تبليغاتX
زهور

روزي كه آسمان مي افتد

محمدرضا آریانفر

سويد : 28 ساله

الحان : 20 ساله

علي : 30 ساله – برادر الحان

باسم : 19 ساله – برادر الحان

نجمه : 50 ساله – مادر

نهله : 18 ساله – دختر همسايه

فوأد « ابوفهد » : 52 ساله – پدر نهله

دختر اول

دختر دوم

دختر سوم

و ديگران كه صحنه آراي رؤيا و حقيقت پاره اي از بازي اند .

صحنه :

چند كندة درخت كوچك و پراكنده در گوشه و كنار امّا قسمت اصلي دكور ، سكوي بزرگ و گردي است كه مي شود گفت فضاي بيشتري از صحنه ما را اشغال كرده است كه بوسيله تخته اي ديواره مانند به دو نيم قسمت شده و هر نيمه به وقت گردش ، حكم مكاني را در نمايش من ايفا مي كند .

الف : ايوان يا برش و بخشي از حياط يك خانه

ب : گوشه اي تاريك از يك اتاق بازپرس

روي برخي از كنده ها بازيگراني كه حكم نوحه گران را دارند مي توانند بنشينند و يا اينكه اصلاً نباشند و كارگردان مي تواند از صداي آنها سود برد ، امّا وجود بازيگران در حاشية نمايش گاهي به چشم مي خورد .

و امّا ....

در سكوت و تاريكي زمزمة زنان نوحه گر ‌، نويد خوشي براي يك آغاز نيست . اين نوحه ، راوي مرگي است كه گريبان جواني را گرفته است . با اوج نوحه ، نور آرام مثل گل بسته باز و باز تر مي شود و مادر اين شكوفايي روي يك طرف سكوي مركزي سويد را داريم كه از خستگي يا .... سرش به روي سينه افتاده است و زماني كه زنان نوحه گر به وقتِ نوحه سرايي به نام « الحان » مي رسند آرام سر بلند مي كند و مات و تا شده به ما مي نگرد و ....

سويد : روزي كه الحان مرد ، آسمون هم به زمين افتاد

و باز سرش به سنگيني روي سينه خم مي شود و زمزمة فروكش شدة زنان نوحه گر باز بلندتر
مي شود و سويد زير نوري كه اندكي بازتر شده ، آرام سر بلند مي كند و ما چهرة او را داريم : كبودي زير چشم ، زخم بر گونه ، ريش نتراشيده موهاي ژوليده

سويد : / با صداي خفه و خسته / نمي دونم كي بود .... امّا اينو مي دونم بهار از برديد و چولان و نيزار هور مي اومد . عروسي نعيم پسر زار فرحان بود / صداي شاد نوازي عروسي از دور / و اون / مكث / الحان از نزديكي بصره با خونواده اش به عروسي اومده بود . مي گفتن پدرش  سامر به زار فرحان گاوميش مي فروخت و من ....... الحان و تو اون عروسي ديدم و يه مرتبه قشنگ ترين شعرهاي دنيا رو لبم نشست . همون شب ، به قول ننه ام ، شاعر شدم و از اولين شعر ، بازي شروع شد . بازي اي كه واسه همه تلخ بود ، امّا واسه من به شيريني شروع شد / مكث / به شيريني مرگي كه محاصره ام كرده .

نور همچنان كدر و بي رمق است با زمزمة زنان نوحه گر كه دارد فروكش مي كند ، بازيگران به شتاب سكوي مركزي را مي چرخانند .

نور به تابندگي صحنه را روشن و روشن تر مي سازد و ما با وجه ديگر دكور نمايش مواجه مي شويم . سكو به      ايوان خانه است  گليمي بومي پهن و دو سه مخدة بزرگ به ديوارة تكيه داده شده . يك صندوقچه كوچك در كنار گليم و يك اجاق كوچك به بساط چاي و قهوه كنار آن ديده مي شود . علي ستوان دوّم ارتش عراق برابر يك يا دو ساك ايستاده و به خشم به مادر و خواهرش مي نگرد آن سوتر نهله خيره به دهان علي ، منتظر واژه اي است كه از دهان او پرتاب شود .

نهله : ابو ...

علي : / خشمگين ساك را به سويي پرتاب مي كند / گفتم نه  .. نه .. نه / مكث / نه كسي حق داره گاوميش هاشو طرف هور ببره نه اين آبادي پرت و دور افتاده رو ترك كنه / مكث بلند / مفهوم شد

نهله به نجمه مي نگرد . نجمه سري تكان ميدهد . نهله مستأصل . الحان دست او را مي گيرد . علي سيگاري در مي آورد

علي : انگار يادتون رفته جنگ شروع شده و هور و نيزارا مثل سابق ديگه امن نيست !؟

نجمه : پس اين  حيووناي زبون بسته چه كار كنن مادر

علي : من چه ميدونم / مكث / نمي تونم به فرمانده هام بگم كه ترو خدا اجازه بدين ابوفهد و ديگرون گاوميش هاشون و ببرن تو هور

الحان : حالا گاوميش ها هيچ ، مردم چي خويه ؟

علي : مردم ... مردم .... كجا برن .... ها .... اين جا هم مثل هر جاي ديگه

نجمه : چي ميگي علي ... كجا هر جا مثل اين جاست ... ها ... / آرام / به قول خودت پشت اون نيزارا مرگ نشسته ، دشمن تشنه نميشه كه مردم بشينن منتظر كه چه وقت مرگ مياد سراغ شون

علي : جنگ و فرمان جنگي .... نهايت هيچ آبادي و روستايي لب مرز خالي بشه / مكث / ميدوني چرا زايره ...... ها ، چون جاده رو واسه دشمن صاف كنيم كه راحت بياد تو خاك مون

و لب ايوان مي نشيند . سيگاري روشن مي كند . آرام با خودش حرف مي زند .

علي : از چيزي خبر ندارين . پاتون و از آبادي بيرون بذارين حرف و حديث همسايه ها شروع مي شه و بعد / پك به سيگار / علي عبدالكريم پسر سامر و استخبارات بغداد . ميدونين استخبارات يعني چي .... ها ... مثل آب خوردن بهم تهمت ميزنن كه اجازه دادم آبادي خالي بشه ... اون وقت / پك و فرستادن دود سيگار به هوا / همه چيز از بين مي ره ... همه چيز دود ميشه و ميره هوا / به نجمه / تموم چيزهايي كه عمري واسه شون جون كندم و دويدم / رو به نهله / فهميدي نهله خانم ... ها ... اين دستور نظاميه نهله با تأثر به زنان نگاهي مي اندازد ، ميرود سوي علي ، امّا حرف نمي زند و با شتاب به عمق مي رود .

نجمه : گفتم واسه چند روز بريم كربلا ،                 تا اين سرو صدا ها بخوابد

علي‌: / معترضانه / يو ... ما ... / مكث / چرا باور نمي كني كه جنگ شروع شده و منم افسر ارتشم و مجبورم به دستور مافوقم گوش كنم

و برخاسته سيگار را زير پا له مي كند و سوي اجاق مي رود كه براي خود چاي بريزد امّا با حرف نجمه مي ايستد

نجمه : پس باسم ؟

علي پس از مكث ، براي خود چايي مي ريزد . خيره به استكان چاي

نجمه : شنيدي چي گفتم ؟ / علي فقط سري تكان ميدهد / گفتم

علي استكان چاي را دست نخورده ، كنار اجاق مي گذارد . خيره به نقطه اي نا معلوم

علي : بد آتيشي يه يوما . خشك و ترو با هم مي سوزونه

نجمه : امّا باسم چوب نيست .... برادرته

علي : اشتباه نكن زايره ... اون سربازه

الحان : خو .. يه

علي : آره اونم مثل من ... مثل دياب پسر راعي ... مثل صباح ... راغب ... كاظم ... مثل تموم جووناي آبادي نجمه شكسته لب ايوان مي نشيند . مي مويد

الحان : / آرام / يعني با ... سم

علي : / آرام و تودار / مثل همه

و ميرود گوشه اي دورتر مي ايستد . باز نالة نجمه . الحان مادر را نوازش مي كند

علي : / با خود / فكر كردين كي ام ... ها ... فرمانده گارد يا لشكرم / مكث / يه افسر سادة ارتش بعث با دو تا ستارة كوچيك همين

و رو بر مي گرداند كه كسي تأثر او را نبيند . نجمه بر مي خيزد . با خشمي فرو خورده دست بر شانة علي گذاشته ، درجه هاي او را در مشت مي فشرد

نجمه : پس اينا چي ان ... اين ستاره ها چي ان ؟

علي : / پشت  به مادر همچنان / گفتم ... ستاره هاي كوچيك و بي سو ... كور ... / سري تكان مي دهد . رو به مادر / نمي دونم ... نمي دونم / مستأصل / امّا خوب ميدونم تو اين بازي هيچ چي نيستن يوما ... هيچ چي

دست نجمه آرام مي افتد . مي رود لب ايوان و به گريه مي افتد . الحان مي كوشد او را آرام كند سودي ندارد . الحان رو به علي

الحان : اومدي خبر سياهت و جار بزني و بري ... ها .. ؟

نجمه : ال ... حان

علي : / با بلند كردن دست او را به سكوت دعوت مي كند / خويه الحان .. از هنديه نيومدم كه مثل غراب خبر سياهم و قار قار كنم و برم / مكث / كنترل و بازرسي اين منطقه از قلعه صالح و قرنه و قشنله رو به من و واحدم سپردن . نمي تونم ... به خدا نمي تونم به خاطر كسي حتي زن و بچه ام اين دستور و زير پا بذارم / مكث / نمي تونم ... مي فهمي .. نمي تونم

و از او دور مي شود و ميرود الحان ميرود سويش امّا علي توي عمق ناپديد شده است و الحان انگار ته چيزي را حس كرده باشد ، مي ايستد و از دور ترا نداي كه عاشقانه و زمزمه وار بگوش ميرسد ، مي شنود

صدا ، صداي سويد است

الحان : / زير لب / سو ... و ... يد / لبخندي مي زند /

نجمه : چيزي گفتي يوما

الحان : سو .. ويد / به خود مي آيد / نه .. مكث / رفت

نجمه : جاي دوري  نميره ... همين دور و وراست / باز مي مويد /

الحان : يوما ... بسّه ... علي نميذاره اتفاقي واسه اش بيفته

نجمه : امّا اون / سري تكان ميدهد / ستاره ها كورش كردن الحان

الحان : / دست او را مي گيرد / هيچ ستاره اي پر نور تر از برادر نيست

نجمه خيره به او . الحان لبخندي مي زند و نجمه نيز تبسمي ميزند . باز صداي دور سويد

الحان : / با خود / مهمون داريم

فوأد از عمق مي آيد مسافتي را طي مي كند  و ...

فوأد : يا اله .. يا اله ... مهمون پشت در بسته ، صاحب خونه ، مهمون نمي خواين

الحان : ابو فهد ،‌گفتم مهمون داريم

نجمه : / با خود / پس برگشته !

الحان مي رود سوي آينه اي كه بازيگران برابرش مي گيرند و خود را در آن برانداز مي كند . نجمه با تعجب خيره به او سري تكان ميدهد و ميرود سوي در

نجمه : / بلند / بسم اله ابوفهد ... تفضل

فوأد به او نزديك مي شود خيره به او

نجمه : حتماً تو هم حرف هاي علي رو شنيدي ابوفهد

فوأد : نبودم  . باد خبرش و تا قبيلة ازيرج اورد / مكث / چي ميخواد بشه ام علي / پريشان / تازه چند تا گاوميش از فريقات و ازيرج خريدم . گفتم فردا مي برم بستان و هويزه ميدم دست مشتري امّا / مكث / با اين دستور با اين جنگ

الحان سوي آنها مي چرخد . از تنها بودن فوأد جا مي خورد . فوأد سيگار لف خود را در مي آورد و مشغول پيچيدن مي شود

فوأد : / آهسته / نمي دونم چه كار كنم ام علي . اين زبون بسته ها رو بايست ببرم تا رُفيّع / معذب / گفتم شايد بشه با ابو حسين حرف بزني هنوز تو آبادي يه

الحان با چاي مي آيد

نجمه : ابوفهد ، فقط از معدان تو هور گاوميش مي خري ؟

فوأد : / متعجب از اين سوأل / خ خ خب !! ؟

نجمه : از كوت و هور شويجه چي .... اون و راهم ميري ؟

فوأد : اون ورا ؟ نه ام علي ، فقط با معدان تو هور / چاي را بر ميدارد . خيره به الحان ، لبخندي مي زند ، آرام پدرانه و آهسته / خدا ميدونه تو اين چشمها چه جادويي نشسته كه آدم به خاطرش به همه چيز پشت پا مي زند / بلند / مي بيني زايره ... واي ... واي .. يادم به اون بنده كه دم در ايستاده نبود / لبخند و زيركانه / روش نميشه بياد تو / الحان با شرم از او دور مي شود . نزديك آينه به دستان /

نجمه : كي ابو فهد ؟

الحان : / سوي جايي كه سويد ايستاده است مي چرخد . آرام و زمزمه وار / يه عاشق / باز رو به آينه مي ايستد /

فوأد : / بلند / آره ... عاشق

نجمه : يه عاشق ... دمِ در اونم حالا ؟ / مكث / هر كي هست مهمانه ابوفهد .. بسم اله / بلند / بفرما / سوي در / تفضل

و سويد آرام از تاريكي بيرون مي زند . او را پر نشاط و مرتب مي يابيم . مي رود كه بر دست نجمه بيفتد . نجمه با تعجب دست خود را پس مي كشد

نجمه : شنيده بودم كه مثل باد اين جا و اون جايي امّا نه تو اين اوضاع و احوال

سويد : / م من / نگاهش با الحان متبسّم گره مي خورد

فوأد : / براي رفع و رجوع / اين سر و صدا سرد و سه روزه مي خوابه ... مثل هميشه / بر شانة سويد مي كوبد / آره باد .. باد .. سايه باد .. دلواپس سويد نباش زايره ... تموم هورو اين جاها رو مثل كف دست مي شناسه

نجمه : حتي كوت و

سويد : عماره ، بدره ، منولي تا چوراته و سليمانيه / مكث / حتي دوكان و اربيل

الحان : / معترضانه / يو ... ما

نجمه : پس ... ؟

الحان : / حرف او را قطع مي كند / بسه يوما

نجمه : چي چي بسه . يك ماهه ازش خبري ندارم . يك ماهه چشمهام خيره به در و اين راه درازه / مكث / يك ماهه باسم حتي نامه اي ننوشته

سويد : خب / نگاهي به الحان مي اندازد / ميرم

فوأد چي چي ميري، مثل اينكه يادت رفته كي هستي و از كجا اومدي / آهسته / تو دست بعثي ها بيفتي نمي پرسن كه چند ساله به اين آبادي رفت و آمد داشتي ، رو صندلي استخبارات مي نشوننت و به اسم جاسوس سوأل و جوابت مي كنن

سويد : ميدونم      .... امّا ميرم كوت دنبال باسم

فوأد : باشه ... برو ... برو ... اون تو و اون راه كوت / مكث / امّا زايره ... ام علي / او را گوشه اي مي كشد / اگه اين جوون و بگيرن پاي همه تون گيره ... استخبارات كاري به دل مادر نداره . كاري نداره كه باسم يك ماهه نامه ننوشته و نجمه با چشم هاي خيس سر راه ايستاده نه ... بعثي ها كاري به اشك هاي تو ندارن نجمه . تو و علي و هر كس كه تو اين خونه است رو به اسم همكاري با دشمن مي گيرن و ...

سري تكان ميدهد و ميرود سراغ راديو و پس از تعويض چند موج ، راديو عراق را مي گيرد . يك ترانة ملايم و آرام بر مي خيزد . سويد نگاهي به راديو مياندازد و زير لب انگار با خواننده دم مي گيرد . الحان براي سويد چاي مي آورد . چاي را بر ميدارد ، نيم نگاهي به الحان مي كند و به نجمه كه مات و پريشان است مي نگرد ، آن گاه مي كوشد با اشارة چشم و ابرو مطلبي را به فوأد بفهماند ، امّا فوأد غرق در ترانه است . سويد ناچار مي شود كه ...

سويد : / آهسته /    ... ابوفهد .. زا .. ير / بلند /

فوأد : / به خود مي آيد چه ات شده

سويد : با نگاه اشاره اي به الحان مي كند . فوأد لبخندي مي زند و سري تكان ميدهد

فوأد : ام علي / مكث / باسم جوون زرنگيه ... ميدونه چه طور گليمش و از آب بيرون بكشه / مكث به فكر ديگرون باش

نجمه : / استفهام آخر / ديگرون / الحان مي رود ، دورتر خود را با كار سرگرم مي كند /

فوأد : / با نگاه به الحان اشاره دارد / آره ... ديگرون ... هي نجمه ... مي بيني .. بچه ها چه طور جلو چشمهاي آدم قد مي كشن و بزرگ مي شن و عاشق امّا ما هيچ وقت بزرگ شدن شون و انگار درست نمي بينيم امّا وقتي يكي از راه دور مياد و در خونه رو به صدا در مياره به خودمون ميائيم كه اي داد ... عاشقي از راه رسيده تا دخترمون و سوار اسب سفيدش كنه و با خودش ببره و هي فكر مي كنيم كه اين بچه ها چه وقت زير نگاه ما اين قدر بزرگ شدن كه بايست برن

نجمه‌: همه بزرگ مي شن كه برن فوأد ، امّا حرف تو

فوأد : / رو به سويد / خودت بگو عمّي ... هيچ آدمي نمي تونه حرف دل عاشق و بي كم و كاست بزنه / مكث / يا اله ولك

شويد زير نگاه الحان آرام از جيب حلقه اي ظريف و طلايي رنگ در مي آورد . خيره به حلقه و شرم آور

سويد : / آرام و عاشقانه / يك سالي ميشه خريدمش . يك سالي ميشه هر بار اين جا كه ميام ، اونو ت جيب ميذارم امّا هر بار وقتي پام به اين خونه ميرسه ، يادم ميره كه يك سالي ميشه اين حلقه تو جيبم و انگشتاي شكسته ام نمي تونه از جيب بيرون بياردش / مكث / امّا اين بار به سيد عباس قسم خوردم كه دست و پام نلرزه . دلم تكون نخوره ، زبونم خشك نشه و بگم كه عمه اومدم الحان و نشون كنم . اومدم الحان تون و ببرم كه تو سكوت زندگي ام ، قشنگ ترين آواز هاي هور سبز و بخونه . اومدم بگم هيچ چي ندارم امّا دلي دارم بزرگتر از هور كه ميذارم جلو پاي دخترتون

و با حلقه بازي مي كند . فوأد با سلقمه اي به او مي زند و سويد سوي الحان مي چرخد و حلقه را سوي او مي گيرد

فوأد : مباركه  انشا اله

الحان لبخندي مي زند امّا نجمه ساكت و سنگين

نجمه : اجازة دختر با بزرگتره ابوفهد / اجازه اش با برادرش ، علي يه

فوأد : درست ميشه زايره ... بگو مباركه

علي از تاريكي بيرون مي زند

علي : چي چي مباركه شيخ فوأد

فوأد : خ خ  خب

علي : مگه نشنيدين ... اجازة دختر با بزرگتره

فوأد : درسته ... عمي ، اجازه دختر با بزرگتره امّا هم تو ... هم ام علي و خيلي از مردم آبادي اين جوون خوب مي شناسن

علي : آره شيخ ... اين جوون خوب مي شناسم / دست به فكت / دشمنم و خوب مي شناسم زاير

جيغ كوتاه الحان و پناه بردن او به زنان توي عمق كه حالا ديده مي شوند . سويد پس ميرود

علي : / بي تفاوت / از هور گذشتي و از هيچ چيز نترسيدي كه چي ... ها ... با اين حلقه زرد خواهرم نشون كني / مكث / فكر كردي كي هستي ... ها ...

فوأد : ساده لوحانه / سويد پسر زهرانه ... همه اونو مي شناسن

علي : همه رو ول كن ابو فهد ، حالا هر چي هست اين شيخ سويدتون ، ايراني يه / سنگين / يه دشمن و استخبارات هم نمي پرسه كه سويد كيه و پدر كي هست ، چند ساله به اين آبادي مياد و ميره ... نه ... نمي پرسه ابو فهد / سيگاري در مي آورد و تراشه اي شعله ور از اجاق بر ميدارد و برابر ديدگان فوأد مي گيرد / استخبارات بو ببره ، با شعله مثل اين ، خونه رو خاكستر مي كند زاير ... مي فهمي ... خاكستر / مكث / و من افسر ارتش عراقم بايست اون و دست بسته تحويل بدم

نالة الحان

نجمه : علي ... يوما !

علي سيگارش را روشن مي كند نگاهي به آسمان مي كند نگاهي به الحان و سپس نجمه مي اندازد . سري تكان ميدهد

علي : اووف / نفس عميق / برو ... از اين خونه برو ... از اين جا برو قبل از اون كه اين خبر به گوش كسي برسه و واسه ام دردسر درست كني / پك به سيگار / از همون راهي كه اومدي برگرد ... يااله

و به او پشت مي كند . سويد هاج و واج به فوأد مي نگرد .

فوأد : / آرام به او نزديك مي شود / خودت ميدوني كه اين بنده خدا واسه كار خيري از اون ور هور اومده ، ببين / سويد را پيش مي كشد / نشونش بده ... ببين

سويد آرام حلقه را به علي نشان مي دهد . علي پوزخند زنان حلقه را مي گيرد . نگاهي به الحان مي اندازد

علي : ديدم / مكث / مي بينم ... حلقة قشنگي يه . زير نور آفتاب چه برقي مي زنه / دست سويد را مي گيرد و حلقه را كف دست او مي گذارد . آرام و شمرده / از هور گذشتي / و انگشت اول او را روي حلقه تا مي كند / جونت و كف دست گذاشتي و از مرز گذشتي / انگشت ديگر همانگونه / اومدي كه با اين حلقه عشقت و ميون آبادي جار بزني / انگشت ديگر همانگونه / كه چي شيخ سويد .. ها ... / انگشت بعدي همانگونه / عاشق ترين عاشق دنيا هم كه باشي / مكث / باز دشمني / انگشت آخر همانگونه / دشمن / از او دور مي شود / به خدا قسم اگه مهمون اين خونه نبودي ، اگه آشنا نبودي ، مي سپردمت دست استخبارات / مكث / حالا تا دير نشده برو ... زود باش

و ميرود صداي ترانة راديو را بلند تر مي كند و خود نيز با آن به زمزمه مي پردازد . فوأد نگاهي به سويد مي اندازد . سويد نگاهي به الحان مي اندازد مي خواهد برود طرف علي امّا فوأد بازوي او را گرفته سوي در مي برد . علي خيره به سويد و سپس راديو كه حالا مارش نظامي پخش ميكند . سري تكان مي دهد . لبخند مي زند و ...

علي : شيخ سويد !

سويد مي ايستد ، علي به او نزديك مي شود و او را گوشه اي مي كشد

علي : ميگن عاشق دل شير داره / مكث / تو از كنار مرگ گذشتي . در حالي كه مي دونستي اگر بدست ما يا ايراني ها مي افتادي ، به اسم ستون پنجم اعدامت مي كردن امّا باز نترسيدي ... هوم / نگاهي به الحان / معلومه خاطرش و خيلي مي خواي / سويد سري تكان مي دهد / اون قدر كه واسه بدست اوردنش روبرو مرگ بايستي و تن به هر كاري بدي

سويد : / قاطع / هر كار !

علي : ميدونستم قدم مي زند . متفكر / ميدوني كه عشق تاوان سنگيني داره زاير ... خيلي سنگين

سويد : ميدونم ابو حسين

علي : هر تاواني / سويد سر تكان ميدهد / هر تاواني ... حتي در بدر شدن و مردن ؟

سويد : تاريك بود كه از رفيّع زدم به هور . جز صداي چلپ چلپ ماهي ها و تيراندازي ، تو اون تاريكي ، وسط بلم كوچيكم كسي نبود صداي تاپ تاپ دلم و بشنوه . ساية رو آب كه به ردّم اومد ، ساية من نبود ، سايه مرگ بود ، خود مرگ بود . ترسي از گرفتار شدن و تير بارون شدن نداشتم / مكث / آخه از پدر بزرگم ياد گرفته بودم كه عشق واسه خودش تاواني داره ... تاواني خيلي سنگين / مكث / ابوحسين ، خويه ، منو از مرگ نترسون

علي : / مبهوت / تو و ترس ... عاشق و ترس / مي زند زير خنده / ليلي و مجنون ... ورده و حمد ... مباركه ... مباركه / سينه به سينة سويد . تهديد آميز و جدي / چي فكر كردي ولك ... ها ... عاشق ترين دنيا هم كه باشي ، يه تار موي خواهرم بهت نميدم كه خودت و داري بزني / يقة او را مي گيرد / فكر كردي كي هستي ... ها ... از اون ور دنيا اومدي ، حلقة زردي گرفتي دستت فكر كردي كار تمومه و من خواهر دسته گل مو ميدم دستت كه ببريش ميوم گاوميش هات زندگي كنه يا كپر جاش بدي ... ها ...؟

سويد : / آرام / همين جا مي مونيم

علي : اين جا ... / دستان او شل مي شود / همين جا خويه !؟ / از او دور مي شود / خوبه ... خوبه ... امّا تو كدوم خونه ... ها ... حتماً تو كپراي لب جادة آبادي .. ها .. اونم با فروختن يكي دوتا گاوميش شكمش و پر مي كني ؟

سويد : / انگار به اين موضوع نينديشيده باشد / خ خ خب

علي : / بي حوصله دستي تكان مي دهد / بگذر مرد ... بگذر ... شبونه سوار بلمت شو و بزن به هور و از عشق بگذر زاير

سويد : اما من ...

خيره به الحان ، الحان از زنان دور مي شود و مي آيد كنار مادرش مي ايستد

علي : / عصبي كلت خود را در آورده روي سينة او مي گذارد / مثل اينكه يادت رفته كي هستي و از كجا اومدي و الان هم كجايي ... ها ... هي شيخ ... نمي دوني بدون اين جا / پا بر زمين مي كوبد / عراقه .. عراق .. نه ايران نه بستان و خفائيه / با تمسخر / اين جا مي مونه ... با كدوم پول ... كدوم كار و زندگي .. خونه ... ها ... مي بيني ابو فوأد ... / رو به عمق / مي بينين / رو به سويد / چي فكر كردي ... ها ... دست خواهرم ميذارم دست يه راعي ... يه چوپون / سويد مي خواهد حرف بزند امّا علي مانع او مي شود / نه برادر ... نه آقا ... گند اين موضوع دماغ خيلي ها رو اذيت مي كنه ... خيلي ها رو ... حتي دماغ استخبارات بغداد و / مقطع و شمرده / هي ... تو ... بايت ... تبعه ي ... عراق باشي ... مي فهمي عراقي / مكث / مي بيني ... / رو به عمق / مي بينين با اجازة ما و كار دل اين عاشق درست نميشه / رو به سويد / درست نميشه / تمسخر / برا ... در

صداي پچ پچ از توي عمق . علي ميرود سراغ راديو با موج آن بازي مي كند . باز يك ترانه عاشقانة عربي . با ترانه هم زمزمه مي كند و چانة خود را گرفته كه نشان دهد سخت در انديشة راه حلي است . سويد شكسته به الحان مي نگرد . الحان متأثر و افسرده

علي : / انگار با خود ولي مي خواهد صدايش را بشنوند / فقط يه راه ... يه راه ... يه راه فقط / به سويد نزديك مي شود ، آرام و آهسته / ميدوني سويد ، ابو عُدّي پاداش آدمايي كه بهش خدمت مي كنن ، فراموش نمي كند

سويد : / با استفهام / م م منظورت ...

علي آرام و موذيانه لبخندي مي زند و سري تكان ميدهد . سويد نفرت زده پس ميرود . به الحان كه حالا او هم به بازوي نجمه پيچيده است مي نگرد .

سرگردان مي خواهد راه فراري بجويد . انگار پژواك صداهايي نامعلوم و گنگ توي سر او مي پيچد . سرش را با دو دت مي گيرد و نعره اي از سردرد و استيصال سر مي دهد و لب صحنه ، روبروي ما سقوط مي كند و نور به كمرنگي و بي رمقي مي گرايد و سكو چرخانده مي شود . صداي دورزنان نوحه گر مويد    سوي عمق در جايي كه ما الحان را نه به وضوح كه سايه وار مي بينيم ، مي چرخد .

علي : نمي دونستم ... نمي دونستم خيانت كجاي عشق قرار داره . مونده بودم / بر مي خيزد / ميون دل و دسته اي كه از فرق سرم آويزان شده بود ، مونده بودم . ميون دو راهي اي كه نمي دونستم آخرش به كجاي عشق ختم مي شه مونده بودم . تو زندگي هرچي كه فروختم گاوميش هايي بود كه از قبيله بني سواعد و از يرج و فريقات خريده بودم ... آخ ... آخ ... چي بگم ... چي بگم تو بيت بيت غزل ها و قصيده هاي پدربزرگم هميشه حرف از عشق بود و دل / مكث / و زخممي ترين دل ، دلي بود كه مي خواست عاشق باشد / رو به آسمان مي رود . الحان پس مي رود تو تاريكي . پريشاني در حركاتش موج مي زند.

كنترل خود را از دست داده است / نه ... پدربزرگ هيچوقت حرف از فروش دل نزدند . هيچوقت جز واسه دل ، از كسي و چيزي شعر نگفت و من ... م م مو ... مونده بودم كه ميون دل و خاك تو اين دو راهي كدوم و انتخاب كنم / مستاصل / كدوم و / فريادي از سر جنون و دلتنگي / كدوم و / گرد خود مي چرخد / كدوم و ... كدوم و

روي زمين مي افتد . با چشمان دريده و حيواني به ما مي نگرد . صداي ترانه اي عربي ، عاشقانه و آرام

مويد : لب هور ،‌ رو به نيزارا يستادم . داد زدم . فرياد زدم ... اما جز باد هيچ كس صدام نمي شنيد / پوزخند / من داشتم با باد درددل مي كردم ... داشتم با باد مشورت مي كردم . لب هور ، هوهوي بلند باد بود و اشك هايي كه عقوم خواب هاي سياهم و رنگ مي زد .

و آرام از دور صداي شادنوازي و عروسانه موج بر مي دارد و توي صحنه مي ريزد و نور آبي و نور آبي ، روياي مويد را نقاشي مي كند .

مردان به يزله و هوسه و زنان و دختران مشاطه گر به آرايش عروسانه الحان . مويد خيره به اين رويا روي دست و پا سوي الحان مي رود اما مردان يزله گر و هوسه خوان ، راه او ر با رقص خود مي بندند ، آنگاه از نيمه شق مي شوند و ما علي ر مي بينيم كه پشت به ما كنار الحان ايستاده است . الحان آرام در معيت دختران بازيگوش سوي مويد مي آيد . مويد با مشقت ، دست به صندلي به پا مي ايستد ، نامتعال سوي الحان مي رود اما با چرخش سريع علي ، مي ايستد . علي استوار و برافراشته دست به كلت با نگاه دريده به او مي نگرد . مويد پس مي رود . علي سوي عمق مي چرخد . قدمي برمي دارد . مي ايستد و پس از آن الحان پس از مكث با او به تاريكي مي پيوندد . مويد سر بر صندلي مي نهد و مي گريد . بر مي خيزد . دنبال روياي خود هر گوشه صحنه را جستجو مي كند .

مويد : الحان ... الحان ... الحان

و الحان باز در تاريك ... روشن صحنه مي ايستد ، سايه وار و گنگ ،‌مويد نفس بريده لب صحنه آوار مي شود . نفس هاي به شماره افتاده اش را به سنگيني بيرون مي دهد . كف آلود و بريده .

مويد : عشق ... عشق /    رو به عمق / عشق جناب سروان علي عبدالكريم / بر مي غرد . نامتعادل / عشق ... عشق

جيغ كوتاه الحان و گريز او و اوج آواز زنان نوحه گر . مويد توي صندلي آوار مي شود . صداي دور تيراندازي و گاه انفجار و صحنه به آرامي باز بر پاشنه مي چرخد و نور مي آيد .

صحنه همن ايوان خانه الحان است . نجمه در ايوان به پريشاني الحان چشم دوخته است . نهله آرام از عمق بيرون مي زند .

نهله : / نگاهي دلسوزانه به الحان مي اندازد / هنوز !!

نجمه : دو هفته و سه روز و هفت ساعت

نهله : با باهاش حرف بزنم ؟

نجمه : هيچ كلمه اي اين سكوت و نمي تونه بشكنه انگار

نهله : حتي اگر از سر عشق باشد

نجمه : حتي اگر از سر دل باشد

باز سكوت و ترنم دور را   تيراندازي دورتر و پراكنده

نجمه : كي ... كي اين خبرو آورد ... كي اين خبرو تو گوش مردم جار زد / مكث / بشكنه پات اي باد ... بشكنه دلت ، خونه اي به جز خونه سامر نبود كه بشيني رو بومش و جز سياهت و جار بزني / بلند / نبود .

نهله : / غمگين / شب بود . تو تاريكي شب اومد . ننه اش صبيحه مي گفت مي خواستيم بفرستيمش سوريه قبل از اونكه استخبارات بياد سراغش / مكث / همه چيز يه مرتبه اتفاق افتاد .

صداي چند تك تير . صداي دور هياهو و تيغ هراسان سوي صدا مي چرخد . دختري شتابان درحال گذر ، نهله سوي او مي رود .

نهله : مريم !

دختر اول : شنيدي ؟

نهله : صداي تير و ...

دختراول : پس صداي گريه صبيحه چي ...

نجمه : / با خود انگار / صداي گريه اش تا اون و خواب و بيداري اومد .

دختر مي رود . باز دختر ديگر كه نيمي از سكو را طي مي كند . باز نهله

نهله : وهاب چي شده عفره ؟

دختر دوم : / شكسته / ريختن تو خونه . هي هي هي هي ، مادر مرده رو چي به روزش اوردن / مكث / چي به روزش ميارن . مثل گوسفند رو زمين كشيدنش . با تفنگ صورتش و خوني كردن . با ضربه هاي پوتين كمرش و تا كردن

نجمه : بيچاره صبيحه افتاد رو وهاب كه كسي اون و نزنه / مات / به زن بيچاره هم رحم نكردن

دختر دوم : نمي تونست حرف بزنه وهاب نمي تونست داد بزنه . دهن واكرده ، امونش ندادن ، دهن شو پر از خاك كردن بيچاره ابو وهاب ... با چفيه خون پيشوني وهاب پاك كرد . امّا بعثي ها ، چفيه رو انداختن دور گردنش و رو زمين كشيدنش

نجمه : خونه ات خراب ... خونه ات خراب ... كي خبر فرار وهاب و داد

دختر سوم به الحان مي نگرد و گريان به الحان مي نگرد . الحان تكاني مي خورد .

الحان : / با خود انگار / رفته بودم بهش بگم كه پيش دلهايي كه مي شكني ، عشق تاوان كوچيكيه ... امّا سكوت . صداي مرا گويد نجمه كه لب ايوان نشسته است

الحان :/ سوي نهله مي چرخد / بگو نهله ... باز هم بگو كاش بياد ... كاش برگرده / مكث / كاش اونم فرار كنه

و باز صداي ما مي چرخد . دختر سوم از عمق مي زند بيرون . سنگين .

دختر سوم : باد خبرهاي زيادي اورد / مكث / عمه نجمه . مزيم خيلي چيزها رو گفت . عفره هم گفت امّا نه تموم خبرها رو

نجمه : / سوي او مي رود / چيه ناگه .. ديگه چه خبر شومي مونده كه رو سرم بباره ... ها ... بگو ناگه ... / بلند / بگو دختر

ناگه : او .. او .. اونم / سكوت . نيم نگاهي به الحان / اونا هم بودن عمّه

الحان جيغ كوتاهي مي كشد . تا مي شود در خود . نجمه وا رفته لب ايوان مي نشيند

نجمه : دروغه ... به ابوفاضل دروغه

دختر سوم : من با چشمهاي خودم ديدم

نجمه : چشمها دروغ ميگن

الحان : / شكسته / دروغه ... دروغه /نالان / منم گفتم دروغه . ديدم و داد زدم دروغه يوما . به همه گفتم دروغه / سوي او ميرود / امّا / مكث / نه چشمهام اينو باور كردن نه مردم

نجمه : دروغه / سوي ناگه ميرود / دروغه / ناگه از ترس به عمق مي گريزد . نجمه امّا بازوان الحان را مي گيرد / بگو دروغه ... به حسين و ابوفاضل قسم بخور كه دروغه ... بگو تا همه بشنون ... بگو تا باد بشنوه . بگو تا باد خبر و به گوش همه برسونه / گريان / بگو ، بگو عيني ... بگو عمري

الحان گريان به آغوش مادر مي خزد امّا نجمه هراسان از آغوش دختر بيرون مي خزد

نجمه : چه كنم / پريشان بر چشمهايش مي كوبد / اين چشم ها رو چه كنم / بغض آلود باز بر چشمهايش مي كوبد / اين چشمهاي بازو چه كار كنم كه از من فرمون نمي گيرن . گفتم ... به خدا گفتم بسته بشين . كورشين ، تاريك بشين و هيچ جاي دنيا رو نبينين / درمانده / چه كنم كه از من فرمون نگرفتن و سياهي بختم و ديدن . شبح مرگ و ديدن . ساية رسوايي سامر و ديدن / شكسته / علي ام و .. پسرم و ديدن / جنون زده / كه چه طور به دستهاي وهاب دستبند زدن / رو به آسمان / اعميني ... كورم كن .. نابودم كن / لرزان سوي نهله ، ملتمسانه / بيا عمّه ... بيا دخترم با اون انگشت هات چشمهام و از تو كاسه در بيار و بنداز تو هور ... بيا ... بيا

نهله پس ميرود . الحان مادر را به آغوش مي كشد و به نهله مي نگرد . نهله براي نجمه آب مي آورد . جرعه اي آب به او ميدهند و او را روي گليم مي خوابانند . الحان زمزمه مي كند

الحان : همه دروغ گفتن باد .. مريم ... عفره ... تموم دختراي آبادي ... راديو ... حتي اينن چشمها يوما ... هماش خواب بود ، وهم بود . علي ... سويد ... دستبند زدن به دست هاي زخمي وهاب ... همه خيال بود .

نهله آرام روي او عبايي پهن مي كند . الحان به نهله مي نگرد . صداي دور تيراندازي . نهله با پر مقنعه بازي مي كند

نهله : سخته ... دلشوره خيلي سخته الحان ... اونم تو جنگ / مكث / اونم تو اين بي خبري / الحان خيره به او . نهله دردمند / الحان الحان ... من دارم از باسم حرف مي زنم ! !‌

الحان : مي دونم امّا نمي خوام ازش حرف بزني / مكث/ حتي بهش فكر كني

نهله : / با استفهام / ال ... حان ! ! ؟

الحان : / دست بر لبان او مي گذارد / حرف نزن . نهايت حرف بزني . نمي توني حرف بزني

نهله : / گريه آلود / چرا .. چرا ... چرا ؟

الحان : نبايست كسي بفهمه ... بدونه ... نه زاير فوأد نه برادرت فهد ... عموت وليد از همه بتر پسر عموت خالد

نهله از او دور مي شود

الحان : فراموش كن . همه چيزو فراموش كن / شكسته / حتي دلت و

نهله : / سنگين / اون چي ؟

الحان : فرق نمي كند . اونم بايست ترو فراموش كنه / مكث / سخته ، بعضي وقتا آدما مجبورن چيزهايي رو هم كه دوست دارن فراموش كنن

نهله : اومد ... ازش مي پرسم

الحان : / زمزمه وار / دعا كن نهله ... دعا كن نياد ... دعا كن خيّه ... دعا كن خواهر .. دعا كن

و نجمه را نوازش مي كند . آرام پس ميرود امّا الحان  ...

الحان : دعا كن نهله ... دعا كن كه عشق تو اين جنگ گم بشه آدم ها گم بشن ... خواب ها گم بشن ... همه چيز گم بشه .. همه چيز ..

سويد آرام از عمق بيرون مي زند . لباس نظامي عراق را بر تن دارد . بيسيم به دست ، كلت بسته و پر غرور . نهله از كنار او شتابان مي گذرد . مي ايستد . نگاهي به او انداخته و توي عمق گم مي شود

سويد : حتّي من ! ؟

الحان : / سنگين . با نگاهي كه بوي خشونت ميدهد / حتي سايه ات

سويد : / جا خورده / ال ... مي كوشد خونسردي خود را بازيابد / امّا من اومدم تو نگاه تو گم بشم

الحان : / پوزخند / هِه ... مي شنوي يوما / مكث / نه ... نبايست بشنوي ... خواب باش كه نشنوي

 

سويد: الحان/  حلقه را در ؟؟اورد؟؟؟ و به او نزديك مي‌شود/ همه چيز تموم شد الحان مي‌بيني/ لباس خود را نشان مي‌دهد/

الحان: / از او رو بر مي‌گرداند / عشق هيچ وقت لباس تيره‌اي برتن كسي نمي‌پوشونه سويد.

سويد: من هرچي كردم به خاطر تو كردم

الحان: من !!؟ / سري تكان مي‌دهد. آرام از كنار ؟؟بر مي‌خيزد و سوي ما مي‌آيد/ وقتي از اون ور هور اومدي و از عشق گفتي وقتي گفتي كه عشق مرز و حدودي رو نمي‌شناسه و تو هرجاي دنيا بري من مثل سايه دنبالت ميام، فهميدم كه عشق چيه. وقتي از غزلهاي پدربزرگت و اسرارم خوندي، دلم لرزيد و فهميدم عاشق شدم/ روبه او / آره ... عاشق شده بودم. گفتي مي‌خوام از اون و ؟؟؟بايد حلقه كوچيك و طلايي؟؟؟. گفتم بيا... گفتي مي‌خوام حرف چار، پنج سالة دلم و به مادر و برادرت بزنم، گفتم خوش‌اومدي اما هيچ وقت نگفتم سويد .. نگفتم  كه خيانت بكن ... نگفتم / بلند و عصبي / گفتم؟

سويد: خيانت!؟ / مكث. دردمندانه/ اما من بايست انتخاب مي‌كردم ... بين تو و كشورم بايست يكي رو انتخاب مي‌كردم بودي، شنيدي، مجبور بودم انتخاب كنم و كي منو به اين بازار سياه شوند. كي مجبورم كردم چوب حراج به هست و نيستم بزنم... كي الحان ... كي؟

الحان: چه انتخاب تلخي كردي سويد

سويد: آره/ سري تكان مي‌دهد / به زمين و زمان خيانت كردم. به نامردي، به مردمم خنجر زدم. گرا دادم تا خونه‌هاشون رو سرشون خراب بشه. با نيم سطر چند، خيلي‌ها رو تحويل بعثي‌ها دادم.

الحان: عشق اون قدر بدنيست كه بخواد كسي رو بد كنه سويد / نگاهي به نخبه اندازد / اسم سامر و ... قصة سامرو شنيدي.. تو اين آبادي  .. تو خفائيه و بستان ... مردي كه به خاطر عشق به همه چيز پشت پا زد /؟؟؟ به خودش، عشيره‌اش،

حنان دختر عموش، به سوسنگرد و هور تا به عشق برسه ... اينو شنيدي ...ها؟

سويد: / بي‌حوصله/ شنيدم. خيلي هم شنيدم

الحان: اما اينو نشنيدي كه سامر، روزي لب هور ايستاد، وقتي از نسيمي كه از دل هور و لابلاي نيزار بلند مي‌شد، مرگش و حس مي‌كرد، سوار بلم شد رفت طرف عشيره‌اش. رو به سمتي كه نخبه تو ايوون خونه ايستاده بود، دراز كشيد  به روم چشمهاي و سبت و مكث / فرد/ باز مكث / نه ... اينو شنيدي

سويد: آره شنيدم الحان ... هيچ وقت نشنيدم / مكث/ من و پدرت، سامر، مثل هميم. اون عاشق منم عاشق. اون به خاطر عشقش از عشيره و خاك و وطن گذشت... من از خيلي چيزها گذشتم

الحان: / روانداز نخبه را مرتب مي‌كند / بگو يوما.. بيدار شو و بگو سامر هيچ وقت خيانت نكرد... هيچ وقت دستش به خون كسي آلوده نشد./ سويد پريشان قدم مي‌زند/ هيچ وقت خاك شونه با عشق كه با هيچ چيز دنيا معامله نكرد، بگو سامر، عشق شو با خاك و عشيره‌اش تقسيم كرد.. بگو يوما... بگو مادر.. به اين عاشق بگو كه عشق چيه و عاشق كدومه / سويد درگير با خشمي كه او راه آزارد / بگو كه عشق از هيچ چيز خوب دنيا جدا نيست. بگو كه بعضي از آدما اون خودخواه ان كه حتي به سايرشون هم پشت مي‌كنن / سويد سرش را با دست مي‌پوشاند/ بگو آدمي كه به خاطراتش خيانت كرد، كوچه‌هاي بچگي‌اش و خراب كرد، عاشق نيست / رو به سويد كه سرش را ديوانه وار تكان  مي‌دهد/ برو.. برو عاشق... برو كه سر اين دو راهي، هيچ وقت نفهميدي از كدوم راه بري.

سويد: برم ... الان ... وقتي تاوان عشق رو پرداختم... نه الحان... چهار سال سكوت كردم، چهار سال صبر كردم، چهار سال تو خواب و خيال دستات و گرفتم و به جاهاي دور بردم. چهار سال تمم شعرهاي پدربزرگم با ياد تو خوندم /مكث/ نه الحان نيومدم كه برم. اومد كه بمونم و به خواب‌ها برسم.

و آرام پر نهفة او را مي‌گيرد. الحان با خشونت مقنعة خود را رها مي‌كند و به صورت اون تفي مي‌اندازد. سويد آرام با انگشت تف را به زبان مي‌كشد و لبخندي مي‌زند و باز دست مي‌برد كه گونة او را نوازش كند. الحان به او سيلي مي‌زند و مي‌رود و سروردي سرما د مي‌نهد و باز را گويد زنان نوحه‌گر برمي‌خيزد و سويد در اوج اين صدا، در خود تا مي‌شود و روبروي ما مي‌افتد و نور كم رنگ و كم رنگ‌تر مي شود، سويد آرام سربلند مي‌كند. به الحان و نخبه مي نگرد. سنگ و شكسته

سويد: عدالت نيست/ روبه ما/ عدالت نبود. من مثل هر عاشقي انتخاب كردم. چاره‌اي نداشتم. ميون الحان و خاكم بايست يكي رو انتخاب مي‌كردم. / رو به الحان / گفتي انتخاب تلخي بود / باز روبه ما/ مي‌گفت بهش نزديك نشم. دستهام بوي خيانت ميده. باهاش حرف نزنم، حرف‌هام بوي خيانت ميده. مي‌گفت ازش دور شم، تنم بوي نفرين ما دراي داغديده روميده. مي‌گفت عاشق هرچقدر هم مجبور به انتخاب باشه از خاك وطنش، از كوچه‌هاي بچگي‌اش، خاطراتش نمي‌گذره. مي‌گفت كسي كه به خاك و مردمش، حتي سايه‌اش خيانت كند، به عشق هم خيانت مي‌كند. مي‌گفت ميون خاك و عشق به اندازة يك نفس فاصله‌اس ... / مكث/ نه..نه .. فاصله‌اي نيست.. نيست... نيست.

و با اوج نوحه نوحه‌گران، برصحنه مشت مي‌كوبد. با آنان زمزمه مي‌كند و سوي آنان مي‌چرخد

سويد: بخونين ... زناي خستة عشيره‌ام بخونين .. واسه آسموني كه روسرم خراب شد بخونين... بخونين/ مكث متأثر/ كاش به جاي لطميه خوني‌ها تون، كل مي‌زدين... به جاي نوحه و خنج كشيدن به گونه‌هاتون، سرخ‌ترين رنگ دنيا رو به لب و گونه‌هاتون مي‌پاشيدين ... كاش ...كاش...كاش.

برمي‌خيزد مي‌خواهد سوي آنها برود اما با شنيدن صداي الحان كه دارد با زنان زمزمه مي‌كند مي‌ايستد

سويد: بخونيم .. بخونين ... تا آخر دنيا بخونين كه جز عشق جرم ديگه‌اي مرتكب نشدم

اوج آواز زنان نوحه‌گر. لب ديوان وامي‌دارد. سر سوي زنان مي‌چرخاند و سكوت جان مي‌گيرد.

سويد: نمي‌دونم كي ... چه وقت كينه جاي عشق و تودلم گرفت /مكث/ الحان خوارم كرد، قسم خوردم خوارش كنم. كوچيكم كردن، قسم خوردم كوچيك شون كنم. خوردم كردم .. گفتم وقتشه ... آره وقتشه كه اونا هم خورد بشن/ مكث. برمي‌خيزد. گويي جان و رمق ديگري يافته است/ فرار با سم بازي ديگه‌اي رو جلو پام گذاشت ومن /با طمأنينه/ بازي رو شروع كردم / مي‌رود سمت چپ صحنه/ مي‌شوشنيدن / بلند / بازي‌اي رو كه مي‌خواستين شروع كردم حالا ... من ... سويد... پسر زاهران و هر طرف كه بچرخين مي‌بينين.. خودم نباشم سايه‌ام تو همين كوچه، پشت در همين خونه جاميدارم / بلند / مي‌شنوي ستوان علي‌عبدالكريم... مرخصي تشويقي‌ات اونم به خاطر دستگيري مرهاب وجو و ناي ديگه زهر مار شد، مي‌شنوين نور مي‌آيد و علي كه روي كنده نشسته است، سرش را ميان دو دست مي‌گيرد. پريشان برمي‌خيزد. علي: /عصبي/ چه كار كنم... چه كار كنم/ مكث/ هنوز عرق سفر به تنم خشك نشده بود، دو كلمه با زنم حرف نزده بودم پيغام كه باسم از جبهة جنگ فرار كرده. تهديدم كردن.. ستاره‌هام و تهديد كردن... بهم دستور دادن ميون باسم و وهاب نبايست فرق بذارم. مي‌گفتم بايست برادرم/ متأثر/ تحويل بدم.

نجمه كه با الحان گوشه‌اي ايستاده است، پيش مي‌آيد.

نخبه: نه... تو نبايست اين كارو بكني يوما... نبايست قابيل  برادرت باشي

علي: چي مي‌گي يوما... دستوره ... مي‌فهمي ... ها... مي‌دوني دستور يعني چي/ سري تكان مي‌دهد / دستور خواهر و برادر نمي‌شناسه چشمهاي و بسته و كوره / نالان / چه كار كنم خدايا... چه كار كنم ... اون جغد شوم روبروي در خونه نشسته و منتظره كه من دستور و زير پابذارم.

الحان با سيني چاي مي‌آيد. سيني را بابر او مي‌گيرد. علي با خشم زير سيني مي‌كوبد.

علي: اگه اين كارو كنم اون وقت منم بايست مثل آدماي خاش سوال و جواب بشم / قدم مي‌زند/ چرا ... چرا / روبروي

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  |