ذبیح
نوشته : سید صادق فاضلی
( با نگاهی به کتاب حج نوشته دکتر علی شریعتی )
آدمها : راوی 1
راوی 2
ابراهیم
اسماعیل
سارا
هاجر
ابلیس
صحنه : زمین و آسمان ، و هرآنچه از این دو به کار آید . . .
1 : صدای پای عید آمد .
2 : عید قربان پاک ترین عیدها است .
1 : عید سر سپردگی و بندگی است.
2 : عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش .
1 : و اکنون تو در منايي .
2 : ابراهيمي .
1 : و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي .
2 : اسماعيل تو کيست؟
1 : چيست؟
2 : مقامت؟
1 : آبرويت؟
2 : موقعيتت، شغلت؟
1 : پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟
2 : اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني .
1 : آنچه تو را، در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا حقيقت را اعتراف کني .
2 : آنچه ترا به "فرار" مي خواند و عشق به او، کور و کرت مي کند .
1 : ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد.
( ابلیس می آید زیر نور قرمز شیطانی می رقصد )
2 : گاهی ، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، او اسماعيل توست .
1 : اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء ، و حتي، يک " نقطه ضعف"!
2 : اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود!
( ابراهیم عصا به دست ، زیر دایره نور سفید بر بالای سکوی گرد مرکز صحنه می آید )
1 : ابراهیم ، سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر از حرکت ، آوارگي ، جنگ و جهاد با جهل قوم و جور نمرود و نمرودیان .
2 : و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا.
: 1 و اکنون، يک " بنده خدا" ، پیام آور او ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته .
2 : آرزومندي که حسرت و يأس جانش را مي خورد .
1 : و خدا، بر پيري نااميد و تنها ، اين رسول امين ، رحمت مي آورد و از کنيز سارا – زني سياه پوست .
2 : هاجر .
1 : به او يک فرزند مي بخشد، آن هم يک پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم،
2 : اسماعیل برای ابراهیم ، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود، پاداش يک قرن رنج و ثمره يک زندگي پرماجرا .
( صدای گریه نوزاد می آید و هاجر ، نوزادی در بغل ، داخل می شود و نوزاد را به سارا می دهد و سارا هم نوزاد را به ابراهیم تقدیم می کند )
1 : ابراهیم ، چون باغباني در کوير ، روئيدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي کند.
( ابراهیم که نوزاد در بغل اوست در صحنه چرخ شادی می زند و سارا و هاجر نیز بر سرشان گل می افشانند و کم کم همه از صحنه خارج می شوند )
2 : عمر دراز ابراهيم ، همه در سختي و خطر گذشته، و اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت " داشتن اسماعيل" مي گذرد ، پسري که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است،
1 : اسماعيل، اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت ابراهيم!
( اسماعیل ، جوانی رعنا ، داخل می شود و روی سکو می رود ، و ابراهیم نیز به گوشه ای از صحنه زیر نور گرد می آید )
2 : ناگهان صدايي مي شنود :
صدا : "ابراهيم! به دو دست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"!
1 : مگر مي توان با کلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟
2 : ابراهيم، بنده ي خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود، و بت شکن عظيم تاريخ، درهم مي شکند .
1 : از تصور پيام، وحشت مي کند اما، فرمان فرمان خداوند است و جنگ! بزرگترين جنگ .
2 : جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيم ترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره!
1 : جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.
( ابلیس می آید و گرد ابراهیم رقص مرگ سر می دهد )
2 : کدامين را انتخاب مي کني ابراهيم؟! خدا را يا خود را ؟
1 : سود را يا ارزش را؟
2 : پيوند را يا رهايي را؟ لذت را يا مسئوليت را؟
1 : پدري را يا پيامبري را؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا " خدايت" را؟
2 : انتخاب کن! ابراهيم ، انتخاب کن .
1 : اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشکوه ترين نبرد تاريخ! اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم .
2 : مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده اي! ميان انسان و خدا فاصله اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک تر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشته اي؟
1 : اکنون ابراهيم است که در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو راهي" رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي کشد:
ابراهیم : اسماعيل! اسماعیل !
2 : و حق فرمان مي دهد:
صدا : ذبح! ذبح !
1 : بايد انتخاب کند!
ابراهیم : "اين پيام را من در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."!
( ابلیس همچنان گرد ابراهیم می چرخد )
2 : ابليس دلش "مهر فرزند" می طلبد و توحید عقلش، " خدا را " .
ابراهیم : اسماعیل را می خواهم ، اسماعیل را می خواهم !
2 : اين تصمیم اول است ، "جمره اولي"، رمي کن! سنگسارش کن ، شیطان است !
( ابراهیم با ابلیس در می افتد اما ابلیس زمینش می زند ، و او با کمک دست و پا خود را به اسماعیل رسانده و در آغوش می فشرد )
1 : از انجام فرمان خود داري مي کند و اسماعيلش را می طلبد .
صدا : "ابراهيم، اسماعيلت را ذبح کن"!
2 : و اين بار، پيام صريح تر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي کند.
( ابراهیم اسماعیل را رها کرده و در مرکز سکو بر زمین می خورد و نشسته سماع می کند )
1 : اکنون قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره اي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس و ضعف.
2 : پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاش ميان خدا و ابليس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.
1 : و اکنون روز دوم است ، اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر.
2 : آی ابلیس درون ما ، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد بکار زن ، از آن "ميوه ي ممنوع" که به خورد "آدم" داد ی !
( ابلیس به ابراهیم نزدیک می شود و در گوشش زمزمه می کند )
ابراهیم : "اما ... من اين پيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."؟
1 : اين بار دوم است ، "جمره وسطي"، رمي کن! بر او سنگ نفرت ببار !
(ابراهیم چند سنگ به ابلیس می زند ، اما به زودی پشیمان شده و باز می آید و اسماعیل را به آغوش می کشد )
صدا : "ابراهيم! اسماعيلت را ذبح کن"! فرمان خداست ، دلبندت را گوش تا گوش سر ببر !
2 : ابراهيم در تنگنا افتاده و ترديد در پيام، ديگر توجيهی ندارد .
1 : اکنون سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم نبی ، باید که انتخاب کند !
2 : یا ذبح تنها پسري، چون اسماعيل!
1 : یا پناه بردن به شیطان رجیم !
ابراهیم : کاش ذبح من مي بود، به دست اسماعيل، چه لذت بخش تن می دادم ! اما نه، اسماعيلِ جوان بايد بميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند ؟
2 : او دل از داشتن اسماعيل برکنده است، پيام پيام حق است. لذت" داشتن اسماعيل" در یک سو و درد "از دست دادنش" در سویی دیگر.
1 : و پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام است؟ "بندگی مطلق خداوند"!
2 : ابتدا تصميم گرفت که داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين "قرباني خويش" مي نگريست!
(ابراهیم دست اسماعیل را گرفته و به جلو می آورد و با او نجوا می کند و همچنان ابلیس در تلاش جدایی ای دو است )
1 : اکنون مائیم و گفتگوي پدري و پسري!
2 : پدري برف پيري بر سر و پسري، نوشکفته و نازک!
1 : آسمانِ شبه جزيره . . . چه مي گويم؟ آسمانِ جهان ، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، مشورت پدري و پسري، را ندیده ، اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک!
ابراهیم : نور دیده ام ! "اسماعيل، من در خواب ديدم که تو را ذبح مي کنم..."!
2 : و اين کلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند .
1 : و اسماعيل دريافت، پدرش پاسخی خداپسندانه می طلبد ! بر چهره ي رقت بار پدر دلش بسوخت، تسليتش داد:
اسماعیل : "پدر! در انجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت و خواهي ديد که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"!
2 : ابراهيم اکنون، قدرتي شگفت يافته. با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابليس را يکسره نوميد کرد .
( ابلیس میانشان می آید و پدر و پسر هردو با هم در نبردی سخت ابلیس را می رانند و دور می کنند . ابراهیم از گوشه ای کاردی بزرگ برداشته به سنگ می کشد تا تیزش کند )
1 : ابراهیم بت شکن ، با قدرتي که عشق به روح مي بخشد ، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد . ، و آنگاه به نیروی خدا برخواست .
( ابراهیم دست اسماعیل را گرفته و بالای سکو می آورد و سرش را بر چارپایه ای می خواباند ، بر سرش چنگ می زند و مویش را در مشت می گیرد و او را به قفا می تاباند )
ابراهیم : آخ! اين کارد! . . . اين کارد... نمي برد! آزار مي دهد .
( کارد را بر زمین می زند و عصیانگر و غمگین بر می خیزد و از اسماعیل دور می شود )
1 : ابليس خود را به مادر اسماعيل مىرساند و خبر كشتن فرزند را به وى مىدهد.
2 : وقتى مادر متوجه مىشود كه ذبح اسماعيل فرمانى است كه از جانب حضرت خداوندى صادر شده چنين مىگويد: «اگر خداى فرموده باشد... ما رضا داديم و تسليم كرديم.»
1 : ابليس برخلاف انتظار از فريب مادر مايوس مىشود رو به اسماعيل مىآورد، وى نيز بمحض اطلاع از فرمان الله چنين پاسخ مىدهد:
اسماعیل : «فرمان خداى راست «رضينا بحكم الله و سلمنا لامره»
ابراهیم : اين چه شکنجه ي بي رحمي است! این چه آزمونی است ؟ ( رو به آسمان ) لا اقل کارد را به دستم می هی کند مده !
( با شتابی تازه سوی کارد می رود ، کارد را بر می دارد و به گردن اسماعیل می کشد )
ابراهیم : اعوذ به الله من شر الشیطان الرجیم .
( صدای گوسفندی در هوا می پیچد )
صدا : " اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تا بجاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي"!
2 : الله اکبر! قرباني انسان براي خدا ؟ هرگز ، قرباني گوسفند، بجاي قرباني انسان!
1 : و از اين معني دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي اند که گرسنه اند، گرسنه گوشت!
2 : و خدا، از آغاز، نمي خواست که اسماعيل ذبح شود،
1 : و پايان اين داستان؟ موسم حج و زیباترین آیین پرستش .
2 : ذبح گوسفندي براي چند گرسنه ! و خدا از آغاز این را می خواست .
1 و 2 : سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند.
( نورهای رنگی در صحنه و موسیقی شادی در گوشها می نوازد )
پایان
آذر 86 - سید صادق فاضلی