... می فهمی/ و کاغذها را از روی میز برداشته و توی هوا پرتاب می کند/ می فهمی؟

سینا: حتی وقتی دشمن از راه دوری اومده که حرمت و آب و خاک و آرزوهات و سیاه کنه/ مکث/ ها؟

دادور آرام به جمع کردن کاغذها می پردازد. انتظار به او کمک می کند.

دادور: شنیدی چی گفت... ها/ برمی خیزد/ شنیدی چی گفت؟

مونس خشمگین از او رو برمی گرداند. میرود سوی عکس، خیره و مکثی پر تأمل، لبخند به لب سوی انتظار

 می چرخد. سوی او می رود، هر دو به یکدیگر چشم می دوزند، انتظار چشمانش را با گریه می پوشاند و

 می رود روی سکوی بزرگ می نشیند، مونس می رود کنارش و او را نوازش می کند

مونس: خوب می دونی دخترم کاری که عشق می تونه بکنه، دنیا نمی تونه. کاری که چشمهای یک زن می تونه بکنه، آتیش با آهن سرد می کنه و تیغ تیز آفتاب با مشتی برف

انتظار: / با چشمان خیس/ مادر... مادرجون... نگاه کن... به چشمهای خیس و بارونی من نگاه کن، چه ردّی از جادویی که آهن و مثل موم نرم می کنه می بینی؟ چه آیه ای تو این نگاه خیس می بینی که بتونه دل کافر داورت رو نرم کنه/ مکث/ تو این نگاه چی می بینی به جز درموندگی و خستگی؟

مونس: وحشت زده دست خود را پس می کشد/ ان... ت... ظا... ر...

انتظار: آرام سری تکان می دهد/ گفتم... با لبخندی که فقط می شه رو لبای آهوهای دشت ببینی، گفتم... با نگاهی که فقط تو چشمهای لیلی مجنون ببینی گفتم... اما/ شکسته/ نشد... نشد این چشمهای سنگی، جادوشون رو از دست دادن مادر

سینا: می دونستم... می دونستم آب تو هاون کوبیدنه حرف ها/ مکث/ مگه من نگفتم...چند بار هم گفتم/ رو به عکس/ خدا وکیلی چندین و چند بار گفتم که اون جا، جز مرگ و خون و دود و آتیش، تجربه ای دیگه ای نیست ... ها... چند بار گفتم... هوم خل شدم. وقتی اشک های مادر و سکوت پدر و نگاه جادویی یار نمی تونه راحت کنه حرفهای صناریه غاز من، آب به آسمون پاشیدنه و بس.

دادور: / با کاغذهای خود می آید/ نگفتی چی گفت... نگفتی... نگاه کن/ کاغذی را نشان می دهد/ ببین... جای دیالوگ جلو اسم داور فقط نقطه چین گذاشتم. می بینی... فقط نقطه چین/ کاغذ را جلو چشمان سینا

می گیرد./

سینا:/ خیره به کاغذ آرام زمزمه می کند/ گاهی وقت ها عشق، چیزهای سنگینی رو تکلیف میکنه سینا، اما این بار تکلیفه که تکلیف عشق رو روشن میکنه

دادور:/ در حال نوشتن/ گاهی وقت های عشق، چیزهای سنگینی رو تکلیف.../ سربرمیدارد. خیره به عکس داور/ تو این میدون تکلیف عشق چی میشه پدر!؟

و صدای دور جنگ، شلیک، انفجار، فریاد، مونس مات این صداها

مونس: و رفت

انتظار: و رفت

مونس: می گفت تموم لالایی هایی رو که تو این سال های دور و دراز به جونم ریختی تو این ساک گذاشتم

انتظار: گفت جادوی آهوانه نگاهت و مثل تعویضی به گردن می اندازم تا چشم زخمی از مرگ بهم نرسه

دادور: تو چارچوب در ایستاد. مثل همیشه ابر سرگردونی پشت پنجره خونه، سرگردون بود و من سرگردون تر از اون ابر، طول و عرض اتاق میرفتم و می اومدم. تو یه دیالوگ مونده بودم. تو آخریه نمایش سرگردون شده بودم/ مکث/ لبخندی زد و گفت: دلواپس نمایشنامه ات نباش آقای بازیگر. روزی تموم اون نقطه چین های ناتموم و با انواع حروف پر می کنی/ مکث/ و من سمت پنجره چرخیدم که چشمهای خیس مو نبینه. ابر بارید و چشمهام خیس شد و قتی گفت: بد نمایشی رو شروع کردی آقاجون، سال های سال دیگه آخر نمایش رو پیدا می کنی/ مکث/ و رفت و من موندم با نفرینی که به جون این نمایش/ کاغذها را تکان می دهد/ ریخته شد

و متاثر روی سکوی کوچک می نشینند. سر میان دو دست. می موید. نامفهوم و دور. همه خیره به او. مونس سوی دیگر، روی سکوی کوچک می نشیند

مونس: / شکسته/ رفت و تموم خواب های دور و درازم رو با خودش برد

دادور: رفت و تموم واژه هایی که می خواستم، با خودش برد

انتظار: رفت و تموم جادوی چشمهام رو با خودش برد

سکوت، سینا آرام زیر لب

سینا: رفت و تموم سال های زندگیمو به انتظار سپرد/ مکث رو به انتظار/ می فهمی... تموم سالهای زندگیمو.../ انتظار از او دور می شود اما سینا او را رها نمی کند/ چرا نمی خوای باور کنی انتظار. او... اون آدم این جا نبود. اون می خواست از تو به اون جا برسه. نمی دونی، نبود. ندیدی چه طور پاش به جبهه که رسید، چشمهای سنگ شده اش شد تبلور آتیش. شد دو تا ستاره پر نور. می گفت احساس می کنم ریه های خشک شده ام به این هوا احتیاج داره/ مکث/ اون، انتظار، انگار عاشق نبود/ مکث/ عاشق تو نبود

انتظار: / می رود پله اول سکوی بلند/ اما اون از من به اون هوا رسید

سینا: من از تو/ روی سکو، کنار انتظار می رود/ به اون هوا رسیدم

انتظار: / روی پله دوم سکو/ تو از من میگی، اما اون از عشق می گفت

سینا که می خواهد روی پله، نزد او برود، با شنیدن این حرف می ایستد

سینا: با تموم ترسی/ مکث. تردیدی پر زجر و درد/ که از/ مکث/ مرگ داشتم، رفتم که از  تو و عشق تو دور بشم، اما آلوده تر از همیشه برگشتم/ عصبی می خواهد نزد او برود اما با شنیدن صدای دور جنگ و انفجار،

می ایستد. گوش به صدا برای لحظه ای سرش را می فشارد و می رود روی پله بعدی، کنار انتظار/ اما اون... اون چی/ عصبی/ ها... اون عاشقی که از تو می گفت چی، من چی، منی که کنار آواز تفنگ ها و خمپاره اسمت ورد زبونم بود. منی که شبها زیر نور رنگ پریده منورها، بلور اشکم برق می زد، چی/ مکث. مستاصل. صدای جنگ از هرسو می آید و سینا بدنبال صدا هر سو را جستجو میکند. روی سکوی بالاتر می رود. فریاد می زند/ بسّه... چی از جون من می خواین. بسّه/ صداها قطع می شود. مستاصل و پریشان. با خود انگار/ چی بگم... چی بگم/ سوی عکس می چرخد، به خود می آید، می کوشد با بازی دیگر، از زجر خود بکاهد/ خدا لعنتت کنه. بچه... ما رو به این برهوتی که از هر طرفش تیرغیب میاد، کشوندی که چی... چه مرگته، مگه نمی گفتی/ سمت عکس/ تو زندگی همه چیز دارم فقط جای عشق تو گوشه کوچیکی از دلم خالیه... ها... اینم عشق... مگه وقتی انتظار و دیدی نگفتی تمام... پر شدم... کمپلیت... ها...؟

از سکو پایین می آید. صدای جنگ، تیراندازی، انفجار و... دادور آرام برمی خیزد می رود سوی میز و شروع به نوشتن می کند.

سینا: برگردیم داور... برگردیم... نگاه کن/ پشت سر دادور/ ترو خدا پشت سرت و نگاه کن. به راهی که اومدیم نگاهی بنداز/ عصبی بازوی دور را گرفته و سوی خود می چرخاند/ نگاه کن لعنتی... به این جاده نگاه کن/ صدای پر رعشه او/ ببین آخر این راه چی نشسته، تموم ترانه های مادرت و جا گذاشتی، نگاه جادویی انتظار رو فراموش کردی به تموم حس های پیدا و ناپیدای پدرت پشت کردی/ مکث/ نگاه کن... نگاه کن

دادور: / شکسته و آرام. گویی داوری است که می نالد/ تموم اون چیزهای خواستنی رو تو ساک گذاشتم سینا/ مکث/ من تو این جاده خودم و جا گذاشتم

سینا پس می رود و دادور باز مشغول نوشتن میشود

سینا: / مات و شگفت زده مات/  و سنگ شدم. آخه ساک به اون کوچکی کجا گنجایش دنیا رو داره

دادور: / در حال نوشتن/ من به این برهوتی که به یاس ازش اسم می بری اومدم که خودم رو پیدا کنم

سینا: خودت رو پیدا کنی... تو این برهوت... تو این لم یزرع سوخته؟

می خندد. از خنده ریسه می رود و در روی سکوی بزرگ می نشیند

سینا: خوبه... چرا... براوو... بعد از سکوتی طولانی، باز شعر گفتی/ برمی خیزد/ از تو تعجب می کنم داور. این زمین سوخته، اون نخل های سر به تیغ به قول خودت شمر خوابدیده، قطع شده، این آسمونی که بال تموم پرنده ها از دود خاکستری اش سنگین شده، چه حسی ممکنه به آدم بده... ها.../ کنار دادور/ چه حسی... خواجه شیراز که هیچ... بیدل و از هند هم بیاری، قلم بدست، روزها و روزها دنبال وزن و قافیه و ردیف میگرده/ مکث/ روی صندلی می نشیند آخه/ نالان/ اون جا تموم قافیه ها ناجور بود: زمین با نفرین هم قافیه بود آسمون با خون، خاک و سنگ با گلوله های تفنگ، ستاره با خمپاره و آدم/ مکث/ با عدم/ مکث/ و عشق تنها واژه ای بود که نمی شد قافیه ای واسه اش پیدا کرد/ به خود می آید  قدم می زند. روی سکوی بلند/ میدونی چه کرد انتظار اون کهنه سوار، مثل کشتی گیری کهنه کار، بدل زد.

انتظار: تو نامه ای بلند بالا نوشت که عشق رو ردیف تموم غزل هام کردم

سینا: آره عشق رو/ مکث/ نه تورو

انتظار: اون تموم آدم های دنیا رو ردیف ترانه ها و غزل هاش کرد و من از شرم آب شدم/ می آید کنار مونس/ آب شدم / دست های مونس را می گیرد/ اون تموم آدم های دنیا رو با کلمه مهربونی ردیف غزل هاش کرد، اون وقت من، تو آینه لبریخته ام دنبال جادویی بودم که روزگاری سنگ رو پرنده می کرد، پرنده رو به حرف درمی آورد و حرف ها بال و پر درمی آورن و تو آسمون پرواز می کردن/ نالان/ دنبال جوابی واسه این سوالش بود که چه جادویی تو اون زمین سوخته اس که حریف جادوی چشم و نگاه من بود، / مکث/ دید... چه قدر دیر فهمیدم خانم... چه قدر دیر آقای دادور.

باز صدای بوق. انتظار عصبی پنجره را باز می کند. فریاد می زند

انتظار: میشه تمومش کنی بابا.../ ملتمسانه/ خواهش میکنم... بسه.../پنجره را می بندد/ بسه

و انتظار آرام از توی جیب بلیط هواپیما را درمی آورد. سینا آرام به او نزدیک می شود و صدای گوینده فرودگاه بلند می شود

صدای گوینده: از کلیه مسافرین محترم پرواز به مقصد دبی که تاکنون موفق به دریافت کارت پرواز نگشته اند، خواهشمند است برای اخذ کارت به کانتین شماره شش مراجعه فرمایند

سینا عصبی روی سکوی بلند دنبال صداست

سینا: بسّه... بسّه لعنتی.... تمومش کن/ باز تکرار و پژواک صدا می رود روی آخرین پله سکو/ کدوم مسافر جدامونده رو می خوای پیدا کنی... ها... کدوم مسافر/ بلند و فریاد گونه/ بسّه... خفه شو... خفه شو

و صدا قطع می شود. دادور خیره به نوشته خود، زیر لب زمزمه می کند که ما چیزی از آن نمی فهمیم

انتظار: این صدا دست از سرم نمی داره

مونس: این صدا دست از سر هیچ کس برنمی داره

دادور: کدوم هواپیما گنجایش این همه مسافر جا مونده رو داره خانم

انتظار بلیط را توی جیب می گذارد. چمدان را برمی دارد. به پله بعد می آید. سینا با هر گام انتظار، سکوهای بعدی را طی می کند ما به سطح می رسد. گامی به انتظار نزدیک می شود. در آشوب یافتن کلمه ای است که برای بازداشتن او سفر بر زبان بیاورد اما بیهوده می کوشد زیرا حرفی نمی زند و می ایستد. چمدان از دست انتظار رها می شود. انتظار رو به عکس

انتظار: / شکسته/ کدوم قسمت دنیا برم که تو نباشی داور... کدوم قسمت؟

سینا: / لبخند بر لب/ انتظار!!

انتظار: می مونم داور. اول جاده طی شده می ایستم که برگردی/ رو به مونس/ می ایستیم خانم جون

و می آید دستان مونس را می گیرد و سر بر زانوان وی می گذارد. مونس او را نوازش می کند. زمزمه می کند

مونس: نیمی عشق، نیمی رویا، نیمی نگاه، نیمی صبر

انتظار: نیمی گریه

مونس: نیمی قرار

دادور: نیمی انتظار

باز صدای بوقی که معلوم است از سر عصبیت است، انتظار نگاهی به پنجره اندازد

انتظار: مثل اینکه باید برم خانم جون

مونس آرام سری تکان می دهد و باز انتظار  چمدان خود را برمیدارد و قدمی سوی در خروجی برمی دارد

سینا: / شکسته و ناامید/ نیمی انتظار/ مکث/ نیمی کتمان. نیمی پوشیده، نیمی عریان، نیمی از حقیقت، لابلای این اوراق/ کاغذها را برمی دارد/ لاجوردی پنهان/ عصبی/ آقای دادور تروخدا... شما/ مکث/ بسّه... بسّه دیگه

انتظار می ایستد. دادور مسخ زده به او می نگرد و کاغذها را از او می گیرد

دادور: انسان نیمی رویا، نیمی انتظار/ مکث/ غم دردناکیه آقا سینا، دوست داشتنی و خوشایند

سینا: خوشایند! خوشایند کی آقای دادور. نگاه کنین... به اون دو تا انسانی که نیمی صبر و نیمی انتظارند، نگاه کنین... فکر نمی کنین کافی باشه. فکر نمی کنین این نمایشنامه نوشته شده و تموم شده. فکر نمی کنین الان وقتشه که انسان بشه نیمی عشق و نیمی حقیقت... ها/ روبروی زنان/ آره... زن نیمی عشق و نیمی حقیقت/ سری تکان می دهد/ نه... نه... آدم/ روبروی مونس/ می فهمین خانم دادور... حقیقت

مونس: حقیقت اون جاست. قاب شده و به دیوار سنگی خونه

سینا: نه/ برمی خیزد. پریشان/ حقیقت این جاست/ بر سینه می کوبد/ حقیقت این جاست... این جا/ بر سینه دادور می کوبد/ بگین آقای دادور... ترو خدا حقیقت رو بگین که همه بشنون... بگین... بگین

دادور هراسان به مونس که برخاسته و آرام دارد سوی او می آید می نگرد

مونس: حقیققتی تلخ تر از این بهمن که مادری و همسری، سالیان سال چشم به افق دور راه دوختن که مسافرشون از راه برسه... ها./.. دادور از او می گریزد اما مونس او را آسوده نمی گذارد/ تو این خونه کسی

نمی تونه درست دروغ بگه دادور/ مکث/ بگو... چیزی رو که باید می گفتی بگو این چه دروغیه که سالهاست تو سینه ات غبار گرفته بهمن... بگو

انتظار: مگه نمیگین انسان نیمی صبر آقای دادور... ها.../ مکث/ اما من میگم انسان یعنی همة صبر

دادور معذب خیره به کاغذها، با آنها بازی می کند

انتظار: اون کاغذا چه رازی رو پنهون کردن آقای دادور؟

دادور: هیچ چی/ کاغذها را برمی دارد/ هیچ چی

سینا: آخرش چی آقای دادور. هر شعری سروده می شه که روزی خونده بشه، هر نمایشنامه ای نوشته میشود که روزی روی صحنه بره... اون روز و چه می کنین؟

مونس: حرف بزن دادور... تروخدا... ترو به جون داور قسم/ دادور از او دور میشود، اما مونس/ اون چیه که باید به خاطرش سکوت کنی

دادور: بسّه... بسّه... چی رو می خوای بدونی مونس، چی رو می خوای بدونی انتظار... خواهش می کنم بذارین با این حقیقت غبار گرفته مثل این چند سال زندگی کنم

سینا: پرده آخر بازی رسیده آقای دادور، شما آخر نمایش رو تعریف نکنین، من مجبورم بگم، استاد/ با خود/ چندین ساله که این راز مثل خوره داره روحم رو می جوه و ذره ذره داره به نیش می کشه

انتظار: با استفهام/ سینا!؟

سینا: گفت نگو... حرف نزن. گفت/ پریشان/  این راز و تا زمان تمام شدن نمایشنامه مثل گنجی قدیمی...

دادور: / حرف او را قطع می کند/ بسّه... بسّه

سینا: / بی توجه به پریشانی دادور/ تو سینه ات پنهون کن اون وقت

سکوت. مونس آرام به او نزدیک می شود

مونس: اون وقت چی/ مکث/ پسرم. حرف بزن

سینا: شرمگین و از پا افتاده/ انتظار و...

دادور: / حرف او را قطع می کند/ وای بر تو... منو کشتی/ تو صندلی گهواره ای وامیرود/ کشتی... تموم آرزوهام رو کشتی

مونس آرام به او نزدیک می شود برابرش به زانو می نشیند

مونس: بهمن... بهمن...

دست می برد که او را نوازش کند اما دادور برمی خیزد و سوی کتابخانه می رود و از لابلای کتابهای قطور پاکت کوچکی را بیرون می کشد و روی میز پرتاب می کند

دادور: باز کنین تا تموم رازهای دنیا رو کشف کنین/ مکث/ یااله

اما هیچ کدام جرئت نمی کنند به پاکت نزدیک شوند. هر دو زن نگاهی به یکدیگر می اندازند. دادور تو صندلی فرو می رود.

دادور: باز کنین، منتظر چی هستین. راز کهنه چند ساله تو دل اون پاکت خوابیده... یااله/ صندلی را به حرکت درمی آورد/ یااله

مونس و انتظار جرئت نمی کنند که به پاکت نزدیک شوند بازنگاهی به هم می اندازند و سپس به سینا

 می نگرند. سینا مصمم دست دراز می کند که پاکت را بردارد اما...

دادور: نه شما آقا... نه شما

مونس آرام سینا را پس می زند و پاکت را برداشته و با تردید بسیار آرام در آن را باز میکند. با دیدن محتویات پاکت فریادی می کشد و روی صندلی وامی رود. سکوت و تردید برای دیدن محتویات پاکت در انتظار موج می زند. به سینا می نگرد. سینا سریع پاکت را برمی دارد و از درون آن انگشتر عقیق سرخی را بیرون می کشد و برابر چشمان خود می گیرد. انتظار با دیدن انگشتر پس می رود.

انتظار: انگشتر عقیق داور!؟

و روی سکوی کوچک آوار می شود. سینا، اما مات انگشتر و روایتی که می خواهد آغاز کند

سینا: می گفت اگه به حرمت نماز نبود وقت وضو هم از انگشتم نمی آوردمش بیرون/ مکث/ آخه کنار دعای خیر مادرم، انتظار اونو تو انگشتم کرد/ مکث/ بعضی وقت ها، سر وضو یادش می رفت که اون و از انگشت دربیاره. یه روز یکی از بچه های مقربه شوخی بهش گفت: اخوی وضو قبول. یکی دیگه گفت از کی این بدعت و تو شریعت خدا و رسول باب کردی مومن/ مکث/ همه خندیدن/ خیره به انگشتر/ وقتی پیدا کردم غوغایی تو تنم بپا شد واسه رسوندن و نرسوندنش، واویلایی بود که نپرس

انگشتر را روی میز، کنار مونس میگذارد و خود بر پله اول سکوی بلند می نشیند.سیگاری درمی آورد، اما روشن نمی کند.

سینا: یکی دو شب به عملیات، رفته بود تو لک و چله سکوت گرفته بود انگار، به دوردست جبهه زل زده بود. رو تن سوخته نخل های بی سردست می کشید و من مونده بودم تو اون فضای به قول خودش تازه چرا به عشق، به انتظار فکر نمی کنه/خیره به عکس/ ازش پرسیدم: هی شاعر... از غزل و قصیده چه خبر، از عشق چه خبر عاشق/ مکث/ حتی برنگشتی به چشمهام نگاه کنی. نوجوون پونزده، شونزده ساله ای رو که داشت کاسه حنا رومیون بچه ها می گردوند نشون دادی و گفتی اون غزل... اون قصیده، کو گلویی که یه نفس بخوندنش... بسم اله. پیرمرد هفتاد ساله ای رو که داشت مشک شو پر از آب می کرد نشونم دادی و گفتی اونم عاشق چه معشوقی رو سراغ داری که تاب غمزه نگاهش رو داشته باشه، بفرما، جوون بیست ساله ای رو...

دادور:/ حرف او را قطع می کند/ تمومش کن. لازم نیست آخر قصه رو.../ کاغذها را برمیدارد/ آخر نمایش رو بگی

مونس: / انگشتر را لمس می کند. می نالد/ بذار بگه، بذار آخرین صحنه نمایش ناتمومت رو تعریف کنه

دادور: تروخدا مونس... به من فکر کن/مکث /.. به من فکر کردی... ها...؟

انتظار: به ما فکر کردین آقای دادور؟

دادور: یک روز می گفتم... یک روز روی صحنه می گفتم

مونس: چرا این یک روز تو باید بعد از این همه سال اتفاق بیفته... اونم بعد از این همه انتظار... این همه چشم به راه دوختن و پای انتظاری دراز، سوختن، چرا... چرا/ مکث. نالان/ آخ بهمن... بهمن، چه سنگین رو سرم خراب شدی، روتموم آرزوهام آوار شدی

دادور: / سنگین/ به خاطر تو بود مونس. اگه همون روز ماجرا رو می فهمیدی، می مردی، همونطور که من اون لحظه مردم و زنده شدم، زنده شدم و باز مردم/ مکث/ اون انگشتر، با اون عقیق سرخ و خونی اش، تو این چندین و چند سال، صلیبی شده بود، رو شونه های زخمی ام و روزها و ثانیه ها و لحظه ها، حکم جلجتایی بود که من محکوم می بایست، هر روز هزار بار صلیب رو می بردم بالا/ مکث/ می شنیدی، می مُردی مونس/ به زانو برابر او/ می فهمی مثل من خاکستر می شدی و مجبور بودی دور از چشم همه، کنار خاکستر آرزوها و رویاهای تعبیر نشده ات بشینی، بشکنی/ نالان/ و من... نمی تونستم... نمی خواستم تو این بی کسی ترو هم از دست بدم/ برمی خیزد/ مجبور بودم بازی دردناکی رو شروع کنم. باید نقش سختی رو به عهده می گرفتم و ترو هم به این بازی تلخ می کشوندم

انتظار: / بغض آلود/ من چرا، پای منو چرا به این بازی بی سرانجام کشوندین... چرا؟

دادور: / خیره به او/ میدونم سخته دخترم کنار باوری که وجود نداره نشستن و پیر شدن/ مکث/ مجبور بودم... اگه مونس رو از دست میدادم راهی جز مردن واسه ام وجود نداشت

انتظار: جبر!؟ نه آقای دادور، تنها چیزی که واسه تون اهمیت داشت نمایشنامه ای بود که تو آخرش مونده بودین. دنبال پایانی واسه آدم های دربدر رو بی فرجام نمایشتون می گشتین. چرا/ شکسته/ چرا این همه سنگ دل آقاجون؟

دادور می خواهد حرف بزند اما تشنج و رعشه دست به او فرصتی نمی دهد. دردی در سینه احساس می کند. دست روی قلبش میگذارد. تعادل چندانی ندارد، سوی صندلی می رود. سینا می خواهد به او کمک کند اما با خشم دست او را پس می زند.

دادور: به من دست نزن یهودا، دست نزن/ نفس بریده روی صندلی گهواره ای می افتد/ به من دست نزن شغاد/. سینا می رود و قرصی و لیوان آبی برابرش میگذارد/

دادور: / مویه وارو دور. انگار با خود دارد حرف می زند اما سخنانش را ما می شنویم/ حس نوشتن نمایشنامه درباره انتظار، مثل وسوسه ای، آشفته ام میکرد. تو خیابون، لابلای آدم ها پرسه می زدم. زیر بارون به چهره آدم هایی که سعی می کردن تموم چهره شون تو سیاهی چتری پنهون کنن، خیره می شدم، اما هرچی بیشتر خیس می شدم، آدم ها رو سنگی تر میدیدم. همه بی تفاوت از کنار قطره روشن بارونی که رو برگ غبار گرفته درختا می نشست، می گذشتن، آخ مونس... مونس... جوندارترین قصه روزگار، کنارم، تو خونه ام نفس می کشید. آسمون خیس و می دیدم اما از چشم های بارونی تو که رو شیشه تموم خونه ها می نشست غافل بودم. به نگاه سرد رهگذرای خاموش خیره می شدم اما هیچ وقت چشمهای روشن عروسم رو که تموم راههای تاریک اومدن پسرم رو چراغونی می کرد، ندیدم... من/ زجرآلود و سخت/ نمایشنامه ام رو پیدا کرده بودم/ اما هرچی می نوشتم به آخر نمایش نمی رسیدم... مونده بودم.یادته.  به خنده می گفتی این بار تو این نمایش گم شدی بهمن!

سکوت می کند و به مونس که آرام و مات، خیره انگشتر، آن را آرام بر میز می کوبد،

دادور: آره... تو سرانجام آدم های نمایشم گم شده بودم مونس/مکث/ تا اینکه......

و صدای کوبش انگشتر بلند و بلندتر می شود و با صدای دور جنگ هم می آمیزد. دادور عصبی برمی خیزد. سرش را با دست می گیرد و با شدت بر میز کوبد و شکسته و بریده می گوید

دادور: تا اون انگشتر اومد و پایان نمایش و نشونم داد/ نفس عمیق. نفسش به سختی بالا و پایین می آید/ تموم شد... دیگه چیزی ندارم که به تماشاگرم بدم/ سینا به او نزدیک می شود/ پرده آخر نمایشم ولو دادی. برو.../ سینا می رود و قرصی و لیوان آب را آورده سوی او می گیرد/ برو آخر این نمایش تک نفره رو تموم کن/ و زیر آب و قرص می زند. بلند/ برو... برو قصه ات رو تموم کن... تموم کن

و دست بر قلب روی صندلی گهواره ای آوار می شود، مونس اما بیصدا و خاموش خیره به انگشتر.

مونس: این همه سرخ نبود این عقیق، این همه بوی خدا رو نمی داد این سنگ، این همه بوی خاکستر نمیداد این بریده طلا  و عقیق انگشتر را لمس می کند و مات به انتظار می نگرد. انتظار او را به آغوش می کشد انگشتر و دست مونس را می بوید.

انتظار: این همه بوی بهشت رو نمیداد این انگشتر/ و انگشتر را می بوسد./

مونس: می گفت: مادر، کنار دعای خیرتون، گوشه دلم این انگشتر و هم میذارم/ سوی سینا می چرخد، با نگاه سنگین/ تو این بازی ناجوانمردانه، تو هم دستیار کارگردانی/ خیره به انگشتر/ چه طور این انگشتر دستت رسید... چه طور دست دادور رسید/ باز به سینا می نگرد/ شنیدی که چی گفت... بازی ات رو شروع کن هرچی که هست، تمومش کن سینا/. انتظار نیز به سینا می نگرد. سینا می کوشد بر اعصاب خود مسلط شود. جرعه ای آب از تنگ بلور می نوشد اما صدای جنگ، تیراندازی و... تنگ را از دهان دور می کند و آب روی لباس او راه می گیرد خیره به نقطه ای نامعلوم

سینا: چه شب سختی بود، شب حمله. از همه طرف گلوله توپ و خمپاره به سر و رومون می ریخت. اون شب انگار تموم ستاره ها گلوله می شدن روسرمون می بارید. با هر انفجار، تعدادی از بچه ها به خاک و خون

 می افتادن اما انگار کسی نبود که بهشون بگه کجا با این عجله مگه شما نمی بینین چه آتیشی داره از آسمون می باره... نه... کسی نبود که سر اون خاکریز تابلوی حرکت ممنوع و بزنه زمین. مرگ می بارید و بچه ها از سینه خاکریز می رفتن بالا. باز جرعه ای می نوشد. مستاصل نمی داند چه کند. تنگ آب را روی میز می گذارد. دو دست بر لبه میز می گذارد. خیره به میز

سینا: اما من... پاهام/ مکث/ از ترس تکون نمی خورد. انگار زمین دو دستی چسبیده بود به پاهام. منتظر بودم کسی فرمان عقب نشینی رو بده اما انگار کسی نبود. همه می خواستن برسن بالای خاکریز حتی کربلایی نوذر، سقای هفتاد ساله اما تیغ تیز ترکش خمپاره امونش نداد وقتی افتاد با چشمهای باز به مشک آب که رو زمین افتاده بود، زل زده بود انگار نگران تشنگی بچه ها، اون ور خاکریز بود/ سکوت. صدای تفنگ و سینا رها از شرم کهنه خود/ دوید طرف مشک/ مکث. بلند. گویی در میدان جنگ است/ داور... داور... داری میری کجا... بایست/ میدود روی سکوی بلند/ بایست... به خدا پشت این خاکریز نفرین شده جز مرگ، چیزی در انتظارمون نیست ... برگرد برگرد... دیوونه... دیوونه... نمی بینی تیربار و مسلسل چه طور بچه ها رو داره درو میکنه... نرو... ترو به خدا.../ بریده و شکسته/ ن... رو... بر... گرد... دا... ور... دا... ور...

و صدای سوت مانند خمپاره از دور. پژواک این صدا و سرگردانی دیوانه وار سینا روی پله های سکوی بلند در جستجوی پناهی امن با نزدیک تر شدن صدا خودش را روی سکو پهن می کند و صدای انفجار شدید. صدای دور زنانی که انگار نوحه گری می کنند و در متن این صدا مونس می موید و می نالد و انتظار مات و سنگ شده. سینا آرام سربلند می کند. منگ و مات. دست به تن خود می کشد و به اطراف می نگرد و روایت خود را پی می گیرد

سینا: به جای بارون از آسمون خون می بارید. به جای گلوله و بمب از آسمون سر و دست و پا می افتاد زمین، می خواستم از جام بلند شم اما هیچ جای تنم به فرمانم نبود. شیار خون از خاکریز راه گرفته بود پایین، منگ از جام بلند شدم یه مرتبه دست بریده و خون آلودی افتاد کنار پام جا خورده/ پس می رود/ می خواستم از ترس بزنم به دشت اما برق انگشتری دست خون آلود، پاهام رو سنگ کرد/ بزانو. کنار دست انگار/ دست رو شناختم/ گریه خفه آلود انتظار و سکوت سنگین مونس/ انگشتری رو شناختم. انگشتر رو از توی انگشت شکسته و خونی اش در آوردم و/ مکث/ دادم به...

/سکوت/. صدای مویه مونس تنها ترنمی است که فضا را می شکند

دادور:/ آرام و سنگین در تاب صندلی گهواره ای/ میشه کنار رویا زندگی کرد. با انتظار  پیر شد و زندگی کرد اما/ مکث/ مرگ... اونم مرگ ناگهانی، فرصت رویا رو به آدم ها نمیده/ مکث/ آره... انگشتر رو که داد... اینو گفتم. / مکث/ از داور نپرسیدم و از دستی که کنار اون خاکریز خاک کردی نپرسیدم. از تیکه های گم شدة پسرم که مثل بذر تو دشت پخش شده نگفتی، من هم نپرسیدم اما/ درگیرانه با خود/ اما گفتم بذار مونسم کنار انتظاری قشنگ پیر بشه. بذار مونس هر شب با کامواهای رنگی، بافتنی های قشنگی واسه داور ببافه. بذار مونمس چراغ سر در خونه رو هر غروب تا صبح روشن بذاره. که گم شده اش تو تاریکی شب، راه خونه رو گم نکنه/ مکث، نفس عمیق/ آره گفتم و حالا/ مکث/ همه چیز تموم شده. پرده آخر تموم شد. وقتشه که پرده، بیفته و آدم ها به من و نمایشم، به من و مونسم فکر کنن

و صندلی را به حرکت درمی آورد. صدای ممتد بوق ماشین

دادور: شنیدی انتظار. این صدا ترو می خونه، به سلامت/ آهسته/ به امید دیدار

انتظار آرام چمدان خود را برمی دارد. از توی چمدان بلیط هواپیما را بیرون می کشد. صدای گوینده فرودگاه

صدای گوینده: برای آخرین بار اعلام می شود که مسافران محترم شماره...

اما با پاره شدن بلیط، صدا نیز قطع می شود. لبخند بر لب سینا می نشیند. انتظار پنجره را باز می کند. صدای بوق رساتر می شود انتظار بلیط را چند تکه کرده و بیرون می ریزد و صدای بوق نیز قطع می شود و پس از آن انتظار می آید و چمدان را می بندد. سینا از سر رضایت می کوشد به او کمک کند.چمدان را بر می دارد .

سینا: لیست پرواز بسته  شد و هواپیما/ صدای دور برخاستن و پرواز یک هواپیما/ ر... ف... ت.../ مکث/ و همه چیز تموم شد انتظار... همه چیز

انتظار چمدان را از دست سینا بیرون می کشد. میرود انگشتر را از روی میز برمیدارد خیره به آن روی پله اول سکو

انتظار: همه چیز تازه شروع شد سینا

سینا: / روی پله اول سکو/ انتظار!!؟

انتظار: / روی پله دوم سکو/ تازه دارم عاشق می شم

سینا می شکند روی پله دوم سکو اما انتظار بدون توجه به او روی پله سوم سکو میرود

انتظار: تازه دارم معنی انتظار رو می فهمم

سینا سرش را با دست می پوشاند. سربلند می کند به انتظار می نگرد و با خستگی انگار که خود را می کشد روی پله بعدی سکو. انتظار، اما می رود روی سکوی آخر

انتظار: تازه دارم رسم عاشقی رو یاد می گیرم

سینا، جا مانده روی پله سوم، نفس نفس زنان می نشیند، تا شده به انتظار می نگرد، انتظار سر برافراشته خیره به راه دور، آرام انگشتر را سوی افق دراز می کند. انگار دستی از جایی پنهان سوی او دراز شده است. سینا ملتمسانه سوی او دست دراز می کند و تاریکی قسمت فوقانی سکو و سینا و انتظار را می پوشاند و تنها سطح صحنه روشنی بیرمقی را دارد.هم آمیزی صدای دور با دو صدای جیرجیر رقص صندلی و دادور که آرام شروع میکند به زمزمه کردن شعری

داودر:

امشب دلم

با نیمه ای از آسمان که تویی

آفتاب خواهد شد

و همسرم، به تماشای دست بریده ی فرشته ای خواهد ایستاد

و رو به سوخته ی ماه، خواهد گفت: و آن ستاره، خواب چندم زمین است!؟

مونس آرام سربلند می کند برمی خیزد و به او نزدیک می شود

مونس: / آرام و پر آرامش/ روحم رو کشتی دادور. این اسکلت شکسته، بدون روح ،کنار آرزوهات زندگی رو بازی می کنه و پیر می شه

دادور: / با چشمان خیس به او می نگرد/ مو... نس

مونس: چرا... چرا... چرا نگفتی... چرا نخواستی منم مثل هزار مادر واسه پیدا کردن تیکه های گم دلم، جای جای زمین تاریک او با نفس هام بو بکشم / شکسته تر و درمانده تر/ چرا... بهمن... چرا...؟

دادور: خواب زمین مونس، خواب تاریک زمین مونس. تیکه های گم داورمون... تیکه های مفقود داورهامون، ستاره هایی اند که خواب تاریک خاک و آفتابی می کنن/ مکث/ نخواستم این ستاره ها رو از زمین بگیرم.../ مکث/ حیف... حیفه مونس، زمین با رویاهای تاریکش بمیره... حیفه

مونس: / گریان/ پس من با تاریکی ها دلم چه کنم مرد... من چه کنم؟

و می رود کنار قاب. با دست لرزان قاب را نوازش می کند. صدای زنان نوحه گر بلند و بلندتر می شود. مونس قاب را برمی دارد و زیر نگاه درمانده دادور از صحنه می زند بیرون. دادور از روی صندلی برمی خیزد. دست سوی او دراز می کند

دادور: ملتمسانه و شکسته/ مو... نس... مو... نس

می خواهد سوی او برود اما درد قلب فرصت حرکت به او نمیدهد. زجرآلود قلبش را در مشت می فشرد. نفسهای به شماره افتاده اش به سنگینی بیرون می آید

دادور: مومو... مو... نس

و کنار صندلی آوار می شود. نور به تیرگی می گراید. می کوشد دست بر صندلی خود را بالا بکشد

دادور: مو... نس... دا... ور... دا... ر... م... می... می... می ... می میرم

سرپا می ایستد. نفس عمیقی می کشد چهره منقبض اش به رعشه درمی آید. روی صندلی می افتد. یقه پیراهن خود را می درد. با چنگ می خواهد قلبش را از توی سینه بیرون بکشد. می خواهد سینه را از هوای تازه پر کند اما نمی تواند توی صندلی در خود تا می شود. نفس دردآلودی می کشد. دست از سینه برداشته و رو به فضای دور دست دراز می کند و یکباره توی صندلی رها می شود. باز دست به سینه می برد. دهان باز می کند و نفس به شماره افتاده با صدای زنان نوحه گر، آرام آرام قطع می شود و دستانش از دو سوی صندلی به سوی زمین آویزان می ماند و صدای زنان نوحه گر، صدای دور جنگ و صدای شعرخوانی داور که توی هوا موج برمیدارد

داورـ صدا:

بی بازو

اطراف خون پروانه ها قدم می زنم

و نامم را

از پشت حس سر به یک گلوله

برای ستارگانی میگذارم

که تعبیر رویای ناتمام زمین است

و... نور تاریک و تاریک تر می شود

خواب دوم زمین:

صدای تشویق در تاریکی و نور می آید.

یکی دو تا چند تا از تماشاگران چند شاخه گل به درون صحنه پرتاب می کنند و انتظار و سینا از سکو پایین می آیند. مونس قاب بدست وارد می شود و یکی، گویا کارگردان نمایش با احترام به نمایشگران و تماشاگران وارد می شود و با اشاره دو سوی دست، احترام متقابل حاضران را میان بازیگران نمایش تقسیم می کند. یکی از میان تماشاگران، پس از دادن تک شاخه های گل به بازیگران، دسته گل بزرگتری به کارگردان میدهد. کارگردان با اشاره و تبسم مردم را به سکوت دعوت می کند و با شور و هیجان داد سخن میدهد

کارگردان: سپاسگزارم... سپاسگزارم/ مکث/ تو این لحظه ها پیدا کردن جمله، حتی کلمه ای که شبیه مهربانی شما تماشاگران عزیز باشه واقعا از کشف مسئله نسبیت هم مشکل تره. تنها کلمه ای که میشه در این مواقع به زبون آورد، اینه: ممنون... سپاسگزاریم... برای همه چیز برای صبر و تحملی که به خرج دادین/ باز صدای تشویق/ و من/ سوی دادور که همچنان در صندلی است/ باید از بازیگر توانای تاتر شهرمون پدر شهید داور سعادت، استاد سعادت تشکر کنم که کنار بازی خوب و انسانی شون به من نویسنده، و کارگردان اجازه دادن از زندگی یگانه فرزند جاوید الاثرشون، شهید داور سعادت برای اقتباس نمایش و آن ستاره خوب چندم زمین است؟! گرته برداری کنم و این نمایش رو به روی صحنه ببرم و اگر گل و دسته گلی تقدیم می شه، باید به استاد تقدیم بشه.

و با دسته گل سوی دادور می رود. دسته گل را کنار پای او میگذارد. بازیگران نیز شاخه های گل را کنار پای او میگذارند. کارگردان دست دادور را گرفته و بر آن بوسه می زند و افتخارآمیز دست او را با دست خود بالا می برد و سپس با لبخند پس از تشویق دست او را رها میکند و دست دادور رها و سبک توی فضا رها می شود و باز آویزان می ماند. بازیگران شگفت زده خیره به این منظره. کارگردان با چهره ای نیمی به لبخند، نیمی به تشویش آرام شانه دادور را تکان میدهد.

کارگردان:/ آرام و آهسته/ استاد... استاد... مردم منتظرن... استاد سعادت

سر دادور به سویی، سمت تماشاگران چرخیده و سنگین روی شانه می افتد. چشمان باز و از حدقه درآمده و انگار منتظر تشویق تماشاگران است. آب کفاف از گوشه لبانش راه می گیرد. مونس آرام به او نزدیک می شود و با دیدن این منظره جیغ دردناکی می کشد.

مونس: دا... د... و... ر

و باز صدای زنان نوحه گر .کارگردان پای دادور بزانو.... سر به دستان می گرید

نور آرام می رود. صدای باد دوردست و صدای جنگ و صدای دور و گم داور که انگار دارد شعری می خواند.

 

محمدرضا آریان فر

12- اردیبهشت 86

 

 

 

 الف: شعر، دختران دشت ، از شعر«زخم قلب ابایی» احمد شاملو ، کتاب هوای تازه

ب: بقیه شعرهای آمده از کتاب «سهمی از همه ی ترانه ها»از م. بابک

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

سهراب کشی و پدرکشی در تئاتر دفاع مقدس 

لیلوا

هنر مردمی تئاتر، همواره از اتفاقات پیرامون خود تاثیر گرفته و با جامعه و تغییرات آن خواسته و ناخواسته ارتباط داشته و بنا به خواست و مقتضیات اجتماعی مردم واکنش نشان داده است.
دوران 8 ساله ی دفاع مقدس در کنار انقلاب 57 به عنوان مهمترین مقطع تاریخ سیاسی و اجتماعی  ایران نقشی تأثیرگذار در ادبیات و هنر و بویزه ادبیات نمایشی کشور داشته که تاثیر بلامنازع و لاینفک آن را می توان در رویدادها و آثار نمایشی این حوزه مشاهده کرد.

تئاتر دفاع مقدس در نگاه پژوهشگران به سه دوره تقسیم شده است :

1-دوره هیجان

2-دوره انتزاع

3- دوره تکنیک

در دوره اول یا دوره هيجان در بيشتر آثار به دليل همزماني با جنگ و نیاز جامعه به تشویق و تهییج با آثاری تبلیغی و شعارزده  مواجه بودیم که عموما به دلیل سفارشات و اقتضای ملی فاقد  ارزش تکنیکی و هنری بودند .

دوره دوم دوره انتزاع و آثار منتقدانه جنگ بود که در عموم این آثار نوع نگاه هنرمندان به مقوله دفاع مقدس ، منطقی تر و نیز ساختاری تر بود اما به دلیل سیاست گذاری های متغیر جامعه ، اکثر این آثار توسط خود هنرمند زیر تیغ خودسانسوری رفته و ابتر می ماندند .

      دوره  سوم ، که دوران فعلی است ،  مرحله تثبيت و تكنيكي شدن آثار نمايشي دفاع مقدس می باشد كه روند روبه رو شد و علمي شدن در آثار توليدي به خوبي ملموس است. تئاتر امروز جنگ  در ایران به قوام یافتگی ملی و بعضا جهانی نیز سایه می زند ، اما تئاتر امروز در عین بارور شدن ، همچنان از مشکلات  ابتدایی و پیش پا افتاده ای رنج می برد .

مشکلاتی به نام حاشیه ، سلیقه نگری ، رفیق مداری ، نام شکنی ، حذف نسل جوان ، بهای بی مقدار به نسل ها و و و

این مقاله توان پرداختن به تمامی این مشکلات را ندارد اما در حد وسع ، به یکی از معضلات و آسیب های جدی تئاتر در دهه هشتاد می پردازد .

اواخر دهه ی 70 و اوایل دهه ی 80  با تغییرسیستم وزرارتی و نظارتی در عرصه ی هنر، مقوله ای تحت عنوان گفتمان و نو اندیشی مطرح گردید که متاسفانه به دلیل قرائت های جناحی و تفسیرهای شخصی ، گاهی نو اندیشی به مفهوم حذف نسل های قبل و پیشکسوتان عرصه تئاتر دفاع مقدس عینیت می یافت و بدتر اینکه در قرائت جدید از بزرگان این عرصه ، بعضا با اصطلاحاتی همچون ، فسیل ، مافیای تئاتر و هزار دستان یاد می شد ، و این تعابیر باعث دل آزردگی و انزوای هنرمندان پیشکسوت جنگ دیده گردید و برخی از این اساتید هنوز هم در سکوت و گوشه گیری به سر می برند .

تئاتر ما  را آفت سهراب  کشی ورستم کشی می کشد و میمیراند

رستم و سهراب دو قطب لاینفک تراژدی ایرانی هستند ، مگر می شود شاهنامه را از لوث پدر تطهیر کرد و ادعای خلق یک تراژدی نو داشت ؟

در مصاحبه یکی از کارگردانان جوان شرکت کننده در جشنواره فتح خرمشهر می خوانیم که :

دیگر وقت آن رسیده که به نامها توجه نکنیم  !

چرا؟ مگر تو شاگرد  همین نامها نیستی  ؟ مگر همین نامها که خود ،  جنگ و دفاع را تجربه کرده اند ، زیباترین لحظات مستند و عینی جنگ را الگوی تو نساختند ؟ 

20 سال از جنگ می گذرد . ما هنرمندان جنگ دیده روز به روز پیر و پیرتر می شویم . در آینده ای نزدیک ، آنهم  اگر لطف سیاستهای جاری شامل حالمان گردد ، همه ما را در غرفه ای وزین از موزه جنگ ، جای  می دهند و امروز برخی از هنرمندان جوان علاقمند به موضوع دفاع مقدس ، به جای استفاده از تجربه های زنده ، این تجربه ها را مانع از نگاهی نو به تئاتر جنگ می دانند !   

 . . . تئاتر ما  را آفت سهراب  کشی ورستم کشی می کشد و میمیراند .

با کمال تاسف باید گفت اولین بذر این آفت را خود ما هنرمندان  کاشتیم  و هر دو نسل به یک میزان در این تفرق و جدایی افکنی خطاکاریم .

حميد سمندريان كه در دهه 70  دايره گچي قفقازي و بازي استرينربرگ را به صحنه می برد ، سالها در گرداب كارشكني‌ها سکوت می کند و آرزوي به صحنه بردن گاليله را به آرزو می نشیند . در این میان نسل نو اندیش حاکم بر تئاتر کشور نه تنها  زمینه های فعالیت استاد نیم قرن اخیر کشور ،  را فراهم نمی کنند ، بلکه هر چه بیشتر او را به سکوت و انزوا رهنمون می سازند .

امیر رضا کوهستانی نماینده بارز نسل جوان و نو اندیش ، از سال 85 تا کنون فعالیتی در کشور نداشته و عمده فعالیت های نمایشی خود را در شهر کلن آلمان متمرکز ساخته و هنوز هم در انتظار فرا رسیدن نوبت اجرا در تئاتر شهر تهران و اجرای نمایش اتاق تک نفره روزگار سپری می کند .

کمی نزدیکتر ، به همین حوالی بیائیم :

محمد جمالپور  ، اولین بانی تئاتر دفاع مقدس ،  و ایوب بختیاری آخرین نماینده نسل نوگرا به یک اندازه مورد بی مهری قرار می گیرند . حقوق قانونی سعید بهروزی پیشکسوت و رسول حق جوی جوان به یک اندازه به تعویق می افتد . . . . تئاتر ما  را آفت سهراب  کشی ورستم کشی می کشد و میمیراند .

تئاتر پیر و جوان ندارد ، تئاتر ورزش فوتبال نیست که بازیگرش در سن 35 سالگی بازنشسته شود ، تئاترآزمودن است و تجربه . تئاتر تنها هنری است که فارق التحصیل ندارد . تئاتر هنر خلاقیت است .

آخرین رویداد تئاتری استان دو روز پیش در خرمشهر به پایان رسید . نتایج این رویداد حاکی از برتری تجربه نسبت به تلاش و انگیزه بود اما عموما در آثار بزرگان  کمبود انرژی و حرکت ،عینیتی واضح داشت .

تجربه و جوانی لازم و ملزومند اما متاسفانه هر دو نسل این ملزومات تئاتر در خور را از هم دریغ می کنیم . سیاست های یک بوم و دو هوا در این مملکت به قدر کافی هنر مادر را مختل کرده است که ما هنرمندان ، اعم از پیر و جوان ، نو اندیش و پیشکسوت بخواهیم این هنر محتضر را لگد بکوبیم .

 تئاتر و بویژه تئاتر دفاع مقدس را نمی توان از پشت درهای بسته هدایت کرد . مدیری ابلاغ کند جایزه ده میلیونی بدهید و مدیر بعدی فرمان تعطیل صادر کند . بنیاد حفظ آثار جشنواره ی دوازده ساله را ببندد و ارشاد جشنواره ی  محلی را بین المللی کند .

از سال 72 تا همین سال گذشته مانوس جشنواره تئاتر دفاع مقدس بودیم . جوانی امثال من در این 12 دوره گذشت . امثال من بیشمار جوانانی مستعد و خلاق را به این جریان بزرگ هنری وارد کرده ایم . فرد با هر پست و درجه ای حق ندارد با یک تصمیم آنی و احساسی دو نسل خود سوخته و دلسوخته جنگ و هنر از این رویداد ارزشی محروم کند . اگر کمی نگاه مذهبی و شرعی به این تصمیم نابخردانه بیفزاییم ، حق داریم به جرات این فرمان نظامی را در حق هنر تئاتر دفاع مقدس حق الناس بدانیم .

 ( استفاده از این مقاله با ذکر منبع بلامانع است )

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

 

بهاریه ای برای بانو

شنیده ام یک هفته ایست بهار شده ، و  من هنوز در زمستانم بانو ، هفت روز است که پتوپیچ خانه ام به انتظار آمدن بهار ، به انتظار عیادت بهار از بیمار دائمی اش .

پتو را از سرم کشیدند و گفتند : زمین 1386 بار گرد خورشید چرخید ،  و من باز پتو را را به چهره کشیدم تا در خیالم گرد تو بچرخم بانو . . .  مرا گرد هفت سینشان دعوت کردند ، غافل از آنکه در خفتگاهم هفتسین دیگری گسترده ام :

سرما - سکوت سنگ سیگار - سر درد سرفه سیاهی

 

بانو تو می روی به

شین

تو می روی به

آ

تو می روی به

دال

تو می روی به

 یا

تو می روی به شادی

من مي روم به

ميم

من مي روم به

را

من مي روم به

گاف

من مي روم به مرگ

 

بانو ، بانو ،  بانو . . . بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت . بانو این بهار نیز به انتظار بودم و باز نیامدی . . .

چه عیدی ؟ چه بهاری ؟ چه نوروزی ؟ . . . بانو بهاری ندارم تا باز گردی !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

از اونایی بود که معتقد بود کتاب غذای روحه. واسه همین اسم کتابفروشیشو گذاشت: "کتابخانه غذای روح"

شش ماه بعد ورشکست شد. با خریدار شرط کرد تابلو رو پایین نیاره اونم قبول کرد. 

کسی که مغازه شو خرید آدم با ذوقی بود .

اسم مغازه رو با کمی تغییرگذاشت :"کبابخانه غذای زوج" !!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

اجرای نمایش :

          عطش

 

کار : سید صادق فاضلی

از اول تا دهم اسفند ۸۶ ساعت ۱۹ - تالار نفت اهواز

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

برای جعفر عدنانی و دلتنگیهای اخیرش

 

پهلوان اکبر می میرد .

غروب غریبه پیرمرد ...

آره خورشید از همیشه پائین تر اومده ...

نه تو اون نیستی... تو ... تو ... جا موندی ، قافله رفت ...

 من جا موندم ؟ من جا موندم .

 آهای ، منو با خودتون ببرید ، دیگه نمی تونم رو پای خودم راه برم ...

شاید ، شاید ... دارم پیر می شم ، اما شُکر ، هنوز زنده ام چرا وایسادی ؟ یه کاری بکن ، یه چیزی بگو بخندیم .

چیزی پیدا نمی کنی؟  ها ؟ همین خودش خنده دار نیست ؟ بی خیالش مزقونت رو کوک کن !

عمر یه پهلوون همیشه کوتاهه ... گریه بندگون خدا بی علت نیست پیرمرد .

آخه ستاره ها رفتن ، اما شب هنوز مونده !!!

با الهام از ادبیات استاد بهرام بیضایی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

 

شنبه ها با تئاتر * شنبه ها با تئاتر * شنبه ها با تئاتر *

این هفته :

 اجرا و نقد و بررسی نمایش :

اینان دندان درد خودیند
( برداشت آزاد از نمایشنامه خشم و هیاهو  اثر مهرداد رایانی مخصوص )


طراح وکارگردان: سیاوش عالی پور
بازیگران: سیاوش عالیپور ، مهدی حسامی و ...

 

زمان : شنبه 20 بهمن 86 ساعت 19

مکان : اهواز تالار آفتاب

انجمن نمایش اهواز

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
* * *
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

یادش گرامی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

منظومه پير و بانو

(نامه پنجم )

 

Haunted Mansion

 

بانو اين نامه را در چندمين سال هجرتت مي نويسم و باز به كارون مي سپارم تا شايد بخواني و بداني كه هنوز نفس مي كشم ، هنوز تن به مرگ ذلت بار نداده ام و هنوز . . .

بانو نفسهايم به شماره افتاده اند ، طپش قلبم دو چندان شده ، و غريب تر از هميشه چشم به راه مرگم .

 بانو خسته ام ، . . . نمي دانم اين ستاره خواب چندم زمين است ؟ اما مي دانم اين ستاره هم ستاره آرزوهايم نيست !

اين روزها تصميمهاي بي حساب مي گيرم ، حرفهايم از روي شعور نيست ! گاهي مي روم ،  گاهي مي مانم . گاهي مي خندم و گاهي خودم را به باد لعن و نفرين مي سپارم . . . بانو ، بانو ، نمي دانم با من چه كردي ، اما هرچه كردي از روي شعور و شيطنت كردي و من از روي صداقت تن به اين خفت داده ام ، آخر مي داني ، مادرم هميشه مي گفت : آدميزاد فقط يك بار دل مي دهد . و من هزار بار دل را حراج عشق تو كردم و هزار بار فرياد زدم كه بانو، بانوي قصه هاي مادرم هست ، و تو نبودي . . .

بانوي قصه مادر ، جايت خالي .

شمع آجينم كردند .مثله ام كردند ، تا شعر تو را نخوانم ، حرف تو را نزنم ، سوگمرگ تو را نسازم ، و خواندم و زدم و ساختم . . . و مي سازم بانو، تا زنده ام ستاره اي ، تا نفس مي كشم غزال خاطره هاي زخمي مني بانو .

جايت خالي بانوي قصه ها . . .

              اين بار از خواب زمين سرودم و از سوسوي ستاره گفتم . انتظارم را زير چتر پاره ي پاييزي در گوش باران زمزمه كردم اما كسي باورش نشد كه اين منم مردي تنها زير باران غرور . . .

همه آمده بودند زبان محلي اين روستازاده راببينند و اشكهايش را زير سايه بورياي بياباني شستشو دهند ، اما هيچ اثري از خانه گلين روياهايم نديدند ! و دیگر هرگز نخواهند دید !

بانو در انتظار ششمین نامه ام باش تا همه چیز را بی پرده برایت بنویسم .

زیاده ملالی نیست جز دوری و دلتنگی همیشگی من . . .

سوگمرگ همیشگی تو

پیر همسایه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

گروه تئاتر زهورجهت اجراي نمايش :

 عطش

كار : سيد صادق فاضلي

( ويژه اجرا در ايام محرم و صفردر تالار نفت ، آفتاب و . . . )

 

تعدادي بازيگر خانم و آقا مي پذيرد.

 

علاقمندان جهت عضويت به دفتر انجمن نمايش اهواز يا تالار شركت نفت  مراجعه نمايند .

تلفن تماس : 2224024 09163114386

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

شنبه ها با تئاتر

این هفته : پخش نمايش :

 ( درون ماهي)

(همراه با نقد و بررسي )

كار : بهزاد وزيري

زمان : شنبه 3 آذر 1386 ساعت 30/17

مکان : تالار آفتاب

انجمن نمایش اهواز

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

برنامه این هفته شنبه ها با تئاتر

اجرای نمایش : و آن ستاره خواب چندم زمین است ؟!

همراه با نقد و بررسی نمایش با حضور گروه اجرایی

زمان : شنبه ۱۲ / ۸ / ۸۶ ساعت ۱۹

مکان : اهواز - تالار آفتاب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

از تمام هنرمندان و فرهيختگان دعوت مي گردد :

اجراي نمايش ( و آن ستاره خواب چندم زمين است ؟! )

امين حبيبي در نمايش و آن ستاره . . .

نوشته : محمدرضا آريانفر            كار : سيد صادق فاضلي

بازيگران : رسول حق جو - حسن سليمي فر - فرحناز شريفي - معصومه داغري - امين حبيبي و . . .

 

يكشنبه ۶ / ۸ / ۱۳۸۶ ساعت ۱۶ - اهواز - تالار نفت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

اثر جديد گروه تئاتر زهور :

. . . و آن ستاره خواب چندم زمين است !؟

 

نويسنده : محمد رضا آريانفر     كارگردان : سيد صادق فاضلي

بازيگران :

         حسن سليمي  فر              فرحناز شريفي

          رسول حق جو

             معصومه داغري              امين حبيبي

                                          و . . .

اجراء : آبان و آذر 86

                                          

رسول حق جو 

 انسانه دیگه ، ممکنه عاشق بشه ، اما ممکنه این سیب ممنوعه بهای زندگیش بشه ،  اونم با  سنگ پرونی در و همسایه ، اما چه باک از دل یه  عاشق !

      

حسن سليمي فر - معصومه داغري

 

 

  رفت و تموم خواب های دور و درازم رو با خودش برد .  رفت و تموم واژه هاي شاعرانه مو با خودش برد . رفت و تموم جادوي چشمامو با خودش برد . رفت و تموم سالهاي زندگيمو به انتظار سپرد . 

 

                امين حبيبي

استاد تاريخ  می گفت تموم آدما شاعر بدنیا میان و من نه میون حمله مغول به تو رسیدم که خیلی پیش ، چشماتو  دیدم ،  درست کنار پنجره بزرگ راهروی دانشکده، داشتی نشستن ریز بارونو   رو برگ های درختا تماشا می کردی. چرخیدی و من گم شدم تو اون نگاه . . .  رفتم کتابفروشی محل گفتم آقا ،  هرچی کاغذ ننوشته و سیاه نشده داری بده . . . و به اندازه ده انگشت، ده قلم خریدم، در اتاق و به روی همة دنیا بستم. می خواستم کنار بدن تکه تکه شده ی آدما روی میز کالبدشناسی ، بدن نرم واژه ها رو تشریح کنم ، سرو صدای بازی بچه ها تو کوچه و شیطنت پرنده ها رو شاخه درخت ، افکارم رو قیچی می کرد. پنجره رو باز کردم و داد زدم: آهای . . . خاموش... عاشق شدم . . .  عاشق شدم  و می خوام قشنگ ترین شعرمو که شبیه هیچ ترانه سروده شده ای نیست، بگم  . . .  و باز آوار شدم رو تلّ کاغذ و گفتم و نوشتم ، همه  دردمند . . .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 


 

پسر روستايي ، پسري كه ظاهرا" دوستم دارد و نگران من است برايم كامنتي گذاشته سراسر بغض و همه دردمند .

روستايي عزيز ، چه درست پيشبيني كرده بودي كه بايد به روستا بازگشت . و حالا كه بقچه ام را بسته ام ، پي به حرفهايت مي برم . واقعا" ما كجا و منصب كجا ؟

به قول سيد مهدي شجاعي : کار را هم امشب باید تمام کرد . . .  من دیگر مرد ماندن نیستم. چقدر خموشی ؟ ، تا کی صبوری؟، تا کجا تحمل؟ برای این روح سرگشته زندان چه ما منی است؟ اما ای بیابان! ای تنهای بیکران، ای بستر خشن گامهای خسته! ای ناگزیر دلهای شکسته! ای سکوت محض! ای گوش پهن ناشنوا،ای کور! ای کر! ای بی حس ترین موجود عالم! تو هم دیگر تنگی می کنی؟ تو هم دلم را می فشری؟ تو هم عذابم می دهی؟...........آه چه بزدل و بی عرضه ام من که با اين قوم  هنوز مدارا می کنم...که از رفتن هنوز فاصله می گیرم...در رفتن مگر چه معجزه ایست...باشد نباشد، ختمی است بر این بی کسی... براین تنهائی... بر این مصیبت جانسوز...

ای دستها چه ناتوانید شما که این جگر را در نمی آ وریدو مچاله نمی کنید...که راه را بر این نفس نمی بندید...که خون را در این رگها از رفتن باز نمی دارید...

خسته شدم همولايتي ، بخدا خسته شدم .

به همه اونهايي كه خالي كردن تا سيد زمين بخوره تبريك بگو كه خيال كنن برنده شدن و بگو بيان و تئاتر شهرشون رو درست كنن !

وصيتي هم براي چند دوست قديمي دارم كه اگر دوباره پايت به شهر رسيد به آنها بگو :

به ايوب بگو دهانت را از استفراغ پاك كن و دوباره دوستدار سيد شو ، كه ديگر آنجا نيست كه حالت را به هم بزند .

به حسين بگو كينه ات را از سيد دور بريز و جواب سلامش را بده و اگر باز لته اي ، فوني ، داربستي ، يا سفارشي نياز داشتي تعارف نكن ، كه سيد هنوز دوستت دارد و مال خودش را راحت تر مي بخشد تا مال انجمن را !

به اميدبگو      حتما" كانديد شود ، به همه سفارش مي كنم به او راي دهند ، چون واقعا" برنامه هاي خوبي براي انجمن داشت .

به امير بگو      هيچوقت بازرس نشو ، چون هنرمند خوبي هستي اما بازرس خوبي نيستي .

به عبدالرضا بگو       بزرگي و استادي را تمام كردي . دستت را مي بوسم كه تنها بزرگي بودي كه تا قدم آخر رهايم نكردي .

به حسين بگو بابت تمام سوء تفاهماتي كه براي من و تو ساختند پوزش مي خواهم و بيش از هميشه روي رفاقتم حساب كن و به او بگو هروقت دلت گرفت به مزرعه ما بيا ، كه من و تو نسل دومي و نسل سوخته هستيم . ما يكديگر را بهتر مي فهميم .

به حشمت بگو         فر اموش نمي كنم كه در سخت ترين و تنها ترين سالهاي جواني ام دستم را گرفتي و اگر تو نبودي ليلوا ي من نبود و اگر ليلواي من نبود اكنون من نيز نبودم .

به بهزاد بگو دلم براي تنهائيت تنگ مي شود . هيچ مسئوليتي را نپذير مگر آنكه بداني مي تواني تغييري ايجاد كني . و به او بگو سه وصيت براي تو دارم ، صبوري ، مردم داري و دوري از حاشيه .

به افشين  بگو       ، تو هم مثل من اهل مسئوليت و رياست نيستي ، فقط به نمايشنامه نويسي فكر كن .

به غلا م   بگو      فقط به كارگرداني بپرداز تا تناك و فرار و مرواريد دوباره زنده شوند .

به مهدي بگو            ما رفتيم اما ، مطمئن باش با رفتن ما درست نمي شود !

به آرش بگو      يكي از كساني كه از دستشان فرار كردم تو بودي !

به حسن بگو           آرش وار مقاومت كند ، كه كار با اين جماعت سختي آرش گونه مي خواهد .

به مهران بگو در مدتي كه بودم از وقت نداشته ات خرجم كردي ، تو هميشه نگران من بودي و من نيز . ممنونم .

به سعيد- ب بگو         رسم خوبي نيست همراه شدن و تنها گذاشتن !

به سعید- ر بگو از اندیشه و برنامه های تو و همسرنازنینت شرمنده ومسرورم . فراموشتان نخواهم کرد .

به محمد و علي و ناصر و رسول و وحيد و امين و . . . بگو چه خوب از شما آموختم دلخوري از دوست و به رو نياوردن را !

به قدرت و امير و حسن و محمد و اكبر و  برنجاني و بيگدلي بگو شايد نتوانم اين همه خوبي را پاسخ گفتن .

به قاسم و حميد و منوچهر و ميلاد و جعفر و عباس و محمدو سعيد و فاطمه و مهناز و شيلا و معصومه و ياسمين و مصطفي و مرتضي و رضا و فرشاد و سياوش بگو . . .  حيف است اين صداقت را خرج آنجا كنيد !

 به چناني و بسي خاسته و احمدي هيچ نگو ، نمي خواهم آنها را ببينم .

و به همه هنرجويان هنوز سالم مانده انجمن بگو ، در مزرعه ما به روي آنها باز است ، هركه عشق ميوه شيرين نمايش دارد بسم الله .

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

اثر جديد گروه تئاتر زهور :

. . . و آن ستاره خواب چندم زمين است !؟

 

نويسنده : محمد رضا آريانفر            كارگردان : سيد صادق فاضلي

بازيگران :

         حسن سليمي  فر                                فرحناز شريفي

                                        رسول حق جو

             معصومه داغري                              امين حبيبي

                                                    و . . .

اجراء : آبان و آذر 86

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

پاسخ به مهدي شفيعي زرگر

 بيش از يك ماه به دليل جابجايي منزل و نداشتن اينترنت ، از دنيا و مافيها بي خبر بودم . روز گذشته جعفر عدناني گفت مهدي شفيعي زرگر وبلاگي باز كرده و شكوايه اي از هيئت امناي انجمن نمايش كرده است . نامه را خواندم و ابتدا در دادن يا ندادن پاسخ ترديد كردم اما به دلايلي كه در زير مي آيد جوابيه حاضر را تهيه و منتشر مي كنم :

1-     هنوز هم معتقدم كه مهدي از شهرش تبري مي جويد . در شهري كه بيش از 2 ميليون جمعيت دارد دلخوري از بي برنامگي فاضلي ناچيز چه بهانه كوچكي براي تبري جستن از يك كلانشهر است !

2-     " بيگل " درست گفته شهر تو در قلب كساني است كه دوستت دارند . و ما واقعا" دوستت داريم حتي اگر باور نكني .

3-     يادت نرود كه جرقه تئاتر در مهدي از همين شهر و از همين انجمن زده شد و اگر با وضعيت مالي و مادي حاكم بر انجمن نمايش ، با هزينه شخصي خودت به اهواز آمدي و برگشتي منتش بر من ، اما كار كوچكي كردي نه ؟ همانطور كه در تعارفات مرسوم وقتي از تو تشكر كردم ، گفتي : وظيفه ام بود كاري نكردم ! اگر وظيفه ات بود بهتر نبود اين لطف را در حق هنرجويان شهرت در اينترنت منتشر نمي كردي ؟

4-     " خودم با بچه‌ها هماهنگ كردم و هرروز در يك كلاس با وايت‌بردي كه با مكافات روي يك صندلي قرار مي‌گرفت و روزي چندبار توي سرم مي‌افتاد كار كردم "

• نه مهدي جان قبل از تشريف فرمايي تو ، ما با بچه ها هماهنگ كرديم و در حالي كه هزينه شركت در كارگاه را ده هزار تومان اعلام كرده بوديم ، با خواهش و التماس به آنها گفتم : ده هزار تومان را نمي گيريم و ده هزار تومان هم مي دهيم ، فقط در كلاسها شركت كنيد تا آبرويمان پيش استاد نرود ، و زماني كه شما آمديد قرار شد ساعات كلاس با حضور شما و بچه ها هماهنگ شود . • و عزيز دل اولا" نداشتن يك وايت برد خوب و همطراز وايت بردهاي دانشكده هاي هنر و سوره عيب و عاري براي ما نيست ! چرا كه ده ماه ندادن اجاره محل انجمن و اعلام قصبي بودن محل از سوي مالك ، بزرگتر از مشكل نداشتن وايت برد است ، و دوما" اجاره نمي دهيم لااقل براي نصب وايت برد ميخ به ديوار مردم نكوبيم !

5-     به پرويز صياد گفتند ، تو كه مي تواني بن بست و در امتداد شب بسازي ، چرا صمد مي سازي ؟ گفت : به درآمد حاصل ازصمد نياز است تا بتواني بن بست بسازي ! برادر من ، مهدي ، مگر برايت توضيح ندادم كه ميانپرده و جنگ گرفته ايم تا يك ميليون تومان حق الزحمه استاد و بيش از پانصد هزار تومان هزينه سفرشان را تامين كنيم ؟!

6-     آن استاد معزز گفته بود براي شش جلسه يك ميليون تومان مي خواهم ، ما هم به هر دري بود( با ميانپرده و بي ميانپرده ) در حال تهيه مبلغ بوديم كه شما گفتيد استاد مي خواهد با خودت مذاكره كند ، من هم با ايشان تماس گرفتم . فرمودند نمي توانم بيايم و پيشنهاد دادند كه مهدي شفيعي زرگر به جاي ايشان بيايد و تاكيد كردند همان يك ميليون را به مهدي بدهيد . خدا مي داند من از دل راضي به اين جايگزيني و پرداخت هم بودم اما برخي از هيئت امنا مخالف بودند و مبلغ كمتري براي تو پيشنهاد كردند ( عليرغم اينكه من متوجه شدم كه تو اصلا" در فكر درامد نبوده و كيسه هم ندوخته بودي ) دليل اصلي عدم تماس من با تو فقط شرم از بيان تصميم هيئت امنا بود و لاغير .

7-     شما حق نداريد به صِرف هم‌شهري بودن هرطور كه دلتان خواست با من رفتار كنيد. . .

• مي شود بگويي چگونه با تو رفتار كرديم كه اينقدر آزرده شده اي ؟ چه رفتار بدي از ما ديدي ؟

8-     من به خاطر تعلّل شما كاري را از دست دادم كه اصلاً نيازي نمي‌بينم درموردش حرفي بزنم . . .

• برادر من حرفت را مي زني و بعد مي گويي نيازي نمي بينم در موردش حرفي بزنم ؟

9-     اگر احساس مي‌كنيد نمي‌توانيد يا نمي‌گذارند، يا نمي‌شود يا... در انجمن را ببنديد و برويد . . .

 • دقيقا" همين است كه مي گويي . و قطعا" همين تصميم را هم داريم . به زودي اخبار تكميلي آن را خواهي شنيد .

10- اگر بخواهيد دليل اين ناهماهنگي پيش‌آمده را نبود بودجه و... بدانيد واقعاً بي‌انصافي است. چراكه اين كار فقط نياز به پيگيري داشت، ولي شما آنقدر سهل‌انگارانه عمل كرديد كه . . .

 • اگر از نظر تو يك ميليون تومان حق الزحمه و نزديك به پانصد هزار تومان هزينه هواپيما و هتل و . . . در حالي كه ما در پرداخت سي هزار تومان قبض تلفن انجمن مانده ايم ، هزينه محسوب نمي شود ، شما درست فكر كرده ايد كه ما سهل انگارانه برخورد كرديم .

11- بايد ابتدا ياد بگيريم چطور با هم رفتار كنيم و به عنوان اعضاي يك صنف، حداقل در حيطه‌ي روابط كاري، به هم احترام بگذاريم؛ بعد از اين داد سخن بدهيم كه . . .

 • بله ابتدا بايد ياد بگيريم به عنوان اعضاي يك صنف آبروي يكديگر را ، آنهم در يك رسانه فراگير نبريم و اگر گله و شكايتي از هم داريم ، ابتدا خصوصي و شخصي مطرح كنيم و در صورت قانع نشدن به جنجال و انتشار متوسل شويم . مطمئنا" اگر چنين مطلبي در تمام وبلاگها مطرح نمي شد ، اين پاسخ را در پي نداشت .

 

 • در پايان بابت تندي و بي پردگي اين مطلب از تمام خوانندگان و بخصوص خود مهدي شفيعي زرگر پوزش خواسته و صميمانه اعلام مي كنم همين جواني و تندي مهدي را هم دوست دارم و آرزوي همكاري نزديكتري با او دارم .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

بسمه تعالی

اطلاعیه مهم

 اولین کارگاه تخصصی نمایشنامه نویسی

اساتید :

1 - حمیدرضا نعیمی

          2- مهدی شفیعی زرگر

 

مدت دوره :              12 جلسه  ( 6 جلسه مبانی 1 و 6 جلسه مبانی 2 همراه با نمایش فیلم )

زمان برگزاری :         از شنبه 27 مرداد 1386

 

 شرایط :

1-        حداکثر ظرفیت 20 نفر ( به ترتیب اولویت ثبت نام )

2-        هزینه ثبت نام 10 هزار تومان .

3-        دو جلسه غیبت در دوره به منزله اخراج از ادامه دوره می باشد .

4-        تاخیر بیش از 10 دقیقه درشروع  کارگاه به منزله غیبت خواهد بود و از ورود افراد جلوگیری به عمل می آید .

5-        مدت هر جلسه 3 الی 4 ساعت خواهد بود .

 

محل ثبت نام : دفتر انجمن نمایش اهواز 

                                                       انجمن نمایش اهواز

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

گروه تئاتر زهور

راهیابی نمایش : افعی طلایی

کار آقای علی اصغر شادروان را به جشنواره سراسری آیینی سنتی  ،

راهیابی نمایش : سمفونی روی گدازه های آتشفشان تلخ

کار آقای امیر مسعود بیگدلی را به دوازدهمین جشنواره سراسری تئاتر دفاع مقدس ،

و راهیابی نماش قاب هشتم

کار آقایان علی بنائیان و آرش ساربان را به دوازدهمین جشنواره سراسری تئاتر دفاع مقدس ،

به این عزیزان و به همه هنرمندان تئاتر اهواز تبریک گفته  و آرزوی توفیق می کند .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

یک قصه کوتاه کوتاه کوتاه

 

دیوی بود ، پریزادو دزدید . برادراش دیوو گرفتن ، بستن ، کشتن ، اما دیو راس راسی عاشق پریزاد بود !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

کار جدید گروه تئاتر زهور

( خوشبختی در ساعت 6 بامداد )

نویسنده : امین اسدی مقدم            کارگردان : سید صادق فاضلی

نیمه دوم سال 1386

خبرهای تکمیلی به زودی !!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

شنبه ها با تئاتر

این هفته :

( پست مدرنیزم چیست ؟ )

گفتگوی آزاد , عبدالرضا حیاتی ، امیر بیگدلی ،  امید فتاح پور ، سعید بنی اسد ، سیاوش طیب طاهر و . . .

شنبه 13 مرداد ساعت 19 تالار آفتاب

انجمن نمایش اهواز

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

دوست عزیز و هنرمندم رضا کیانی در وبلاگ خود مبحثی را پیرامون (  چرا هنر به حاشیه می رود ؟! ) آغاز کرده و از بنده نیز جهت مشارکت در این مبحثٍ دعوت نموده است . به همین دلیل و در تایید گفتار رضا  مطلبی را پیرامون موضوع فوق به دوستان و خوانندگان خویش تقدیم می کنم :

به راستی چرا در حاشیه ایم ؟  

موجودیت فرهنگ هر مملکتی ارتباط تنگاتنگی با مسائل اقتصادی دارد.  در کشورهای مختلف که حکومتهای مختلف دارند فرهنگ و هنر مملکت میتواند توسط دو عامل پشتیبانی شود: 1- ثروتمندان با فرهنگ و یا2- دولتهایی که به مسائل فرهنگی توجه نشان می دهند.این بستگی به نوع حکومتها دارد.در نوعی از حکومتها که مرکزیت بیشتری هم دارند تقریبا"دولت این گونه امور را در دست دارد.اما در کشورهایی که دولت کار خودش را میکند و هنرمندان آزادند تا در جهت آنچه از نظر فرهنگی برایشان جالب است فعالیتشان را ادامه بدهند,افرادی هستند که سرمایه ی کافی دارند و در جهتهای فرهنگی مورد استفاده قرار می دهند.

اما در ایران کسی که سرمایه دارد ترجیح میدهد زمینی را امروز بخرد و فردا گرانتر بفروشد تا ثروتمندتر شود.بر این اساس در ایران کمتر پیش می آید که آدم ثروتمندی در جهت تهیه ی نمایشی ، تولید فیلمی ، و یا ساخت آهنگی سرمایه گذاری کند که هدف از ساخت آن فقط تجارت نباشد بلکه اشاعه ی دانش و فرهنگ هم باشد.

اما در خوزستان قصه بسیار دردناک تر از این ماجراهاست . در این استان  نه تنها کسی دلش به حال فرهنگ نمی سوزد بلکه عده ای هم در تلاشند تا از راه به اصطلاح اشاعه فرهنگ ارتزاق کنند ! و درست همین جاست که جان نیمه جان فرهنگ و هنر در خوزستان جولانگاهی برای تصاحب کرسی ها و میز های رهبری هنری می شود و اینان در مصافی سخت و گاها" خونین ! به شنیع ترین و کثیف ترین شیوه های تخریب چهره های دلسوز و فعال هنری نیز می پردازند تا امورات ناچیز اقتصادی مجامع فرهنگی را تصاحب کرده و به گمان خود به نوایی برسند ! من به عنوان یکی ازمتولیان فرهنگی شهر بر این باورم که نسل ما بیمار است ! و تا زمانی که این نسل فعالیت می کند نه تنها اموری از معضلات فرهنگی شهر اصلاح نخواهد شد ، بلکه روز به روز فلاکت و بیماری هم نسلان من دامان آلوده جامعه هنری شهر و استان را تیره تر از آنچه هست می نماید .

پس بهتر است با شجاعت تمام کنار برویم و امور فرهنگی و هنری را به نسل بعدی بسپاریم تا با خیالی آسوده بارقه های امید را در تحول و تغییر فضای اجتماعی و فرهنگی شاهد باشیم . این حرکت را از خود آغاز می کنم و رسما" اعلام می کنم در مدت باقی مانده از مسئولیتم در انجمن نمایش اهواز تمام سعی و  تلاشم را برای اصلاح و  بهبودی اوضاع پیشین و موجود تئاتر  ( البته با تکیه بر توان نیروهای جوان و نسل بعدی ) به عمل می آورم و پس از اتمام زمان این مسئولیت  کاملا" از قبول چنین مناسبی دوری کرده و چشم امید به نسل جوان خواهم دوخت تا شاید این فضای بیمار و جنگ قدرت روزی به پایان برسد . انشاالله ..

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

برنامه این هفته شنبه ها تئاتر :

نمایشنامه خوانی " کین دیرین سهراب "

نویسنده : فیاض موسوی

کارگردان : احسان عباسی

بازیگران : مهران نصرت پناه - ندا گلرنگی - فاطمه نژادنیلی - احسان عباسی

زمان : شنبه ۲۳ تیر۸۶ ساعت ۱۹

مکان : اهواز - تالار آفتاب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

من و مهران

شب گذشته دوست ویار همیشگی بهترین سالهای جوانیم ، مهران نصرت پناه به انجمن نمایش آمده بود و با احسان عباسی عزیز مشغول خواندن نمایشنامه کین دیرین سهراب بودند . این اواخر که من به انجمن نمایش آمده ام مهران بارها حضور پیدا کرده و انصافا" هرگاه از او تقاضا کرده ام بی منت پذیرفته و حضور پیدا کرده است ، اما نمی دانم چرا دیشب که مهران را دیدم بغضی سرد گلویم را فشرد و توان ماندن و یارای دیدنش را و حتی توان ماندن در انجمن را نیافتم و تاب مقابله با چهره شکسته ، موها و محاسن سفید و چشمان غمگین و خنده ی ساختگی او را از دست دادم . به خانه آمدم اما غم غمگینی مهران تا صبح رهایم نکرد و خواب از کفم ربود . خود را به فضای مجازی اینترنت آویختم تا غم غمگینی دوست را فراموش کنم اما در وب گردی شبانه به عکسی از یک نامه کودکانه برخوردم که ناگاه  با دیدن این نامه ، یکی از هزاران خاطره من ، او ، و همسر مهربانش مقابل چشمانم آمد و گویی قرار نبود آن شب  غم دیرین مهران را فراموش کنم ! این نامه کودکانه را که دیدم بی اختیار به یاد همسر بیمار  او افتادم . در سالهایی نه چندان دورِ همسر عزیز  مهران در یکی از روستاهای اطراف در مدرسه ای تدریس می کرد ، روزی نبود که نامه ای اینچنینی از دانش آموزان ساده دل و پاک مدرسه اش نمی گرفت ! هرچه به او اسرار می کردیم که نامه ها را در اختیارمان بگذارد ، تعهد و امانتداری آموزگارانه اش مانع می شد ، اما خود یا همسرش مهران ، برایمان می خواندند و روزهای سخت کاریمان را شاد می کردند .

آیا آن شادی ها باز می گردند ؟ آیا همسر مهربان مهران نصرت پناه بار دیگر صحت و سلامتی را باز می یابد و به کودکانمان درس  تعهد و عشق حقیقی می دهد ؟ بی شک با اراده خداوند چنین خواهد شد .

پس به انتظار لطف و کرم باریتعالی دست به دعا برمی داریم و از بارگاه حق ،  بازیابی سلامتی ایشان را ملتمسانه آرزو می کنیم .

این هم عکس نامه ای که بی شک دوران شیرین گذشته مان را چه در کودکی و چه در جوانی پر شور گذشته زنده می سازد .

(امن یجیب المضطر اذا دعاءه و یکشف السوء )

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 وبلاگ انجمن نمایش اهواز راه اندازی شد .

برای دریافت آخرین اخبار و اطلاعات انجمن نمایش اهواز به این آدرس مراجعه کنید :

انجمن نمایش اهواز

http://www.ahvaztheatre.blogfa.com

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

زنده ياد دكتر علی شريعتي

 

‌ خداوندا ...

به‌ عوام‌ ما علم‌

و به‌ روشنفكران‌ ما ايمان‌

و به‌ متعصبين‌ ما فهم‌

و به‌ جوانان‌ ما اصالت‌

و به‌ اساتيد ما عقيده‌

و به‌ خفتگان‌ ما بيداري‌

و به‌ نويسندگان‌ ما تعهد

و به‌ هنرمندان‌ ما درد

و به‌ شاعران‌ ما شعور

و به‌ نوميدان‌ ما اميد

و به‌ ضعيفان‌ ما نيرو

و به‌ محافظه‌كاران‌ ما گستاخي‌

و به‌ كوران‌ ما نگاه‌

و به‌ شيعيان‌ ما علي‌ [ع]

و به‌ فرقه‌هاي‌ ما وحدت‌

و به‌ حسودان‌ ما شفا

و به‌ خودبينان‌ ما انصاف‌

و به‌ فحاشان‌ ما ادب‌

و به‌ مجاهدان‌ ما صبر

و به‌ همه‌ ملت‌ ما همت‌ تصميم‌ و استعداد فداكاري‌ و شايستگي‌ نجات‌ و عزت‌ ببخش!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

قالب جدید وبلاگم را نازنین مهربانم رسول حق جو به مناسبت ۱۵ خرداد سالروز تولدم طراحی و به من هدیه کرد . دست پر هنرش را می بوسم و از صمیم قلبم برایش آرزوی موفقیت و سرافرازی می کنم .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

ديگران را ببخشِ

                                  نه به اين علت كه آنها لياقت بخشش تو را  دارند 

 به اين علت كه :

                                 تو لياقت آن را داري كه آرامش داشته باشي.       

                                                                                              امام علي (ع)

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

انجمن نمایش اهواز برگزار می کند :

 

شنبه ها با تئاتر

برنامه های این هفته :

۱- اجرای نمایش ماه لبریخته نوشته محمدرضا آریانفر کار منوچهر بهارلویی.

۲- نقد و بررسی نمایش فوق الذکر .

۳- گزارش رییس انجمن نمایش از فعالیتها و اقدامات .

۴ - درد دل هنرمندان ( شامل گفتگوی بی پرده و انتقادات و پیشنهادات هنرمندان )

۵- توزیع کارت شناسایی هنرمندان انجمن نمایش .

شنبه ۱۵ اردیبهشت ۸۶ - ساعت ۱۸ - تالار آینه اهواز

گزارش کامل شنبه ها با تئاتر 

http://khouzestan.isna.ir/mainnews.php?ID=News-12207

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 ( مونولوگ ) کارنامه

نوشته : سید صادق فاضلی

 ( امتیاز این نمایشنامه به آقای نبی اله بهرامی واگذار شده است )

( با نگاهی به قصه های سید مهدی شجاعی )

آدمها : پیرمرد

صحنه :( گوشه ای از نبردگاه شلمچه،با سنگر و خاکریز و هر آنچه نشان از جنگ دارد .

صدای افکت همراه با موسیقی جنگ بر فضای صحنه حاکم است،پیرمردی شکسته و خوش سیما به میدان می آید ،به هر سوی می دود،گاهی هم به پشت اجسامی پناه می گیرد،آنقدر تلاش میکند و آنگاه که از نفس افتاد،سر بلند می کند)

پیرمرد: پیدات می کنم، فکر کردی دست می کشم ؟ کور خوندی...گفته بودم نیای خودم می یام؟ (مکث) مگه باهات شوخی دارم پسر؟ فکر کردی کلک زدن کاری داره ؟ این کارت تردد(کارتی از جیبش در می آورد) این هم لباس ( به لباسهای نظامی پوشیده اما گشاد خود اشاره می کند ) دژبان کارت رو که دید یه نگاهی بهم انداخت و زیر لب گفت : علیرضا اسکندری ؟ فرمانده ی گردان سلمان ؟ حاج آقا چرا پیاده ؟ گفتم : نذر کردم پیاده برم.گفت: حاجی قبول باشه ،بفرمائین اما دمپای شلوارتون گلی شده، بیچاره چه میدونست که قد تو یه هوا از من بلند تره ؟ تاز ه شانس آوردم متوجه دستخوردگی کارت تردد نشد. فکر میکنی این همه سختی رو برا چی به جون خریدم ؟ ها؟از ریختت خوشم میاد؟ (بغض می کند) خیلی مردی علی،خیلی...ننه ات داره دق می کنه،سویی به چشاش نمونده بچه!گریه که نه، یعنی جلوی من گریه نمی کنه،چند بار بهش سرکوفت زدم که حق نداری گریه کنی ، مدتیه می ره تو انباری در رو از داخل چفت میکنه، می شینه پای عکست،بیرون که میاد می فهمم گریه کرده، چشاش سرخ،سرخ می شه، اما می گه : گریه نکردم.کاش منم می تونستم گریه کنم ، می دونم گریه کنم سبک می شم، راحت می شم،اما یه بغض پنهون ته گلوم  ماسیده و بیرون نمی یاد،حکایت اشک نیومده اس که نفس آدمو می گیره.میترسم اونقدر گریه نکنم تا دق کنم و بمیرم .. اما همه ی اینا که گفتم دلیلی نبود که منو بکشونه اینجا ، اینکه باور کنی یا نکنی هم مهم نیست اما من فقط برای یه امضا اومدم ! آره ،درست شنیدی یه امضا ! دخترت جون به لبم کرد، گفتم مریم باباجون ، دختر آقای اسدی مگه همکلاس تو نیست؟ اون که می گه کارنامه گرفته ، چطور تو نگرفتی ، جواب نداد، دوباره ازش پرسیدم ،گفت:شما ببینید یا نبینید چه فرقی میکنه؟ بابا باید ببینه...گفتم : مریم جون منم بابابزرگتم، بده من ببینم وقتی بابا اومد به اون هم نشون می دیم ...  معدلش 20 بود، همینطور که نمره هاشو می دیدم به حرف اومد، ناظم مدرسه بهشون گفته پدر یا مادرتون باید کارنامه رو امضا کنن . مریم به ناظم میگه : خانم ما مادر نداریم! چرا دختر؟ مگه مامانت چی شده؟ خانم رفته پیش خدا ، ناظم بهش می گه مبارکه، پس مادرت حاج خانم شده ؟ نه خانم مادر ما نرفته خونه ی خدا ، رفته پیش خدا...یه ماشین گنده زدتش و فرار کرده، الان چند ساله... ناظم متاسف می شه و میگه : خیلی خب عزیزم ، بده پدرت امضا کنه! می گفت : دست بلند کردم و گفتم : اجازه؟اگه کسی باباش نبود باید چکار بکنه؟ بهش می گن، باید صبر کنه تا پدرش بیاد ، گفتم دخترم چه فرقی می کنه من امضا می کنم برات، کارنامه رو ببر مدرسه و بگو چون بابام نبود بابابزرگم امضا کرد... (مکث-فریاد می زند) مگه بابا کجا رفته که اینقدر طولش می ده ؟ الان یکساله که همش بهم می گین رفته دنبال راننده ای که مامان رو زیر گرفت و فرار کرد بگرده، بگو دیگه نمی خواد پیداش کنه، بگو خود بابایی برگرده... (مکث) اینم کارنامش ، می گفت باید امضا کنه، بابا باید امضا کنه... حالا من کارنامه رو آوردم اینجا ببینی تا امضا هم نکنی بر نمی گردم... (فریاد می زند) بر نمی گردم ، فهمیدی ؟

ببین... نمره های بچه تو ببین... باید ببینی...  (با کارنامه می چرخد) باید ببینی... ببینی تو این یکسال که نبودی چه کرده ، حرف هم نمی فهمم.  هیچی هم حالیم نیست ... باید امضا کنی(فریاد) مگه شهید زنده نیست... ثابت کن... زنده بودنت رو نشون بده... (آرام می گیرد) پدری کن در حق بچه ات... پسری کن در حق پدرت...دل این پدر پیر رو نشکن...  نا سلامتی به ما می گن پدر شهید....زمین نزن روی سیاه پدر یه شهید رو ... منم می تونستم مثل دیگران از همون اول به مریم بگم پدر نداری، پدرت شهید شده و خیال خودش و مدرسه و همه رو راحت کنم، اما اینکار رو نکردم (فریاد) می دونی چرا ؟ اگه مرده بودی می گفتم، اما تو مفقود الاثری، هیچ اثری ازت نبود، همسنگرات دیدن یه گلوله به پات خورده اما کسی ندیده که اونقدر تو این بیابون بمونی که از همون زخم نا قابل پات ،  اونقدر خون بره تا جون بدی و شهید بشی، کسی ندیده ، دیده؟ ها ؟ دیده ؟ من نمی خوام به مریم به  خاطر بی پدر بودن احترام کنن، نمی خوام کسی دستی به سر نوه ام بکشه و بگه یتیمه، اون یتیم نیست، مگه من مرده ام ؟  من نمی خوام از آبروی تو مایه بذارم، می خوام همه برای تو و امثال تو آبرو باشیم، اما تو هم آبروی ما باش ، علی، بابا  نمی خوام بچه رو بدون امضای تو بفرستم مدرسه، اونوقت که فهمیدن پدرش شهید شده، دستی به سرش بکشن و بخاطر اسم تو احترامش کنن، این برای یه  بچه ی شهید شایسته نیست، این اصلا برای خونواده ی شهید شایسته نیست .

می دونم اینجایی، تموم شلمچه رو زیر و رو کردم ، خارج از این چند قدم نیستی... خودتو نشون بده ، (هیجان زده بر می خیزد و به اطراف می دود) علی...علیرضا..کجایی بابا...علی... (نفس زنان بر زمین رها می شود) خیال کردی پسر، تا کارنامه رو امضا نکنی نمی رم،مریم چشم براهه... گفت : بابابزرگ، جلوی در می شینم، منتظرت تا برگردی ... راضی نشو دست خالی برگردم پسر...آخه چه جوابی  به این طفل معصوم بدم؟ داره غروب می شه... من بر می گردم... اما بدون تنها خواهش پدرت رو اجابت نکردی... دیگه آخر خطه دیگه تو این دنیا هیچکس برام نمونده... برای مریم هم کسی نمونده... می دونم همین روزاس که یه سکته کارمو بکنه... اما این دختر معصوم چه گناهی داره... (فریاد می زند)چه گناهی؟ ها؟ ... نذار کفر بگم، اعتقاد ما می گه شما زنده اید، نذار به این اعتقاد شک کنم، جوابمو بده ... نکنه حرفامو نمی شنوی ؟ استغفر الله... ده آخه یه حرفی بزن ... یه چیزی بگو... پس آیه ی و لا تحسبن چی میشه ؟ ... می دونم اینجایی، تو یکی از همین سنگرا ... (بر میخیزد،کارنامه را بر لبه ی یکی از سنگرها می گذاردو چرخی دیگر می زند و شعری را زمزمه می کند،که این زمزمه کم کم تبدیل یه خواندن حزن انگیزی می شود)

گلی گم کرده ام می جویم او را،به هر گل می رسم می بویم او را، گل من یک نشانی در بدن داشت ، یکی پیراهن کهنه به تن داشت .

پاشو - پاشو پیرمرد... پاشو ، این قبری که سرش گریه می کنی مرده نداره ، پاشو... (بلند می شود و به طرف بیرون حرکت می کند در آستانه ی خروجی صحنه می ماند،باز می گردد،کارنامه را از لبه ی سنگر بر می دارد،می خواهد آن را تا کند،متوجه چیز غریبی می شود،به دقت درون کارنامه را می نگرد،چشمانش را می مالد ،خشکش می زند)

ام ... امض ... امضا ... امضاء شده ... کارنامه امضا شده ... امضای علیرضاست ... (فریاد می زند) امضای علیرضاست ... مریم ... مریم کجایی بابا... پدرت کارنامه ات رو امضا کرده دخترم ... دیدی گفتم شهیدا زندن ؟ ... مریم...  (فیکس می شود ،سرودی دلنشین صحنه را می پوشاند.)

پایان

1/2/1378 – سید صادق فاضلی

( امتیاز این نمایشنامه به آقای نبی اله بهرامی واگذار شده است )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

 غزال

 

سعید بهروزی

                    

 

آدم هاي  اين نمايشنامه :

غزال  ، امين  ،   اشواق  ،  صدام  ، دیده بان  و. . .

  رهگذران : ( پستچی ، خواننده ، جانبازویلچری ، مادر، الهام ، شعلان ، قاری ، تشییع کنندگان ، فراریان و . . .)

 

با همه ي فرقايي كه دارن با هم

 چه توسن و سال ، جنس و رنگ و نقش و نگار

آدمیزادن فقط

شايد هم يكي .

نمي دونم مي تونن همديگه رو پيدا كنن؟

حسرتا شونو به جسارت بدل كنن؟

اونم وقتي كه از آسمون

 بجاي بارون

كاري كرده بودن بعضيا كه

نفرت بباره ،آتيش وخون .

نمي دونم.

 

 

 

صحنه :

 

 ( حیاط  خانه ای نیمه ویران در خرمشهر ، با اتاقی در چپ آن ، که راه ورود به این اتاق بر اثر انفجارهای پیش آمده مسدود شده پشت این اتاق ، در چپ صحنه پلکانی وجود دارد که تا جلوی صحنه پیش آمده و بالای این پلکان مشرف به سطح شهر است . در راست صحنه دیواری حایل بین خانه غزال و صدام وجود دارد که این دیوار نیز بر اثر انفجار شکافته شده و به صورت معبری برای تردد بین این دو خانه در آمده است . یک حوض قدیمی در مرکز ، و درب  حیاط در عمق راست صحنه قرار دارد .در سرتاسر  عمق صحنه پل بزرگی قرار دارد که به تناسب نیاز و برای عبور و مرور رهگذران به کار می آید ، شاید این پل نمادی از پل اصلی خرمشهر باشد . این پل بوسیله یک پلکان دیگر به داخل حیاط هم راه دارد . پرده سفیدی در انتهای مرکز صحنه نصب شده که گاهی برای پخش تصاویر مستند مورد استفاده قرار می گیرد . در منتهی الیه راست صحنه هم یک برج دیدبانی قرار دارد که از ابتدا تا پایان نمایش دیدبانی با یک دوربین چشمی تمام وقایع را به نظاره نشسته است . این دیدبان قطعا" وجه دیگری از امین نمایش ماست .  تاريكي مطلق  ، اشواق در نور ضعیف صحنه داخل می شود و در پس او صدام ، گشتی در خانه می زنند و اشواق صدام را به گوشه چپ حیاط می کشاند ،یک کارتن از زیر راه پله خانه بیرون کشیده به صدام نشان می دهد ،ما ا در پس موسیقی متوجه مخالفت صدام با این عمل اشواق می شویم ، اما در نهایت اشواق بر مخالفتهای صدام غلبه کرده و کارتن را با خود می برد و صدام نیز به ناچار در پی او خارج می شود .. صداي اصابت گلوله ي توپ ،شراره ي آتش و همزمان با روشنايي فضايي آكنده از دود خاك و باروت در هم مي آميزد. سكوت و لختي بعد در هاله اي از پيدايي و نا پيدايي، امين پسر عمه ی غزال کیفی بر دوش  وارد مي شود. در حیاط ویران چرخی می زند، آنگاه از سر کنجکاوی روی پلکان پشت اتاق تا بالای بام بالا میرود ، عروسکی آغشته به خاک روی پلکان می بیند ، خاک از سر و روی عروسک می زداید ، گویی یادآور گذشته ی نه چندان دوری است که غزال داخل می شود، مات و مبهوت خیره آوار خانه خود است که صدای گریه  عروسک او را متوجه حضور غریبه ای در پشت اتاق می کند ، با احتیاط جلو می آید ، بیلی از روی زمین بلند می کند و قصد هجوم به پشت اتاق می کند ، امین تسبیح دانه درشت قدیمی خود را از پشت اتاق جلوی پای غزال می اندازد . غزال با دیدن و شناختن  تسبیح متوجه حضور امين مي شود ، همان جا خشکش زده و از پشت اتاق و بدون دیدن امین با او گفتگو می کند )

 

 

 

 

 

 

                     

غزال :       امين!!؟

امين :        غزال . . .

غزال :            امين...

امين :               سلام ...

غزال :              خوش اومدي... بعد اينهمه سال حالا چرا؟ 

امين :               جواب داره اين سوال؟

غزال :              وقتي خيلي ها مي اومدن تو رفتي؛ حالا هم كه خيلي ها دارن ميرن تو اومدي. چرا!!؟

امين :         تو هم عوض نشدی انگار. هنوز هم همه ش سوالي

 غزال :           يه دنيا حرف داشتم باهات. هزار هزار سوال؛ اما بي جوابي هاي تو پيرم كرد. ببين  چقدر شكسته شدم؟

 امين :              بزرگ شدی. خيلي بزرگتر از اون وقتا. صدات  اينو ميگه.

غزال :              يه دريا اشك و يه عمر انتظار...حکایت صدام غیر از اینه ؟

امین :            خیلی بزرگ شدی .

غزال :          چشم به راهی از من يه آدم بزرگ نساخت.حالا دیگه منم و یه دنیا حسرت .

امين :               چرا حسرت؟

                    

 غزال :             جواب داره اين سوال؟

امین :            (دستی به عروسک می کشد ) خوب مونده .

غزال :            ( دستی به تسبیح می کشد ) آره خوب نگهش داشتی !

                 ( هر دو از پشت دیوار بیرون آمده و لحظاتی در چشمان یکدیگر خیره می مانند . غزال تسبیح امین را به او داده و خود مهیای میهمان نوازی می شود )

 

غزال :             سلام ، خوش اومدی. دلم گواه بود كه برمي گردي پسر عمه.

 امين :              اون وقتا بهم مي گفتي عمو.

غزال:               آخه بابام همیشه می گفت به بزرگترا بگو عمو .

امين :               دایی چطوره؟

غزال :             هستش. سرحال تر از تو.

 امين :            هيچكس جوون نمي مونه.

غزال :             تو هم ريش سفيد كردی .

امين :             اينطوري نگام نكن.

غزال :             هنوز هم خجالتي موندي پس.

                       [ صداي  گلوله باران دشمن از دور و نزديك، كمتر از قبل و هرا ز گاهي شنيده مي شود .]

 امين :             كجاست حالا؟ باباتو مي گم ديگه؛ پدر سوخته... كجايی ؟      

غزال :              پدر سوخته!  [ مي خندد ] هنوز هم همين تكيه كلامت نه؟

امين :          آره. اما انگار تو ديگه ناراحت نمي شي.

 غزال :             نه. به شرط اينكه فقط تو بگي.

 امين :              مي گفتي. دایی کجاست ؟ چکار می کنه ؟

 غزال :         تو شيرازه. حالا ديگه شده يه سرهنگ تمام  عيار. هفته پيش كه تلفني سراغشو گرفتم، مادرم  مي گفت: داوطلب شده. حالا فرمانده يه  گردان رزميه و قراره همين روزا راهی بشه

.

 

           امين :              لابد  به هواي تو هم شده، مياد خرمشهر. اما نه. تو كه اينجا نمي موني؟ ( همزمان پخش  تصاویر مستندی از جنگ در خرمشهر روی پرده سفید عمق صحنه )

 غزال :             خوش اومدي . خسته ای . راه خونه هم بسته است. بذار برم از اشواق ...

امين :               نه جاي موندن نيست  تو اين اوضاع.

غزال :              بعد اين همه سال  اومدي كه بگي سلام، خداحافظ.

امين :         يه طوري ميگي كه انگار يه عمره دور بوديم از هم.

غزال :              عمر...چه عمری ؟ .

امين :               زياد شلوغش نكن. تو تازه بيست و شش  سالته؛ همين.

غزال :              پس حساب سن منو داري. باشه، حالا بگو ببينم كجا بودي  تو اين پنج سال و... سه ماه و... يازده روز؟

امين :               ديوونه... تو روزا رو مي شمردي؛ آره؟

                                ( صدای انفجاری امین را به پشت اتاق و روی پلکان می کشاند ، همزمان صدام را بیرون خانه و پشت شکاف دیوار عمق می بینیم که هراسان و شتابان می آید )

صدام :            ( از بیرون ) غزال ... تو سالمی عامو . . . من می رم فرمانداری دنبال اشواق ، رفته امریه بگیره دیر کرده ... ( به سرعت می رود و همزمان امین پایین می آید ،

امین :              کی بود؟

غزال :            همسایه .

امین :             شوهرت؟

غزال :              جبار . اسم اونو كه بايد يادت مونده باشه.

امين :               حالش چطوره؟

غزال :              خوب.

امين :               همين؟

 غزال :             برات مهمه مگه؟

 امين :              [ سكوت ] مهمتر از اون تويي.

 غزال :             دروغ مي گي.

 امين :              من و تو باهم فاميليم انگار.

 غزال :             گفتم دروغ مي گي.

امين :               خواهش مي كنم دوباره شروع نكن.

 غزال :                خيلي خب باشه. اون الان تو يكي از كوچه پس كوچه هاي شهر داره با دشمن مي جنگه.( همزمان دو بچه ترسان را در حال دویدن روی پل می بینیم )

امين :             حالا گمونم اين تويي كه داري دروغ مي گي.

غزال :              چرا !؟

 امين :              چون تا اونجايي كه يادمه از زير خدمت دررفتنشو افتخار مي دونست.

 غزال :             اما حالا بايد بهش افتخار كني.

امين :                   توچي؟

 غزال :                          بايد توضيح بدم؛ وقتي  نمي دونم اينهمه  سال كجا بودي و حالا چرا برگشتي؟                               [ اصابت گلوله اي  در كوچه هر دو را زمين گير مي كند .]

 امين :              هي... تو حالت خوبه؟ غزال...

غزال :              من ديگه به اين چيزا عادت كردم.

                          [ هر دو بر مي خيزند .]

امين :               چقدر شجاع... گفته بودم كه بزرگ شدي غزال.

 غزال :             گور باباي غزال با همه ي بزرگيش. چرا از خودت نمي گي ؟

امين :               هی، خیلی دلت پره انگار. چي بايد بگم. پنج ساله كه رو دريام. حالا ديگه برا خودم يك ناخداي تمام عيارم؛ با يه لنج پوكيده و فرسوده تر از خودم كه مدام تو دريا سرگردونه و از همه ي آدما گريزون.

غزال  :             دروغ مي گي.

 امين :              باشه، تو راست مي گي؛ از تو فرار مي كردم.

غزال :              چرا؟ مگه من چه آزاري بهت رسونده بودم؟ فقط با همه وجودم دوستت داشتم. اين گناه بود برا يه دختر كه دل ببنده به يه مرد؟

 امين :              بسه ديگه؛ من نیومدم تو آتیش گذشته ام بسوزم ، اومدم تو رو از این آتیشی که راه گرفته دور کنم . هنوز هم نفهميدي انگار.

 غزال :             آره من نفهمم. هيچ وقت نمي فهميدم. نه وقتي كه دلم شوق تو رو داشت و هميشه  ملامتش مي كرد ي، نه وقتي با يه غربيه اي كه نمي شناختمش پاي سفره عقد نشستم، پنج سال از بهترين و گندترين سالاي عمرمو  تنهایی کشیدم . روزا  چشم انتظار برگشتنت بودم و شبا همسر مردي كه خسته از كار روزانه بر مي گشت تا خستگياش رو روی شونه ها ی  من بي عاطفه در كنه. تو رفتي اما يادت رفت يه كسي رو كه با همه وجودش تو رو مي پرستيد تو تنهايي وحسرت، به يه مرده ي بي عاطفه بدل كردي.آره من نفهمم . 

  امين:              اين طوري سرم داد نكش؛ از کجا می دونی پا پیش نگذاشتم ؟ وقتی دایی عیدان گفت جبار پسر شیخ مالکه ، وقتی جبار پیغام داد که غزال آهوی رمیده خونه منه ، وقتی گفت یا خود غزال می یاد تو حجله یا سر غزال ، من چکار باید می کردم .؟ ها ؟ من خوشبختي تو رو مي خواستم. به من نگاه كن؛ خاكستر پيري رو همه ی تنم نشسته. تو جوون بودي. هنوز هم هستي؛ اما من... خسته و پيرتر از اونم كه بشه فهميد. به تو یه نه گفتم اما  به دلم هزار بار نهيب زدم.

غزال :              نهيب زدي كه يعني عاقلي كرده باشي؛ عوضش هم خنجر كشيدي به دلت، هم يه زخم كاري نشوندي به سينه ام .

 امين :              عين عاشقاي سينه چاك حرف نزن . من هنوز نفهميدم  تو به چي من دل داده بودي آخه!؟ به چهار تا ورق پاره اي كه پر بود از حرفايي كه خيلي هاشونو از ياد برده ام يا اينكه... ديگه نمي فهممشون؟ تو حيف بودي غزال و من نبايد. . .

 

غزال :              با من از بايد و نبايد حرف نزن. من از معلمايي كه درساشون رو يادشون مي ره، بدم مي ياد.میفهمی ؟ بدم می یاد ، بدم می یاد ،

 

                                (گریان و شتابان خارج می شود و به داخل خانه صدام می رود . امین در خور شکسته تنها می ماند .     ناگهان زنی جیغ زنان و فریاد کنان به دنبال دختر گمشده خود از عمق صحنه و پشت خانه می دود و ما و امین لحظه ای او را می بینیم ، امین در خود تا می شود و لختی بعد غزال با کیفی پر از کاغذ باز می گردد .)  فکر نمی کردی تا الان مونده باشن نه ؟ نوشته هاي تو پر بود از عاشقي؛ اما آخرش چي شد امین ، چی شد ؟

                                 ( کاغذها را در حیاط و بر سر و روی امین می پراکند و زار می زند ، امین بر می خیزد ، هر دو با صدای بلند جملاتی به یکدیگر پرتاب می کنند که ما هیچکدام را به دلیل همزمانی ادای این جملات نمی فهمیم ! )

 

امين :               ( می گوید اما متوجه  کلامش نمی شویم ) تقصير من چي بود كه از سر دق دلي رفتي  نشستي پاي سفره عقد كسي كه نه می خواستیش  و نه با ورش داشتي ؟ ... چکار باید می کردم غزال ، من لایق دلدادگیهای تو نبودم ، تو رو دوست داشتم اما نمی تونستم زندگی و جوونیتو فدای خودخواهی خودم کنم ، قرار ما این نبود غزال ، من یه ستاره کم سوی بی کس و کار بودم ، اما تو آفتاب بودی ، گرم و زنده ... من نباید می ذاشتم بهم دل ببندی ... نباید ...

 

 غزال :               ( می گوید اما متوجه کلامش نمی شویم ) بعد از  تو ديگه  چه فرقي مي كرد چي به سرم مياد؟ امین جواب نمی دی نده ، اما لااقل با خودت روراست باش ، واقعیت رو قبول کن ، چشماتو از حقیقت دور نکن ، تو حتی حاضر نیستی اقرار کنی که این عشقو تو دلم کاشتی ، امین این عشق لعنتی رو تو به من هدیه کردی ، اما بعد بی خبر اونو دزدیدی و رفتی ... رفتی ... چرا امین . . . چرا ؟

                 ( گریان روی پلکان پشت اتاق می رود و سر بر تن عروسک گریه اش را با او تقسیم می کند .  همزمان یک پستچی با دوچرخه از روی پل عبور می کند امین از در دوستی تا پای پلکان می رود )

امین :           آدمائی رو که امروز دیدم ، مثل اینکه هر کدوم رو یه پله ایستادن ، و اونی که بالاتر از همه است تویی غزال .

غزال :          عجب حکایتیه . مثل  شهر اشباحه اینجا ، با یه عالم مرده که پی زندگین . یکی خاک می خواد ، یکی خدا ، یکی دل می خواد ، یکی هم خون ، اما من ... کاش... کاش می تونستم بخوابم فقط ...

 

                        ( روی پرده عمق صحنه تصاویری مستند از جنگ پخش می شود )

 

امین :                حیرونی و خواب ؟ شوهرت ؟ کی بر می گرده پس ؟

غزال :              همین اطرافه ، دو قدمیت ،یه جایی تو همین شهر . چرا اونایی رو که تو این شهر تب دار دارن از جون مایه می زارن نمی بینی ؟ نيم ساعت پیش یکیشون همین جا زخمی شد ، همسایه ها بردنش بیمارستان ، حالا هم باید برم بهش سر بزنم .

 

امین :            این که نشد جواب  ؟ شوهرت ؟

غزال :          چیه ؟ شوق دیدنشو داری یا می خوای سر از کاراش در بیاری ؟

 

                            ( الهام با طبقی نان  روی سر از روی پل عبور می کند ، غزال او را می بیند ، صدایش می کند )

غزال :                  الهام ... الهام ...

الهام :                  سلام ، بفرما نون گرم .

غزال :                  از اینور می اومدی جبار رو ندیدی ؟

الهام :                  شوهرت ؟ ... دلی که سنگ شد دیگه عشقو نمی فهمه غزال    ... ولش کن ، از اینجا برو ...( غزال اخم می کند، امین لبخند می زند ) برم ... برم که عمه یزرا منتظره . ( الهام   می رود ، پشت سرش جانبازی نشسته بر ویلچر روی پل دیده می شود ، غزال گویی برای فرار از طعنه های امین به او پناه می برد )

غزال :                 داوود ... کاکا داوود ... جبار رو ندیدی ؟

داوود :                جبار ؟

غزال :               شوهرم ؟

داوود :              تو این غباری که راه گرفته دیگه هیچ جباری پیدا نمی شه ( غزال اخم می کند ) دیروز دیدمش اما امروز نه ... نگران نباش بر می گرده ... راستی ... وقتی می رفت گفت یه دنیا و یه غزال ... ( می رود )

غزال :              ( به امین ) خیالت راحت شد ؟

امین :           طعنه می زنی چرا ؟  فرض کن که می خوام همپای جبار از خجالت مهمونای ناخونده مون در بیام . همونطور که تو ...

غزال :        . . . دست از سرم بردار .

امین :         من که به غارت نیومد م  زن !

غزال :        مگه چیز دیگه ای هم ازم مونده. من پنج سال پیش غارت شدم !

امین :          نبخشیدی انگار هنوز .

غزال :        ها... نا امیدت کردم . باشه . چونه نزن باهام . ( رو  در روی او  ) این من ،  اینم تو ،  دلمو می خوای ؟ زبون مهرمو می خوای ؟  ( بلند ) تنمو می خوای ؟  می خوای پیرهنمو چاک بزنم ؟ می خوای گیسامو  ببرم بدم دستت تا دست ازسرم بر داری؟

 

امین :        غزال ... ظالم . . .  چی به سرت اومده زن ... ( می گرید و در هم می شکند  )

غزال :       وقتی یه مرد گریه می کنه،زن باید بمیره .

 

                    ( چادر به سر کرده و با شتاب از خانه خارج می شود .امین نیزکیف خود را برداشته و از روی پلکان متصل به پل بالا می رود و در چپ صحنه گم می شود  صدای چند انفجار صحنه را می پوشاند گلوله ای به دیده بان داخل دکل اصابت می کند و او را از ناحیه شکم مجروح می کند .  لحظاتی بعد اشواق داخل می شود ، ابتدا متعجب و حیران خانه ویران غزال را نظاره می کند و بعد فریاد او سکوت را می شکند . )

 

 

اشواق :             غزال... ؟ غزال؟  [ به قصد ورود به داخل اتاق پيش مي آيد اما انفجار اخير راه ورود را سد كرده ، آنجا را به ويرانه ایي حزن انگيز بدل كرده است . اشواق هراسان به قصد يا فتن غزال تلاش مي كند تا راهي به درون بگشايد. مويه گر با آه وناله ونفرين .] اي خاك به سرم... يا سيد معتوگ... به حق آسمون آب خوش از گلوشون پايين نره. سياه دل بميرن،... غزال... مادر آهي، ناله ايي، نشوني از خودت بده تا اشواق مادر مرده بدونه چه خاكي به سرش كنه. اي خدا چاره اي بكن كه شدم عين بيچاره هاي غريب... نه كه وهم بوده يه وقت؟ اما نه اينجا اينطوري نبود. صدام ... صدام ... کدوم گوری رفتی تو ... [ ناتوان از ادامه ي كار  برپا و سينه مي زند. ] اي واي اي واي   [ رو به آسمان ] تو بگو عزادار كدوم نعش باشم؟ اي لعين بدتر از شمر... صدام... صدام...  [نعره مي كشد. ] صدام...  [همچنان برسينه مي كوبد. ] ببين چي به روز زناي مردوم آوردي... صدام... صدام....

 [همزمان شوهرش از میان شکاف ایجاد شده دربین  دو خانه  پاي به حياط مي گذارد . از آنجا كه نام او نيز صدام است زبان به اعتراض و گلايه مي گشايد. ]

صدام  :             حيا كن زن. من چكار زناي مردم دارم تو اين واويلا؟ بازم تا يه تير در شد سر فحش رو كشيدي به من بدبخت؟! آخه سگ پدر خناس، چي ازجون من مي خواي؟ اول بگو ببینم کدوم گوری بودی تموم فرمانداری رو زیر و رو کردم دنبالت ؟

اشواق :             كاش تو زير اين آوار مي موندي و خودم  مي كشوندمت بيرون شکاک ! مي كشوندمت بيرون  كه تف كنم تو صورتت... یاسيد عباس، نذرت مي كنم؛ سر هر شب جمعه سي تومن تا سه سال... به اين شرط كه يه تير از غيب بياد و بخوره به حلقوم اين پير بد دهن.

صدام  :             به همين خيال باش. من با يه تير جون به عزرائيل نمي دم.  [همزمان صداي اصابت خمپـاره او را زمين گير مي كند. ] الهي كه لال بميري زن. نذرت رو پس بگير. يهو ديدي راست راستي بي شوهر شدی ها. انوقت مي فهمي چي به  سرت مياد؟

اشواق :             نگي غلط كردم نذرم رو مي كنم چهل تومن. [باز هم اصابت گلوله ای  ديگر ] وي... تو حالت خوبـه مــرد؟ طوريش نشه يه وقت. توبه، غلط كردم. [ دلگير از شوهر، ماتم زده  براي غزال ] جونت در بياد كجايي تو غزال؟ يه چيزي بگو خو...

صدام  :           دل می سوزونی خرکی ارواح عمه ات .

اشواق :             مگه  نعره هاي تو مي ذاره آدم حواسش جمع باشه؟

صدام  :             لا حول الله... ولك وقتي من اومدم، تو زمين و زمون رو دوخته بودي به هم.  دستات به سينه زني بود و زبون دو متريت گرم فحش دادن به من .

اشواق :             چقدر خري تو پيرمرد؛ مگه فقط اسم تو صدامه؟

          تو مي گي نمرده؟

صدام  :             عمه ات بميره ان شاء الله. 

اشواق :             [ بي رمق] غزال...

 صدام  :            خدا رحمتش كنه. من مي گم حتماً جاش تو بهشته.

اشواق :             ها پس چي؟ قربون رحمتت خدا. كي بهتر از غزال؟

صدام  :             نفوس بد مي زني چرا؟ منظورم عمه ات بود. همين عمه ات که تو رو چپوند... نه يعني رسوند به من  بدبخت بي كس...

 

اشواق :             [ دلخور ] الهي كه به هفت آتيش جهنم بسوزي عمه؛ اين هم آخرش. مي بيني چطور شده م مسخره ي اين عنتر.

صدام  :             گفتي ديگه خو؟ با خودم بودي ديگه؟ حالا منم حق دارم كه بگم؛ داد مي زنم .

 اشواق :            به خدا اگه جرأت  كني... يواش هم كه بگي...

صدام  :             نعره مي كشم .

 اشواق :            خجالت بكش. اگه مردی بیا دختر مردمو از زیر آوار در بیار .

 صدام  :            مو مرد نیستم ها ؟  [ نعره زنان ] خدا، پيغمبر، خلائق... يكي بياد منو از دست اين اجاق كور نجات بده. اجاق كور... اجاق كور...

اشواق :             گفتي خو؟ باشه. يه عمر گناه بي نصيبي و نفس گرم يه بچه ي كاكل به سرگردن من...  [مي گريد ] تقصير منه كه پات نشستم؛ بشكن دلمو هر روز خدا... بيخود نبود كه ننه ي گور به گور شده ت اسمتو گذاشت صدام.

صدام  :             به ننه ي من؟... توبه ننه ي من...؟ بگو غلط كردم و گرنه...  

اشواق :             وگرنه چي ؟! بدتر از اينم مي شه مگه خو ؟ یه غزال مونده بود که اون هم ... [ و باز هم مي گريد . اندوهبار و جگر سوز. ]                                                            

 صدام  :            هيچي... يه چيزي گفتم حالا... جمع كن خودتو  ، این شهردیگه  موندن نداره ، جمع کن تا ببرمت یه جای امن ...    نمي خواد آب غوره بگيري تو اين خر توخري. بعد هر تير كه زمين گير مي شم با خودم مي گم، اگه شش تا پسر داشتم ...( یک خواننده عرب در حال خواندن از روی پل می گذرد )

 

مي ترسم جنازه مون گند بزنه و كسي ازمون با خبر نشه. خيلي دلم مي خواد يه تفنگ گير بيارم... اشواق...

. اشواق :             صدام ...

صدام  :             [ یکباره ] هي زن، ديگه حق نداري بهم بگي صدام. خوشم نمياد وقتي فحش ميدي، ندونم بامني يا با اون ملعونی كه اين آتيشو به پا كرده.

اشواق :             باشه. دوست داري چي صدات کنم؟ نگفتی ... دوست داری چی صدات کنم ؟

صدام  :             يادته هميشه بهت مي گفتم برام يه پسر بيار مي خوام اسمشو بذارم چی ... ؟

 اشواق :            ياسين.

صدام  :             چه خوب يادته .

اشواق :             يه روز كه خيلي دلم گرفته بود از طعنه مردم، انگار ته دلم رو خونده باشي؛ صدام زدي ام ياسين. 

صدام  :             اشواق ... اگه من بشم ياسين... حاضري برام مادري كني؟

 اشواق :            [ با خود،مادرانه ] ام ياسين... [ خود را می یابد. ] اينجوري باهام حرف نزن. گريه ام     مي گيره...

 صدام  :            جوابمو ندادي... ام ياسين، نگام كن منم ياسين...

 اشواق :            [ با گريه و از سر شوق ] پسرم. پسر مهربونم... [ به خود می آید. ] نكنه مي خواي بري بجنگي؟

صدام  :             اگه امروز نذاري برم. شايد ديگه هيچ وقت فرصتش پیش نیاد.

اشواق :             بيچاره اشواق . يعني سهم من از مادري همين يه امروزه نه . [ مي گريد و باز هم مادرانه ] امروز نه . اگه بري شيرمو حلالت نمي كنم . بذار برا فردا.

 صدام  :            [ با صداي بلند ] تو هيچ جوري خر نمي شي زن... [ در خود فرو رفته مي گريد. ]

اشواق :             بسه ديگه، گريه نكن عزيز دل مادر... خودتو لوس نكن ديگه... گفته باشم بهت اگه بخواي بشي صدام، ميدمت دست مرداي جنگي تا عوض اون صدام بكشنت. حالا بيا كمك كن راه اتاق رو باز کنیم .

صدام :             باشه اما شرط داره .

اشواق :           چه شرطی ؟

صدام :            قبول کنی از این شهر بریم .

اشواق :           نمی تونم ... اگه همه برن ، کی اینجا بمونه ؟

صدام  :             باشه هر چي تو بگي . اما اين كار تو نيست؛ گاو نر مي خواهد و مرد كهن.

اشواق :             گاوش تو... مرد كهنش هم من. بيا جلو ببينم چه مي كني .

صدام  :                  حيف كه ننه مي؛ وگرنه يه چيزي بهت مي گفتم . (  غزال می آید )

اشواق :                  [ ذوق زده  او را در آغوش مي گيرد. ] غزال ؟ 

غزال :              [ مي گريد و به آغوش اشواق پناه مي برد .] ورده...

 صدام  :            ورده ؟!

اشواق :                از همسايه هاست؛ زن فاخر.

صدام  :                 شناختم. خو چرا گريه مي كني حالا؟

غزال :              خمپاره كه خورد توحياطمون، اينجا بود. فاخر خسته از جنگ اومده بود سراغش تا ببردش يه جاي امن... مي خواست باهام خداحافظي كنه... تو بيمارستان كه دیدمش  خون نبود تو صورتش... [ مي گريد ] بيچاره فاخر. نديده بودم يه مرد اينقدر زار بزنه برا زنش.

صدام  :                 زنده اس هنوز خو؟

غزال :              زخماشو بسته ان. اما حيرون بود، حيرون...

اشواق :              [ رو به آسمان ] منو زنده گذاشتي كه چي؟ بايد غم چند تا  همسايه رو به دل بكشم كه رضا بدي به مردنم؟  [ مبهوت مويه كنان به زبان اعراب در خلوت خويش به عزا امی نشیند .]

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

طرحی برای یک نمایشنامه

زخمه

نوشته : احسان عباسی

صا دق،امين و عادل سه دو ست و رفيق صميمي اند كه سا لها در كنا ر يكد يگر بوده و شب و روز را با هم گذرانده اند تا جا يي كه هيچ چيز پوشيده اي از مسا ئل مختلف زند گي ميا نشا ن وجود ندارد اما هر كد ام براي خودش به نوعي تنها ست و حالا مد تي است تنها يي شا ن را با خلوت پيرمردي . . .

(در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

یزرا

( به معنی جزیره )

 

نوشته :  محمد رضا آریانفر

این نمایشنامه در سال 1383به کارگردانی سید صادق فاضلی در جشنواره سراسری تئاتر دفاع مقدس اجرا شد و با کسب 10 جایزه برتر از نظر تعداد جوایز مقام اول کشور را به دست آورد .

 

 

                     (بازي اول)

شروع :

تماشاگر با ورودش، با يك صحنه موسيقي شاد عروسي و رقص و پايكوبي اهالي مواجه مي شود، يزرا، نشسته كنار اجاق گلي و مات ما و شعله روشن، و ديگران بي توجه به او مشغول شادي و پايكوبي، كم كم با سكوت سالن زنان مويه گر فضاي شاد عروسي را با سينه و گريه مي شكنند و يزرا همچنان كنار شعله آتش ماتِ اين بازي … و پس از آن سكوتي مرگ زا بر صحنه مي نشيند و در پي آن طاهر پسربزرگ يزرا با يك كارتن بردوش وارد مي شود.

 

طاهر :       سلام.

يزرا  :       ….

طاهر :       بارخيره هوري ؟!

يزرا  :       باز زدي رفيّع ؟!

طاهر :       دستم تنگ بود و جنس فراوون.

يزرا  :       قسمت تو؟

طاهر :       دوتا ويديو و دو، سه‌بكس‌سيگارسومر،مايه نداشتم،خيلي جنس ريخته بود.

يزرا  :       جنس يا قاچاق؟

طاهر :       هم شروع كردي؟

يزرا  :       كاش فالح بودش.

طاهر :       هشت ساله همينومي گي .

يزرا :       اما يه بار تو گوشِت نرفت.

طاهر         :       مي گي چكاركنم، كم دارم جون مي كنم؟ از اين بيشتر ؟!

يزرا  :       مردخونه (طعنه) بزرگ فالح !

طاهر :       شك داري؟ پس مو پسركيم؟ ها؟ … پسر فالح نيستم؟

يزرا  :       نه روزي اين سفره خالي شد و نه لقمه اي حروم توش نشست، 20 سال سر سفره اش بودم اما دريغ از جنس قاچاق، دريغ از لقمة حروم، حالا 8 سال از اون ماجرا گذشته، تو، طاهر، پسر بزرگ فالح … چند بار نون حلال توي اين سفره گذاشتي … ها ؟ چند بار ؟

طاهر :       حرف تو، حرف نون حلال و حروم نيست ننه ، مي دونم چته … هنوزم زخمي اون زخمي، هنوزم كينه اون خون رو داري.

يزرا  :       نه … (حرف او را قطع مي كند ) نه …

طاهر :       (عصبي) چكار كنم، يقه كي رو بگيرم … تو آبادي راه بيفتم و يقه مردم رو بچسبم كه قاتل بوام كيه ؟ ها ؟ تا بوده شب و شنريز بوده و راهزنها، تا بوده هور بوده و نيزار و حرامي ها ، سراغ كي برم آخه؟

يزرا  :       هر كي بوده راهزن و حرامي نبوده پسر ، همه چيز سرجاش بود، تورش به جا بود و ساعتش به جا … فقط يه چيزش گم شده بود، انگشتر عقيقِ يادگاري مو … !

طاهر :       (سوي بشكه آب مي رود) تف … هر روز خدا بايد همي حرفا رو بفهمم…. چرا اون عزيز دردونه‌‌ات، برادر جهادگر دنبال قاتل بواش نمي افته … ها ؟

الهام  :       (باطبق نان در آستانه ورودي در) ناصر برادر كوچيكته … خون پدر گردن پسر بزرگه طاهر …

طاهر :       به … الهام خانم … ننه ام كم بود تو هم اضاف شدي ؟

الهام :       خو عمه راست مي گه ديگه.

 

 

 

 

طاهر         :        (مردد بين رفتن و ماندن) نامزدت كجان دختر دايي ؟! باشين تا شيخ ناصر بياد انتقام بواشه براتون بگيره… (آوازي زمزمه مي كند و از خانه خارج مي شود.)

               

                (يزرا در گوشه اي از حياط به تاباندن دوك نخريسي خود مشغول است، الهام كتري را آب كرده روي اجاق مي گذارد و كنارش مي رود، با حلقه انگشت خود بازي مي كند)

 

الهام :       عمه چه خبر؟!

يزرا :       هيچ.

الهام :       خبري … پيغومي …

يزرا  :       دو چيز زن رو به جنون مي كشونه دخترم…

الهام :       يكيشومي دونم عمه … عشق !

يزرا :       اول عشق … دوم عشق !! … اينجوري نيگام نكن عمه … اگه تو از جراحت يه زخم مي سوزي، شونه هاي من تا شدة دو تا عشقه … عشق مرد و عشق اولاد…

الهام :       عشق مردي كه اگه نباشه عشق اولاد هم نيست ؟!

يزرا :       هر كدوم يه جوره دخترم … هر كدوم يه جور … اما هر دوش عشقه …

 

                (الهام سر روي زانوي يزرا مي گذارد ، هر كدام براي ديگري مي گويد اما بي توجه به ديگري )

 

يزرا :       (اشاره به در حياط) سنگ شده اين در … به كليد هيچ بغضي وا نمي شه …

الهام :       (بي توجه) سه ماهه … نمي گه زنده س ، مرده  س ….

يزرا :       (بي توجه) كف بلم افتاده بود، تير از كمرش رد شده بود تا سينه اش …

الهام :       (بي توجه) از جهاد وام ازدواج مي گيرم… كو ؟ همش وعده …

يزرا :       (بي توجه) مي رم ژاندارمري … قاتلشو مي گيريم … كو ؟ همش وعده …

الهام  :       (بي توجه) همكاراش مي گفتن سرش تو جاده و ساختمونه … زن و مادر از يادش رفته…

يزرا  :       (بي توجه) شيخ مالك و ديگرون مي گفتن تير راه گم كرده شكارچي هاي هور بوده دنبالش نگردين …

الهام  :       هي مي گه نرو … نرو بوا … پا تو، تو اون خونه نذار …

يزرا  :       هي مي گن برو … ازين خونه برو … اهواز، شادگان، ماهشهر …

الهام  :       (رو به يزرا) بوام هميشه مي گه: خواهرمه … مي شناسمش، حرفاي عمه بوي عشق ميده … پاتو خونه ش نذار …

يزار  :       يزرا سكوتش هم بوي عشق مي ده الهام … اصلاً زن يعني عشق … كيه كه اينو بفهمه … بوات راس مي گه عمه … كمتر بيا …

صداي شيخ مالك:        (از بيرون) زايره.

الهام  :       (خود را مرتب مي كند) شيخ مالكه.

يزرا  :       (بلند مي شود) بسم الله .

شيخ مالك: يا الله (داخل مي شود) مساكم الله … بوات چطوره عمي ؟

الهام  :       الحمدالله … تو هوره.

شيخ مالك: نمي دونم چي از جون اين هور مي خوان … په طاهر؟

يزرا  :       زد بيرون.

شيخ مالك: از ناصر هم كه …

يزرا  :       دير به دير … دو سه ماهي مي شه.

شيخ مالك: خب مي دوني يزرا، شده نقل مردم آباي كه … (سكوت، خيره به الهام)

يزرا  :       حكايت دهن مردم زاير … مثه دو لنگه باز در حياطه.

شيخ مالك: صحبت دهن مردم نيست يزرا.

يزرا  :       په صحبت چيه مالك؟ ها؟

(شيخ به الهام مي نگرد، الهام به آنها چاي مي دهد و به اتاق مي رود)

شيخ مالك: حرفِ اينه كه شده بلدِ حكومت چيا يزرا … مي دوني يعني چي ؟

يزرا  :       نه نمي دونم ابو شهاب … تو كه مي دوني بگو .

شيخ مالك: (تند) جووناي آبادي چشم ديدن …

يزرا  :       (حرفش را به تندي مي برد) كدوم جونا، شيخ … اونايي كه براي جنس قاچاق يه پاشون عماره س و يه پاشون بصره ؟

شيخ مالك: پسر بزرگت هم يكيشون !

يزرا  :       فرقي نميكنه مالك، فرقي نميكنه! اونم مثل بقيه!

شيخ مالك: مي ترسن يزرا … مي گن يه وقت اونارو لونده ….

يزرا  :       تو چي فكر مي كني مالك … از ناصر مو كه جونش و با اين جهادي ها گذاشته … خبر چيني بر مي ياد؟

شيخ مالك: اينارو مي دونم يزرا … اما مي گن …

يزرا  :       چي مي گن ؟مي گن … مي گن . هر كي از كمر بواش افتاده ، بياد اينجا بايسته و اين حرفارو بزنه … لازم نكرده قاصد بفرستن!

شيخ مالك: بشكة باروت!

يزرا  :       چيزي گفتي شيخ؟

شيخ مالك: گفتم بشكة باروتي…منتظر يه‌جرقه تاگربگيري‌وبيفتي‌به جون خشك و تر…

يزرا  :       مي دوني چند ماهه كه رنگشو نديدم، ها ؟ دو سه ماهه كه از اين جاده به اون جاده، از اينور هور به اون قسمت هور … هيچكي هم از خوشي و ناخوشيش خبر نداره .

شيخ مالك: چرا … چرا يزرا ؟

 

يزرا  :       شايد از خودش هم بپرسي نتونه جوابت بده مالك .

                (صداي آواز يك مرد عاشق از دور مي آيد، هر دو جذب صدا مي شوند)

يزرا  :       خسته نمي شه؟

شيخ مالك: كدوم عاشق، خستة عشق بوده تا حالا؟

يزرا :       چي از جون اين هور مي خواد ؟

شيخ مالك: يعني نمي دوني ؟

يزرا  :       به خيالش هور صيدشو پس مي ده… اونم امل … قشنگ ترين دختر آبادي.

شيخ مالك: اگه بواش به اين وصلت رضا مي داد، اينطور نمي شد.

يزرا  :       سعد پسر عموش نبود كه … اصلاً از طايفه شون نبود .

شيخ مالك: راست نمي گي يزرا … دوست داشتن طايفه بر مي داره ؟!

يزرا  :       (سكوت) هميشه همي‌موقع ها مي‌ره لب هور‌‌ و‌مي‌زنه‌به‌آواز … همي وقت. .

شيخ مالك: نه حرف مردم چاره اش بود و نه حبس .

يزرا :       چه توري مي خواد يه ديوونه رو به دام بندازه مالك ؟

شيخ مالك: تو هم فكر مي كني سعد يه ديوونه س ؟!

يزرا :       تو چي مي گي مالك ؟

شيخ مالك: اين سئوال مال الان نيست يزرا … بيست ، سي سال پيش مي تونستم جواب اين سئوال و بدم اما حالا، حالا… (شتابان سوي در مي رود و همانجا مي ماند)اومدم بگم انگار تو مرز داره خبرايي مي شه … وضع قروقاطيه ، تو خونه نگهش دار … خداحافظ (مي رود).

الهام  :       ( مي آيد ) واقعاً ديوونه س عمه ؟

يزار  :       گوش مي دادي ؟

الهام :       (رد گم مي كند) اينقدر ارزش داشت كه خودشو انداخت تو هور ؟

يزرا :       عشق ما زنا انتخاب نيست دخترم ، تقديره .

الهام :       حتي سوختنش ؟

يزرا  :       مي ترسي نه ؟ … چرا عاشق شدي ؟

الهام :       (كم نمي آورد) شما چرا شدين عمه ؟

يزرا  :       نمي دونم … هزار بار از خودم پرسيدم … نمي دونم . ( سمت تور كشيده مي شود) هنوز آفتاب پشت هور بود كه اين تنور رو روشن كردم ، چونه هاي خميرم آماده بود كه صداي غراب اومد (صداي دور كلاغ، يزرا وحشت زده و هراسان) غراب … غراب … چي مي خواي … چي از جونمون مي خواي ؟ … تشنه اي ؟ (ظرف آب را زير درخت مي گذارد) بخور … عطشتو بنشون و از سر اين شاخه بپر … برو … (صداي كلاغ رساتر مي‌شود)چيه…چيه سياه شوم…آب ؟ اينم آب ، زلال و خنك … گشنه اي‌؟ اينم خمير تازه … بخور و از آسمون اين خونه بپر… (نان را پاي درخت مي گذارد) ديگه چي مي خواي ؟ چي از جونمون مي خواي غراب شوم ، گم شو سياه نحس … (چوبي به سوي درخت پرتاب مي كند) گم شو … گم شو… (يقه الهام را مي‌چسبد) كجا فالح ؟ هور ؟ تور رو نمي دم … وقت سماكي نيست … نمي ذارم بري، مگه اون لكة سياه نحسو تو آسمون نديدي … امروز وقت ماهيگيري نيست فالح ، نحسي امروز رو بگذرون… نرو… نرو…. نرو… ( به پاي الهام آوار مي شود) مَحَلُم نذاشت تور روانداخت روشونه و تو غبار هور گم شد … يه روز … دو روز… سه روز… مردا زدن به هور اما تن خودشونم به زور پس آوردن …

الهام  :       سنت قبيله چي عمه ؟ آينه و آب ؟


 

يزرا :       گذاشتيم عمه … هفت روز … دختري پاك و معصوم و قشنگ، دم بخت، مثل خودت … هفتا طلوع، هفتا غروب، خيرة آينه و كاسة آبِ زلال … امل اومد … نشست پاي كاسه (الهام را پاي ظرفي آب زير درخت مي نشاند) گمشده پيدا نشد؟ … بازم نگاه كن دخترم ، خوب نگاه كني پيدا مي شه… (الهام سري تكان مي دهد) بگو … بگو عيني … مَردَم كدوم گوشه هور سرگردونه (الهام سري تكان مي دهد) يعني سه روزه خيرة آبي هيچي نديدي؟ (الهام از خستگي به خواب مي رود، يزرا هراسان) نه … نه … باز كن پلكاتو… خوابو از چشات دوركن … نخواب دخترم… نخواب آدرس مردمو بده … كجاي آينه و آبه … كجا امل …. كجا الهام… كجا…

الهام  :       سه روز پاي آينه و آب و هيچي ؟!

يزرا  :       هيچي … روز سوم …

الهام  :       (حرف او را قطع مي كند) روز خريد عروسي .

يزرا  :       روز چهارم…

الهام  :       (حرف او را قطع مي كند) روز دوخت و دوز لباس!

يزرا  :       روز پنجم اومد .

الهام  :       روز جهيزيه كشي !

يزرا  :       روز ششم كه مي دوني …

الهام  :       حنابندون … بازم چيزي نديد؟

يزرا  :       روزهفتم‌روز‌عروسي‌اش بود…(الهام را مي بوسد)مباركه ننه…مباركه…

                (صداي رقص و پايكوبي و صداي شليك تفنگ، گويي امل را به داماد ديگري داده اند و سعد را كه قصد نزديك شدن به او دارد از آنجا دور مي‌كنند، امل گريان به همراه داماد ناخواسته به راه مي افتد اما چشم از سعد نمي برد، لحظاتي بعد انگار عروس خود را به آب انداخته، صداي جيغ و ناله از هر سو برمي خيزد)

همه   :       امل … امل … امل …

يكي   :       خودشو انداخت تو آب …

ديگري:      از آب بگيرش، داره غرق مي شه …

 

                (مردان با فانوس سرگردان به هر سو، كم كم صحنه به سكوت مي گرايد)

 

يزرا  :       غروب روز هفتم فالح پيدا شد.

الهام  :       غروب روز هفتم ؟!

يزرا  :       همون غروب هم امل گم شد. دو روز بعد مرداي عرب تور سفيدشو آب پيدا كردن.

الهام  :       عموفالح پيدا شد… امل رفت… سعد سياه پوشيد.

يزرا  :       درخت سبز خونه خشكيد… برگاش ريخت … ميوه هاش باريد.

الهام  :       و از اون روز بود كه هر غروب روبروي هور مي ايستين و دل به آواز غريبونة سعد مي دين.

يزرا  :       از اون غروب بود كه هيچ هيمه اي تو دل تنور ننشست و هيچ شعله اي تو تنورگر نگرفت.

الهام  :       عمه آوازش كي تموم مي شه اين جوونِ پير!

يزرا  :       وقتي هور ، عشقشو پس داد!

 

                (صداي آواز غريبانة عربي در صحنه موج مي زند و در متن اين آواز، زنان با تور و تنور و درخت و اجاق بازيهايي انجام مي دهند و پس از لحظاتي نور به تاريكي مي رود)


 

« بازي دوم »

(سپيده)

                (همان جا، يزرا تنها در صحنه، دوك نخريسي را به چرخش در مي آورد در حياط باز مي شود، ناصر، با مويي پريشان و ريشي پر پشت وارد مي‌شود از درون ساك خود پارچة ساده اي بيرون مي آورد، آرام به پشت مادر مي آيد پارچه را روي سر او مي اندازد)

يزرا  :       (بي جنبش، زير پارچه) مي دونستم مي ياي !

ناصر :       باز شناختي ؟

يزرا  :       بوي تنت يه باره ريخت تو هوا … چرا اينقدر دير؟

ناصر :       خسته شدين؟

يزرا  :       غير انتظار به چي زنده باشيم؟

                (طاهربايك كارتن داخل مي شود، بي توجه به حضور ناصر داخل آغل مي‌رودناصربه‌طرف آغل مي رود، طاهر در بازگشت سينه به سينه اوست)

طاهر :       ها… تويي…چه‌وضعي‌برا‌خودت درست‌كردي( در آغوش هم فرو مي روند)

ناصر :       (زير گوش طاهر) هنوز دست نكشيدي؟

طاهر         :        بعد چند ماه اومدي كه اينو بگي؟ ( از او دور مي شود)

ناصر :       وقتشه يه فكري برا خودت بكني .

طاهر :       شدي ملاجعفر، حرفات به اين ريشا مي ياد!

ناصر :       جدي مي گم.

طاهر :       تو اول بهتره فكري برا اين دختر دايي بدبخت مو بكني ! ملاجعفر!

                (صداي ماغ گاو مي آيد)

ناصر :       صداي حنائيه، هنوزم شيرش به راس ؟

يزرا  :       (ليواني دوغ به او مي دهد) دوغ پر چرب حنايي.

ناصر :       (دوغ را مي گيرد و بطرف آغل مي رود) ممنون .

طاهر :       (جلوي او را سد مي كند) گاو هم ديدن داره ولك؟ ( ناصربي توجه او را پس مي زند و داخل آغل مي رود)

يزرا  :       طاهر…

طاهر :       مي ترسم… از اين ملاجعفر مي ترسم.

يزرا  :       كاكاته … هم خونته.

طاهر :       بود… حالا شده نوكر دولت.

ناصر :       ( ازآغل بيرون مي آيد) خوبه ، دري هم به كوچه پشتي بازكردين!

طاهر :       (به راه مي افتد) مي رم پيش غضبان.

ناصر :       برا اون كارتن هاي قاچاقه … نه ؟

طاهر :       لوم بدي درجه مي گيري نه ؟!

يزرا  :       (بلند و معترضانه) انچب يادوني !

طاهر :       مگه دروغه؟

يزرا  :       خجالت بكش.

طاهر :       تو از همون بچگي هم طرفدارش بودي.

ناصر :       بسه ننه… بسه (سكوت) دلم برا همه تنگ شده بود، حتي اين حيوون زبون بسته… گاوي كه حالا شده ناطور جنس هاي قاچاق…

طاهر :       باز اومدي بزرگتر از خودتو نصيحت كني ؟ اگه روضه ات تموم شد منم يه چيزي بگم…گوشاي مو يكيش در آغله و يكيش هم لنگه‌در حياط … اوكي !؟

                (ميرود سراغ بشكه ، ليواني آب مي خورد و با خود ادامه مي دهد)

                منتش رو سرمون مي زاره، نمي توني تو خونه بندشي، چه كاره اي تو كار بزرگتر از خودت دخالت مي كني ، تو سرت با مهندسا و برادراي جهاديت گرمه، چرا چوبشو سر ما مي زني؟

يزرا  :       نمي خواين تمومش كنين؟ ها… طاهر، برادرت خسته س ، از راه رسيده.

ناصر :       صبركن ننه… حرف بدي زدم گفتم دلم برا همتون تنگ شده بود؟

طاهر :       ديدم تو اين دو سه ماه به خونه سرزدي ، دو سه خط براننه ات و نامزدت نوشتي… ديدم.

ناصر :       چشماتو خوب باز كن طاهر … دو قدم اونورتر از هور و آبادي داره اتفاقاتي مي افته كه كسي نمي دونه چيه …

طاهر :       تو چي ؟ … تو كه پسر خدايي، بايد بدوني …!

ناصر :       پشت اون تپه هاي خاكي … لب حدود، عراق داره گروگر سرباز مي ياره طاهر …

يزرا  :       يعني!؟

طاهر :       همه اش حرف ننه، خاكشه، سرباز آورده،‌به ما چي؟

ناصر :       حمله به چند تا پاسگاه مرزي چي؟

يزرا  :       ياسيدهادي.!

طاهر :       پس جدي جدي شروع شد … اين تخم نغل غضبان از كجا خبر داشت؟

ناصر :       چيزي گفتي؟

طاهر :       گفتم جنگ هم بشه … ما نه به قم كار داريم نه به كاشون!

ناصر :       بيچاره، اگه حمله كرد نه هور مي مونه و صاحندي، نه كوت مي مونه و نه رفيّع … هويزه، بستان، سوسنگرد … هيچي نمي مونه فهميدي؟

طاهر :       نمي خواد جوش بزني اگه طاهر ساربونه، مي دونه شتر رو كجا بخوابونه .

ناصر :       خيالت راحت ، اين زمين جوري داغ بشه كه هيچ جاش نتوني شترت رو بخوابوني.

يزرا  :       ننه ترو خدا راس مي گي؟

طاهر :       بدجوري داري‌تو‌دلمون‌روخالي ميكني آقاي برادر! اونا عربن ما هم عرب !

يزرا  :       تيري كه مياد هم اين فرق رو مي دونه طاهر؟(به داخل آغل مي رود)

طاهر :       با غضبان و شعلان مي رم ببينم چه خبره (به داخل آغل مي رود ناصر دنبالش)

الهام  :       (در چارچوب در) ناصر …(ناصر سوي او مي‌چرخد)‌دخترام‌حبيب‌بهم گفت.

ناصر :       مي خواستم بيام پيش دايي، اما؟!

                (سكوت – به هم لبخند مي زنند، بطرف يكديگر مي روند كه طاهر از آغل خارح شده و اين تصوير عاشقانه را بر هم ميزند – او به داخل اتاق مي‌رود، يزرا هم بيرون مي آيد)

يزرا  :       به دائيت سر مي زني؟

ناصر :       وقت نمي كنم.

يزرا  :       يعني چي، وقت نمي كني.

ناصر :       اومدم يه مشت لباس ببرم، جلوي مدرسه منتظرم هستن.

الهام  :       همين؟ اومدي لباس ببري؟!

يزرا  :       مي خواي چكار كني؟ جواب دائي عيدان تو چي مي دي ؟ اين دختر تا كي تو عتبة در منتظر باشه؟! (و داخل آغل مي رود)

 

                (ناصر، دست خود را بالا مي برد، حلقه خود را مي بوسد ، او خيره الهام است كه صداي تيراندازي از دور به گوش مي رسد،طاهر با عجله ازاتاق خارج مي شود به ناصر برخورد مي‌كند وكلتي از لباس او بيرون مي افتد، هر دو خيره كلت ، ناصر آرام خم مي شود و كلت را بر مي دارد)

 

ناصر :       يه كلت روسي … عراقيه …

طاهر :       (دست به سمت او دراز مي كند) تموم شد؟

ناصر :       اينو تو خونه قايم كردي كه چي؟

طاهر :       چي، كه چي … خريدمش.

ناصر :       از كي؟ … از كجا؟

طاهر :       چيه … داري تفتيشم مي كني؟

ناصر :       هوشيارت مي كنم، اين وَروَرِو از كجا آوردي؟

طاهر :       از عماره خريدم.

ناصر :       برا چي آخه؟

طاهر :       بابا همه دارن … چشمتو بستي همي يكي رو مي بيني؟

ناصر :       بدون مجوز خطرناكه، ممنوعه.

طاهر :       نوويصر … تمومش كن، كلتو بده.

ناصر :       بدمش كه چكار كني؟

طاهر :       گوش كن … مو هفته اي چند بار مي رم رفيع و زين العابدين و اون طرفا مي فهمي يعني چي؟ يعني نزديك حدود، نزديك مرز … اونجا با اين كلت دلم قرصه .

                (ناصر كلت را در جيب خود مي گذارد)

طاهر :       اين بازي روتموم كن ناصر…الان مي يان دنبالم…وقتمو بيشتر از اين نگير.

ناصر :       اينو تحويل پاسگاه ميدم.

طاهر :       تو اين كار رو نمي كني ناصر، نمي توني اينكار رو بكني.

ناصر :       چرا … به خاطر خودت، به خاطر ننه ات.

طاهر :       به سيد هادي اينكار رو نمي كني .

ناصر :       به ابوفاضل اينكار رو مي كنم.

يزرا  :       (بيرون مي آيد، بسته علف كهنه روي دستش، آنها را گوشه اي مي گذارد) باز چي شده؟

                        (ناصر دست در جيب كرده كلت را به او نشان مي دهد)

يزرا  :       يا سيدهادي (پس مي رود) خونه ام خراب … يه تفتگ !

طاهر :       تفنگ نيست و كلته !… ناصر بدش … از اين بازي خسته شدم.تمومش كن.

ناصر :       تمومش كنم بازنده اش تويي.

طاهر :       داري منو مي ترسوني؟

ناصر :       آره … ازعاقبت كار.

(روي اسلحه مي جهد، جيغ الهام و يزرا، سخت به هم مي پيچند، هر كدام در تلاش بدست آوردن اسلحه، طاهر، ناصر را بر زمين مي اندازد، يك دست در گلوي او و دستي ديگر در كار به چنگ آوردن اسلحه، يزرا چوبي بلند مي كند تا بر فرق طاهر بكوبد اما مهر مادري مانع مي‌شود، جيغ مي‌زند زن و مرد همسايه به حياط مي ريزند و مي كوشند آنها را از هم جدا كنند، شعلان و شيخ مالك هم به حياط مي آيند، يزرا عاقبت با چوب به گرده طاهر مي زند اما طاهر اسلحه را به دست آورده است)

شيخ مالك: يا ابوفاضل … اينا برادرن يا دو تا دشمن خوني؟ (آنها را با كمك ديگران جدا مي كند) بسه ديگه… خجالت نمي كشن؟

طاهر :       اسلحه ام رو برد.

شيخ مالك: اسلحه ام … اسلحه ام، تموم دنياور آتيش گرفته اونوقت شما مثل سگ و گربه افتادين به جون هم …. از ام طاهر خجالت بكشين؟!

يزرا  :       اينم بخت و اقبال منه شيخ.

شيخ مالك: دنيا زير و رو شده، مگه سر و صدا رو نمي شنوين؟

ناصر :       سر و صداي چي بود شيخ؟

شيخ مالك: تيراندازي بود…چذابه رو گرفتن…از اين ور هم‌ريختن تو ارتفاعات ميش داغ.

يزرا:         ميش داغ چيه ديگه؟!

شيخ مالك: بابا همون مشداخ خودمونه ، اسمش عوض شده!

يزرا  :       يا قمر بني هاشم!

                (صداهايي ا ز دور به گوش مي رسد و كم كم نزديك مي شوند)

طاهر :       (سوي در مي رود) هي لك لك چرا ايستادي؟ (شعلان خيرة الهام ايستاده است، طاهر پس كلة او مي زند) راه بيفت ديگه.(شعلان باز نگاهي به الهام مي اندازد و با طاهر بيرون مي رود)

شيخ مالك: (به ابوصالح) عروسي تموم شد زاير.

ام صالح:    بعداً سري بهت مي زنم خيّه.( و ابو صالح را بدنبال خود مي كشاند)

                (الهام داخل اتاق مي شود، ناصر هم به بهانه اي كه مي بايد داخل اتاق مي‌شود، شيخ مالك و يزرا تنها شده اند)

شيخ مالك: مي گم خوبه تو هم …

يزرا  :       من … چي ابو شهاب؟

شيخ مالك: يزرا … جنگ انگار داره شروع مي شه.

يزرا  :       صداشو مي شنوم.

شيخ مالك: فكر كردم زنا و بچه ها رو از روستا راهي كنيم.

يزرا  :       زنا و بچه ها آره …

شيخ مالك: گفتم الان همينو مي گي … تو كي هستي زن؟

يزرا  :       يزرا !

شيخ مالك: يزرا، جزيره اي كه هزار دريا تكونش نمي ده، صبور و مقاوم و لجباز …

يزرا  :       من هيچ جا نمي رم شيخ … حرف آخر؟!

شيخ مالك: (درآستانه خروجي در) دنيا هم حريف دلت نيست (مكث) يه بار تو زندگيت به حرفم گوش بده…(ومي رود)

(يزرا سطل آب را به داخل آغل مي برد و همزمان ناصر و الهام از اتاق خارج مي شوند)

الهام  :       منم باهات مي يام.

ناصر :       از خدا مي خوام، اما نه تو اين گيرودار.

الهام  :       پس من چه كنم با اين انتظار؟

ناصر :       سه سال صبر كردي … يه مدت ديگه هم صبر كن.

الهام  :       دوست دارم كنارت باشم، سايبون زندگيم باشه قامتت … نباشي نيستم ناصر … مي فهمي چي مي گم؟

ناصر :       نباشي يادت هست! عشقت تو آفتاب جاده هاي داغ، سايه به سايه ام مي‌ياد … (مكث) تا اجازه ندي از در اين خونه نمي زنم بيرون!

                (الهام از جيب پارچه سبزي در مي آورد و سوي ناصر مي گيرد، ناصر دست خود را سوي او دراز مي كند، الهام نوار را به مچ او مي بندد، ناصر نوار را مي بوسد، يزرا با سطل آب از آغل بيرون مي آيد، ناصر سوي مادر مي رود، صداي انفجار دور و نزديك، ناصر خم مـي شود پر لباس مادر را مي بوسد، يزرا با سطل پشت سر او آب مي ريزد، الهام به گريه مي افتد، در بغل يزرا خود را رها مي كند، صداي انفجار نزديك و نزديكتر مي شود، ناصر رفته است يزرا مي خواند)

يزرا  :       روحي و روحك فرد معلاگ                    و اثنينا ما نحمل افراگ  

ضيـم الـعليـه اليـوم مطبـاگ                   افـراگك تـرا غصباً عليه

 

(صداي انفجارهاي پي در پي صحنه را پر مي كند ، صداي هياهوي مردم، صداي وحشت و دويدن دركوچه)

صدا(1):     نامسلمون آبادي رو به خاك و خون كشيد.

صدا(2):     كمك ، كمك كنين.

يزرا  :       (از كنار در با بيرون صحبت مي كند) كجا رو زد؟

صدا(1):     حسينيه و چند جاي ديگه.

صدا(2):     شانس آورديم تعطيل بود و گرنه بچه هاي مردم هلاك مي شدن!

الهام  :       كجا؟ گفتي كجا رو زد؟

صدا(2):     مدرسه … مدرسه رو با خاك يكي كرد …

يزرا  :       نه … نه(لباس خود را در مشت مي فشرد – مات و مبهوت)

الهام  :       (خيره به او) عمه … پير هنت … پيرهنت خيس شده.

يزرا  :       (مات) نه … نه …(به سينه اش دست مي كشد)

الهام  :       از سينه ات شير را گرفته عمه!

يزرا  :       (گنگ) رفت … رفت … مدرسه نه …(وحشتزده فرياد مي زند) نه مدرسه نه … (زمين مي خورد، بلند مي شود، جنون آميز به در و ديوار مي خورد و خود را به بيرون از خانه مي اندازد، الهام فرياد مي زند)

الهام  :       ناصر …

(نور مي رود)


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

قسمت دوم نمایشنامه نقل آخر

نوشته : محمد رضا آریانفر

(در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

متن  نمایشنامه نقل آخر( قسمت اول )

نوشته محمدرضا آریانفر

(در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

متن کامل نمایشنامه شب بیست و یکم

سال قبل بالاخره بعد از سالها تونستم نمایشی رو بر اساس نمایشنامه زیبای شب بیست و یکم نوشته استاد بزرگوار محمود استاد محمد رو به صحنه ببرم . متن اصلی  به همون شکلی که نوشته شده بود امکان اجرا نداشت . ناچارا" خودم یک بازنویسی انجام دادم ، اما بعد با دوست عزیزم افشین القاسی آشنا شدم و او هم چند تغییر اساسی در متن داده بود و نمایشنامه ای به نام پیچک نوشته بود که ترجیح دادم نوشته افشین رو اجرا کنم . اما برای علاقمندان خالی از لطف ندیدم که بازنویسی خودم  که سعی شده رسم امانتداری در اون حفظ بشه ، رو توی وب بگذارم و به نوعی به استاد  ، محمود استاد محمد ادای دین کنم . این بازنویسی رو در ادامه مطلب ببینید .

 

شب بيست و يكم

بازنويسي:

سيد صادق فاضلي

براساس نوشته‌اي به همين نام از محمود استاد محمد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

مکاتب ادبی (۵)

كلاسيسيم  (Classicisme)

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

مکاتب ادبی (۴)

اکسپرسيونيسم Expressionism

 

 اکسپرسيونيسم به طور کلي يعني توصيف و شرح دادن همراه با اغراق. اين سبک بعد از   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

جایگاه تعزیه

با نگاهی گذرا به تاریخ و تمدن ایران به خوبی می توان دریافت که کشور ما یکی از کهن ترین و سنتی ترین . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

نمادگرایی یا سمبولیسم.

این مکتب در پایان سده نوزدهم به وجود آمد. شارل بودلر پیشگام این راه . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

رمانتیسم  ( Romantisme)

    1. یکی از مکاتب هنری که در اواخر قرن هجده و اوایل قرن نوزدهم شکل . . .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

سورئالیسم یا توهم

Surrealism

 

سورئالیسم لخت و عریان یا  واقعیتی برتر

سورئالیسم بر گرفته از وازه فرانسوی  sureel به معنی فراتر از واقعیت . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

بسوی نور می دویم ، اما خورشید دوباره غروب می کند

ما همیشه دیر بوده ایم

به هنگام نبوده ایم

وقتی که عشق با لباس عروس می آمد ، ما لباس سیاه بر تن کردیم

همیشه سیاه پوشیدیم

ما از عشق ترسیدیم،

در کوچه پس کوچه های تنهایی و غم

اما

شاد بودیم وبودیم،بودیم

نیستیم . . .

***

مرگ را به شام آخر دعوت کردیم

همه چیز فراهم بود

مرگ نیامد

دهها و بارها ، دعوتش کردیم

هر بار به دلیلی نبود

ما به زندگی دچار شده ایم

زندگی را پیش نمی بریم.

در این هوای غم انگیز بی تبسم

در این مه سنگین

در کوره راه نیستی و کویر

زندگیست که ما را به پیش می برد .

***

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

عید غدیر خم مبارک

اى دل غلام شاه جهان باش و شاه باش
پیوسته در حمایت لطف الاه باش
از خارجى هزار به یک جو نمى خرند
گو کوه تا به کوه منافق سپاه باش …
آن را که دوستى على نیست کافر است
گو زاهد زمانه و گو شیخ راه باش
امروز زنده ام به ولاى تو یا على
فردا به روح پاک امامان گواه باش

(حافظ شیرازی)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

بانو سرما سر رسید و باز خاطرم را پر کردی ، بارش اولین باران پاییزی را در آن سالهای غبار آلود بی ابر به یاد آوردم .  هنگامی که نم نم بارش  اشکهای تو فکر هر معصیتی را در من می شست و  تمام نگاهم را سیراب می کرد . بانو خاطرت هست به عشق باران خیابان غروب را شانه به شانه ام گز و سرما را با نوازش نفسهایت گرم می کردی ؟

بانو من سردم است !

و این آفتاب بی رمق پاییز

گلوی هیچ پرنده ای را گرم نمیکند . . .

آه . . . بانوی  تابستان ، ماه بانو . . . به گمانم دیگر باران را دوست نداری . . .

نمی دانم . . .  و یا  شاید تیری قلب خرداد را پاره  کرده و گرمایش را کشته باشد .

تنها شدم این روزها...تنهای تنها...

خدا کند خدا با من بماند بانو . . .

بی خدا...بی تو بانو...بی خودم . . . چگونه خیابان غروب را طی کنم ، چگونه ؟

چقدر انتظار کشیدم که بیایی...چقدر بغض کردم و انتظارم را در غبار سنگین سیگار گم کردم ...آنقدر که موهایم بوی سیگار گرفتند... خسته...تشنه...غمگین...می فهمی بانو ؟

آن شب که رهایم کردی عکسهایت را یکی یکی پاره کردم و با اشکهایم مات کردم که دیده نشوی ، خوانده نشوی و شنیده نشوی . . . اما امروز تمام آلبوم را با  همان دانه های اشک چسباندم و دوباره تو را دیدم ! ماه بانو عکسها چه زیباتر از دورسالی تو شده اند !

 

بانو کسی  نفهمید درد بودن را وقت نبودن تو... و من سالها با این درد جا مانده ام .

من از خودم هم جا مانده ام پیر بانو . . .

 

 

...یا شاید من بروم و تو بیایی کنار پنجره ای که پیکرم در آن به انتظار تو خم شد...پنجره ای بی من...بیایی و ببینی که نیستم دیگر...رفته ام...نمی دانم...نمی دانم بانو...خسته ام و چشمانم میسوزند از این همه اشک و دود...خسته ام بانو...خسته... میان پریشانی و سالخوردگی وا مانده ام بانو ، وا مانده ام .

بانو!

هرچه سالخورده تر می شویم و  تنها ،  فراق عشق گمشده و کهنسال ما دردناک تر می شود .

باور کن

مومیایی خاطرات را خاک هم نمیتواند پنهان کند.

و من هنوز با خیال گذشته عکسهای ترمیم شده تو را مرور می کنم و خاطراتم را ،

که آغشته ی باران  است ، و مهتاب منور خیابان غروب .


+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

اندر احوالات انتخابات انجمن نمایش اهواز


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

هر شب ساعت 19

این تصویر به احترام نظر دوست محترم آقا یا خانم مارش تغییر کرده است .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

بهروز وثوقی  و ما ملت مرده پرست !

چهار سال شبانه روز وقت گذاشت تا خاطرات ۵۰ سال فعالیت هنری خود را مکتوب و در اختیار تاریخ قرار دهد  ِ با ناشری در تهران هم برای چاپ این کتاب به توافق رسید اما هنگامی که ناشر برای اخذ مجوز چاپ به وزارت ارشاد مراجعه می کند با این پاسخ مواجه می شود : وقتی وثوقی فوت کرد کتابش را چاپ می کنیم !!!

اما هیچ چیز مانع ورود کتاب  خاطرات بهروز وثوقی به کشور نشد و دوستداران او از طرق مختلف کتاب را بدست آورده و خواندند . دو نسخه به من و دوست خوبم دکتر حیاتی اهدا شد . کتاب را خواندیم . . . نه تنها کوچکترین خللی در امور مملکتی بوجود نیاورد که اتفاقا به این نکته هم پی بردیم که در زمان حال امکانات حضور و فعالیت  خیلی بیشتر از گذشته می باشد . این کتاب جزو اسناد مهم تاریخ سینمای ایران است . چگونه است که خاطرات اشرف پهلوی - فرح پهلوی - هویدا - نصیری و ... در کشور چاپ می شوند اما خاطرات هنرپیشه ای که پس از ۲۸ سال هنوز جایگزینی پیدا نکرده اجازه چاپ ندارد؟ ! به قول خود بهروز : من هنرپیشه اول مملکت بودم و مجبور بودم جوایزم را از دست سران وقت بگیرم و یا در  ضیافت شام  آنها شرکت کنم مگر اکنون پرستویی و کیمیایی و حاتمی کیا و ... چنین نمی کنند ؟ آیا صحیح است روزی به همین دلیل مجازات شوند ؟

 او از سال 1337 با بازی در فیلم « طوفان در شهر ما » به سینما‌ آمد و تا سال 1347 در نقشهای متفاوت اما نچندان پررنگی ظاهر شد. انتخاب او برای بازی در فیلم قیصر توسط مسعود کیمیایی کافی بود تا نام بهروز وثوقی زبانزد خاص و عام شود. نقش آفرینی تحسین برانگیز بهروز وثوقی در « قیصر » پس از سالها توانست بت فردین را شکسته و چهره اواخر دهه چهل و نیمه اول دهه پنجاه سینمای ایران شود.
بهروز وثوقی بازیهای ماندگار و متفاوت بسیاری در کارنامه هنری دارد:
قیصر، طوقی، داش آکل، تنگسیر، بلوچ، سوته دلان ، گوزنها  و ...
بازی تحسین برانگیز و خارق العاده بهروز وثوقی در فیلمهای « گوزنها » (مسعود کیمیایی، 1354) و « سوته دلان » (علی حاتمی) برای همیشه در تاریخ سینمای ایران به یادگار ماند.
وثوقی در سال 1359 ایران را برای همیشه ترک کرد. او خارج از ایران در فیلمهایی هم بازی کرد.
بهروز وثوقی در مصاحبه ای با رادیو فردا در پاسخ به این سئوال که 27 سال غربت بر او چگونه گذشته، گفت که سالهای بسیار سختی را گذرانده. بهروز وثوقی می گوید: مهمتر از همه دوری از کارم بود که بیشتر از همه مرا تحت فشار قرار داده، زیرا زمانی که از مملکت خارج شدم زمان شکوفایی کارم بود.

از 29 تا 69 سالگی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

     و ما همچنانو ما هنوز دوره می کنیم ...شب را ...روز را ...هنوز را ....

دوره می کنیم شب را 

و روز را

هنوز را  . . . 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

غزال اگر به کمنـد اوفتد عجب نبود

عجب فتادن مرد است در کمند غزال

         نظر شما چیه ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

اجرای نمایش غزال

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 

                                                      

بانو و پیر ۳ 

         آه . . . بانو . . . بانو . . . بانو خاطرت هست ؟ گربه ای   چموش در    چاه خانه کرده بود و تو خم شدی تا آب از چاه برداری و گربه جست و تو جستی و گریختی و خندیدی ؟

یادش به خیر . . . حیوانک چه گریزی زد .

بانو به آن گربه هم حسادت کردم که خنده بر لبانت کاشته بود ! کاری که من هیچگاه نتوانستم ! ! !

بانو دلم برای خنده هایت تنگ شده ، اما چه کنم  با نفس سستم پیمان بسته ام هرگز تمنایی از تو نکند .

کاش هزارمین گربه همسایه هم  از راه برسد و تو را بخنداند ، و من یکبار دیگر از پشت پرده مخملین زلفانت خنده تو را ببینم . ای کاش . . .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

مرا ببخش بانو

 

بانو یادش به خیر ، زمانی که یکریز حرف می زدم و تو سکوت می کردی ، یادت می آید ؟ یکروز که سکوت تو حوصله ام را سر برده بود داد زدم : یه چیزی بگو آخه . . .

و تو باز با سکوتی دیگر پاسخم دادی ، و من خود را اینگونه فریفتم که نیازی به حرف زدن نیست ، چشمان تو با من حرف می زنند ! اما غافل بودم از عمق نگاه تو که رهایی از این عشق یکنواخت  را می جست .

بانو ، بانو ، بانو . . .چرا لب به سخن نگشودی و رفتنم را نخواستی ؟ تو که خود می دانستی من حلقه گوشم را برای تاباندن به دستهای برفی تو داده بودم . . . چرا با من اینچنین کردی . . . چرا بانو ؟ من که با خیال با تو بودن هم کنار آمده بودم ، من که دلخوش به دروغهای ساده تو بودم ، چرا این دلخوشی را هم از من گرفتی .

مرا ببخش بانو .

مرا به این گناه ، که والایی  چون تو را همپایه دونمایگی خود می دانستم ببخش .

این سادگی را بر من ببخش بانو .

یقین بدان دیگر آزارت نخواهم داد ، مطمئن باش دیگر عشق را از تو خواهش نخواهم کرد ، فقط یک سئوال ساده از تو دارم بانو ... این طرف ها جایی برای گریه سراغ نداری ؟ نشانی بده و دیگر مرا نبین بانو . . .

                                                                    ایده این نوشته ها را از وبلاگ مونولوگ گرفته ام  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

 بانو و پیر

 

شاید وقتش رسیده باشد که برای همیشه رهایم  کنی !  شاید  دیگر هیچ تابوتی نباشد  که به کشیدنش محکوم کرده باشم خودم را.

تمام روزهایم را باید با عذاب بودن تو بگذرانم که نخواستم باور کنم مرگت را و تو غره تر شدی هر روز و من دیوی شدم که مرگت را هر روز باید به گردن بگیرم.

من تو را نکشتم ، تو مرده بودی و خود نمی دانستی !

وقتی من آمدم تو مرده بودی. من عاشق یک مرده شدم و هیچ چیز نجاتم نداد.

تو را در خواب ، کشته بودند . اینها که روی گردن توست جای دسهای من نیست ، جای دستهای من نیست . باور کن.

 

برای کدام مرده ای فرق می کند که چه وقت ، کجا ، یا توسط چه کسی مرده است؟ چرا برای تو فرق می کند؟

 

باید بپذیرم  ماهی یکبار با گل زرد  بیایم سر خاکت و بگذارم مرده باشی.

باید عاشق مهربانی باشم و روی گورت باورم کنی تا توی آغوشت.

مرا به خاک کشیدی بانو !

مرا با این عشق مسموم به خاک کشیدی.

من زبانم بسته بود. من دستانم بسته بود. من چشمهایم بسته بود.

من از تو غول مهربانی ساخته بودم که تلخ بود بانو ، تلخ . هنوز هم تلخی  هر روز تند ترو تلخ تر و من گاهی تلخی ات را بالا می آورم بی آنکه حرفی زده باشم و یا  . . .

 

خسته ام بانو !

من از این لجنی که به نام عشق توی حلقم می ریزد متنفرم.

من هر چه بیشتر سکوت می کنم تو بیشتر فریاد می کشی . حالم از سکوتم به هم می خورد.

 

حال که رفته ای ، حال که مرده ای ، می توانم فریاد بزنم بی آنکه صدای فریادهای کذایی ات را شنیده باشم یک عمر فرصت دارم برایت عزاداری کنم.

این عالی نیست؟!

 

 

من به درد کشیدن در رویاهایم بیشتر از لذت بردن در آن عادت دارم !

مرا از مرگ خودم نترسان!

 

کسی که در گور خالی  می خوابد،هراسی از رویای مرگ ندارد ! برایت گفته بودم که برای درک مرگ درگور خالی خوابیده ام وهنگامی که خوابم برده ، خواب تو را دیده ام ! یادت می آید ؟

 

اینها واژه بازی نیست بانو ، اما تو فکر کن من دروغ می گویم.

 

هیچ چیز مهم نیست .

مهم ، خیلی مهم تر از همه ی اینهاست!

باور کن!

مهم زنده ماندن است بی تو . . .

من باید زنده بمانم ، تعهد بی تو مردن را بشکنم !  و دلخوش به رویایی شیرین از تو زندگی کنم . . .

در این واپسین دم می نویسم . فقط از تو می نویسم . منظومه ای خیالی می آفرینم ، و رویای مهربانیهای تو را خلق می کنم . . . راستی نام منظومه ام را چه بگذارم ؟

 

با نو و پیر چطور است ؟ . . . !

ایده این نوشته را ازوبلاگ مونولوگ گرفته ام .                                                                            

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

سرقت هنری

یکی از قوانینی که در مورد هر محصول و تولید و نوشته و طرح و... وجود دارد قانون حق تکثیر (Copy Right)است و  . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

رسوایی لذتبخش

فقط تشنه یک نیم نگاه تو بودم

تا دوباره پرواز کنم

دوباره اوج بگیرم

و باز دوباره از اوج

با تمام عشق

سقوط کنم

اما

دریغ از یک نیم نگاه تو

من فقط تشنه یک سلام بودم

سلامی که سلامتم بدارد

در اوج یاس و سرخوردگی

و دوباره زبانم بشکفد

به هزاران درود و تحسین

و گلویم تا اوج ستاره ها تو را فریاد بزند

اما

دریغ از یک پیام تو

و انتظار من

به نگاهی

یا به کلامی

وسلامی دوباره ، پایان می یابد

با سقوط مرگبار ، لذتبخش رسوایی من !!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

آخرین مراحل تمرینات نمایش غزال

 

بزودی این نمایش در شهر اهواز اجرا می شود

نمایش غزال کار سید صادق فاضلی

 نمایش غزال کار سید صادق فاضلی

 نمایش غزال کار سید صادق فاضلی

نمایش غزال کار سید صادق فاضلی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

من شک کرده ام

 

دلم برای باران تنگ شده . . .

سرم درد می کند

بی هدف می نویسم

بی هدف نفس می کشم

تمام بدنم خیس عرق شده

از بوی عرق بدنم خفه شدم

                         کاش باران می بارید

                        کاش تنم را می شست

سرم سنگین شده

موبایل خاموش

دوشاخ تلفن قطع

         کسانی که نگران منند !!! روی موبایل دیگران         

                         سراغم را گرفته اند !

 

دوست دارم تنها باشم

از نگاه کنجکاو اطراف بیزارم

                       کجاست ؟

                           چه شده ؟

                             چرا حرف نمی زند ؟

                                چرا غذا نمی خورد ؟

دلم می خواهد داد بزنم

                          به هیچکس ربطی ندارد

                            من از شما متنفرم

                      از آدمهایی که عادت دارند بخندند

                                عادت دارند گریه کنند

                                       درد دل کنند

      از آدمهایی که عادت دارند زنده بمانند ،بدم می آید

                               بی زارم

من دوست ندارم در دنیایی زندگی کنم که همه چیز آن ( معامله ) !!! است .

کاش باران می بارید

کاش این تصورات بد را می شست

                             من شک کرده ام

        کاش بارانی شک مرا می شست

                            من شک کرده ام

                    من به همه چیز شک کرده ام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

در تنهایی 

هر وقت دل کسی رو شکستی ُ یک میخ بزن به دیوار 

اما هر وقت  دل اونو دوباره به دست  آوردی  میخ رو از دیوار بکش

اما...

اینو بدون  که  همیشه جای  میخ روی دیوار میمونه

این یادآوری رو به یاد داشته باش آخه تو از این میخا زیاد به دیوار زدی!!!! میگی نه به دیوار روبرو نگاه کن

 

 

                                      * * * * *

 

 

 

به گذشته خود هرگز نمي انديشم، مگر آنکه بخواهم از آن نتيجه اي بگيرم.

 

* * * * *

 

عالم کسي است که فرق ميان «من مي دانم» و «من مي پندارم» را بداند.

 

* * * * *

 

تا قلب نخواهد، هرگز مغز چيزي را باور نمي کند.

 

* * * * *

خجالت هم اولین قدم انسانیت است و هم اولین قدم شکست !!!

 

* * * * *

 

همیشه وقتی خوش حالی اروم بخند تا غم بیدار نشه

 

وقتی ناراحتی اروم گریه کن تا شادی نا امید نشه...

 

 

* * * * *

 

کجا می خواهی بروی؟

آليس بر سر دوراهي قرار گرفت و گفت: ممكن است به من بگوييد از كدام راه بايد بروم؟

 

گربه گفت: بستگي داره كجا بخواهي بروي.

 

آليس گفت: نمي دانم!

 

گربه گفت: در اين صورت فرقي نمي كند.

 

                   (  لوييس كارل، آليس در سرزمين عجايب )

 

 

 

 

 


زندگي دفتري از خاطرهاست ...  يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ...

يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان

مي گذرد...

ا همه همسفريم !!!

 

 

سیگار چیز خوبی نیست ...اما در کنار بد بودنش بزرگترین خوبی رو داره .سيگار با اينکه مي دونه يه روزي زير پاهات له مي شه ، ولی تا آخر باهات مي سوزه ...  ای کاش همه ما سیگار صفت بودیم... (( سيگارتم  رفيق!!!! ))

نمی دانم چه می گوید


گفتم:مي روي؟
گفت:آري.
گفتم بر خواهي گشت؟
فقط خنديد ,
گفتم:من هم بيايم؟
گفت:جايي كه من مي روم جاي دو نفر است نه سه نفر.
رويم را از چهرهاش بر گرداندم ,
گفت:مي روي؟
گفتم:آري.
گفت: بر خواهي گشت؟
سكوت كردم.
گفت: من هم بيايم؟
گفتم:جايي كه من مي روم جاي يك نفر است نه سه نفر.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

دکتر علی شریعتی :


پسرم , تنها نعمتی که برای تو در این

 مسیری که زندگی نام دارد , آرزو میکنم ,

 تصادف با یکی دو روح خارق العاده , با

 یکی دو دل بزرگ , با یکی دو فهم عظیم و

 خوب و زیباست !


چرا نمیگویم بیشتر ؟


بیشتر نیست . یک بیشترین عدد ممکن

 

 است . دو را برای وزن کلام آوردم و

 

 نیست .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

من و سارا

گفتم : سرکار ُ خانه ام را دزد برده...

گفت : چرا خالی کردی ؟!

گفتم : روز بود ُ روز روشن !

گفت : پاس شب به عهده ما / روز هم با خودتان !

ناطور محله چه می کرد ؟ حتما ماهانه اش را ندادی ! به کسی مشکوکی ؟

شک کنی و او نباشد / فصل دارد !

حق شرف !

حق آبرو !

حق حیثیت !........... می پردازی ؟!!!

گفتم : چه مانده که بپردازم در این شب عیدی !

مرد چاقی آنطرفتر با روزنامه عینکش را پاک می کرد!

گفت : فدای سرت !

نوروزمان را دزدیدند ...

گفتم : بله ؟!!!

 گفت :تقدیر این است که فردا دیروزمان باشد !!!

 

به خانه که رفتم / کاغذی دیدم چسبیده به میز خالی.....

سی دی در حال رایت !!! ۸۰ در صد !!!

نقاشی سبز سارای من بود...

با تلخ خنده به شوخی گفت : ویروس گرفته ! کند شده !!!

با دلم گفتم دنیا را ویروس گرفته !

با زبانم گفتم می خرم /  با پول عیدی و با پول تعزیه اما حسین !!! به جای عیدی برایت می خرم /

تلخ خنده کودکانه اش شکفت و گفت : تو می گفتی عید نداریم امسال ؟!!

گفتم : فدای سرت... به قول مرد چاق عینکی

تقدیر این است که فردا دیروزمان ........

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

دوستان من سلام

 

منزلم به سرقت رفت و تقریبا هرچی داشتم بردن

 

به احترام شما عریران همیشه همراه به کافی نت اومدم

 

تا علت آپ نکردن و عدم حضورم رو براتون توضیح بدم

 

یا علی.....

 به امید روزی پر از امنیت و آسایش برای ایران عزیز.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  | 

قصه بهشت و جهنم :

 

يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

 

وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود .

 

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات

 

مناسب انجام نشد.

 

فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را

 

 نيافت او را به جهنم فرستاد .

 

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد مي

 

تواند وارد شود.

 

مَرد وارد شد و آنجا ماند .                                   

 Image hosting by TinyPic

 

 

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت اين کار

 

 شما تروريسم خالص است.

 

نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟

 

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت : آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما

 

را به هم زده.از وقتي که رسيده نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان

 

 مي رسد.حالا همه دارند درجهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي

 

بوسندجهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد.

 

وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت :

 

با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف

 

 در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

.منبع این قصه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  |