نمایشنامه خوشبختی در ساعت 6 بامداد
سید صادق فاضلی
می توان از 9 بازیگر برای هر سه قصه بهره جست اما . . .
صحنه :
· آنچه اکنون دیده می شود چند سطح مختلف و متمایز از یکدیگر است و سکویی برای اعدام . . . و هر آنچه در آتیه پیش آید .
اپیزود اول : این مرد قاتل نیست .
: دو مرد و یک زن در صحنه به دار آویخته شده اند . با ورود تماشاگر طوفانی بر صحنه جاری است و اعدامی ها را طوفان بین زمین و آسمان می رقصاند . کم کم فضای روی صحنه را مه می پوشاند و در تاریکی مه و شب ، شیخ سنگ قبری بر دوش دارد،داخل می شود . سنگ قبر را گوشه ای تکیه می دهد . ما نوشته های روی سنگ را می خوانیم . ( این مرد قاتل نبود (
شیخ (سیگاری گرفته و حرف می زند ) اگه این سنگو هم براش نمی ساختم کی خلاصم می کرد از یه عمر عذاب وجدان. شبه و آسمون بی ستاره ، این تو ، اونم خاک قاتلت . . . اما نه . . . هنوزم شک دارم حاتم قاتلت باشه . . . خیلیا خیلی چیزا می دونستن ، اما هیچکس حرفی نزد ، تو یه چیزی بگو بوا . . . یه چیزی بگو پسر...نذار این راز سر به مهر تا ابد بسته بمونه ، لا اقل به من بگو... به بووات (فریاد) یه پدر حق نداره بدونه چطور جگر گوشه اش رو از پا انداختن ؟ ها ؟ باشه، یه شب که ماه سیاهی رو پوشوند و قاتلتو رو نشونم داد چی ؟ ها ؟ عشق کور که میگن همینه دیگه . برا کی مرد ؟ هفته اش نشده جلد عوض کرد و رخت سیاهو دور ریخت... گفتم دوره عشاق سینه چاک تموم شده بچه... شب اعدام چقدر التماسش کردم ، گفتم حاتم نه گمونم خون سامی مو آلوده به دستای تو باشه . گفت مو کشتم ، گفتم تو و آدمکشی ؟ فرجام بخواه تا قاتلو کت بسته تحویلشون بدم ؟ امون بخواه شاید حلقه نومزادی نجواته به نامت کردی ، گوش نکرد تا حلق آویز این حلقه ی سیاه شد . . . . سامی بووا . . . کی تونه ازم گرفت ؟ کی خاکنشین ای خاک سیات کرد ؟ یه حرفی بزن بووا ، یه چیزی بگو .
مادر حتی یه سنگ سیاه هم رو مزارت نکاشتم ، نداشتم که بکارم . نونم تو بودی ، آبم تو بودی ، دار و ندارم تو بودی مادر ، حالا منم و یه مشت خاک سیاه ، منم و تف لعنت مردم ، حتی نمی تونم مثل مادرای دیگه به خاکبوست بیام حاتم ، جای تو لعنت آباد نبود ننه ، یه داور اونجا نشسته که خودش همه چیزو می دونه .
شیخ نمی دونم ، شایدم سنگ رو مزاری می کارم که او کارد و نشوند تو سینه ات بووا ؟
مادر ...دنیا خیلی کوچیکه ...کی فکرشو می کرد ، تو همون جایی که هر روز می دیدیش خاکت کنن .
شیخ قبرستون . همینجا دیدمش ، قرار هر روزشون تو قبرستون بود .
مادر تو گوشش نجوا کردی بمون و نموند ، تو گوشت نجوا کرد بمیر و مردی ! هر روز به بهانه خاک مادرش می اومد اینجا...
شیخ : یه بار دنبال قبر کریم دوبه چی می گشتم . اون قبر ، نه اون که قبر خودشه ، اون یکی . . .
مادر قصه با مرگ کریم شروع شد ، غصه با مرگ تو
شیخ ( حاتم را می بیند ) ، مرحومو خاک کردن ؟ ( از او می پرسد ) کریمو خاک کردن ؟ خواب موندم به تشییع جنازه نرسیدم .
حاتم کریم دوبه چی ؟ ها . . . بوی خاکش تا اینجا می یاد ، خاک یزله شونو می بینی ؟ ( شیخ خیره به دور است که نجوا می آید )...اومد ؟ ...شیخ هانی داره میاد...نباید تو رو...خواهش می کنم...
. ( شیخ با عجله خارج می شود و حاتم آمدن نجوا را از دور می بیند )
نجوا (داخل می شود شاخه گل زردی به حاتم می دهد ) زود باید برم ، سلام ، سه تا کاکام اومدن قبرستون .
حاتم چه وقته مردنش بود ، تمام برادراته کشونده قبرستون که چی ؟
نجوا پشت سر مرده حرف نزن...بیا بشین تا بهت بگم ،
حاتم (کنارش روی قبری می نشیند) هم قاهر ؟
نجوا جریانمونو فهمید . دیشب جلو کاکام زد تو گوشم .
حاتم غدیر ؟ نزد تو سرش ؟
نجوا ...
حاتم پسر عموته که باشه ، چکاره س وقتی کاکات هست ؟
نجوا روز اول بهت گفتم بوی خون می ده این رابطه ، ده بار گفتم قید ای عاشقی رو بزنیم .
حاتم صد بار گفتم بیا قید هرچی کاکا ، پسر عمونه بزنیم و از اینجا بریم ، اینا اگه آدم بشو بودن بعد سه بار خواستگاری میدادنت و با آبروی طایفه شون بازی نمی کردن .
نجوا این حرفا رو بذار برا بعد ، من برا کار دیگه ای اومدم . (دست در کیفش می کند )
حاتم ها...خیره .
نجوا (تعدادی عکس مقابلش میگیرد ) دیگه صلاح نیست عکساتو بذارم پیشم ، ریز شدن تو رفتارم ، اگه اینا رو پیشم ببینن . . . دلم هم نیومد بسوزونمشون ، بیا .
( میخواهد عکسها را به او بدهد که ، غدیر ؛ لطیف و عماد به همراه یک زن از سه طرف صحنه داخل شده بالای سر آنها می آیند ، نجوا عکسها را در کیف خود می گذارد . عماد کمربند از کمر باز کرده و به سوی نجوا می رود ، به زن همراه پناه می برد و عماد او را کتک می زند . حاتم به رسم همیشه چهره در میان دستها و آن دو نیز او را به باد کتک می گیرند . لحظاتی بعد قاهر بالای سرشان )
قاهر تمومش کنید . عشقو با کتک از دل کسی نمی گیرن ، دختر عامو مهرت تو دلم بود ،...اما عشقو با پول نمی شه خرید ، حاتم هم بچه ی خوبیه ، ( برادرها متعجب به او خیره شده اند ) از کتک خوردنش فهمیدم ! ...غدیر ، نه خون بریزید و نه دل دختر عامو رو بشکنید ، رو همین خاکی که عاقبت همه مونه ازت می خوام ترتیب عروسی این دو تا دلداده رو بدی ، خودمم هم تو عروسیشون رقص وصلت سر می دم ، بذر کینه دو طایفه رو خشک کنیم ، یه زمانی پدر بزرگای ما دشمنی داشتند ، تا ابد که نباید به جنگ باشیم ، مهر نجوا تو دلم می مونه اما مهر خواهریش...مبارکه ایشاالله ...(کنار حاتم می رود)ببینم صورتتو ( دستمالی به صورت زخمی ااو می کشد و او را از زمین بلند می کند)...مانع راه عشق که بره کنار چروک صورت هم تموم می شه ، بخند...به پاس این رفاقت ، جمعه شب همه دور سفره من . . . نمی خوای دست بدی ؟هفت شب حفله به خرج من ، به برکت زراعت امسالمون آشتی دو طایفه رو رقم می زنیم .
غدیر شب اول حفله بی هوسه ؟ گرمش کنید ! (چوبیه می رقصند )
لطیف شب دوم حفله بی یزله ؟ گرمش کنید ! (چوبیه می رقصند )
عزیز چی شد این رباب و کاسوره ؟ سه شب رفت ، می خوای شب عروسی بزنی ؟
حاتم یه مادر و یه آرزو ، یه پسر و یه شب عروسی ، عزای کی زانوتو برده تو سینه ات ؟
مادر سرت گرمه و دلت نرم . شاید پی پیشونی نوشتت می بری مادر ، اما هر چی هست آرزوی یه مادرو داری با خودت خاک می کنی...حذر کن...حذر کن...این رقص بوی فراق می ده بیشتر از بوی وصلت !
( نجوا بلند شده از عمق با اشاراتی دلبرانه حاتم را به سوی خویش می خواند ، حاتم نا خواسته از مادر جدا شده و سوی او می رود ، مادر قرآن جیبی کوچک خود را باز کرده و در پس زمینه موسیقی رقص ، قرآن را با صدای بلند می خواند و نور کم می شود . رقصندگان سلاح به دست رقص نبرد سر می دهند ، سه برادر و حاتم در حال ورق بازی هستند و نجوا به همراه زن مشغول پذیرایی از آنها ، لحظاتی بعد لطیف از مقابل حاتم بر می خیزد و خواهرش نجوا را مقابل او به بازی می نشاند . آنها مشغول بازی می شوند ، لطیف بیرون می رود ، مادر حاتم از گوشه صحنه ایستاده ، مغموم و نگران پسر خود مشغول خواندن قرآن
لطیف چهار شبه داری موال و عتاب می خونی ، چوبیه ش کن برقصن مردم .
غدیر پنج شب حفله بی سور و سات رفت ، دله و قهوه تو حیاط ، منقل و باقیش هم تو اتاق پشتی !
عزیز شب حنابندون حنا حنا می خوا د ، بلد نیستی من بخونم ! (، رقصندگان در صحنه رقص فریب سر می دهند. سه برادر ؛ پسر عموو حاتم نیز دست در دست یکدیگر در حال رقص چوبیه هستند ، زن در عمق صحنه مشغول آرایش و مشاطه گری نجواست . در پیشانی صحنه اما مادر حاتم در ماتم است . حاتم از رقصندگان جدا شده و کنار مادر می آید ، قاهر هم مشکوکانه خارج می شود )
.سر و صدایی از بیرون صحنه می آید و با نزدیک شدن صداها ورق بازی به هم می خورد، ورق ها در هوا می رقصند . لطیف زیر بغل قاهر را گرفته داخل می شوند ، سر و صورت قاهر خونین است، همه وحشت می کنند و صحنه را همهمه فرا می گیرد )
حاتم بو ی خون ؟
مادر عطر مرگه مادر ، عطر مرگ .
عزیز کشتن ، پسرعمو رو کشتن !
زن چی شده ؟ کی تو رو به این روز انداخته ؟ ( نجوا جیغ می کشد و همه دور قاهر را می گیرند )
غدیر خفه شین...خفه شین....(فریاد می زند) خفه شین ( صحنه آرام می شود ، غدیر با ضرب دف رقصندگان در سکوت به سمت قاهر می آید ، یقه ی او را می چسبد و به گوشه ای می برد،خون را از آستین او می بوید) این . . . خون تو نیست پسر عمو. . .
قاهر (سکوت ، صحنه هم در سکوت )
غدیر کیو کشتی قاهر ؟ ( فریاد )
قاهر تقصیر خودش بود غدیر...آب عباره رو می خواست به زور راهی زراعتش کنه . . .
غدیر کی؟
قاهر بهش گفتم نوبت تو نیست ، گفتم گندم به آب زنده س و ما به نون گندم . . .
غدیر برام شعر نگو ، خون کیو ریختی قاهر ؟
لطیف سامی
غدیر پسر شیخ هانی ؟
قاهر به خدا تقصیر خودش بود .
غدیر دروغ نگو ، ا چه آتیشی به جون طایفه زدی؟ از همون سالی که کاکات قاسمو کشتن دنبال انتقام بودی .
عزیز حالا وقت این حرفا نیست . ( بیرون را نگاه می کند ) فراریش بدین ، مامورا . . .
قاهر فرار ؟ من از خودم دفاع کردم ، قانون معنی دفاعو می دونه .
نجوا راس می گه کاکا خودشو تسلیم کنه بهتره .
قاهر . . . خودمو تسلیم کنم ؟ نه دختر عامو . . . خودمونو . . .
لطیف آره هر چهار نفرمون گردن می گیریم . اون وقت جرم هر کدوممون کم می شه .
قاهر چهار نفر ؟ نه . . . هر پنج نفرمون ! ( سکوت )
حاتم چی ؟
نجوا نه قاهر . . .
غدیر تو خفه شو بشین تو خونه ، تو کار بزرگترا ت هم دخالت نکن .
حاتم اما من...
قاهر تو چی حاتم ؟ من از دلم گذشتم و به خاطر تو عشقو زیر پا له کردم یادت که هست ؟ داماد پسر بزرگ خونه س ، نمی خوای اولین امتحانتو پس بدی ؟
حاتم چرا ولی...
عزیز (دستش را جلو می آورد ) من حاضرم گردن بگیرم .
لطیف منم حاضرم . ( دست روی دست برادرش می گذارد )
غدیر خودم طناب دار رو می ندازم گردنم نا مویی از سر برادرام کم نشه ! ( به طرف دار می رود )
قاهر کاکا وقتی همه گردن بگیریم طناب دار در کار نیست ! ( او را از دار دور کرده دستش را روی دست دیگران می گذارد )
حاتم (مردد به همه می نگرد ، به مادر که مشغول خواندن آیه امن یجیب است ، سکوت طولانی و سپس دستش را می گذارد ) یا علی.
رقصندگان معرفی ( یکی از رقصندگان نور را بر صورت حاتم می گیرد )
حاتم حاتم عبداللهی فرزند بشیر
رقصندگان اعتراف
حاتم من قاتلم
رقصندگان امضاء ( حاتم روی برگه مقابلش انگشت می زند )
رقصندگان معرفی
غدیر غدیر...فرزند ناصر...من نکشتم! روحمم خبر نداره !
عزیز اون روز من توی مزرعه نبودم !
لطیف من نمی دونم در مورد چی حرف می زنین !
قاهر من آزارم به مورچه هم نمی رسه ، چه برسه به اینکه آدم بکشم !
رقصندگان حاتم عبداللهی فرزند بشیر ، مجرم و معترف به قتل عمد ، محکوم به اعدام !
سرباز چرا ؟ چرا پسر ؟ چرا این کارو کردی ؟
حاتم عشق از سادگی می یاد سرکار...
سرباز چرا بی خودی گردن گرفتی ؟
حاتم عشق مثه الماسه سرکار ، لک بر نمی داره .
(سه برادر و پسر عمو در بغل هم می روند و حاتم به سکوی اعدام هدایت می شود ، مادر کل می زند ، قاهر خود را به حاتم می رساند )
قاهر خیلی مردونگی کردی ، قول نمی دم دختر عمومو نگیرم ، از بچگی عقدمونو تو آسمونا بستن ، اما قول می دم تا قبل از چهلمت عروسی نکنم ! !
حاتم ( آب دهان به صورت قاهر می اندازد و به سمت طناب دار می رود . مادر آیه الکرسی می خواند . سرباز کنار مادر می رود )
سرباز چی می خونی مادر ؟
مادر آیه الکرسی ننه ، بلا رو دور می کنه .
سرباز برا کی می خونی مادر ؟
مادر پسرم . . . حاتم ، جونش بلاگیر یه عشق سوخته شده سرکار .
سرباز دیر خوندی مادر ، دیر ، خدا صبرت بده .
شیخ ( کنار حاتم می رود ) می دونم قاتل نیستی ، این تقاضای فرجام رو امضا کن تا قاتل نامرد پسرمو به جات بفرستم اون بالا .
حاتم من کشتم .
شیخ این عشق کور داره جونتو می گیره بچه ، اگه تو کشتی قسم بخور ( از جیبش قرآنی بیرون آورده ، می بوسد و مقابل حاتم می گیرد ) بگو به ابن کلام الله من کشتم .
حاتم ( دست می گذارد ) به این کلام الله نکشتم . . . به تو می گم .
شیخ حرف گوش کن ، داری اعدام میشی ، تقاضای فرجام کن .
حاتم این قانون عشقه ابو سامی ! تو قانون عشق یک به اضافه ی یک می شه دو ! ، من ضلع سوم بودم شیخ !
شیخ بی چاره قانون . . . ملاک قانون اقراره ، و تو اقرار کردی که آدم کشتی .
حاتم تو فکر می کنی اگه من زنده بمونم و یکی از اونا اعدام شه، خواهرشونو بهم می دن ؟ من سالهاست که با گیسوی بلند نجوا خودمو دار زدم ! بگم قاتل نیستم که نجوا...نجوای من سیاهپوش برادر و پسر عمو بشه ؟ حلال کن شیخ . دروغمو حلال کن ، و یه وصیت .
شیخ ( رو به ما ) . . . سفیدی آسمون که باز بشه ، تو رو هم از دست می دم . ( به حاتم ) بگو پسرم ، وصیت کن ، هرکاری که بعد از مرگ سامی کردم برا تو هم انجام می دم .
حاتم کسی که با اعدام می میره نفرین مردم هم رو گورشه ، رو سنگ قبرم از مردم بخواه نفرینم نکنن شیخ .
(حاتم طناب دار را بر گردن خود می اندازد ، شیخ سنگ را روی قبر می گذارد ، صدای مادر را میشنویم که لالایی محزون عربی سر می دهد و همزمان نجوا و قاهر در محاصره رقصندگان چون عروس و داماد ، خندان و خوشحال در صحنه می چرخند و بعد هر دو روی قبر حاتم می آیند ، نجوا عکسهایی حاتم را روی قبرش رها می کند و بی تفاوت تر از همیشه با قاهر همراه می شود و صحنه را ترک می کنند ، شیخ تفنگی به دست می گیرد و متفکر در گوشه ای از صحنه آوار می شود ، اپیزود دوم آغاز شده و رقصندگان با موسیقی عروسی رقص بختیاری سر می دهند ، شسخ تفنگ را به دست بهمن می دهد و خود صحنه را ترک می کنند )
(صدای ساعت 6 بار به گوش ما می رسد)
اپیزود دوم این مرد عاقل نیست .
( موسیقی بختیاری صحنه را پر کرده است . همه به رقص و پایکوبی مشغولند ، سهراب پسری با رفتارهای غیر عادی بیشتر به چشم ما می آید . بهمن در گوشه ای مشغول گفتگو با مردان است و عروس در بالای عمق صحنه کنار زنان . لحظاتی می گذرد و ما مادر را در گوشه چپ صحنه باز به خواندن دعا و آیه الکرسی می بینیم . عروس از عمق غیب می شود ، همهمه ای بوجود می آید . )
مرد 1 عروسو بردن ، عروسو دزدیدن .
مرد 2 شگون نداره ، این عروسی شگون نداره .
مرد 3 عروس این عروسی غیبش زده .
مرد 1 ساز و ببندین دهل و بیارین پائین ، تشمال و عروسی بی عروس ؟
بهمن با شتاب کنار شیخ می رود شیخ برمی خیزد و تفنگ خود را به او می سپارد و خود خارج می شود ، بهمن یقه سهراب را گرفته و کشان کشان او را به جلوی صحنه می آورد .
بهمن : داستان چیه مجنون عروس من ؟! حرف بزن مهمون نا خونده ، کی تو رو به این عروسی دعوت کرده
زنجیری .
سهراب : چی ؟...داستان مجنون ؟
بهمن : حرف می زنی یا زبونتو ببرم پشت گردنت ؟ ( لوله تفنگ را در دهان او گذاشته است )
سهراب : ( می ترسد ) چی بگم ، چی باید بگم ؟
بهمن : عروسم کجاست ؟ کبوترم کجاست ؟
سهراب : بانو ؟
بهمن : بانو نه ، کبوتر ؟
سهراب : بانو .
بهمن : خیلی خب بانو کجاست ، کجا بردیش ؟
سهراب : بخدا من دزد نیستم ، من فقط اومدم عروسیشو ببینم ، خوشحالیشو ببینم ، می خوای بیام کمکت بریم تو کوهها دنبالش بگردیم ؟
بهمن : لازم نکرده ، خدا نکنه دستت تو این کار باشه ( او را بر زمین رها می کند و کنار مادر می رود ) اینقدر آه و نفرین کردی تا بیچاره شدم ، اینقدر گفتی نگیرش تا باد دزدیدش...نمی خوای دست از این نفرینات بکشی ؟
مادر : هیچ مادری بچه شو از دل نفرین نمی کنه...از اول هم پاش تو حجله ی تو نبود ، این کبوتر، کبوتر هر بومیه الا بوم تو مادر...این از شب اولش ، آخرشم خدا به خیر کنه .
بهمن : چه کنم مادر ؟ حالا چه کنم ؟ نه رویی مونده نه آبرویی ، این آب ریخته رو چطور جمع کنم ؟
مادر : آبرو ؟ یه پسر و یه مادر ، یه مادر و یه شب عروسی ، فکر می کنی من خوشی این شبو برات
نمی خواستم؟ گوش نکردی مادر ، این کبوتر از اولم جلد خونه تو نبود .
بهمن : فرصت نصیحت ندارم مادر ، راهم چیه ، چاهم کدومه ؟
مادر : می یاد مادر ، بر می گرده ، با پای خودش ، اما یه عمر مشکوک اومد و شدش می مونی ...
( صدای مادر در صدای سهراب که در گوشه راست مشغول خواندن یک آواز سوزناک بختیاری است گم می شود ، نور سهراب را به ما می نمایاند و او در حالی که اشک می ریزد و تکیه بر تفنگ دارد بهمن دارد می خواند)
مادر : می یاد مادر ، بر می گرده ، با پای خودش ، اما یه عمر مشکوک اومد و شدش می مونی
( ساعت 5 بار می نوازد ، صدای خواندن سهراب هم نمی آید و کبوتر از عمق با لباس سفید عروسی داخل می شود ، بهمن تفنگ را برداشته و به او نزدیک می شود ، سکوتی سنگین )
کبوتر : می خوای بگی شام عشقت تلخ شد و جشن عروسیت به هم خورد ، می خوای بگی رعشه آخرت رو هم جلوی مهمونا زدی ، می خوای بگی آبروت پیش در و همسایه رفت ، اما نه گم شده بودم و نه کسی منو دزدیده بود .
بهمن : کجا بودی؟
کبوتر : همون جایی که تو بودی .
بهمن : من پیش مادرم بودم ، پی چاره بودم از این بی آبرویی !
کبوتر : منم پیش مادرم بودم ، سر تربتش .
بهمن : خاکستون ؟ شب تا صبح ؟
کبوتر : آرزوش بود شب عروسیمو ببینه ، فقط یه نذر بود سه شب اول عروسی رو تربت مادر ، با آب و گلاب ، خوش به حالت مادر داری بهمن .
بهمن : چرا دزدونه ؟ که با آبروم بازی کنی ؟ همون شب خواستگاری که حاضر نشدی سینی چای رو جلوم بگیری فهمیدم دلت با من نیست ، وقتی بلند شدم که بزنم بیرون پدرت گفت بچه س رسمو نمی دونه ، وقتی تو سفره عقد قند رو سرت می سائیدن قند دلت آب نمی شد ، وقتی با التماس عاقد بله رو گفتی مادرم گفت این کبوتر رو شاخه دلت نمی شینه ، اما به حرفش گوش ندادم . چرا نگفتی نذر داری بری سر خاک مادرت ؟
کبوتر : اگه می گفتم می ذاشتی برم ؟ عروسی ِ بی عروس ؟ اونم تو طایفه ی شما ؟ درسته میلی به ازدواج با تو نداشتم ، درسته جوونیمو کسی دیگه پر کرده بود ...اما از وقتی این تور رو سرم کردم شوهرم شدی ، ناموست شدم ، تو باور شما هم سزای خیانت ناموس قتله...اما بهمن...تو این شب...شب که نه تو این صبح قشنگ احساس می کنم بیشتر از همیشه دوستت دارم....
بهمن : یه کاری کن باور کنم . بچه ها یاسین و این طرفا دیدن ؟
کبوتر : این طبیعی نیست ؟ شبی که دلداده تو می برن دور حجله ش پرسه نمی زنی ؟ بهش گفته بودم دست از سرم برداره ، گفتم یاسین ، خواسته یا نا خواسته بغچه ی دلمو پهن کردم تو خونه ی بهمن ... هر چی باشه اون گذشته ی منه و تو شوهرم ، یه شوهر باید به گذشته همسرش احترام بذاره ، مگه نه بهمن ؟
بهمن : کبوتر...گفتی نذرت سه روزه س ؟
کبوتر : فردا و پس فردا مونده...قولیه که به روح مادرم دادم...بعد از اون هر شب می شینم پای قصه های دلت .
بهمن : فردا منم باهات می یام .
کبوتر : نه . . . بهمن. . . نمی خوام تو اولین شبای دومادیت اشکامو ببینی . . .
( سکوت – بهمن با عجله داخل حجله می شود ، مادر غمگین مشغول خواندن قرآن است ، کبوتر بالای سرش می آید)
کبوتر : وقتی دل نخواد زور چاره ش نمی کنه....تو یه زنی ، اینا رو خوب می فهمی باید حالیش می کردی... از من نگیر، می خوام مهربونی کنم اما نمی تونم ، دوستش ندارم ، اما ازش بدم هم نمی یاد ، فقط دلم براش می سوزه ، تنها پسر تو نیست ، اون یکی رو می بینی ، سهرابو می گم زده به آوارگی ، آخه گناه من چیه ؟ مگه یه دلو چند تیکه می کنن ؟
مادر : پیش یاسینت بودی نه؟ لا اقل از مادر مرحومت مایه نمی ذاشتی ، این یاسین اگه مرد بود نمی ذاشت این عروسی سر بگیره ، امون از چشم و دل مادر ، امون... ( کبوتر از او دور می شود و کنار سهراب می رود )
کبوتر : سلام سهراب ، عروسی تموم شده ، چرا نمی ری خونه ؟
سهراب : سلام بانو ، من که برا عروسی نیومدم ، من اصلا عروسی دوست ندارم...
کبوتر : پس چی دوست داری سهراب .
سهراب : آسمونو دوست ندارم ، پر شده تاریکی ، ستاره ها تو تاریکی گم شدن ، زمینو دوس ندارم ، پر شده از تنهایی ، مردا تو بیابونا گم شدن...دیگه مردی نمونده تا از تو مواظبت کنه ، من همینجا می شینم تا عروس بشی ، خوشکل بشی مواظبت باشم...
( کبوتر یاسین را می بیند ، اشاره ای دلبرانه به او می کند و با شتاب داخل حجله می شود )
یاسین : دیگه منتظر چی هستی ، تموم شد ، مثه ختم همه ی عشقای دنیا...
سهراب : عشقا تموم نشدن...آدما تموم شدن ، فرشته ها تموم شدن ، بانووا ...
یاسین : برا کسی بمیر که برات تب کنه ، تمومش کن ، این دیوونه بازی ها مال قصه هاس...ختم تموم عاشقا همین حجله س که می بینی ، چه قدیمش چه حالاش چه فرداش ، هرکی می گه عاشقم می خواد بره اون تو ، می فهمی دیوونه ؟! می فهمی ؟ ( یقه او را می گیرد )
سهراب : بخدا اونجا رو دوست ندارم ، کبوتر و دوس دارم ، می خوام دونش بدم ، آبش بدم ، پروازش بدم بخنده ، بعد من دوباره عاشق بشم به خنده هاش ، اون روز که خیلی خندید ، منم خیلی خوشمزم شد !
یاسین : خوشمزت شد ؟ می خوایش ؟
سهراب : بند تا بند دلم ، مگه تو خواستنت نیس ؟
یاسین : من...تو دلم می ریزم ، اما تو به همه میگی می خوایش . تو گذاشتیش تو قفس ، قفسو رو این کالسکه ی مرگ دار زدی و می گردونی ، می گردونی و به همه نشون می دی ، تو دوسش نداری لعنتی ، من می خوام خلاصش کنم اما تو ، فقط می خوای بال بالشو تو قفس ببینی و بخندی (ضربه ای به قفس می زند ، کبوترها در قفس بال بال می زنند ) ببین ، بخند ، ببین چطور به در و دیوار قفس می زنه تا بیاد بیرون ؟ بال بالشو تماشا کن ؟ تو دوسش نداری آَشغال ، دوسش نداری .
سهراب : من دوس داشتنو دوس دارم ، اما از بس محلم نمی ذاره مردنم می یاد . وقتی هم مردنم می گیره فقط زورم به خدا می رسه ، باش دعوا می کنم ، اما فحش نمی دم مثه کبوتر...یه دفعه به خدا گفتم ، بابایی...یه نفر این ته نشسته دلش کفتر می خواد ... خدا گفت کفتر خوب نیست ، کفتر نخواه...کفتر شومه...کفتر می پره...کفتر هوا می ره ... بی هوا می ره ، بی صدا می ره . . . می ره خونه همسایه...گفتم کفتر بانو می خوام...می دونی چی گفت ؟
یاسین : چی گفت ؟ ( صدای کل دوری از پشت حجله می آید )
سهراب : گفت کفتر بانو هم مال همسایه س ، صدای عروسی می یاد ، از وقتی خدا اینو گفت تا حالا مردنم گرفته آقا یاسین ، همسایه چقدر نامرده که کفتر می دزده .
یاسین : شایدم خود کفتر نامرده که می ره خونه همسایه !
سهراب : کفتر که نامرد نمی شه...آدما مرد و نامرد دارن...چقدر مردنم ( باز صدای کل و شادی می آید ) چقدر مردنم زیاد می شه با این صدا ها ...
یاسین : تا حالا باهاش تنها شدی ؟ کبوتر رو می گم .
سهراب : یه دفعه تو باغ آقاش اینا...
یاسین : خب ؟
سهراب : گفتم برات قصه بگم ، گفت بگو ، منم گفتم .
یاسین : (با بی میلی ) چی بود قصه ات ؟
سهراب : یه مردی بود اسمش قلمبه ، عاشقونش افتاده بود رو سلنبه ، سلنبه یه برادر گنده نره غول داشت به اسم تلنبه ...تلنبه اومد قلنبه رو گرفت و بست .
یاسین : بقیه ش ؟
سهراب : نگفتم ، آخه کبوتر بانو خندید و گفت مردم از بس پیر شدم تو این حرفای قلمبه سلنبه ! منم دیگه نگفتم .
یاسین : می خوای بری پیشش بقیه ی داستانو براش بگی ؟
سهراب : از خدامه ، اما دیگه آقا بهمن شوهرشه ، اجازه نمی ده ، تازه یه تفنگ با خودش برده تو ...
یاسین : حالا اگه یه روزی یا یه شبی خود کبوتر دعوتت کنه چی ؟ آقا بهمن هم خونه نباشه...
سهراب : به شرطی که آقا بهمن اجازه بده .
کبوتر : ( می آید ) اون اجازه داده ، بیا بریم ! من دلم قصه می خواد .
سهراب : چرا خودش نمی یاد دعوت کنه .
کبوتر : بهمن ؟...(قهر می کند ) پس بمون تا بیاد دعوتت کنه ( می رود )
سهراب : کبوتر بانو...(کبوتر می ماند) می یام ،ده تا قصه هم برات می گم، اما اگه آقا بهمن اومد چی بهش می گی ؟
کبوتر : می گم...مهمون حبیبه .
سهراب : نه نگو حبیبه ، بگو مهمون سهرابه ، بگو ز بون آقا سهرابو با تفنگت نبری پشت گردنش...بگو... (
( کبوتر و او هر دو می خندند و داخل می شوند ، یاسین اطراف را نگاه می کند . رقصندگان هر کدام با کاردی رقص مرگ سر می دهند و کاردها را یکی یکی به دست یاسین می دهند ، یاسین با انبوهی کارد داخل می شود ، رقصندگان بر دف ها می کوبند و در پایان کوبش دف ها تمام رقصندگان جیغ بلندی سر می دهند . یاسین با کاردی خونین خارج می شود ، بهمن از بیرون می آید و خروج یاسین را می بیند . )
بهمن : ( تفنگ را به طرف او می گیرد ) گفته بودم مرادتو جای دیگه پیدا کن ، گفته بودم این کبوتر صیاد داره ، پی صید دیگه ای باش ، گفته بودم این خونه جای غریبه ها نیست...تو خونه من چی می خواستی ؟
یاسین : صیدی که طعمه نیرنگ بشه گوشتش حرومه ، ماهی وقتی ارزش داره که با دل و جون به طعمه ت نوک بزنه
( با هم گلاویز می شوند ) پیغوم داده بودم صاحب داره ای پرنده اما گوش ندادی ، گفته بودم دل تنگی می گنه تو قفسی که براش ساختی . ( بهمن ، یاسین را زمین می زند )
بهمن : چشمامو بستم و بهش گفتم گذشته مال خودت اما از امروز پا تو دنیای من می ذاری ، اونم تن داد و گفت دیگه دلش آشنای هیچ قصه ای نیست ، خر فهم شد ؟ یاسین به گوش خر خونده بودم آدم شده بود یاسین .
یاسین : ( با چرخشی بهمن را بر زمین می خواباند و بر سینه اش می نشیند ) نذار دیر بشه ، داری بی راهه می ری بهمن ، با یه نگاه تازه می تونم بندازمش به جونت و گل بگیرم این قفس تنگی رو که براش ساختی ، چشممو رو هم می ذاشتم و یه کارد کاری می دادم دستش شب اول عروسیتو با شب اول قبرت عوض می کرد ، اما نامردی تو کار ما نیست ، همون شب عروسی از قصه ات زدم بیرون و بی خیال شدم ، اما شک تلخت کرده مرد ... ذات کبوتر پروازه بهمن ، حبسش نکن ، پروازش بده تا خال آسمون ، اگه وفایی تو کتش باشه بر می گرده و می شینه رو شونه ات ، اما اگه ننشست رهاش کن بره رو بوم صاحبش ، کبوتر سفید هیچوقت به آدم دروغ نمی گه شادوماد ، بجنب ، تکونی به خودت بده ، از اینجا رد می شدم که دیدم یه غریبه سرید تو خونه ات ، رفتم که نذارم پر پرواز کبوترتو قیچی کنن ، هر چی باشه زمانی یه رفاقتی بوده بین ما .
بهمن : غریبه تر از تو کی بوده که بی هوا سریده تو خونه ام ؟
یاسین : اگه هنوزم غیرتت می شه برو تو ببین چه خبره... (بهمن می خواهد با تفنگ برو د ، یاسین تفنگ را از دستش می گیرد و چاقو را به دست او می دهد ) جنون آنی که می گن همینه دیگه...تفنگ جار و جنجال می کنه و چاقو بی صدا نفس می گیره ، از بیرون هواتو دارم .... ( بهمن به راه می افتد ، یاسین صدایش می کند ) آقا بهمن...کبوتر زخمی نشه ، اون بی گناهه و عاشق...عاشق تو...(بهمن داخل شده است ، لحظاتی بعد بهمن و کبوتر در میان رقصندگان بیرون می آیند، چاقو در دست بهمن است )
کبوتر : یاسین نکشته بهمن ، وقتی اون دیوونه اومد تو یاسین هم پشت سرش اومد اما در رو به روش باز نکردم ، وقتی سهراب پا پیچم شد چاقو رو برداشتم ، بهش گفتم ، گفتم جلو نیا می زنم ، حمله ور شد و نا خواسته چاقو رفت تو شکمش .
بهمن : می گیم هر دومون کشتیم ، می گیم نکشتیم ، در برابر تعرض دفاع کردیم .
کبوتر: ممنونم بهمن ، جرم هر دومون کم می شه ، بهمن ... با ختم ِ این پرونده از این شهر می ریم ، می خوام جوونیمو به پات بریزم و به جز تو هیچکس رو تو خلوتم راه ندم .
( مادر آیه امن یجیب می خواند ، سرباز کنار مادر می رود )
سرباز : چی می خونی مادر ؟
مادر : امن یجیب می خونم سرکار ؟ دل اون بالایی رو به رحم می یاره .
سرباز : برا کی می خونی مادر ؟
مادر : برا پسرم ، بهمن ، فریب یه عشق سوخته رو خورده مادر .
سرباز : دیر شده مادر ، دیر شده ، خدا صبرت بده ( و دیوار نرده ای زندان را به مرکز صحنه می برد ، بهمن ، یاسین و کبوتر در محاصره ی رقصندگان به پشت نرده ها می آیند ، یکی از رقصندگان نور خفیفی بر چهره یاسین می گیرد )
یاسین : بله ، من می خواستمش ، اما قبل از عروسی با آقا بهمن ، روز حادثه دیدم سهراب بیچاره رفت تو خونه ، بعد بهمن یه چاقو به این هوا برداشت و رفت دنبالش بعد از نیم ساعت با چاقو ی خونی اومد بیرون !
( رقصنده نور را بر چهره ی بهمن می گیرد )
بهمن : تا اینجاش درست بود ، داخل که شدم دیدم پسره مزاحم همسرم شده ، اقرار نامه رو بیارید امضا کنم . ( کاغذی مقابلش می گیرند و او امضا می کند ، رقصنده نور را بر چهره ی کبوتر می گیرد )
کبوتر : ( دروغین می گرید ) بله من شاهد قتل بودم ، بیچاره گناهی نداشت ، می گفت اومدم برات قصه بگم ، که این مرد چاقوی آشپزخونه رو برداشت و با چند ضربه ی کاری کارشو تموم کرد ! هر چی فریاد زدم بهمن بی گناهه... عقل درستی نداره ، بذار بره ، اما آقای رئیس ، جنون تموم وجود شوهرم رو پر کرده بود ، راستش اگه فرار نکرده بودم منم زنده نمی موندم .
رقصندگان : آخرین دفاع .
بهمن : دنیایی به این پستی ، التماس موندن نداره ، جرم رو می پذیرم .
رقصندگان : آخرین وصیت .
بهمن : به مادرم بگید سر خاکم نیاد ، من اولاد لایقی نبودم .
( بهمن را به سوی چوبه دار روانه می کنند ، مادر لالایی محزون سر می دهد و سرباز سنگ قبری کنار قبر حاتم می کارد و در سکوت مرگبار مردم ، کنار مادر می رود )
سرباز : چی می خونی مادر ؟
مادر : فاتحه می خونم سرکار ، صواب داره .
سرباز : برای کی می خونی مادر ؟
مادر : برای عشق مادر ، برای عشق !
سرباز : بخون مادر ، بخون که وقتشه . . .
( سرباز و همه ی بازیگران گرد قبرها خیمه می زنند و فاتحه عشق سر می دهند و همزمان دف نوازان و رقصندگان می خوانند )
رقصندگان : چرا دائم به خوابی ای دل ، ای دل ز غم در اضطرابی ای دل،ای دل
برو کنجی نسشین شکر خدا کن که شاید کام یابی ای دل ، ای دل
نور می رود و ساعت 6 بار می نواز د .
پایان
* سید صادق فاضلی
اجرای این نمایشنامه با مجوز نویسنده آزاد است .