تبليغاتX
زهور

و آن ستاره، خواب چندم زمین­ است!؟

محمدرضا آریانفر

 

دکور صحنه، تداعی گرهال یا سالن بزرگ یک خانه ست.

یک پنجره اِلمانی در گوشه چپ و در ورودی در سمت راست.

میز پذیرایی چهار نفره به فاصله ای از پنجره با چند صندلی گرد آن. نزدیک در ورودی یک جا رختی با مقداری لباس آویزان. دور تر از میز، یک قفسه کوچک با کتابهایی پراکنده در آن و یک قاب عکس که از سقف آویزان است و یک صندلی گهواره ای «راک» نزدیک پنجره سکویی به طول 2 تا 3 متر و 4 پله سکو مانند در وسط صحنه، نزدیک به عمق و در دو سوی آن، دو سکوی کوتاه که حکم نشستنگاه نگاه را دارد. سکوی بلند گاهی برای بازگشت به گذشته صورت می گیرد.

 

از اول تا آخر نمایش سنگینی فضا باید محفوظ بماند

 

آدم هایی که برای این بازی در نظر گرفته ام:

بهمن دادور: 57 ساله و شکسته تر از این، خواب هایش را می شمارد که به ستاره دور دست برسد

مونس: 51 ساله و شکسته تر، که عشق را پشت پرچین سکوت معنی می کند

انتظار: 35 ساله که هنوز رنگ معنای عشق بر کف دستش می درخشد

سینا: 38 ساله که با تمام عاشقی هنوز نامی برای عشق نیافته است

و داور دادور: که تجلی حضور او فقط قاب عکس است و بس و دیگرانی که آخر نمایش می آیند

 

خواب اول زمین:

توی تاریکی صحنه صدای بوق ماشینی بگوش می رسد و پس از چند مکث باز صدای بوق دیگر و نور آرام می آید.

دادور توی صندلی گهواره ای(راک) لم داده، خیره به فضای بیرون پنجره، انتظار آرام به او نزدیک می شود، چمدان کوچک بدست

انتظار: می شنوین!؟

دادور: مثل ناقوسی پر صدا تو گوشم داره زنگ می زنه / مکث / جانمونی دختر

انتظار: من از رفتن نمی گم آقای دادور

دور: اشاره به پنجره / اما اون میگه، آخرش چی آخر این جاده بایست از سفر گفت / او می چرخد / دو دسته اند، مسافرا رو میگم. دسته ای شون دوست ندارن تو سالن انتظار با یستن و به نشستن و بلند شدن هواپیماها نگاه کنن و رو به بلندگوهای بزرگ سالن بچرخن و حرفای گوینده محترم فرودگاه رو که هر چند دقیقه یک بار گلوش و جرمیده که مبادا مسافری از هزار مسافر از سفر جا بمونه، بشنون و دسته ای دیگه چنون به دهنه گشاد بلندگو خیره می شن که آدم فکر می کنه اگه گوینده بدبخت خناق بگیره و صداش درنیاد خودشون دستاشون رو دور دهن شون بوق می کنن و جای گوینده داد می زنن

باز سکوت. دادور نگاهی به سینا که روی سکوی بلند نشسته است می اندازد. صدای بوق باز انتظار می آید و از توی پنجره دستی برای کسی تکان می دهد.

انتظار:/ بلند / باشه ... باشه

دادور بلند می شود و می آید طرف او

دادور: می خوای جزو کدوم دسته باشی دخترم، انتظار

انتظار: منو دارن تبعید می کنن آقای دادور

سینا: با شنیدن این حرف از روی سکو پایین می جهد

سینا: باور کردنش مشکله / خیره به چمدان او/

انتظار: / سینه به سینه او / تو چی رو باور می کنی آقا سینا؟

سینا: خب / نگاهی به دادو و مونس که دارد بافتنی می بافد / خیلی چیزها رو باور کردم، تاوانی از این سنگین تر/ و دستی به موهای جو گندمی اش می کشد./

انتظار: (تمسخر / شاید آقای دادور روش نباشه بهت بگه که این جا صحنه نمایش نیست و بهتره این بازی ها رو تو جشنواره ها برابر چشم داورا انجام بدی / مکث / شاید اونا امتیازی بهت بدن اما من // سری تکان می دهد / حرف از باور نزن سینا که اگه تموم تور پارچه ای از نور بشه،  فکر نکنم باز چیزی رو ببینی

سینا: بازیگر... هوم... کدوم بازیگری رو می شناسین آقای دادور که ده و خورده ای سال مدام تو یه قالب باشه و بازی کنه ... ها... / مکث / بگین آقای دادور... شما چیزی بگین / عصبی/ حرف بزنین/ شانه های او را می گیرد/ شما که تموم عمرتون رو تو صحنه نمایش گذروندین/ او را تکان می دهد/ کدوم بازیگر... بگین... بگین

دادور به سرفه می افتد، دست به قلبش می برد. مونس هراسان بافتنی را کنار می گذارد و سوی دادور می دود

مونس: دادور... دادور...

دادور دست تکان می د هد که نگران نباشد

مونس: / رو به سینا/ درسته که بهمن دادور بازیگر تاتره اما این جا، تکه ای از خونه اجاره ای یه آقا نه صحنه تاتر

دادور دست به قلب روی یکی از سکوهای کوچک می نشیند. مونس از روی میز قرص و لیوان آبی می آورد و سوی او می رود. سینا سیگاری درمی آورد. مونس نگاه تندی به او می اندازد و حین دادن قرص به دادور بلند می گویدکه دیوار هم بشنود

مونس: می خوای باز قلبت کار دستت بده... ها... بخور... ایندراله

و باز نگاهی به سینا می اندازد. سینا که شعله کبریت را به نوک سیگارش نزدیک کرده است با شنیدن این حرف و زیر تیغ آن نگاه برنده شعله را فوت می کند و سیگار را  پشت سکو پرتاب می کند. قدم می زند. عصبی و بی قرار، نگاهی به انتظار می اندازد. پرتمنا و شکسته، اما انتظار از او رخ برمی گرداند و سینا به ناچار می رود روی سکوی کوچک می نشیند. سر در گریبان. دادور لیوان را به مونس می دهد.

مونس: به انتظار، ملتمسانه/ انتظار... خواهش می کنم... می بینی که/ و به دادور که می رود  تو صندلی می نشیند نگاهی می اندازد/

انتظار: مادر/ بغض آلود/ من/ او به سینا که دارد از جابرمی خیزد، نگاهی می اندازد/ نمی خوام برم/  و سینا به آسودگی می نشیند. انتظار سوی دادور می رود/

انتظار: / آرام صندلی دادور را به حرکت درمی آورد/ شما باید باهاش حرف بزنین. بهش بگین که نمی خوام برم.

دادور فقط به او نگاه می اندازد. انتظار باز صندلی را به حرکت درمی آورد و روی سکوی دیگر می نشیند

دادور: / سر به پشتی صندلی تکیه می دهد. زمزمه وار/ مونس/ مکث/ نمی خونی؟

مونس: آرام به او نزدیک میشود. لیوان بدست/ لالالالا گل مریم، لبام پر آه، چشام پر نم. لالالالا گل پسته، دل مادر پر از غصه. لالالالا...

سکوت می کند و یکباره لیوان را سر می کشد و از دادور دور می شود

دادور: / شکسته و دور صدایش بگوش می رسد/ چند بار در روز اینا رو واسه اش می خوندی

مونس: وقت و بی وقت

دادور: آره... می گفتی

مونس: بسه. بچه... چقدر بخونم. لالایی به وقت شبه نه روز

دادور: و خوندی چند سال... تا اون روزهایی که مدرسه هم میرفت. خوندی... خوندی... اون قدر خوندی تا شاعرش کردی

انتظار: / از زمزمه میکند/

دختران دشت

دختران انتظار

دختران امید تنگ

در دشت بی کران

و آرزوهای تنگ

در خلق های تنگ

/ لبش را می گزد/ درس ادبیات بود. استاد از کلاس که زد بیرون منم دویدم پشت سرش که سوالی ازش بکنم/ انگار در حال رفتن سوی استاد/

سینا: /آرام زمزمه می کند/

در باغ راز و خلوت کدام عشق

در رقص راهبانه شکرانه کلام

آتش زدای کام

بازوان فواره ش تان را خواهید برفراشت

انتظار: ایستادم. مونده بودم که چه کسی پشت سرم ایستاده بقیه شعر رو داره می خونه

سینا: هه/ سری تکان می دهد/ قبلش شاید بیست بار این شعر رو زیر گوشم خوند. تو خیابون، تو حیاط دانشکده، سر کلاس درس/ مکث/ می خوند و نگاش به...

و به انتظار نگاهی می اندازد. دادور عصبی از صندلی برمی خیزد

دادور: اما من دوست داشتم مثل خودم اهل صحنه و تاتر باشه نه اهل شعر و شاعری/ رو به مونس/ امان... امان از لالایی های تو مونس که پسرم و شاعر کرد

مونس: بهمن!؟/ با استفهام/

دادور: بله خانم... بله!!

مونس آرام سوی انتظار می چرخد. دادور از سر تسلیم سری تکان می دهد

دادور: سر تمرین هر نمایش با خودم می بردمش. تو صندلی لم می داد و به بازی ام خیره می شد. بی تابی نمی کرد و من حس می کردم دارم برابر تماشاگری بزرگ، ایفای نقش می کنم. سعی می کردم دیالوگی رو فراموش نکنم، تپق نزنم. هر تمرین... هر نمایش،هر سال که بزرگتر می شد به خودم می گفتم اینم یه تاتری یه دیگه/ رو به مونس، لبخند/ می دونستم از کار نمایشی ام دل پر خونی اما چرا این آرزو رو واسه پسرم می کردم... نمی دونم/ مکث/ شاید خودخواهی بود.

مونس: نه... هر پدری دوست داره پسرش فردا پاش و جای پای اون بذاره

دادور:/ شکسته/ اما اون بازیگر نشد... چرا... نمی دونم... کجای کارم ایراد داشت، نمی دونم/ و از توی کتابخانه دفترچه ای را برمی دارد برگ می زند و آرام زمزمه می کند/ بی تو معنای جهان رقم نخواهد خورد

                                  و آسمان غربت ماه و ستارهاش را

                                                       به سمت گریه های دور می برد

                                   بی تو/ مکث/ ای ستاره خیس

                                                   گریه تعبیر چندم خواب زمین ست!؟

هق هق خفه مونس و زمزمه بند آخر شعر از سوی دادور

دادور:/ زمزمه/  بی تو، ای ستاره دور، گریه، تعبیر چندم خواب زمین است/ مکث. دفترچه را می بندد/ سنگ شدم. انگار تو خلوت خاموش خودم، دارن به چار میخم می کشن، دفترچه شعر، پسرم میون دستهام بود و من نمی تونستم باور کنم/ دفترچه را نشان می دهد. عصبی رو به مونس/ می بینی... می بینی خانم، دردونه پسرت شاعر شده، پسرت به تموم سال هایی که مشتاقانه دستش رو می گرفتم و سر این تمرین و اون اجرا می بردمش، داره دهن کجی می کنه

مونس: شعر...! ی ی یعنی!؟

دادور: ببین خانم؛ ببین/ می خواند/ آن ستاره خواب چندم زمین است. اینم دفتر شعر آقا!

مونس: / وارفته روی صندلی پشت میز می نشینند. سرش را میان دو دست می گیرد/ ای وای... ای وای. می شنیدم. هر نصف شب صدایی می شنیدم که می خوند. میون خواب و بیداری بود، اون موقع نمی تونستم بین خواب و بیداری ام فرق بذارم، چشام رو بستم. به صرافت نیفتادم که پاشم و برم دنبال صدایی که از دور می اومد/ شرم زده/ حقیقتش م م من نمی خواستم، آخه واسه زن تنهایی مثل من که تموم روز و گاهی وقت ها حتی شبها که تو این جشنواره و اون جشنواره بودی می موندم و با تنهایی هام صبوری می کرد، شنیدن صدایی که شبیه ترانه های زمان کودکی هام بود، فرصتی بود که بی دغدغه چشام وهم بذارم و خواب برم/ مکث/ وقتی اون دفترچه رو نشونم دادی، تعجب نکردم، فقط به فکر فرو رفتم که شاید دادور، شاعر به دنیا اومده و من نمی دونستم.

سینا: سرکلاس استاد فردوسی بود، استاد تاریخ، بیچاره، داشت از حمله مغول و کشتار بیرحمانه شون می گفت و اون، دم گوشم از ستاره ای می گفت که این روزها شریک/ نیم نگاهی به انتظار/ رویاهاش شده بود

دادور: اما من نمی خواستم/ عصبی/ شاعر بشه... نمی خوام/ می خواهد دفتر را از هم بدرد/ نمی خوام

اما با فریاد مونس از این کار باز می ماند

مونس: / بلند/ بهمن، نه/ آرام/ ترو خدا دادور... من دیدم، گریه های پنهون پسرم و دیدم/ مکث/ وقتی شعر می گفت و به عشق می رسید، به گریه می افتاد. سرش و لابلای برگ های دفتر پنهون می کرد که صدای گریه هاش از درز شبای تاریکی که فقط با نور ضعیف چراغ مطالعه روشن می شد، نزنه بیرون و رسوا بشه/ سوی انتظار می چرخد/ اما چشمهاش/ سری تکان می دهد/ عشق کار خودش رو کرده بود، عشق تموم طبل های پر صدای دنیا رو تو چشمهای معصوم پسرم به صدا درآورده بود. وقتی منو می دید، سعی می کرد نگاهش رو از من بدزده اما واسه یه مادر، یه نگاهم کافیه دادور/ مکث/ اون از گریه هاش به شاعری رسیده بود

انتظار: هیچ وقت نگفت که شما می خواستین دفتر شعرش رو پاره کنین

دادور: / معذب/ من نتونستم بازیگرش کنم اما چشمهای تو/ رو به انتظار/ لالایی های تو/ به مونس/ آ...ه... خیلی... خیلی بهش گفتم که من با شعر مخالفتی ندارم با هیچ شاعری هم مشکلی ندارم اما دوست داشتم بعد از من پسرم بازیگر بشه./ رو به عکس/ می فهمی... بازیگری که تو هر نمایش جای یه آدم باشی، از دنیا و آرزوهاش بگی. دنیای آدما رو به در و دیوار زندگی ات نقاشی کنی و با آرزوهای دور و دراز خودت، اونا رو رنگ بزنی

سینا می رود روی سکو بالاتر می نشیند. دادور عصبی سوی مونس می رود

دادور: می بینی... می بینی... از من روبرمی گردونه/ مکث/ تو... تو مقصری... تو و الان لالایی هات، اون گل لاله و گل پسته ها گفتن هات شاعرش کرد، اون ترانه های لعنتی ات پسرم و گرفت، آرزوهام و به گور برد/ رو به انتظار/ تو... عشق تو شاعرش کرد/ رو به مونس/ چیزی بهش بگو زن/ بلند/ بگو

مونس: م م من

سینا: خیلی دیره/ مکث، از سکو پائین می آید/ دیر شده بود آقای دادور، انگار گل هایی که مونس خانم تو ترانه هاش ریخته بود، کار خودش رو کرده بود

دادور: نفس زنان، تهدید آمیز، رو به انتظار/ تو چیزی بگو دختر

انتظار: / می خواند/

گفتند: شاعر وقت خوب گریه هاست

گفتند: تا شاعر هست، آسمان هست

و غمگین نمی شود ماه

اگر ستاره ای به او پشت کرد

که شاعر، شر یک خواب کهکشان هاست

مکث/ گفتم... اینو خوند

مونس: منم/ مکث/ به خاطر تو گفتم

دادور: منم گفتم... گفتم

سینا: خیلی ها گفتن اما گوش نکرد، درست وسط بحث استاد بود/ متفکر/ کجای تاریخ بود... آهان... درست سر کشتن دهقان پیری تو اصفهان بدست سربازای تیمور لنگ که تعداد کشته ها درست می شد دو هزار کشته که بی اختیار شعرش رو با صدای بلند خوند و خیلی ها خندیدن. استاد فقط سری تکان داده و آروم زیر لب گفت: بیچاره دو هزار کشتة اصفهانی!

دادور: گفتم... اما حرفام آب تو هاون کوبیدن بود/  رو به انتظار/ می فهمی دختر/ مکث/ چی بگم ها... چی بگم وقتی حرف هام به لعنت خدا هم نمی ارزه

صدای بوق ماشین باز. همه سوی پنجره می چرخند. انتظار پنجره را می بندد

انتظار: آقا جونم به حرف شما گوش می کنه

دادور: چی بگم... به آقای اعتماد چی بگم... ها... برم بگم آقا لطفاً دختر خانمتون رو که روز و روزگاری قرار بود عروس این خونه بشه، از این شهر دور نکنین. لطفاً آینه رو از برابرش برندارین و اجازه بدین مثل سنگ خیره بشه به تار تارموهای سفیدی که داره تموم سیاهی زلفش رو محاصره می کنه. آینه رو از دم دستش دور نکنین بذارین این سال به سالی که پای پسر مفقودالاثرم گم کرده، بشماره... ها/ هق هق مونس/ دروغ میگم مونس... همین تو... هر وقت روبروی عکسش/ اشاره به عکس دادور/ می ایستی از سر دلتنگی باهاش حرف نمی زنی. نمیگی که... بگو دیگه... حرف بزن زن... این قسمت بازی رو تو باید بکنی این صحنه، صحنه تست بازی کن/ روبروی او/ بازی کن

و مونس خیره به نگاه دردمندانه او، سوی عکس دادور می چرخد، سوی عکس می دود

مونس: یادته مادر... یادته دونه به دونه شعرهات رو که می نوشتی جلو چشام تکون می دادی، می خواستی فریاد بزنی... داد بزنی... و داد زدی... فریاد زدی... گفتی که لالایی ها تو مادر، شعر رو به جونم ریخت و امروز، نگاه رمنده دختری از لابلای بارون خونی که از سر شمشیرهای لشکر مغول می چکید، شاعرم کرد و دلم و برابر تموم شمشیرهای خونریز دنیا، ایمن کرد، گفتی شدی اسفندیار که مرگت/ شکسته/ نه از چشم که از سمت سینه است گفتی... آخ... گفتی اسفندیار گم مادر... /مکث/... وقتی بابات فهمید/ و آرام سوی دادور می چرخد/

دادور: نمی دونم جادوی کدوم یکی شاعرت کرد پدر، جادوی چشم آهوی منتظر دشت ها یا زمزمه شبونه مونس/ دستانش را به تسلیم بالا می برد/ اگه تو این نمایش نقش چنگیز و هم بهم بدن باز نمی تونم با این شمشیر کُند ریشة شعر و عشق رو بزنم، کی/ مکث/ بریم/ بله بریم قبل از اون که عروس خانم گلهای دشت رو بهونه کنه و صدای کل انگار از دور، مونس مات این صداها، گوش هایش را می پوشاند و دادور افتاده و غمگین خود را توی صندلی رها می کند و مونس کنار او آوار می شود. سینا عصبی از سکوها پایین می آید. پریشان و مستاصل نمی داند چه کند، سیگاری درمی آورد. آتش می زند، دود سیگار را رها می کند توی هوا و می رود روی پله دوم سکوی بلند می نشینند

سینا: /خیره به دود/ یکی از استادا می گفت تموم آدما شاعر بدنیا میان و من نه میون حمله مغول و کشتار سپاه تیمور لنگ و نه از لابلای بارون خونی که از نوک شمشیرها می ریخت رو خاک به تو رسیدم که خیلی وقت پیش/ مکث/ قبل از حمله مغول، به چشمهات رسیدم/ باز پک دیگر/ درست کنار پنجره بزرگ راهروی دانشکده، داشتی نشستن قطرات ریز بارون و  رو برگ های درختا رو تماشا می کردی. چرخیدی و من گم شدم تو اون نگاه. رفتم کتابفروشی محل گفتم هرچی کاغذ ننوشته و سیاه نشده داری آقا، و به اندازه ده انگشت، ده قلم خریدم، در اتاق و به روی همة دنیا بستم. سرو صدای بازی بچه ها تو کوچه و شیطنت پرنده ها رو شاخه درخت تو حیاط، افکارم رو قیچی می کرد. پنجره رو باز کردم و داد زدم: خاموش... عاشق شدم و می خوام قشنگ ترین ترانه ایی که شبیه هیچ ترانه سروده شده ای نیست، بگم و باز آوار شدم رو تلّ کاغذ و گفتم و نوشتم: نوشتم و گفتم هر دردمند هرچی می نوشتم از شعر دور و دورتر می شدم و به نثری نزدیک می شدم که هیچ شباهتی به دستخط یه آدم عاشق نداشت. استاد گفت تموم آدما شاعر بدنیا میان اما نگفت چه طور می شه شعر و پیدا کرد و من می ترسیدم که حسم و با معمولی ترین کلمه های دنیا/ رو به انتظار/ بهت بگم، می خواستم/ مکثی زجرآور/ اعترافی رو که جراتش رو نداشتم نوک زبون بیارم، با کمک کنایه و تشبیه و ترکیب بند واسه ات بگم/ و از سکو پایین می آید./

انتظار: واسه همین بود که بعد از نامزدی من و داور تا چند روز به دانشگاه نیومدی/ مکث/ چند بار اومد در خونه سراغت... هرچی در زد کسی نبود در رو باز کنه. می گفت سینا امین زمزمه های عاشقونمه. باید تو جشن نامزدی مون حاضر باشه

سینا: از پشت پنجره می دیدمش که چقدر بیقرار قدم می زد. هرچند یک بار زنگ خونه رو به صدا درمی آورد و به پنجره اتاق نگاهی می انداخت/ سری تکان می دهد/ این اعتراف، اونم بعد از ده، پونزده سال، چیزی رو تغییر نمی ده انتظار/ مکث/ از پشت پنجره آروز می کردم معجزه ای اتفاق بیفته و من و اون برگردیم به زمان دور و گم شدة تاریخ، میون کوچه پس کوچه های خاکی اصفهان، و من مثل یه مغول فاتح با شمشیر/ مکث/ سرش رو از تن جدا می کردم/ شرمسار/

انتظار: / با استفهام/ سینا!؟

خیره به او چشم می دوزد. سینا از نگاه او می گریزد

سینا: اینطور نگام نکن انتظار، حسادت به خواب حیوون درنده ای که تو نفس هام گم شده بود، تلنگری زد و بیدارش می کرد

انتظار: همیشه از تو وحشت داشتم، مخصوصاً از اون نگات/ مکث/ از این ترس هیچ وقت به داور حرفی نزدم، می دونستم که اون به اندازه عشق واسه دوستی حرمت قائل بود و من موندم با این راز چه کنم/ و چرا حالا... بعد از این همه مدت سکوت. /سینا لب سکو می نشیند خیره به چمدان/

سینا: سفر، انتظار، سفر/ مکث/ همه سال، تو این شهر، تو چند کوچه و خیابون بالاتر از تو، نفس می کشیدم. دلم به این خوش بود که هروقت دلتنگ می شدم، از کوچه تون می گذشتم، دم خونه تون پا سست میکردم و عطر و بوت رو از پیچک هایی که از سر دیوار به کوچه سرک کشیده بودن، به نفس می کشیدم/ مکث/ نمی دونم چه ام شده بود... چه ام شده... منم مثل اونا/ اشاره به مونس و دادور/ به این انتظار بی ثمر عادت کردم

مونس: / خیره به او درنده و مبارزه جویانه/ بی ثمر!! می شنوی دادور... می شنوی چی داره میگه/ سوی او می رود/ تو از انتظار چی می دونی... ها... یعنی این کلمه رو کدوم کتاب خوندی، کدوم استاد این کلمه رو بهتون درس داد

سینا: من/ خیره به دادور، ملتمسانه/ آقای دادور!؟

مونس: دادور!؟/ سری تکان می دهد/ این سهم شما آقایون نیست! این سهم ما مادرهاست./ مکث/ سهم ما زن­هاست

انتظار: مادربزرگ همیشه می گفت: زن نیمی عشق، نیمی رویا، نیمی آه، نیمی نگاه، نیمی قرار، نیمی انتظار، نیمی صبر، نیمی...

دادور: گریه

انتظار: پس شما شنیدین؟

دادور: / با خود انگار/ لب ساحل طوفانی، کنار طبل هایی که تا چند روز به صدا دراومدن که شاید دریا قربانی شو به ساحل پس بده/ مکث/  رو به بویة خاموش بندر، کنارمو جای پر کفی که بی قرار تن به صخره های ساحل می کوبیدن/ صدای طبل از دور و صدای دور دریا و نی انبان و دادور اسیر روایت خویش، بلند می شود. مات بازی خود و دلتنگی درونی خویش/ و نگاه خاموش و پرتمنای زمزم، زنی... که تا دمدمه های سحر، نگاش رد به ردّ موجا و مرغای دریایی تا دور دستهای دریا کشیده می شد و جنونی که از سر انتظار به جون زمزم می ریخت/ مکث/ بیچاره زمزم چندین و چند روز با فانوس روشن رو به ساحل می ایستاد. می گفت اگر فانوس دریایی خاموش شه، چه... اون وقت چه طور ناخدا عیوق با بزرگترین مروارید هفت دریا، راهش و تو تاریکی موج ها پیدا کنه؟/ مکث/ آره شنیدم انتظار. قصه مادر مادربزرگت و چندین و چند بار از داور شنیدم و من این انتظار رو به صحنه بردم، بازی کردم/ دردمند/ بازی می کنم

مونس: / معترضانه/ دادور!؟

دادور: آره بازی می کنیم مونس... بازی/ آهسته و خفه و نامفهوم/ کردیم/ به خود می آید/ اما ایی ایی این نمایش ماست. نویسنده و کارگردان این نمایش منم... این بازی، دو نفره اس

انتظار: پس من چی آقای دادور؟

دادور: گفتم که باز ی دو نفره اس

سینا: بیرحمانه اس آقای دادور. پونزده ساله که ما چار نفر داریم رو این صحنه با هم بازی می کنیم/ مکث/ خیلی بیرحمانه اس

دادور: مجبوریم به تنهایی به این بازی ادامه بدیم همون طور که پنجره های خونه رو هر روز چارتاق بذاریم که روزی ممکنه صدای پاش از کوچه سرازیر بشه تو اتاق، مجبوریم در خونه روچارتاق باز بذاریم و هر روز عصر، دم در خونه رو آب و جارو کنیم، بهترین لباس هامون و اطو کرده به جا رختی/ لباس ها را از چوب رخت برمی دارد/ آویزون کنیم که با آبرومندانه به استقبال مسافرمون بریم، ما مجبوریم که...

مونس: / حرف او را قطع می کند/ انتظار رو تمرین کنیم

دادور: بازی کنیم

مونس: بازی کنیم

و هر دو آرام سوی قاب کشیده می شوند. خیره به قاب داور، سینا نگاهی به قاب می اندازد و سوی انتظار کشیده می شود.

سینا: منم همیشه فکر می کردم که از پدری بازیگر چه طور نسل شاعری پای می گیره/ سری تکان می دهد/ اما شگفت انگیزتر شاعریه که بازی هم می کنه

انتظار: داور تو این بازی نکشون. عاشق و شاعر هست اما بازیگر / سر به نفی تکان می دهد/

سینا: زندگی صحنه ای یه و ما بازیگرهای اون صحنه ایم/ مکث/ همیشه اینو می گفت، مخصوصا، بعد از شب خواستگاری

مونس:/ رو به عکس/ خواستگاری

دادور: من که گفتم مخالفتی ندارم/ می چرخد سوی انتظار/ همون شب خواستگاری هم سعی کردم اینو به تو بفهمونم که با این وصلت مخالفتی ندارم

انتظار: واسه یه زن دو لحظه از زندگی قشنگ ترین لحظه هاست، یکی اون وقتی که عاشقی در خونه رو به صدا در میاره تا بله رو از دهن معشوق بگیره و زمان دوم، وقت مادر شدنه

سکوت. انتظار درگیرحسی غریب. انگار صدای در راه می شنود. شروع می کند به حرف زدن.

انتظار: در خونه رو که به صدا درآورد. مادر گفت: خواستگاره، بابام هیچ نگفت، نگفت کیه... چه کاره اس... فقط سری تکون داد و گفت می خواین زیر پای جوون مردم علف سبز بشه/ مکث/ وقتی داور تنها با دسته گلی روبروی بابام نشست، باز هم هیچ نگفت، از کار و بار و خونه و زندگی اش نپرسید. فقط گفت: خب. داور مونده بود چی بگه. سینی چای تو دستم می لرزید. سینی رو گرفتم روبروش/ سوی عکس/ مونده بودی چه کاری کنی. به چشمهام زل زده بودی. لبات می لرزید. فکر کردم داری شعری از هزار شعری که واسه ام گفتی زیر لب زمزمه می کنی. بابام سرفه ای کرد و گفت: گلوی آدم خشک که باشه، صداش هم درنمی یاد، و تو دست بردی تو سینی. انگشتات دنبال استکان چای می گشت. حاضر نبودی نگاهتو از چشام برداری. یه مرتبه صدای اوخت بلند شد/ نرمخنده انتظار / استکان چای ریخت رو دستت. مادرم حرص می خورد. بابام که خنده تموم صورتش رو پر کرده بود سعی کرد/ سوی دیگران می چرخد/ نخنده. باز گفت: خب، و داور حرف زد و گفت .

سینا: بعضی حرف ها مثل نم آبی می مونه که ترک خشک گلو رو، مرطوب می کنه/ سری تکان می دهد/ روز بعد از خواستگاری تو دانشکده دیدمش گفت که چی گفت

انتظار: حاج آقا، قرار بود بازیگر بشم و روی صحنه برم تو جلد هزار آدم با هزار آرزوی جورواجور، اما لالایی های مادرم تو گوشم زمزمه دیگه ای داشت که پدرم دوست نداشت بشنوه. منم زیاد التفاتی به این صدای دور نداشتم اما وقتی تو دانشکده، انتظار رو/ مکث/ انتظار خانم رو دیدم، چشمهایش شبیه تموم لالایی هایی بود که تو بچگی تو گوشم زمزمه می شد. وقتی به چشمهاش خیره شدم دیدم که چشمهاش خود لالایی بود و این چشم شعر رو تو تنهایی هام، زمزمه می کرد، هرچه چشمهاش می گفت من مثل شاگردی حرف شنو، تکرار می کردم. وقتی او تکرارها رو رو کاغذ ریختم، شاعر شدم/ سکوت عکس را لمس می کند./

مونس: گونه هاش گر گرفته بود. تو چشمهاش چیزی بود که بیست و خورده ای سال هیچ وقت نخونده بودم. شب بود تموم ابرهای دنیا از پشت پنجره، هی تو اتاق سرک می کشیدن. دستهام رو گرفت. گفت بخون مادر، گفتم چی بخونم

دادور: / آرام و دور/ مثل همیشه، از گل پسته، لاله، فندق/ مکث/ صداش تو خوابم کشیده می شد و تو، مونس، خوندی

مونس: /آرام و پر احساس و مادرانه/

لالالالا گل سرخ محبت                       

مرا ول کردی و رفتی به غربت          

الهی بازگردی با سلامت                     

که تا گردیم رها از درد و محنت

لالالالا گل پسته، پر از شعری، چشات خسته، لبات اما در بسته، لالالالا گل پونه.

انتظار: / مانند مونس/ تو دردونه، یکی دونه، چشات پر شعر لبات اما، در بسته، نمی خونه

مونس: لالالالا... لالالالا... خوندم، هی خوندم هی خوندم. گفتم شاید خواب از راه دورش برسه و به چشمهاش سرک بکشه/ مکث/ اما تو اون تاریکی، چشماش از بیداری برق می زد. پا شد، گفتم کجا... گفت میرم تو کوچه و خیابون، شاید خوابم رو اونجا پیدا کنم/ رو به دادور/ چه کنم دادور... چه کار کنم بهمن. لالایی های من دیگه خوابش نمیکنه. لالایی های من جادوش رو از دست داده، چه کار کنم/ عصبی/ می شنوی مرد... چه کار کنم

دادور: / سنگین/ رسید مونس... رسید

مونس: پ پ پس من... من و لالایی هام... ما چی!!

دادور: عشق واسه هیچ آدمی حق انتخاب نمیذاره

مونس: به گریه می افتد، دادور می کوشد او را التیام دهد.

دادور: یک راه... اونم مستقیم. حق گردش به چپ و راست رو نداره/ مکث/ مثل من... مثل اون شب/ صدای تشویق/ بعد از اجرای نمایش، چند شاخه گل از چند تماشاگر خوب میون دستم و من بایدبه رسم احترام گلها رو به آدمهایی که یک ساعت و خورده ای تو صندلی کز کرده بودن و بازی منو تماشا می کردن، تقدیم می کردم و گل ها رو پرتاب کردم/ و انگار گل ها را پرتاب می کند/ شاخه گل رز... بفرما... گلایول، سهم شما آقا، این هم یک شاخه مریم، تقدیم به شما و/ مکث/ شاخه گل محمدی تو دستم انگار خشک شد. ردیف، نمی دونم چندم بود، دختری لبخندی قشنگ تر از هزار گل به طرفم پرتاب کرد و من مونده بودم که با این گلی که به طرفم پرتاب شده چه کنم، گل محمدی رو/ رو به مونس/ به جای اون لبخند قشنگی که به سینه ام زدی، انداختم طرفت/ مکث/ من اون شب حق انتخاب رو از دست دادم. من اون شب انتخاب شدم و حالا... مونس، عشق، پسرمون و انتخاب کرده

سینا: مثل اینکه تا صبح تو کوچه هایی که می شناخت و نمی شناخت، به قول خودش دنبال خوابی که گم کرده بود، پرسه زد.

انتظار: وقتی گفت حاج آقا از دار دنیا فقط و فقط دلی دارم و شعری که چشمهای دخترتون به جونم ریخت و آسمون کوچیکی که می خوام انتظار ستاره اش باشه، چیزی ندارم، بابام خندید، رو به مادرم کرد و گفت: می بینی بانو،  این روزگار بی پیر، به غیر از من عاشق دیگه ای هم داره/ مکث/ مبارکه... وعده بذارین با خانواده تشریف بیارین.

صدای کل از دور. مونس خود نیز با کل همراهی می کند. می چرخد، روبروی سینا اما...

سینا: عجیبه خانم دادور... خیلی عجیبه.

مونس دست از دهان برمی دارد و با استفهام به او می نگرد

سینا: روز بعد، سر کلاس درس، نه کاری به شمشیرهای تیز و خونین مغول ها داشت نه به خواجه حافظ که چه جوری شاخه نباتش رو قسم می داد که با نگاه و لبخندی، غزل تازه ای رو به جونش بریزه/ مکث/ سنگ شده بود، نگاش مثل ستاره یخزده تو آسمون بارونی گم شده بود/ رو به عکس/ چیه شادوماد به جای شیرینی، سکوتت رو تو سینی گذاشتی و داری به اینو و اون تعارف می کنی/ سکوت. قاب عکس را لمس می کند، انتظار به او نزدیک می شود/

انتظار: بگو

سینا: / زیر لب/ از چی بگم، از شبی که از هزار شب قطبی سیاه تر و تلخ تر بود، از شبی بگم که تو چند خونه اون ورتر، عاشقی داشت بی تعارف از دلش می گفت و از آسمونی که می خواست ستاره بارون بشه و تو اون لحظه هیچ کس به این فکر نبود که من با شب سیاهم چه کنم

انتظار: بسه سینا... تمومش کن

سینا: / متعجب/ اما تو گفتی بگو؟

انتظار: حالا هم میگم بگو که داور چی گفت

سینا: / جاخورده/ داور!؟هوم/ رو به عکس/ چی بگم داور... بگم که گفتی که زمزم مثل مروارید هفت دریایی یه که ناخدا عیوق واسه صیدش هفت هفت بار، تو هفت هفت دریا غوص کرد و اون رو به چنگ آورد اما من/ مکث/ این مروارید درشت و بی یک نفس غوص حتی، صید کردم. کاش... کاش سینا، حاج آقا اعتماد می گفت: نه، دنیا برابرم می ایستاد و می گفت: نه، اون وقت من بودم و هفت دریا و هفت غوص، من بودم و هفت زره پولادی و هفت هفت کفش پولادی، می رفتم تا اون ور قاف و انتظارم و از چنگ تموم دیوها بیرون می کشیدم

صدای خفه انتظار و شکست بیصدای او

سینا: شاید به همین خاطر بود وقتی اولین اعلامیه اعزام دانشجو به جبهه به دیوار زده شد لبخندی زد/ رو به دادور/ و گفت بریم، گفتم کجا؟

دادور: / برمی خیزد. چند کاغذ را از سر میز برمی دارد و می خواند/ صید مروارید

سینا: / روبروی او/ صید مروارید اونم در بحبوحه دود و خون؟

دادور: وقت غوصه، نفسی تازه کن

سینا: و رفت و من گم شدم تو حیرتی که با دونه دونه حرفهاش به سر و روم بارید

دادور: و من نه مثل پدری که دردونه اش داره به سفر بی بازگشتی میره که مثل یه نویسنده تموم حرفهاش و که واسه مون زد، نوشتم

مونس: /شکسته/ آره تو دونه به دونه حرفهاش رو نوشتی و من لحظه به لحظه پای این حرفها سوختم/ خیره به دادور/ چرا... چرا بهمن... چرا؟

دادور: چرا؟/ از او دور شود/ چراش و از من می پرسی/ اشاره به عکس/ از خودش بپرس/ کاغذها را روی میز میگذارد./

مونس: از اون بپرسم... از اون!؟ اون داره تموم دنیاش رو تو ساک کوچیکی می ریزه و می ره، من از اون بپرسم، چی بپرسم!!

دادور: همون چیزهایی که می خوای از من بپرسی

مونس: من از تو به عنوان یه پدر می خوام بپرسم چرا جلوش رو نمی گیری؟

دادور: اگه شناسنامه اش رو بیاری و تاریخ امروز رو از تاریخ تولدش کم کنی متوجه می شی که چرا نباید بپرسم/ مکث/ مونس، اون واسه خودش مردی شده، خودش واسه زندگی اش تصمیم می گیره، بی اجازه من و تو، عاشق می شه، شعر می گه/ مکث/ وای ... وای... من با این بلوغ چه کار کنم، من با این بالغ چه کنم

مونس: به جای این نوشته... به جای این کاغذا... مثل پدری سختگیر جلوش بایست و بهش دستور بده که حرمت پدر و مادر تو اطاعته... می فهمی/ و کاغذها را از روی میز برداشته و توی هوا پرتاب می کند/ می فهمی؟

سینا: حتی وقتی دشمن از راه دوری اومده که حرمت و آب و خاک و آرزوهات و سیاه کنه/ مکث/ ها؟

دادور آرام به جمع کردن کاغذها می پردازد. انتظار به او کمک می کند.

دادور: شنیدی چی گفت... ها/ برمی خیزد/ شنیدی چی گفت؟

مونس خشمگین از او رو برمی گرداند. میرود سوی عکس، خیره و مکثی پر تأمل، لبخند به لب سوی انتظار

 می چرخد. سوی او می رود، هر دو به یکدیگر چشم می دوزند، انتظار چشمانش را با گریه می پوشاند و

 می رود روی سکوی بزرگ می نشیند، مونس می رود کنارش و او را نوازش می کند

مونس: خوب می دونی دخترم کاری که عشق می تونه بکنه، دنیا نمی تونه. کاری که چشمهای یک زن می تونه بکنه، آتیش با آهن سرد می کنه و تیغ تیز آفتاب با مشتی برف

انتظار: / با چشمان خیس/ مادر... مادرجون... نگاه کن... به چشمهای خیس و بارونی من نگاه کن، چه ردّی از جادویی که آهن و مثل موم نرم می کنه می بینی؟ چه آیه ای تو این نگاه خیس می بینی که بتونه دل کافر داورت رو نرم کنه/ مکث/ تو این نگاه چی می بینی به جز درموندگی و خستگی؟

مونس: وحشت زده دست خود را پس می کشد/ ان... ت... ظا... ر...

انتظار: آرام سری تکان می دهد/ گفتم... با لبخندی که فقط می شه رو لبای آهوهای دشت ببینی، گفتم... با نگاهی که فقط تو چشمهای لیلی مجنون ببینی گفتم... اما/ شکسته/ نشد... نشد این چشمهای سنگی، جادوشون رو از دست دادن مادر

سینا: می دونستم... می دونستم آب تو هاون کوبیدنه حرف ها/ مکث/ مگه من نگفتم...چند بار هم گفتم/ رو به عکس/ خدا وکیلی چندین و چند بار گفتم که اون جا، جز مرگ و خون و دود و آتیش، تجربه ای دیگه ای نیست ... ها... چند بار گفتم... هوم خل شدم. وقتی اشک های مادر و سکوت پدر و نگاه جادویی یار نمی تونه راحت کنه حرفهای صناریه غاز من، آب به آسمون پاشیدنه و بس.

دادور: / با کاغذهای خود می آید/ نگفتی چی گفت... نگفتی... نگاه کن/ کاغذی را نشان می دهد/ ببین... جای دیالوگ جلو اسم داور فقط نقطه چین گذاشتم. می بینی... فقط نقطه چین/ کاغذ را جلو چشمان سینا

می گیرد./

سینا:/ خیره به کاغذ آرام زمزمه می کند/ گاهی وقت ها عشق، چیزهای سنگینی رو تکلیف میکنه سینا، اما این بار تکلیفه که تکلیف عشق رو روشن میکنه

دادور:/ در حال نوشتن/ گاهی وقت های عشق، چیزهای سنگینی رو تکلیف.../ سربرمیدارد. خیره به عکس داور/ تو این میدون تکلیف عشق چی میشه پدر!؟

و صدای دور جنگ، شلیک، انفجار، فریاد، مونس مات این صداها

مونس: و رفت

انتظار: و رفت

مونس: می گفت تموم لالایی هایی رو که تو این سال های دور و دراز به جونم ریختی تو این ساک گذاشتم

انتظار: گفت جادوی آهوانه نگاهت و مثل تعویضی به گردن می اندازم تا چشم زخمی از مرگ بهم نرسه

دادور: تو چارچوب در ایستاد. مثل همیشه ابر سرگردونی پشت پنجره خونه، سرگردون بود و من سرگردون تر از اون ابر، طول و عرض اتاق میرفتم و می اومدم. تو یه دیالوگ مونده بودم. تو آخریه نمایش سرگردون شده بودم/ مکث/ لبخندی زد و گفت: دلواپس نمایشنامه ات نباش آقای بازیگر. روزی تموم اون نقطه چین های ناتموم و با انواع حروف پر می کنی/ مکث/ و من سمت پنجره چرخیدم که چشمهای خیس مو نبینه. ابر بارید و چشمهام خیس شد و قتی گفت: بد نمایشی رو شروع کردی آقاجون، سال های سال دیگه آخر نمایش رو پیدا می کنی/ مکث/ و رفت و من موندم با نفرینی که به جون این نمایش/ کاغذها را تکان می دهد/ ریخته شد

و متاثر روی سکوی کوچک می نشینند. سر میان دو دست. می موید. نامفهوم و دور. همه خیره به او. مونس سوی دیگر، روی سکوی کوچک می نشیند

مونس: / شکسته/ رفت و تموم خواب های دور و درازم رو با خودش برد

دادور: رفت و تموم واژه هایی که می خواستم، با خودش برد

انتظار: رفت و تموم جادوی چشمهام رو با خودش برد

سکوت، سینا آرام زیر لب

سینا: رفت و تموم سال های زندگیمو به انتظار سپرد/ مکث رو به انتظار/ می فهمی... تموم سالهای زندگیمو.../ انتظار از او دور می شود اما سینا او را رها نمی کند/ چرا نمی خوای باور کنی انتظار. او... اون آدم این جا نبود. اون می خواست از تو به اون جا برسه. نمی دونی، نبود. ندیدی چه طور پاش به جبهه که رسید، چشمهای سنگ شده اش شد تبلور آتیش. شد دو تا ستاره پر نور. می گفت احساس می کنم ریه های خشک شده ام به این هوا احتیاج داره/ مکث/ اون، انتظار، انگار عاشق نبود/ مکث/ عاشق تو نبود

انتظار: / می رود پله اول سکوی بلند/ اما اون از من به اون هوا رسید

سینا: من از تو/ روی سکو، کنار انتظار می رود/ به اون هوا رسیدم

انتظار: / روی پله دوم سکو/ تو از من میگی، اما اون از عشق می گفت

سینا که می خواهد روی پله، نزد او برود، با شنیدن این حرف می ایستد

سینا: با تموم ترسی/ مکث. تردیدی پر زجر و درد/ که از/ مکث/ مرگ داشتم، رفتم که از  تو و عشق تو دور بشم، اما آلوده تر از همیشه برگشتم/ عصبی می خواهد نزد او برود اما با شنیدن صدای دور جنگ و انفجار،

می ایستد. گوش به صدا برای لحظه ای سرش را می فشارد و می رود روی پله بعدی، کنار انتظار/ اما اون... اون چی/ عصبی/ ها... اون عاشقی که از تو می گفت چی، من چی، منی که کنار آواز تفنگ ها و خمپاره اسمت ورد زبونم بود. منی که شبها زیر نور رنگ پریده منورها، بلور اشکم برق می زد، چی/ مکث. مستاصل. صدای جنگ از هرسو می آید و سینا بدنبال صدا هر سو را جستجو میکند. روی سکوی بالاتر می رود. فریاد می زند/ بسّه... چی از جون من می خواین. بسّه/ صداها قطع می شود. مستاصل و پریشان. با خود انگار/ چی بگم... چی بگم/ سوی عکس می چرخد، به خود می آید، می کوشد با بازی دیگر، از زجر خود بکاهد/ خدا لعنتت کنه. بچه... ما رو به این برهوتی که از هر طرفش تیرغیب میاد، کشوندی که چی... چه مرگته، مگه نمی گفتی/ سمت عکس/ تو زندگی همه چیز دارم فقط جای عشق تو گوشه کوچیکی از دلم خالیه... ها... اینم عشق... مگه وقتی انتظار و دیدی نگفتی تمام... پر شدم... کمپلیت... ها...؟

از سکو پایین می آید. صدای جنگ، تیراندازی، انفجار و... دادور آرام برمی خیزد می رود سوی میز و شروع به نوشتن می کند.

سینا: برگردیم داور... برگردیم... نگاه کن/ پشت سر دادور/ ترو خدا پشت سرت و نگاه کن. به راهی که اومدیم نگاهی بنداز/ عصبی بازوی دور را گرفته و سوی خود می چرخاند/ نگاه کن لعنتی... به این جاده نگاه کن/ صدای پر رعشه او/ ببین آخر این راه چی نشسته، تموم ترانه های مادرت و جا گذاشتی، نگاه جادویی انتظار رو فراموش کردی به تموم حس های پیدا و ناپیدای پدرت پشت کردی/ مکث/ نگاه کن... نگاه کن

دادور: / شکسته و آرام. گویی داوری است که می نالد/ تموم اون چیزهای خواستنی رو تو ساک گذاشتم سینا/ مکث/ من تو این جاده خودم و جا گذاشتم

سینا پس می رود و دادور باز مشغول نوشتن میشود

سینا: / مات و شگفت زده مات/  و سنگ شدم. آخه ساک به اون کوچکی کجا گنجایش دنیا رو داره

دادور: / در حال نوشتن/ من به این برهوتی که به یاس ازش اسم می بری اومدم که خودم رو پیدا کنم

سینا: خودت رو پیدا کنی... تو این برهوت... تو این لم یزرع سوخته؟

می خندد. از خنده ریسه می رود و در روی سکوی بزرگ می نشیند

سینا: خوبه... چرا... براوو... بعد از سکوتی طولانی، باز شعر گفتی/ برمی خیزد/ از تو تعجب می کنم داور. این زمین سوخته، اون نخل های سر به تیغ به قول خودت شمر خوابدیده، قطع شده، این آسمونی که بال تموم پرنده ها از دود خاکستری اش سنگین شده، چه حسی ممکنه به آدم بده... ها.../ کنار دادور/ چه حسی... خواجه شیراز که هیچ... بیدل و از هند هم بیاری، قلم بدست، روزها و روزها دنبال وزن و قافیه و ردیف میگرده/ مکث/ روی صندلی می نشیند آخه/ نالان/ اون جا تموم قافیه ها ناجور بود: زمین با نفرین هم قافیه بود آسمون با خون، خاک و سنگ با گلوله های تفنگ، ستاره با خمپاره و آدم/ مکث/ با عدم/ مکث/ و عشق تنها واژه ای بود که نمی شد قافیه ای واسه اش پیدا کرد/ به خود می آید  قدم می زند. روی سکوی بلند/ میدونی چه کرد انتظار اون کهنه سوار، مثل کشتی گیری کهنه کار، بدل زد.

انتظار: تو نامه ای بلند بالا نوشت که عشق رو ردیف تموم غزل هام کردم

سینا: آره عشق رو/ مکث/ نه تورو

انتظار: اون تموم آدم های دنیا رو ردیف ترانه ها و غزل هاش کرد و من از شرم آب شدم/ می آید کنار مونس/ آب شدم / دست های مونس را می گیرد/ اون تموم آدم های دنیا رو با کلمه مهربونی ردیف غزل هاش کرد، اون وقت من، تو آینه لبریخته ام دنبال جادویی بودم که روزگاری سنگ رو پرنده می کرد، پرنده رو به حرف درمی آورد و حرف ها بال و پر درمی آورن و تو آسمون پرواز می کردن/ نالان/ دنبال جوابی واسه این سوالش بود که چه جادویی تو اون زمین سوخته اس که حریف جادوی چشم و نگاه من بود، / مکث/ دید... چه قدر دیر فهمیدم خانم... چه قدر دیر آقای دادور.

باز صدای بوق. انتظار عصبی پنجره را باز می کند. فریاد می زند

انتظار: میشه تمومش کنی بابا.../ ملتمسانه/ خواهش میکنم... بسه.../پنجره را می بندد/ بسه

و انتظار آرام از توی جیب بلیط هواپیما را درمی آورد. سینا آرام به او نزدیک می شود و صدای گوینده فرودگاه بلند می شود

صدای گوینده: از کلیه مسافرین محترم پرواز به مقصد دبی که تاکنون موفق به دریافت کارت پرواز نگشته اند، خواهشمند است برای اخذ کارت به کانتین شماره شش مراجعه فرمایند

سینا عصبی روی سکوی بلند دنبال صداست

سینا: بسّه... بسّه لعنتی.... تمومش کن/ باز تکرار و پژواک صدا می رود روی آخرین پله سکو/ کدوم مسافر جدامونده رو می خوای پیدا کنی... ها... کدوم مسافر/ بلند و فریاد گونه/ بسّه... خفه شو... خفه شو

و صدا قطع می شود. دادور خیره به نوشته خود، زیر لب زمزمه می کند که ما چیزی از آن نمی فهمیم

انتظار: این صدا دست از سرم نمی داره

مونس: این صدا دست از سر هیچ کس برنمی داره

دادور: کدوم هواپیما گنجایش این همه مسافر جا مونده رو داره خانم

انتظار بلیط را توی جیب می گذارد. چمدان را برمی دارد. به پله بعد می آید. سینا با هر گام انتظار، سکوهای بعدی را طی می کند ما به سطح می رسد. گامی به انتظار نزدیک می شود. در آشوب یافتن کلمه ای است که برای بازداشتن او سفر بر زبان بیاورد اما بیهوده می کوشد زیرا حرفی نمی زند و می ایستد. چمدان از دست انتظار رها می شود. انتظار رو به عکس

انتظار: / شکسته/ کدوم قسمت دنیا برم که تو نباشی داور... کدوم قسمت؟

سینا: / لبخند بر لب/ انتظار!!

انتظار: می مونم داور. اول جاده طی شده می ایستم که برگردی/ رو به مونس/ می ایستیم خانم جون

و می آید دستان مونس را می گیرد و سر بر زانوان وی می گذارد. مونس او را نوازش می کند. زمزمه می کند

مونس: نیمی عشق، نیمی رویا، نیمی نگاه، نیمی صبر

انتظار: نیمی گریه

مونس: نیمی قرار

دادور: نیمی انتظار

باز صدای بوقی که معلوم است از سر عصبیت است، انتظار نگاهی به پنجره اندازد

انتظار: مثل اینکه باید برم خانم جون

مونس آرام سری تکان می دهد و باز انتظار  چمدان خود را برمیدارد و قدمی سوی در خروجی برمی دارد

سینا: / شکسته و ناامید/ نیمی انتظار/ مکث/ نیمی کتمان. نیمی پوشیده، نیمی عریان، نیمی از حقیقت، لابلای این اوراق/ کاغذها را برمی دارد/ لاجوردی پنهان/ عصبی/ آقای دادور تروخدا... شما/ مکث/ بسّه... بسّه دیگه

انتظار می ایستد. دادور مسخ زده به او می نگرد و کاغذها را از او می گیرد

دادور: انسان نیمی رویا، نیمی انتظار/ مکث/ غم دردناکیه آقا سینا، دوست داشتنی و خوشایند

سینا: خوشایند! خوشایند کی آقای دادور. نگاه کنین... به اون دو تا انسانی که نیمی صبر و نیمی انتظارند، نگاه کنین... فکر نمی کنین کافی باشه. فکر نمی کنین این نمایشنامه نوشته شده و تموم شده. فکر نمی کنین الان وقتشه که انسان بشه نیمی عشق و نیمی حقیقت... ها/ روبروی زنان/ آره... زن نیمی عشق و نیمی حقیقت/ سری تکان می دهد/ نه... نه... آدم/ روبروی مونس/ می فهمین خانم دادور... حقیقت

مونس: حقیقت اون جاست. قاب شده و به دیوار سنگی خونه

سینا: نه/ برمی خیزد. پریشان/ حقیقت این جاست/ بر سینه می کوبد/ حقیقت این جاست... این جا/ بر سینه دادور می کوبد/ بگین آقای دادور... ترو خدا حقیقت رو بگین که همه بشنون... بگین... بگین

دادور هراسان به مونس که برخاسته و آرام دارد سوی او می آید می نگرد

مونس: حقیققتی تلخ تر از این بهمن که مادری و همسری، سالیان سال چشم به افق دور راه دوختن که مسافرشون از راه برسه... ها./.. دادور از او می گریزد اما مونس او را آسوده نمی گذارد/ تو این خونه کسی

نمی تونه درست دروغ بگه دادور/ مکث/ بگو... چیزی رو که باید می گفتی بگو این چه دروغیه که سالهاست تو سینه ات غبار گرفته بهمن... بگو

انتظار: مگه نمیگین انسان نیمی صبر آقای دادور... ها.../ مکث/ اما من میگم انسان یعنی همة صبر

دادور معذب خیره به کاغذها، با آنها بازی می کند

انتظار: اون کاغذا چه رازی رو پنهون کردن آقای دادور؟

دادور: هیچ چی/ کاغذها را برمی دارد/ هیچ چی

سینا: آخرش چی آقای دادور. هر شعری سروده می شه که روزی خونده بشه، هر نمایشنامه ای نوشته میشود که روزی روی صحنه بره... اون روز و چه می کنین؟

مونس: حرف بزن دادور... تروخدا... ترو به جون داور قسم/ دادور از او دور میشود، اما مونس/ اون چیه که باید به خاطرش سکوت کنی

دادور: بسّه... بسّه... چی رو می خوای بدونی مونس، چی رو می خوای بدونی انتظار... خواهش می کنم بذارین با این حقیقت غبار گرفته مثل این چند سال زندگی کنم

سینا: پرده آخر بازی رسیده آقای دادور، شما آخر نمایش رو تعریف نکنین، من مجبورم بگم، استاد/ با خود/ چندین ساله که این راز مثل خوره داره روحم رو می جوه و ذره ذره داره به نیش می کشه

انتظار: با استفهام/ سینا!؟

سینا: گفت نگو... حرف نزن. گفت/ پریشان/  این راز و تا زمان تمام شدن نمایشنامه مثل گنجی قدیمی...

دادور: / حرف او را قطع می کند/ بسّه... بسّه

سینا: / بی توجه به پریشانی دادور/ تو سینه ات پنهون کن اون وقت

سکوت. مونس آرام به او نزدیک می شود

مونس: اون وقت چی/ مکث/ پسرم. حرف بزن

سینا: شرمگین و از پا افتاده/ انتظار و...

دادور: / حرف او را قطع می کند/ وای بر تو... منو کشتی/ تو صندلی گهواره ای وامیرود/ کشتی... تموم آرزوهام رو کشتی

مونس آرام به او نزدیک می شود برابرش به زانو می نشیند

مونس: بهمن... بهمن...

دست می برد که او را نوازش کند اما دادور برمی خیزد و سوی کتابخانه می رود و از لابلای کتابهای قطور پاکت کوچکی را بیرون می کشد و روی میز پرتاب می کند

دادور: باز کنین تا تموم رازهای دنیا رو کشف کنین/ مکث/ یااله

اما هیچ کدام جرئت نمی کنند به پاکت نزدیک شوند. هر دو زن نگاهی به یکدیگر می اندازند. دادور تو صندلی فرو می رود.

دادور: باز کنین، منتظر چی هستین. راز کهنه چند ساله تو دل اون پاکت خوابیده... یااله/ صندلی را به حرکت درمی آورد/ یااله

مونس و انتظار جرئت نمی کنند که به پاکت نزدیک شوند بازنگاهی به هم می اندازند و سپس به سینا

 می نگرند. سینا مصمم دست دراز می کند که پاکت را بردارد اما...

دادور: نه شما آقا... نه شما

مونس آرام سینا را پس می زند و پاکت را برداشته و با تردید بسیار آرام در آن را باز میکند. با دیدن محتویات پاکت فریادی می کشد و روی صندلی وامی رود. سکوت و تردید برای دیدن محتویات پاکت در انتظار موج می زند. به سینا می نگرد. سینا سریع پاکت را برمی دارد و از درون آن انگشتر عقیق سرخی را بیرون می کشد و برابر چشمان خود می گیرد. انتظار با دیدن انگشتر پس می رود.

انتظار: انگشتر عقیق داور!؟

و روی سکوی کوچک آوار می شود. سینا، اما مات انگشتر و روایتی که می خواهد آغاز کند

سینا: می گفت اگه به حرمت نماز نبود وقت وضو هم از انگشتم نمی آوردمش بیرون/ مکث/ آخه کنار دعای خیر مادرم، انتظار اونو تو انگشتم کرد/ مکث/ بعضی وقت ها، سر وضو یادش می رفت که اون و از انگشت دربیاره. یه روز یکی از بچه های مقربه شوخی بهش گفت: اخوی وضو قبول. یکی دیگه گفت از کی این بدعت و تو شریعت خدا و رسول باب کردی مومن/ مکث/ همه خندیدن/ خیره به انگشتر/ وقتی پیدا کردم غوغایی تو تنم بپا شد واسه رسوندن و نرسوندنش، واویلایی بود که نپرس

انگشتر را روی میز، کنار مونس میگذارد و خود بر پله اول سکوی بلند می نشیند.سیگاری درمی آورد، اما روشن نمی کند.

سینا: یکی دو شب به عملیات، رفته بود تو لک و چله سکوت گرفته بود انگار، به دوردست جبهه زل زده بود. رو تن سوخته نخل های بی سردست می کشید و من مونده بودم تو اون فضای به قول خودش تازه چرا به عشق، به انتظار فکر نمی کنه/خیره به عکس/ ازش پرسیدم: هی شاعر... از غزل و قصیده چه خبر، از عشق چه خبر عاشق/ مکث/ حتی برنگشتی به چشمهام نگاه کنی. نوجوون پونزده، شونزده ساله ای رو که داشت کاسه حنا رومیون بچه ها می گردوند نشون دادی و گفتی اون غزل... اون قصیده، کو گلویی که یه نفس بخوندنش... بسم اله. پیرمرد هفتاد ساله ای رو که داشت مشک شو پر از آب می کرد نشونم دادی و گفتی اونم عاشق چه معشوقی رو سراغ داری که تاب غمزه نگاهش رو داشته باشه، بفرما، جوون بیست ساله ای رو...

دادور:/ حرف او را قطع می کند/ تمومش کن. لازم نیست آخر قصه رو.../ کاغذها را برمیدارد/ آخر نمایش رو بگی

مونس: / انگشتر را لمس می کند. می نالد/ بذار بگه، بذار آخرین صحنه نمایش ناتمومت رو تعریف کنه

دادور: تروخدا مونس... به من فکر کن/مکث /.. به من فکر کردی... ها...؟

انتظار: به ما فکر کردین آقای دادور؟

دادور: یک روز می گفتم... یک روز روی صحنه می گفتم

مونس: چرا این یک روز تو باید بعد از این همه سال اتفاق بیفته... اونم بعد از این همه انتظار... این همه چشم به راه دوختن و پای انتظاری دراز، سوختن، چرا... چرا/ مکث. نالان/ آخ بهمن... بهمن، چه سنگین رو سرم خراب شدی، روتموم آرزوهام آوار شدی

دادور: / سنگین/ به خاطر تو بود مونس. اگه همون روز ماجرا رو می فهمیدی، می مردی، همونطور که من اون لحظه مردم و زنده شدم، زنده شدم و باز مردم/ مکث/ اون انگشتر، با اون عقیق سرخ و خونی اش، تو این چندین و چند سال، صلیبی شده بود، رو شونه های زخمی ام و روزها و ثانیه ها و لحظه ها، حکم جلجتایی بود که من محکوم می بایست، هر روز هزار بار صلیب رو می بردم بالا/ مکث/ می شنیدی، می مُردی مونس/ به زانو برابر او/ می فهمی مثل من خاکستر می شدی و مجبور بودی دور از چشم همه، کنار خاکستر آرزوها و رویاهای تعبیر نشده ات بشینی، بشکنی/ نالان/ و من... نمی تونستم... نمی خواستم تو این بی کسی ترو هم از دست بدم/ برمی خیزد/ مجبور بودم بازی دردناکی رو شروع کنم. باید نقش سختی رو به عهده می گرفتم و ترو هم به این بازی تلخ می کشوندم

انتظار: / بغض آلود/ من چرا، پای منو چرا به این بازی بی سرانجام کشوندین... چرا؟

دادور: / خیره به او/ میدونم سخته دخترم کنار باوری که وجود نداره نشستن و پیر شدن/ مکث/ مجبور بودم... اگه مونس رو از دست میدادم راهی جز مردن واسه ام وجود نداشت

انتظار: جبر!؟ نه آقای دادور، تنها چیزی که واسه تون اهمیت داشت نمایشنامه ای بود که تو آخرش مونده بودین. دنبال پایانی واسه آدم های دربدر رو بی فرجام نمایشتون می گشتین. چرا/ شکسته/ چرا این همه سنگ دل آقاجون؟

دادور می خواهد حرف بزند اما تشنج و رعشه دست به او فرصتی نمی دهد. دردی در سینه احساس می کند. دست روی قلبش میگذارد. تعادل چندانی ندارد، سوی صندلی می رود. سینا می خواهد به او کمک کند اما با خشم دست او را پس می زند.

دادور: به من دست نزن یهودا، دست نزن/ نفس بریده روی صندلی گهواره ای می افتد/ به من دست نزن شغاد/. سینا می رود و قرصی و لیوان آبی برابرش میگذارد/

دادور: / مویه وارو دور. انگار با خود دارد حرف می زند اما سخنانش را ما می شنویم/ حس نوشتن نمایشنامه درباره انتظار، مثل وسوسه ای، آشفته ام میکرد. تو خیابون، لابلای آدم ها پرسه می زدم. زیر بارون به چهره آدم هایی که سعی می کردن تموم چهره شون تو سیاهی چتری پنهون کنن، خیره می شدم، اما هرچی بیشتر خیس می شدم، آدم ها رو سنگی تر میدیدم. همه بی تفاوت از کنار قطره روشن بارونی که رو برگ غبار گرفته درختا می نشست، می گذشتن، آخ مونس... مونس... جوندارترین قصه روزگار، کنارم، تو خونه ام نفس می کشید. آسمون خیس و می دیدم اما از چشم های بارونی تو که رو شیشه تموم خونه ها می نشست غافل بودم. به نگاه سرد رهگذرای خاموش خیره می شدم اما هیچ وقت چشمهای روشن عروسم رو که تموم راههای تاریک اومدن پسرم رو چراغونی می کرد، ندیدم... من/ زجرآلود و سخت/ نمایشنامه ام رو پیدا کرده بودم/ اما هرچی می نوشتم به آخر نمایش نمی رسیدم... مونده بودم.یادته.  به خنده می گفتی این بار تو این نمایش گم شدی بهمن!

سکوت می کند و به مونس که آرام و مات، خیره انگشتر، آن را آرام بر میز می کوبد،

دادور: آره... تو سرانجام آدم های نمایشم گم شده بودم مونس/مکث/ تا اینکه......

و صدای کوبش انگشتر بلند و بلندتر می شود و با صدای دور جنگ هم می آمیزد. دادور عصبی برمی خیزد. سرش را با دست می گیرد و با شدت بر میز کوبد و شکسته و بریده می گوید

دادور: تا اون انگشتر اومد و پایان نمایش و نشونم داد/ نفس عمیق. نفسش به سختی بالا و پایین می آید/ تموم شد... دیگه چیزی ندارم که به تماشاگرم بدم/ سینا به او نزدیک می شود/ پرده آخر نمایشم ولو دادی. برو.../ سینا می رود و قرصی و لیوان آب را آورده سوی او می گیرد/ برو آخر این نمایش تک نفره رو تموم کن/ و زیر آب و قرص می زند. بلند/ برو... برو قصه ات رو تموم کن... تموم کن

و دست بر قلب روی صندلی گهواره ای آوار می شود، مونس اما بیصدا و خاموش خیره به انگشتر.

مونس: این همه سرخ نبود این عقیق، این همه بوی خدا رو نمی داد این سنگ، این همه بوی خاکستر نمیداد این بریده طلا  و عقیق انگشتر را لمس می کند و مات به انتظار می نگرد. انتظار او را به آغوش می کشد انگشتر و دست مونس را می بوید.

انتظار: این همه بوی بهشت رو نمیداد این انگشتر/ و انگشتر را می بوسد./

مونس: می گفت: مادر، کنار دعای خیرتون، گوشه دلم این انگشتر و هم میذارم/ سوی سینا می چرخد، با نگاه سنگین/ تو این بازی ناجوانمردانه، تو هم دستیار کارگردانی/ خیره به انگشتر/ چه طور این انگشتر دستت رسید... چه طور دست دادور رسید/ باز به سینا می نگرد/ شنیدی که چی گفت... بازی ات رو شروع کن هرچی که هست، تمومش کن سینا/. انتظار نیز به سینا می نگرد. سینا می کوشد بر اعصاب خود مسلط شود. جرعه ای آب از تنگ بلور می نوشد اما صدای جنگ، تیراندازی و... تنگ را از دهان دور می کند و آب روی لباس او راه می گیرد خیره به نقطه ای نامعلوم

سینا: چه شب سختی بود، شب حمله. از همه طرف گلوله توپ و خمپاره به سر و رومون می ریخت. اون شب انگار تموم ستاره ها گلوله می شدن روسرمون می بارید. با هر انفجار، تعدادی از بچه ها به خاک و خون

 می افتادن اما انگار کسی نبود که بهشون بگه کجا با این عجله مگه شما نمی بینین چه آتیشی داره از آسمون می باره... نه... کسی نبود که سر اون خاکریز تابلوی حرکت ممنوع و بزنه زمین. مرگ می بارید و بچه ها از سینه خاکریز می رفتن بالا. باز جرعه ای می نوشد. مستاصل نمی داند چه کند. تنگ آب را روی میز می گذارد. دو دست بر لبه میز می گذارد. خیره به میز

سینا: اما من... پاهام/ مکث/ از ترس تکون نمی خورد. انگار زمین دو دستی چسبیده بود به پاهام. منتظر بودم کسی فرمان عقب نشینی رو بده اما انگار کسی نبود. همه می خواستن برسن بالای خاکریز حتی کربلایی نوذر، سقای هفتاد ساله اما تیغ تیز ترکش خمپاره امونش نداد وقتی افتاد با چشمهای باز به مشک آب که رو زمین افتاده بود، زل زده بود انگار نگران تشنگی بچه ها، اون ور خاکریز بود/ سکوت. صدای تفنگ و سینا رها از شرم کهنه خود/ دوید طرف مشک/ مکث. بلند. گویی در میدان جنگ است/ داور... داور... داری میری کجا... بایست/ میدود روی سکوی بلند/ بایست... به خدا پشت این خاکریز نفرین شده جز مرگ، چیزی در انتظارمون نیست ... برگرد برگرد... دیوونه... دیوونه... نمی بینی تیربار و مسلسل چه طور بچه ها رو داره درو میکنه... نرو... ترو به خدا.../ بریده و شکسته/ ن... رو... بر... گرد... دا... ور... دا... ور...

و صدای سوت مانند خمپاره از دور. پژواک این صدا و سرگردانی دیوانه وار سینا روی پله های سکوی بلند در جستجوی پناهی امن با نزدیک تر شدن صدا خودش را روی سکو پهن می کند و صدای انفجار شدید. صدای دور زنانی که انگار نوحه گری می کنند و در متن این صدا مونس می موید و می نالد و انتظار مات و سنگ شده. سینا آرام سربلند می کند. منگ و مات. دست به تن خود می کشد و به اطراف می نگرد و روایت خود را پی می گیرد

سینا: به جای بارون از آسمون خون می بارید. به جای گلوله و بمب از آسمون سر و دست و پا می افتاد زمین، می خواستم از جام بلند شم اما هیچ جای تنم به فرمانم نبود. شیار خون از خاکریز راه گرفته بود پایین، منگ از جام بلند شدم یه مرتبه دست بریده و خون آلودی افتاد کنار پام جا خورده/ پس می رود/ می خواستم از ترس بزنم به دشت اما برق انگشتری دست خون آلود، پاهام رو سنگ کرد/ بزانو. کنار دست انگار/ دست رو شناختم/ گریه خفه آلود انتظار و سکوت سنگین مونس/ انگشتری رو شناختم. انگشتر رو از توی انگشت شکسته و خونی اش در آوردم و/ مکث/ دادم به...

/سکوت/. صدای مویه مونس تنها ترنمی است که فضا را می شکند

دادور:/ آرام و سنگین در تاب صندلی گهواره ای/ میشه کنار رویا زندگی کرد. با انتظار  پیر شد و زندگی کرد اما/ مکث/ مرگ... اونم مرگ ناگهانی، فرصت رویا رو به آدم ها نمیده/ مکث/ آره... انگشتر رو که داد... اینو گفتم. / مکث/ از داور نپرسیدم و از دستی که کنار اون خاکریز خاک کردی نپرسیدم. از تیکه های گم شدة پسرم که مثل بذر تو دشت پخش شده نگفتی، من هم نپرسیدم اما/ درگیرانه با خود/ اما گفتم بذار مونسم کنار انتظاری قشنگ پیر بشه. بذار مونس هر شب با کامواهای رنگی، بافتنی های قشنگی واسه داور ببافه. بذار مونمس چراغ سر در خونه رو هر غروب تا صبح روشن بذاره. که گم شده اش تو تاریکی شب، راه خونه رو گم نکنه/ مکث، نفس عمیق/ آره گفتم و حالا/ مکث/ همه چیز تموم شده. پرده آخر تموم شد. وقتشه که پرده، بیفته و آدم ها به من و نمایشم، به من و مونسم فکر کنن

و صندلی را به حرکت درمی آورد. صدای ممتد بوق ماشین

دادور: شنیدی انتظار. این صدا ترو می خونه، به سلامت/ آهسته/ به امید دیدار

انتظار آرام چمدان خود را برمی دارد. از توی چمدان بلیط هواپیما را بیرون می کشد. صدای گوینده فرودگاه

صدای گوینده: برای آخرین بار اعلام می شود که مسافران محترم شماره...

اما با پاره شدن بلیط، صدا نیز قطع می شود. لبخند بر لب سینا می نشیند. انتظار پنجره را باز می کند. صدای بوق رساتر می شود انتظار بلیط را چند تکه کرده و بیرون می ریزد و صدای بوق نیز قطع می شود و پس از آن انتظار می آید و چمدان را می بندد. سینا از سر رضایت می کوشد به او کمک کند.چمدان را بر می دارد .

سینا: لیست پرواز بسته  شد و هواپیما/ صدای دور برخاستن و پرواز یک هواپیما/ ر... ف... ت.../ مکث/ و همه چیز تموم شد انتظار... همه چیز

انتظار چمدان را از دست سینا بیرون می کشد. میرود انگشتر را از روی میز برمیدارد خیره به آن روی پله اول سکو

انتظار: همه چیز تازه شروع شد سینا

سینا: / روی پله اول سکو/ انتظار!!؟

انتظار: / روی پله دوم سکو/ تازه دارم عاشق می شم

سینا می شکند روی پله دوم سکو اما انتظار بدون توجه به او روی پله سوم سکو میرود

انتظار: تازه دارم معنی انتظار رو می فهمم

سینا سرش را با دست می پوشاند. سربلند می کند به انتظار می نگرد و با خستگی انگار که خود را می کشد روی پله بعدی سکو. انتظار، اما می رود روی سکوی آخر

انتظار: تازه دارم رسم عاشقی رو یاد می گیرم

سینا، جا مانده روی پله سوم، نفس نفس زنان می نشیند، تا شده به انتظار می نگرد، انتظار سر برافراشته خیره به راه دور، آرام انگشتر را سوی افق دراز می کند. انگار دستی از جایی پنهان سوی او دراز شده است. سینا ملتمسانه سوی او دست دراز می کند و تاریکی قسمت فوقانی سکو و سینا و انتظار را می پوشاند و تنها سطح صحنه روشنی بیرمقی را دارد.هم آمیزی صدای دور با دو صدای جیرجیر رقص صندلی و دادور که آرام شروع میکند به زمزمه کردن شعری

داودر:

امشب دلم

با نیمه ای از آسمان که تویی

آفتاب خواهد شد

و همسرم، به تماشای دست بریده ی فرشته ای خواهد ایستاد

و رو به سوخته ی ماه، خواهد گفت: و آن ستاره، خواب چندم زمین است!؟

مونس آرام سربلند می کند برمی خیزد و به او نزدیک می شود

مونس: / آرام و پر آرامش/ روحم رو کشتی دادور. این اسکلت شکسته، بدون روح ،کنار آرزوهات زندگی رو بازی می کنه و پیر می شه

دادور: / با چشمان خیس به او می نگرد/ مو... نس

مونس: چرا... چرا... چرا نگفتی... چرا نخواستی منم مثل هزار مادر واسه پیدا کردن تیکه های گم دلم، جای جای زمین تاریک او با نفس هام بو بکشم / شکسته تر و درمانده تر/ چرا... بهمن... چرا...؟

دادور: خواب زمین مونس، خواب تاریک زمین مونس. تیکه های گم داورمون... تیکه های مفقود داورهامون، ستاره هایی اند که خواب تاریک خاک و آفتابی می کنن/ مکث/ نخواستم این ستاره ها رو از زمین بگیرم.../ مکث/ حیف... حیفه مونس، زمین با رویاهای تاریکش بمیره... حیفه

مونس: / گریان/ پس من با تاریکی ها دلم چه کنم مرد... من چه کنم؟

و می رود کنار قاب. با دست لرزان قاب را نوازش می کند. صدای زنان نوحه گر بلند و بلندتر می شود. مونس قاب را برمی دارد و زیر نگاه درمانده دادور از صحنه می زند بیرون. دادور از روی صندلی برمی خیزد. دست سوی او دراز می کند

دادور: ملتمسانه و شکسته/ مو... نس... مو... نس

می خواهد سوی او برود اما درد قلب فرصت حرکت به او نمیدهد. زجرآلود قلبش را در مشت می فشرد. نفسهای به شماره افتاده اش به سنگینی بیرون می آید

دادور: مومو... مو... نس

و کنار صندلی آوار می شود. نور به تیرگی می گراید. می کوشد دست بر صندلی خود را بالا بکشد

دادور: مو... نس... دا... ور... دا... ر... م... می... می... می ... می میرم

سرپا می ایستد. نفس عمیقی می کشد چهره منقبض اش به رعشه درمی آید. روی صندلی می افتد. یقه پیراهن خود را می درد. با چنگ می خواهد قلبش را از توی سینه بیرون بکشد. می خواهد سینه را از هوای تازه پر کند اما نمی تواند توی صندلی در خود تا می شود. نفس دردآلودی می کشد. دست از سینه برداشته و رو به فضای دور دست دراز می کند و یکباره توی صندلی رها می شود. باز دست به سینه می برد. دهان باز می کند و نفس به شماره افتاده با صدای زنان نوحه گر، آرام آرام قطع می شود و دستانش از دو سوی صندلی به سوی زمین آویزان می ماند و صدای زنان نوحه گر، صدای دور جنگ و صدای شعرخوانی داور که توی هوا موج برمیدارد

داورـ صدا:

بی بازو

اطراف خون پروانه ها قدم می زنم

و نامم را

از پشت حس سر به یک گلوله

برای ستارگانی میگذارم

که تعبیر رویای ناتمام زمین است

و... نور تاریک و تاریک تر می شود

خواب دوم زمین:

صدای تشویق در تاریکی و نور می آید.

یکی دو تا چند تا از تماشاگران چند شاخه گل به درون صحنه پرتاب می کنند و انتظار و سینا از سکو پایین می آیند. مونس قاب بدست وارد می شود و یکی، گویا کارگردان نمایش با احترام به نمایشگران و تماشاگران وارد می شود و با اشاره دو سوی دست، احترام متقابل حاضران را میان بازیگران نمایش تقسیم می کند. یکی از میان تماشاگران، پس از دادن تک شاخه های گل به بازیگران، دسته گل بزرگتری به کارگردان میدهد. کارگردان با اشاره و تبسم مردم را به سکوت دعوت می کند و با شور و هیجان داد سخن میدهد

کارگردان: سپاسگزارم... سپاسگزارم/ مکث/ تو این لحظه ها پیدا کردن جمله، حتی کلمه ای که شبیه مهربانی شما تماشاگران عزیز باشه واقعا از کشف مسئله نسبیت هم مشکل تره. تنها کلمه ای که میشه در این مواقع به زبون آورد، اینه: ممنون... سپاسگزاریم... برای همه چیز برای صبر و تحملی که به خرج دادین/ باز صدای تشویق/ و من/ سوی دادور که همچنان در صندلی است/ باید از بازیگر توانای تاتر شهرمون پدر شهید داور سعادت، استاد سعادت تشکر کنم که کنار بازی خوب و انسانی شون به من نویسنده، و کارگردان اجازه دادن از زندگی یگانه فرزند جاوید الاثرشون، شهید داور سعادت برای اقتباس نمایش و آن ستاره خوب چندم زمین است؟! گرته برداری کنم و این نمایش رو به روی صحنه ببرم و اگر گل و دسته گلی تقدیم می شه، باید به استاد تقدیم بشه.

و با دسته گل سوی دادور می رود. دسته گل را کنار پای او میگذارد. بازیگران نیز شاخه های گل را کنار پای او میگذارند. کارگردان دست دادور را گرفته و بر آن بوسه می زند و افتخارآمیز دست او را با دست خود بالا می برد و سپس با لبخند پس از تشویق دست او را رها میکند و دست دادور رها و سبک توی فضا رها می شود و باز آویزان می ماند. بازیگران شگفت زده خیره به این منظره. کارگردان با چهره ای نیمی به لبخند، نیمی به تشویش آرام شانه دادور را تکان میدهد.

کارگردان:/ آرام و آهسته/ استاد... استاد... مردم منتظرن... استاد سعادت

سر دادور به سویی، سمت تماشاگران چرخیده و سنگین روی شانه می افتد. چشمان باز و از حدقه درآمده و انگار منتظر تشویق تماشاگران است. آب کفاف از گوشه لبانش راه می گیرد. مونس آرام به او نزدیک می شود و با دیدن این منظره جیغ دردناکی می کشد.

مونس: دا... د... و... ر

و باز صدای زنان نوحه گر .کارگردان پای دادور بزانو.... سر به دستان می گرید

نور آرام می رود. صدای باد دوردست و صدای جنگ و صدای دور و گم داور که انگار دارد شعری می خواند.

 

محمدرضا آریان فر

12- اردیبهشت 86

 

 

 

 الف: شعر، دختران دشت ، از شعر«زخم قلب ابایی» احمد شاملو ، کتاب هوای تازه

ب: بقیه شعرهای آمده از کتاب «سهمی از همه ی ترانه ها»از م. بابک

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  |