تبليغاتX
زهور - دیالوگ
یک دیالوگ دیگر از نمایش خوشبختی در ساعت ۶ بامداد

  یه دفعه به خدا گفتم ،  بابایی...یه نفر این ته نشسته دلش کفتر می خواد ... خدا گفت کفتر خوب نیست ، کفتر نخواه...کفتر شومه...کفتر می پره... هوا می ره ... بی هوا می ره ، بی صدا می ره . . . می ره خونه همسایه...گفتم   کفتر بانو می خوام...می دونی چی گفت ؟  گفت کفتر بانو هم مال همسایه س . . . صدای عروسی می یاد ، از وقتی خدا اینو گفت تا حالا مردنم گرفته . . . همسایه چقدر نامرده که کفتر می دزده - نمیدونم شایدم خود کفتر نامرده که می ره خونه همسایه ! اما کفتر که نامرد نمی شه...آدما مرد و نامرد دارن...چقدر مردنم زیاد می شه با این صدا ها ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  |