تبليغاتX
زهور - نمایشنامه انکار

« انکار »

نوشته : ابراهیم مکی

نقش ها :

1- پدر

2- مادر

3- کاوه

4- مریم

5- غریبه

وه که گه مرده باز گردیدی

در میان قبیله و پیوند

رد میراث سخت تر بودی

وارثان راز مرگ خویشاوند

« سعدی »

 

 

 

 

 

 

 

صحنه :

داخل عمارتی متعلق به یک خانواده متوسط . قسمت اصلی صحنه ، یک اتاق پذیرائی است که در قسمت عقب به اتاق غذا خوری منتهی می شود . از انتهای اطاق اخیر در سمت راست یک رشته پله طبقه اول را به طبقه دوم متصل می کند . در قسمت دیوار روبروی صحنه دری است که به اطاق های دیگر ساختمان راه دارد . در قسمت جلو سمت چپ ، در دیگری است که به راهرو باز می شود . در ورودی ساختمان در این راهرو قرار دارد .

پدر پشت سر او مادر از عقب صحنه وارد می شوند . آهسته جلو می آیند . پیداست که می ترسند . پدر می ایستد .

پدر : تو ، تو مطمئنی که واقعاً در زدند ؟

مادر : بله با گوش های خودم شنیدم که در زدند . اول یه ضربه بعد چهار ضربه پشت سر هم . مثل اینکه ....

پدر : پس می گی که حتماً در زدند ، نه ؟

مادر : آره مرد ، در زدند . اینطوری « تق ، تق تق تق تق » مثل اینکه یه جور علامت می داد .

 

مادر : حالا معلوم می شود . الان چراغ را روشن می کنم آنوقت معلوم می شود که رنگت پریده یا نه .

پدر : ( جلوی او را می گیرد ) زن مگر بسرت زده ؟ برای چی چراغ را روشن کنی ؟

مادر : مگر چراغ روشن کردن هم دلیل و برهان می خواهد ؟

پدر : فکر آنهایی هم که اون بالا خوابیدند بکن . ما نباید اونها رو خواب بسر کنیم . پسره تمام روز رو جون می کنه که شب یه ساعت راحت بخوابد . خدا رو خوش نمی یاد ناراحتش کنیم بیاو برگردیم و برویم بخوابیم

مادر : پس اون کسی که پشت دره چی ؟

پدر : کسی پشت در نیست

مادر : اما من صدای در زدنش رو شنیدم

پدر : خانم جان تو خواب دیدی . کسی در نزده .

مادر : حالا که تو می ترسی ، من می رم بالا کاوه رو بیدار کنم .

پدر : می خواهی این وقت شب بروی اونو از تو رختخوابش بکشی بیرون که چی ؟ هیچ فکر نکردی چی ممکنه به تو بگه ؟

مادر : اون پسر منه . من حق دارم یه شب از خواب بیدارش کنم .

پدر : ( که معلوم است ته دل بی میل نیست کاوه هم بیدار شود ) نمی دانم . میل خودت است . اگر می خواهی ، بیدارش کن ، اما منگه می گم هیچی نیست و تو حتماً خواب دیدی .

مادر : هیس ، ساکت باش . می شنوی ؟ مثل اینکه یکنفر پشت در این پا و اون پا می کنه . می شنوی ؟ بهتر برم کاوه رو هم بیدار کنم .

پدر : چه می دانم وا... . منکه عقلم قد نمی ده

مادر : آهان . حالا دیگه می شنوی یا نه ؟ صدای نفس هایش رو می شنوی

پدر : (که خیلی ترسیده ) خوب اگه می خواهی بری کاوه رو صدا کنی چرا اینجا ایستادی و حرف می زنی .

مادر : دارم می رم ( به طرف پله ها می رود )

پدر : ( که از تنها ماندن ترسیده است ) گوش کن

مادر : (می ایستد) هان ؟

پدر : بایست من هم با تو بیام

مادر : ... ترسیدی ؟

پدر : ... نه

مادر : پس برای چی با منی بیای ؟

پدر : برای اینکه ... برای اینکه تنها می ری نترسی

مادر : نه ، نمی ترسم . تو بهتره همانجا بمونی و مواظب باشی

پدر : نه ، نه ، من بهتره همراه تو بیام . ممکنه پاهات در بره و از پله ها بیفتی . هوا تاریکه ، تو هم که چشمای درست و حسابی نداری .

مادر : خیلی خوب ، پس من می ایستم اینجا و کشیک می دم تو زود برو صداش کن و بیا .

پدر : نمی ترسی ؟

مادر : نه ، نمی ترسم . بشرط اینکه زود برگردی .

پدر : بسیار خوب . پس بایست همینجا و خوب گوش ها تو تیز کن . اگه طوری شد جیغ بکش . خوب ؟

مادر : باشد .

پدر : خواب من رفتم . مواظب همه چیز باش . ( بطرف پله ها حرکت می کند ازیکی دو پله که بالا رفت دوباره بر می گردد ) می گویم که !

مادر : هان ؟ چیه ؟ چرا نمی ری ؟

پدر : می گم .... اگه تو هم بیائی دو نفری با هم بریم خیلی بهتره هان .

مادر : آخه ، مرد یه نفر باید مواظب در باشه . تو برو من همینجا می مانم و کشیک می دم

پدر : نه ، نه ، من غیرتم بر نمی داره تو رو تک و تنها اینجا ول کنم و برم بالا

مادر : اینقدر ادا در نیار مرد . یا تو بمان من برم اونا رو بیدار کنم یا من می مانم تو برو بیدارشون کن .

پدر : تو چرا اینقدر یکدنده ای ؟ بهت می گم دونفری می ریم بیدارشون کنیم بگو چشم و اینقدر هم راه و بی راه نیار

مادر : یه بار کی بگو می ترسم و خود رو خلاص کن

پدر : ( برای اینکه ترس خود را بریزد بلند تر حرف می زند ) نه نمی ترسم . از چی بترسم

مادر : این قدر بلند حرف نزن .

پدر : چرا بلند حرف نزنم ؟ تو خونه خودمه . دزدی که نرفتم ( صدایش را بلند تر می کند ) اونهایی که می رن دزدی باید بترسند (بصدای خود شیر می شود و بلند تر صدا می زند ) اونهایی که نصف شب بی جهت در خونۀ مردم رو می کوبند باید بترسند نه ما . برو اون چراغ ها رو روشن کن ببینم
( از شدت هیجان دچار سرفه شدیدی می شود . ناگهان صدایی مثل بهم خوردن قوطی حلبی و جنبش چیزی از پشت در شنیده می شود پدر با دست جلوی دهان خود را می گیرد و هر دوبا دقت به در نگاه می کند )

کاوه : ( از پله ها صدا میزند . خودش دیده نمی شود ) آهای ! کیه اون پائین ؟

مادر : ( با اضطراب به طرف پله ها می رود و آهسته می گوید ) هیس . کاوه جان ما هستیم . سرو صدا نکن . زود بیا پائین

کاوه : ( صدایش خواب آلوده است ) چیه ؟ اون پائین چه خبره .

مادر : بیا ، بیا پائین

کاوه : ( از پله ها پائین می آید . هنوز مشغول بستن کمربند رو بدو شامبرش است اضطراب پدر و مادر به او هم سرایت می کند . وضع غیر عادی محیط او را هم کمی ترسانده ، آهسته می پرسد ) چی شده ؟

پدر : ( با دست به در اشاره می کند ) آنجا ، آن پشت .

کاوه : هان ؟

مادر : یکنفر پشت در کمین کرده .

کاوه : برای چی ؟

پدر : نمی دانم

کاوه : دزد است ؟

پدر : شاید . ما از کجا می دانیم ؟ خدا عالم است

کاوه : از کجا فهمیدید که یکنفر پشت در است ؟

پدر : اول مادرت متوجه شد .

مادر : من فهمیدم مادر . تو جایم بودم اما خوابم نمی برد همین طور داشتم فکر می کردم که یک مرتبه صدایی بگوشم خورد . خوب که حواسم رو جمع کردم . شنیدم که یکنفر به در می کوبد مثل اینکه علامت می داد اول یه ضربه بعد چهار ضربه پشت سر هم . اینطوری « تق ، تق تق ، تق تق » درست مثل اون شب .

کاوه : کدوم شب ؟

پدر : فکر می کنم زده به سرش

مادر : همان شبی که اون جوون اومد همونی که می خواست به زور از ما پول بگیره

کاوه : خوب پس شاید خواب دیدی ؟

مادر : نه خواب ندیدم اون هم شنیده ( به پدر اشاره می کند )

پدر : منهم صدای یه چیزی رو پشت در شنیدم

کاوه : خوب حالا برای چی تو تاریکی ایستادیم ؟

پدر : ما می خواستیم بیائیم شما رو هم بیدار کنیم

کاوه : مادر ، پس لااقل اون چراغ رو روشن کن . ( مادر نزدیک کلید چراغ است )

پدر : نه ، نباید چراغ رو روشن کنیم .

کاوه : چرا ؟

پدر : نباید بگذاریم بفهمد که ما بیدار شدیم

کاوه : بیخود خودتان رو نترسانید . شما دچار توهم شدید . الان من میرم در و باز می کنم تا ببینید که چیزی نیست .

مادر : ( جلوی او را می گیرد ) نه ، نرو ، اگه مسلح باشه بهت رحم نکنه

کاوه : نترس مادر

مادر : می ترسم . من یه پسرم رو از دست داده ام . تو رو دیگه نمی خوام از دست بدم

کاوه : کاوه : پس چکار کنیم ؟

پدر : باید پلیس رو خبر کنیم

کاوه : چطوری ؟ با چه وسیله ای ؟

مادر : با تلفن

کاوه : تلفن خانه مان خراب شده ، تلفن عمومی هم سر کوچه است بنابراین اگر بخواهیم پلیس رو خبر کنیم مجبوریم که از این در بیرون برویم .

پدر : آره خوب ، راست می گه زن . تو خودت عقل نداری اینو بفهمی ؟

مادر : چه می دونم ، حواسم پرت است

کاوه : فکر می کنم بهتره منتظر بمونیم تا ببینیم چی پیش می یاد . بالاخره اگر کسی پشت در باشه باز هم سر و صدایی ازش بلند می شه . یا اینکه دوباره در می زنه .

پدر : خوب اگه بنا باشه در بزنه چرا اینقدر معطل می کنه ؟ چرا در می زنه ؟

مادر : احتیاط می کنه اگه یادتون باشه اون دفعه هم خودش گفت که چهار شب پشت در کشیک داده و شب پنجم در زده .

پدر : اون هم آدم عجیبی بود هان ! دنیا اصلاً یه طور دیگه شده ( کاوه سیگاری روشن می کند ) به هیچی اعتماد نیست . آدم شب تو خونۀ خودش هم ایمنی نداره . آروم و بی خیال تو خونه ات نشستی که در می زنند . در رو باز می کنی ، یه آقایی از در می یاد تو و ادعا می کنه که پسر توست هر چی هم بهش می گی بابا جان بچۀ ما مرده ، پسر ما در راه یه مأموریت با ماشین تو دره سقوط کرد و خودش سوخت و خاکستر شد . همه اینو تأئید کردن . به خرجش نمی ره و حرف های عجیب و غریب می زنه .

حالا هم باید با ترس و لرز اینجا بنشینم و ندانیم که چی پیش می یاد ؟

مادر : اون شب درست مثل حالا ما سه نفر اینجا بودیم . مریم بالا بود . رق ها قطع شده بود . کاوه داشت سیگار می کشید و ما هم همین طور بهم نگاه می کردیم که صدای پای یکنفر پشت در شنیده شد . اول از همه کاوه متوجه شد . سرش رو بلند کرد و گفت : ... ( صدایی از پشت در شنیده می شود )

کاوه : ( سرش را بلند می کند و با دقت به پدر و مادرش نگاه می کند ) مثل اینکه یکنفر پشت دره .

مادر : چی ؟

کاوه : صدای پای یکنفر از پشت در اومد . شما نشنیدید ؟

مادر : من چیزی نشنیدم ؟

پدر : من هم چیزی نشنیدم .

کاوه : اما من شنیدم . مثل اینکه برامون مهمون اومده

پدر : این وقت شب ؟

مادر : حالا موقع مهمونی رفتن نیست .

( صدای یک ضربه و بعد چهار ضربه « تق ، تق تق تق تق » به در شنیده می شود .

کاوه : نگفتم

پدر : راست می گه . کیه این وقت شب ؟

مادر : پس چرا زنگ نمی زنه ؟

پدر : عجب عقلی داری تو . برای اینکه برق قطع است (با شوخی ) راست گفته اند که زن ناقص العقل هان .

کاوه : مادر کلید رو بزن شاید برق اومده باشه . ( مادر کلید را می زند و چراغ ها روشن می شوند )

پدر : اهه پس برق اومده بود و ما تو تاریکی نشسته بودیم ؟

مادر : تقصیر توست که تا برق قطع می شه بلند می شی همه چراغ ها رو خاموش می کنی .

پدر : می خوام وقتی برق می یاد لامپا نسوزن . حالا برود درو باز کن .

( دوباره صدای پنج ضربه « تق ، تق تق تق تق » شنیده می شود

مادر : اهه دوباره هم با دست به در زد . باید آدم عجیبی باشه . ( می رود در را باز کند )

پدر : تو این دور مزمونه مردم خل شدن عقلشون رو از دست دادن (به کاوه ) مریم بالا تنها چکار می کنه ؟

کاوه : به کارهاش می رسه

پدر : چرا نمی یاد پائین پیش ما ؟

کاوه : لابد اونجا راحت تره

( مادر با نگرانی وارد می شود )

پدر : کی بود ؟

مادر : یه آدم عجیبی بود .

کاوه : چی اش عجیب بود ؟

مادر : ( بهت زده ) چشماش ، تا چشمم تو چشماش افتاد هُری دلم ریخت پائین

پدر : چی می خواد ؟

مادر : ( سست ) می خواد بهش اجازه بدیم امشب را اینجا بمونه .

پدر : مگر اینجا مهمانسراست

مادر : صحیح نیست یه نفر غریبه رو بدون آشنایی به خونه راه بدیم ما از کجا می دونیم که اون واقعاً چکاره اس ؟ شاید دزد باشه .

مادر : قیافه اش به دزد ها نمی ماند .

پدر : چطور شد که یه راست آمده خونۀ ما ؟ ما رو از کجا می شناسه ؟

مادر : هیچ آشنایی به من نداد . اما چشماش یه طوریه . خیلی آشنا بنظر می رسه . هر چی فکر کردم نفهمیدم . کجا این چشم ها رو دیده ام . فکر می کنم از قوم و خویش های دورمان باشه .

پدر : عجیبه !

مادر : خوب چی می گی ؟ جوابش رو چی بدم ؟

پدر : نمی دونم وا... می خوای حالا بگو بیاد تو ببینم چی می گه حرف حسابش چیه

(مادر خارج می شود)

کاوه : فکر نمی کنم صلاح باشه بگذاریم شی رو اینجا بمونه

پدر : حالا ببینم چچطور آدمیه .. اگر آدم نابابی باشه عذرش رو می خواهیم

کاوه : راه دادن اینطور اشخاص به خانه دست خود آدمه اما بیرون کردنشان کار حضرت فیله

پدر : خوب اگه فکر می کنی ممکنه باعث دردسر بشه می تونی همین الان تا نیامده تو بری دست به سرش کنی . آره بابا بلند شو تا نیومده تو بری دست به سرش کنی . آره بابا بلند شو تا نیومده تو خودت یه طوری دست به سرش کن .

( کاوه بلند می شود و بطرف در می رود . هنوز به در نرسیده مادر با غریبه داخل می شوند )

غریب : سلام

مادر : این آقاست

پدر : راستش آقای عزیز ، ما خیلی دلمان می خواد کاری برای شما انجام بدیم ، اما حقیقتش اینه که کاری از دستمان بر نمی یاد .

غریبه : همین که اجازه می دین شی رو اینجا باشم خودش لطف بزرگیه . ( کاوه و پدر نگاه هایی از راه ناعلاجی بهم رد و بدل می کنند )

مادر : (که از جریان کاملاً بی خبر است) آقا جان برو اونجا بشین ، چرا همین طوری سر پا ایستادی ؟

غریبه : متشکرم ( می نشیند ) (کاوه و پدر کمی من و من می کنند ولی غریبه و مادر چیزی از آن سر در نمی آورند . بالاخره ، سکوت شکسته می شود )

پدر : شما ما رو می شناسید ؟

غریبه : نه

کاوه : پس چطور شد که یکراست به منزل ما اومدین ؟

غریبه : بالاخره باید در یک خانه ای را می زدم . قسمت این بود که به منزل شما پناه بیارم .

پدر : عجیب است . لحن صدای شما خیلی به گوش من آشناست .

غریبه : امیدوارم خاطرۀ بدی را در ذهنتان بیدار نکرده باشم .

پدر : نه ، نه خاطرۀ بدی که نیست . اما یه شور گنگی تو دلم پیدا شده .

مادر : همان حالتی که از دیدن چشماش به من دست داد .

پدر : فکر می کنم قبلاً شما رو دیده باشم .

غریبه : کجا ؟

پدر : نمی دونم . درست نمی دونم اما مطمئنم که شما را قبلاً هم یه جایی دیده ام ، اما درست نمیدونم کجا .

غریبه : شاید اشتباه می کنید .

پدر : نه اشتباه نمی کنم . صدای شما خیلی برای من آشناست ، آ ، خدایا چه حافظه بدی دارم . چرا نمی تونم بگویم کجا او رو دیدم ؟مثل اینکه همین چند وقت پیش هم بود که شما رو دیدم .

غریبه : ... سالهاست که من از این شهر دور بوده ام .

پدر : از همه اینا گذشته ، باید برای بگید که کی هستید ؟

غریبه : رهگذرم . از این شهر عبور می کنم . فقط یه امشب رو اینجا هستم .

کاوه : شما خیلی اسرار آمیز صحبت می کنید . حالت مرموزی بخودتون گرفتید .

غریبه : معذرت می خوام . امدوارم رفتار من باعث پشیمانی شما نشود .

مادر : او جوان خوبی است

پدر : اینجا صحبت بدی و خوبی نیست . اصل مطلب ، مسئله اعتماده . یکی رو می بینی به کسی اعتماد نداره کاریش هم نمی شه کرد . غریبه شما به من اعتماد ندارین ؟

پدر : ببین آقا جان . شما شخصاً مورد نظر نیستید . این یه مسئله کلی است .

کاوه : ما شما رو نمی شناسیم .

غریبه : بنابراین می ترسید که براتون دردسری درست کنم .

پدر : نه آقا جان ، ما از چیزی نمی ترسیم . منو به این پوز مالکی نیگا نکن . با اینکه بیشتر از پنجاه سال از عمرم گذشته ، هنوز هم به تنهایی چهار نفر رو حریفم . این پسرم هم ورزشکاره ، یه پسر دیگه هم داشتم که خدا رحمتش کنه اونم ورزشکار بود . بوکسور بود اصلاً ما خانوادتاً ورزشکاریم . پس می بینی که ما از چیزی نمی ترسیم .

غریبه : ... پسرتان چی شد ؟

پدر : برای چی سؤال می کنی ؟

غریبه : منظور خاصی نداشتم

مادر : ماشینش تو دره سقوط کرد . یک روز صبح صحیح و سالم ، مثل یه دسته گل از خانه رفت بیرون . سه روز بعد اومدن گفتند جوانتان با ماشین افتاد تو دره ، خودش هم سوخت و خاکستر شد . یه مشت خاکستر به ما دادند ، گفتند این پسرتان است . بهمین سادگی . خدایا چه جوانی بود ! چه جوان رعنایی بود . تازه شش ماه    بود که عروسی کرده بود ، چقدر زنش رو دوست داشت .

غریبه : از اون زمان مدت زیادی گذشته ؟

پدر : حدود هفت سال می شود . اما اگه از من بپرسی می گم همین دیروز صبح که از خونه زد بیرون .

مادر : درسته مثل اینکه همین دیروز بود که از خونه بیرون رفت .

غریبه : اونم همینجا با شما زندگی می کرد ؟

مادر : آره ، همین بالا ، درست تو اطاق روی این اطاق حالا این پسرم اونجا زندگی می کنه ( اشاره به کاوه )

کاوه : مادر ، هیچ لزومی نداره که تمام جزئیات زندگی ما رو برای هر غریبه ای بازگو کنی

مادر : اوه ، چیزی نشده که مادر جان ، تو چرا اینقدر گوشت تلخی ؟ این آقا هم جای پسر منه

کاوه : هر حرفی جایی داره

پدر : درسته هر حرفی یه جایی داره .

غریبه : معذرت می خوام که با فضولی خودم باعث ناراحتی شما شدم

کاوه : ببینید آقای عزیز اینجا اگه قرار باشه سؤالی بشه ما از شما سؤال می کنیم نه اینکه شما ما رو استنطاق کنید .

پدر : بله درسته ، پسر من کاوه درست می گه .

مادر : آخه اینجا دادگاه نیست . اصلاً سؤال و جواب یعنی چه ؟

کاوه : ولی ما باید بدانیم چه کسی را تو خانه راه دادیم ، یا نه ؟

غریبه : من در اختیار شما هستم .

کاوه : شما برای چی به اینجا اومدین ؟

غریبه : جایی رو نداشتم که برم . کاوه : صحیح ، فکر نکردید بمنزل هر کسی که بروید ممکنه باعث اذیت و آزار اونا بشین

غریبه : من به منزل هر کسی نرفتم .

کاوه : ولی شما الان در منزل ما هستید

غریبه : من برادر شما رو می شناسم

کاوه : برادر مرا ؟

   غریبه : بله کاووس برادر بزرگتر شما رو . ما به هم خیلی نزدیک بودیم . فکر می کردم تو خونه اون منو بپذیرن .

مادر : شما کاووس رو از کجا می شناسین ؟

کاوه : از حرف هایی که خودمون زدیم . حرفهای خودمونو به خودمون پس می ده .

پدر : اما ما اسم کاووس را به اون نگفته بودیم .

کاوه : تحقیق در مورد اسامی افراد یه خانواده کار مشکلی نیست . متأسفانه این نوع کلاهبرداری ها خیلی کهنه شده

غریبه : من شما رو هم خوب می شناسم . درباره شما هم زیاد با من صحبت کرده . به من گفته بود که یکبار نزدیک بود تو رودخونۀ کارون غرق بشین اما اون نجاتتون داده

پدر : اینا رو که راست می گه .

کاوه : بله راست می گه . اما تنها کس که این مطلب رو نمی دونه خواجه حافظ شیرازی است .

غریبه : یه روز به من گفت ، پنج روز قبل از اینکه برای آخرین بار از منزل بیرون برود ، دو هزار و پانصد تومان پول دوخت لباس های شما را داده بود . اینرا که دیگر همه نمی دانند.

کاوه : شما کی هستید ؟

غریبه : نمی تونم خودم رو معرفی کنم .

کاوه : چرا ؟

غریبه: احساس امنیت نمی کنم .

کاوه : از چه جهت ؟

غریبه : از همه جهات

پدر : عجب دردسری برای خودمون درست کردیم .

کاوه : شما به ما اعتماد ندارین ؟

غریبه : بهتر از این .

مادر : اما آقا جان ، ما که بی احترامی به شما نکردیم .

غریبه : من آدم پر توقعی هستم .

کاوه : چی باعث می شه که شما اینقدر پر توقع باشید ؟

غریبه : نسبتی که با شما دارم

مادر : شما فقط پسر خدا بیامرز ما رو می شناختید

غریبه : من همۀ شما رو می شناسم

پدر : کافی نیست . ما هم باید شما رو بشناسیم .

غریبه : شما هم مرا می شناسید

مادر : ما تا قبل از امشب اصلاً شما رو ندیده بودیم .

غریبه : شما که خیلی منو دیدین و اگه مرا نمی شناسین دلیل بر اینه که مایل نیستین بشناسین .

کاوه : ما ابداً شما را قبل از این ندیده ایم و این ادعای شما کاملاً بی اساسه .

غریبه : زن برادر شما الان کجاست ؟ هنوز هم همین جا با شما زندگی می کنه ؟

مادر : بله . اون الان ...

کاوه : مادر ، خواهش می کنم . (به غریبه ) شما با اون چکار دارین ؟

غریبه : اون ممکنه مرا بشناسه .

کاوه : چرا باید اون شما رو بشناسه ؟

غریبه : ممکن اون فراموشکار نباشه .

پدر : منظورت اینه که ما فراموشکاریم ؟

غریبه : یا اینکه می خواهین فراموشکار باشین .

پدر : غریبه ، تو چی می خوای بگی .

غریبه : من حامل پیام مهمی برای شما هستم .

پدر : از کی ؟

غریبه : از پسرتان

پدر : از پسرمان ! از کدوم پسرمان ؟

غریبه : از کاووس

مادر : ای خدای بزرگ

پدر : پسر تو چی داری می گی ؟

کاوه : منظورت از گفتن این مزخرفات چیه ؟

پدر : تو حق نداری با گفتن این دروغ ها داغ ما رو تازه کنی .

غریبه : من دارم حقیقت رو می گم .

پدر : کاووس 7 ساله که مرده

غریبه : کاووس نمرده

پدر : نمرده ؟

غریبه : نه ، نمرده

پدر : می ف همی داری چی می گی ؟

غریبه : البته

کاو ه : پدر ولش کن ، اون یا دیوانه است یا حقه باز

غریبه : من نه دیوانه ام و نه حقه باز

پدر : آقا جان . ممکنه یه خواهشی از تو بکنم ؟

غریبه: بفرمائین

پدر : از خونۀ من برو بیرون

غریبه : چرا ؟ زنده بودن کاووس اینقدر برای شما ناگواره ؟

کاوه : دیدی پدر . بشما گفتم که نباید ندیده و نشناخته نیستم هر کسی رو به منزل راه داد .

غریبه : من آدم ندیده و نشناخته ای نیستم .

پدر : ببین آقای عزیز ، گوشهات باز کن تا یک مرتبه دیگه این قصۀ تلخ رو برات بگم هفت سال پیش ماشینش تو دره سقوط کرد و خودش هم سوخت و خاکستر شد . ( مادر گریه می کند ) حالا خیالت راحت شد .

غریبه : اما این قصه حقیقت نداره

پدر : حقیقت نداره ؟

غریبه : نخیر . حقیقت امر چیز دیگری است .

مادر : خدای من یعنی ممکنه که اون زنده باشد .

غریبه : اون الان زنده است .

کاوه : این دروغ است

پدر : منم باور نمی کنم

مادر : الان کجاست ؟

كاوه : ( به مادر‌) بسيار خب مادر ، تمومش كنيم . ( به غريبه ) آقا ما خيلي متشكريم . پيغام كاووس رسيد . از قول ما هم به اون سلام برسان و بگو سلامتيش رو آرزو مي كنيم . ديگه فرمايشي نيست .

غريبه : من هنوز پيغام كاووس رو به شما نگفته ام

كاوه : پس اينا چي بود ؟

پدر : خيلي خب آقا لطف كنيد پيغام كاووس رو به ما بدين و تشريف ببرين .

غريبه : كاووس به پول نياز داره اون مي گفت قبل از رفتن از اينجا صد هزار تومان به مادرش به صورت امانت داده . الان به اون پول ها نياز داره .

پدر : مسئله صد هزار تومن چيه ؟ (به مادر ) تو صد هزار تومني كه از كاووس گرفتي چكار كردي ؟

كاوه : كدوم صد هزار تومن پدر ؟ بچه شدين ؟ تمام حرفاش مزخرف است

مادر : اون مثل يه بلاي آسموني سر ما نازل شده كه با دروغهاش زندگي ما رو بهم بريزه .

كاوه : اما بايد بدونه كه ما كوچكترين اعتنايي به حرفاي اون نداريم .

مادر : تقصير ماست كه از اول به خونه راهش داديم .

غريبه : صد هزار تومن رو به مصرفي رسوندين يا اينكه قايمش كردين ؟

مادر : منظورت از اين فتنه گويي ها چيه ؟

غريبه : مي خوام بدونم اگه مصرف شده ديگه راجع به اون صحبت نكنم .

مادر : اگه اينطوره ، بايد بگم كه مصرف شده

پدر : به چه مصرفي رسيده ؟

مادر : اينو ببين چه باورش شده

پدر : اما اون داره كاملاً نشوني ميده

مادر : نشوني هاي دروغ

پدر : در اينكه كاووس هميشه يه مقدار پس انداز داشت هيچ شكي نيست

مادر : به من چه شايد پيش زنش پس انداز مي كرده

كاوه : مريم روحش هم از پس انداز هاي اون خبر نداره

پدر : حساب بانكي هم كه نداشته ، پس چطور شده ؟

مادر : حتماً پيش من گذاشته

پدر : چكارش كردي ؟

مادر : چي رو ؟

پدر : صدهزار تومنو ؟

مادر : دادم براي خودم گور خريدم .

كاوه : آه ، ترا به خدا بس كنيد . خجالت داره سر چيزي كه اصلاً وجود نداره اينقدر جر و بحث كنيد آخه اين آدم كيه كه اومده خونه ما و همه رو به هم ريخته

غريبه : من زياد هم ناشناس نيستم . لااقل شما ( به مادر ) كه چشم هاي منو مي شناسين ، تو چشماي من نيگاه كنين

مادر : ( عقب مي رود ) نه ، من هيچ چيز تو رو نمي شناسم . تو يه حقه بازي اومدي اينجا با حقه بازيات مارو سر كيسه كني و بري .

غريبه : باز هم به من نيگاه كن شما چشم هاي منو نمي شناسين ؟

مادر : چي از جانمان مي خواي ؟ چرا دست از سرمون بر نمي داري ! خدايا اين چه بلايي بود امشب سر ما نازل كردي ؟ خدا شاهده من پول ندارم . يه شاهي هم ندارم .

غريبه : ( حس مي كنه مادر واقعاً اكنون ديگر پولي در بساط ندارد ) بسيار خوب در اينصورت ( به پدر ) خواهش من متوجه شما ميشه

پدر : متوجه من ؟

غريبه : منظورم اينه كه شما بايد اين پول رو براي پسرتون تهيه كنيد

پدر : من تهيه كنم ؟ از كجا ؟

غريبه : منزلتان رو بفروشين

پدر : كه چي بشه ؟

كاوه : هيچي كه پولش رو دو دستي تقديم آقا كني ببره اون دنيا برساند به كاووس

غريبه : لزومي نداره ببرم اون دنيا . اين دنيا بيشتر به اون نياز داره

پدر : گوش كن آقا جان . من اين خونه رو از تو سطل خاكروبه پيدا نكردم كه مفت و مسلم بدمش به تو . يك عمر جون كندم . پدرم جلوي چشمم اومد تا تونستم اين چهار تيكه خشت و گل و رو هم بچينم . ورشكست شدم . تا اونو ساختم .

غريبه : شما قبل از اينكه آنرا بسازيد ورشكست شده بوديد .

پدر : نفهميدم چي گفتي ؟

غريبه : گفتم شما ورشكست شده بوديد . شما اين خونه رو با پول كاووس ساختيد

پدر : كاووس چكار مي تونست براي من بكنه

غريبه : كاووس اون موقع مقداري پول تهيه كرده بود تا به خونه بخرد از اونجا كه شما تو بازار ورشكست شده بودين حجره ته بازار و باقي مونده اجناسي رو كه داشتيد فروختين و قرضهاتون رو دادين و با پولي كه كاووس در اختيارتون مي گذاشت شروع به شاختن اين خونه كرديد .

پدر : هيچ احمقي اين قصه رو باور نمي كنه

غريبه : شما مي دونيد اين قصه حقيقت داره و همين براي من كافيه

پدر : تو اين دو روزمونه هيچكس پول بي زبونش رو دست آدماي بازبون نمي ده .

غريبه :  ما كاووس اينكار رو كرد

كاوه : اما پدر ، ... منم يادم هست كاووس قبل از اينكه زن بگيره خيال داشت يه خونه بخر ، حتي يكمرتبه با هم رفتيم چند تا خونه ديديم .

پدر : تو ديگه مي خواي چي بگي . اين حرف ها چه ربطي به من داره

كاوه : پدر اون موقع وضع مادي ما خيلي خراب بود . بطوري كه وقتي شروع به ساختن اين خونه كردين همه آشناها حتي ما دچار حيرت شديم .

پدر : منظورت چيه ؟

كاوه : پدر اين عادلانه نيست كه مال يه دختر بيچاره رو بالا بكشي .

پدر : مزخرف ميگي

كاوه : اين خونه مال مريم است

پدر : مريم !؟

كاوه : بله ، مريم . مريم زن كاووس بود و پس از مرگ كاووس اين خونه به مريم مي رسه .

پدر : تو چقدر احمقي كه حرف هاي او را باور مي كني . تمام حرفاش دروغ است

كاوه : پدر ، شما خودتون مي دونيد كه تموم حرفاي اون دروغ نيست ... اگر چه ممكن است آدم شياد و حقه بازي باشه اما از چيزي هايي خبر داره

مادر : مگه اون كيه كه از همه چيز خبر داره ؟

غريبه : شما مي دويند من كي هستم

پدر و مادر : نخير ، نمي دوينم

غريبه : شما منو از صدام شناختيد .

پدر : گفتم من تو رو نمي شناسم

كاوه : پدر اون كيه ؟

پدر : من چه مي دونم منم مثل تو

كاوه : من حس مي كنم كه شما او رو مي شناسيد اما نمي دونم چرا انكارش مي كنيد

پدر : من اصلاً اونو نمي شناسم

كاوه : چرا از اون اينقدر مي ترسين ؟

پدر : من از چيزي نمي ترسم . تو براي چي اينطور با من مشاجره مي كني ؟

كاوه : من بايد اونو بشناسم . اگه حقيقتش رو بخواهين كم و بيش به نظرم آشنا مي ياد اما درست نمي توانم بجا بيارم فقط يه اشاره كافي است تا كاملاً اونو بشناسم .

مادر : كاوه جان اينقدر با پدرت جر وبحث نكن . بگذاريد اون بره .

كاوه : مادر ، تو هم اونو شناختي . براي چي انك  ارش مي كني ؟

مادر : به صلاح همه ماست كه اون از اينجا بره

كاوه : مادر تو كه خودت آورديش تو خونه ، چرا مي خواي بيرونش كني ؟

مادر : ببين پسرم ، مرگ كاووس براي همه ما دردناك بود همه ما رو داغدار كرد ماتمزده كرد . شايد بيشتر از همه منو كه مادرشم به آتش كشيد و خميده كرد . اما كم كم همه چيز فراموش شد و ما اونطور كه مي بيني به زندگي عادت كرديم و با خوب و بدش ساختيم . هيچ شكايتي هم از اون نداريم . حالا چرا بيائيم از نو همه چيز رو زنده كنيم و خودمون رو توي دردسر بيندازيم .

پدر : تو خيال مي كني با زنده شدن كاووس همه چيز درست مي شه ؟

كاوه : شايد درست نشد ولي خيلي از مسائل روشن مي شه ( بطرف غريبه كه خود را كنار كشيده و شاهد مشاجرات آنهاست مي رود ) شما چه نسبتي با برادر من داريد ؟

غريبه : من خيلي به اون نزديك هستم .

كاوه : دوستش بوديد ؟

غريبه : از دوست هم به اون نزديكترم

كاوه : فاميلش هستيد ؟

غريبه : نزديكتر

كاوه : پس ديگه كي ؟ برادرش كه نيستيد براي اينكه جز من برادري نداشت

پدر : اگه جلوش رو نگيري ادعا مي كنه كه خود كاووس است

كاوه : خواهش مي كنم صريح و واضح براي ما بگوئيد كه كي هستيد ؟

غريبه : ( پس از مكث طولاني ) من ... كاووس هستم .

كاوه : كي ؟

غريبه : كاووس ، برادر تو .

مادر : دروغگو !

پدر : حقه باز !

غريبه : حالا ديگه بايد منو بجا آورده باشي

كاوه : ( مات ) هان !‌؟ !

غريبه : خودت گفتي من به نظرت آشنا ميام و فقط با يه اشاره كوچيك كاملاً منو مي شناسي

(كاوه دچار حالت عجيبي شده است مثل كسي كه پاهايش سست شده باشد بارخوت روي مبل مي افتد . غريبه در مقابل او چمباتمه مي زند با اميدي اضطراب آلود بصورت كاوه كه سعي دارد چشمش به چشم او نيفتد نگاه مي كند و با هيجان مي پرسد )

غريبه : خوب بگو ببينم ، شناختي ؟ منو شناختي ؟

كاوه : ( دو سه بار بريده بريده به غريبه نگاه مي كنه و بعد از يك تلاتي دروني در حالي كه چشم از او برداشته مي گويد ) نه ... ( و بعد فقط براي آنكه جلوي چشم او نباشد از جا بلند شده و بي هدف دور اطاق قدم مي زند )

غريبه : ( بدنبال كاوه را مي افتند ) چرا ؟ تو ديگه چرا ؟

مادر : چي از جونش مي خواي

پدر : چرا دست از سرش بر نمي داري

غريبه : ( پشت سر كاوه به آخر اطاق رسيده ) اونا معلومه براي چي منو انكار مي كنن اما تو ديگه چرا ؟

كاوه : ( به طرف غريبه بر مي گردد به پله ها نگاه مي كند بعد با سر سختي به چهره او خيره شده مي گويد ) من شما رو نمي شناسم آقا ( از مقابل او عبور كرده جلوي صحنه مي آيد روي صحنه مي نشيند )

غريبه : ( لحظه اي با نگاه کاوه را دنبال می کند ) باشه . باشه . تو هم منو نشناس ولی توی این خونه یکنفر هست که منو بشناسه

پدر : اینجا هیچکس تو رو نمیشناسه

غریبه : چرا . فکر می کنم یکنفر باشد که هنوز قلبش کاملاً سیاه نشده باشه بیشتر هم به خاطر اون به اینجا اومدم .

مادر : بیخود خودتو زحمت نده ؛ هیچکس ترون می شناسه .

غریبه : حالا می بینیم . ( داد می زند ) مریم ! مریم !

پدر : با مریم چکار داری ؟

غریبه : اون زن من است و بهتر از هر کسی مرا می شناسد . می دونم که تموم این توطئه ها  فقط برای این بوده که دست اونو از اموال من کوتاه کنید . مهم نیست . این جیغۀ سیاه مال شما . من دست اونو می گیرم از این منجلاب بیرون می کشم و با خودم می برم

مادر : تو نمی توانی او را ببری . او با تو نمی آید .

غریبه : چرا می یاد . خواهید دید که با من می یاد .  اون با آدمای بی عاطفه ای مثل شما فرق داره . می دونم تو این مدتی که از اینجا دور بودم چقدر رنج برده . از لحظه ای که زبان شما شنیدم اون هنوز اینجاست به زندگی امیدوار شدم دیگه مطمئن شدم بعد از من ازدواج نکرده و هنوز سر قول و قرارش با من مونده اون با اینکه هنوز جوونه و مسلماً خواستگاری های زیادی هم داشته شوهر نکرده و به من وفادار مونده این دلیل بر اینه که هنوز بیاد منه ( مریم از پله ها پائین می آید ) ایناهاش درست مثل هفت سال پیش جوون و شاداب . هیچ فرقی نکرده .

مریم : عمه جون معذرت می خوام کاوه منو صدا زد ؟

غریبه : من تو رو صدا زدم .

مریم : (با تعجب ) شما ؟

غریبه : بله من . هیچ انتظار نداشتی منو دوباره ببینی ، هان ؟

مریم : یعنی ... آه خدای من

غریبه : یعنی من زنده ام . بله این حقیقت داره . من زنده ام طفلک طوری نگاه می کنه که انگار داره خواب می بینه . ولی تو خواب نمی بینی ، مریم من زنده ام . (مریم متحیر به غریبه ، کاوه و ما در نگاه می کند )

مادر : مریم جان اون یه مرد شیاد و حقه بازه .

غریبه : نه بی فایده اس . این سم پاشی ها فایده نداره اون منو دوست داره و بهمین دلیل هم فراموشم نکرده . مریم یادته هفت سال پیش آخرین بار که از تو خداحافظی کردم و با چهار تا از همکارام برای شرکت در یه جلسۀ مهم اداری عازم وزارت خونه شدم . بله درست شنیدی ما با ماشین تو دره افتادیم من و همکارام اما من در حال سقوط ماشین نفهمیدم چطور شد که از در یا شیشه در به بیرون پرت شدم ( عصبی می شود ) هر قَلطی که تو دره می زدم جلوی چشمم می دیدم که ماشینم و از همه مهمتر چهار تا از بهترین دوستا و همکارام دو قلط می زنند ، دیگه نفهمیدم چی شد تنها چیزی که دیدم و شنیدم صدای یک انفجار مهیب بود و دود غلیظ و سیاهی که چند متر پائین تر از من به هوا رفت دیگه چیز درستی به یاد ندارم یه وقت که چشمم باز کردم دیدم تو یه آسایشگاه روانی در تهران بستری شدم فکر می کنم حدود 5 سال از اون قضیه می گذشت که تونستم هوش و حواسم رو بدست بیارم ، هر چی التماس می کردم هر چی فریاد می زدم بابا من کاووسم ، کاووس مرّوتی کسی محل نمیگذاشت می گفتند تو یه دیوونه روانی هستی . بله درسته من یه دیوونه بودم حق داشتند به من بگن دیوونه آخه 5 سال بود که هوش و حواس درستی نداشتم حتی چند بار از آسایشگاه اقدام به فرار کردم یه بار که تو خیابونای تهران سرگردان بودم چند تا بچه دورم می چرخیدند و منو دیوونه صدا می گردند ( هر چهار نفر دیگر در مرکز صحنه پشت به پشت هم ایستاده اند ) اینطوری ( دور آنها می چرخد ) هو هو دیوونه ، هو هو دیوونه ....

( خسته شده روی زمین می افتد ) تا اینکه منو دستگیر کردن و دوباره سر از آسایشگاه روانی در آوردم تو این دو سال اخیر کم کم کاملاً حواسم رو بدست آورده بودم اما کسی توجه نداشت . من حتی شماره تلفن خونه مون رو بدست آوردم و چند بار هم تماس گرفتم اما یا جواب نمی داد یا اینکه با یه جملۀ : خفه شو مزاحم ) گوش رو قطع می کردین یه بار با تو صحبت کردم مادر یادت می یاد سه ماه پیش بود تو بیش از ده دقیقه با من صحبت کردی ولی آخر دست گفتی آقای مزاحم دیگر اینجا تلفن نکنین . ما اصلاً پسری به اسم کاووس نداریم . من حال تو رو می فهمم مریم ولی این حقیقت نداره من الان صحیح و سالم روبروی تو ایستادم و می خوام تو رو با خودم ببرم .

مریم : شما ... کی هستید آقا ؟

غریبه :( شدیداً جا می خورد ) من کی هستم ؟ مریم ، تو هم می پرسی من کی هستم ؟

مریم : خیلی معذرت می خوام آقا من ،  من ... درست شما رو به جا نمی یارم . برای همین هم می پرسم که کی هستید ؟

غریبه : در این صورت دیگه من هیچکس نیستم . شاید تا چند لحظه پیش کسی بودم ولی حالا دیگه هیچکس نیستم ، خب حالا تو بگو ، تو کی هستی . ( مریم جواب نمی دهد ) هان . تو کی هستی ؟

کاوه : اون زن منه .

غریبه : زن تو ؟

پدر : بعد از اینکه برادر خدا بیامرزش فوت کرد ما مریم رو برای اون عقد کردیم .

مادر : دختر خوبیه . حیف بود از خانوادۀ ما جدا بشه وقتی اون توی این خونه باشه خاطره کاووس همیشه برامون زنده است .

غریبه : بله خاطره ، خاطره چیز گرانبها ئیه .

پدر : دارید به ما طعنه می زنید ؟

غریبه : نه ، نه ، هرگز ، خب خداحافظ . باید ببخشید که امشب باعث ناراحتی شما شدم .

پدر : مهم نیست . جای شکرش باقیه که سؤتفاهم برطرف شد .

غریبه : بله ، این خودش خیلی مهمه

پدر : از ما که ناراحت نیستید ؟

غریبه : ابداً

مادر : حالا نمی خواهید امشب رو اینجا بمونین ؟

غریبه : نه ، امشب نه ، امشب نمی تونم

پدر : بله خب ، شاید کار دارن و نتونند . نباید زیاد اصرار کنیم . اما باید قول بدین ما رو فراموش نکنین . و گاهگاهی یک سری به ما بزنین ما حالا دیگه با هم دوست شدیم ، مگه نه ؟

غریبه : البته

مادر : اما ایشون  مثل اینکه قصد دارن از این شهر برن

غریبه : نه دیگه فکر نمی کنم برم .

پدر : یعنی قصد دارین تو همین شهر بمونین ؟

غریبه : حقیقت اینه که من دیگه امید و آرزویی ندارم که بخوام جمعش کنم و از این شهر برم .

پدر : چطور چیزی نداری ؟ تو جوون و سالمی . به هر جا که پا بزاری می تونی از خاک سیاه طلا بسازی .

مادر : یه نگاه به خودت بکن . یه تار موی تو به صد تا از این جوونای تو خیابون می ارزه .

غریبه : نه من دیگه هیچ ارزشی ندارم . حکم اسکناس های پشتوانه رو پیدا کردم . فقط به رد سطل خاکروبه می خورم .... فعلاً خداحافظ

مادر: پس لااقل امشب رو اینجا بمون

غریبه : غصه نخور مادر . یه روز دوباره بر می گردم . شاید هم یه شب کسی چه می دونه . خداحافظ ( خارج می شود )

مادر : خدا به همراهت پسرم

پدر : خدا پشت و پناهت پسر جان ( صدای باز و بسته شدن در می آید ) بیچاره جوون بود . ( پدر و مادر بغضشان می ترکد و گریه می کنند )

کاوه : حالا برای چی گریه می کنید ؟

پدر : خوب دیگه آدم دلش می سوزه

مادر : آدمیزاد سنگ نیست مادر ، دلش بحال مردم می سوزه

کاوه : شما که اینطور دلتون بحالش می سوزه هیچ متوجه منظورش شدین .

پدر : چه منظوری ؟

کاوه : اون گفت دوباره بر می گرده ...

پدر : خب برگرده

کاوه : خب برگرده ؟ مگه نشنیدین چه ادعاهایی داشت .

پدر : خب

کاوه : اون به شما می گفت خونه بفروشین و کل پولش رو بهش بدین . ادعا می کرد از مادر صد هزار تومن پول می خواد . ادعا می کرد مریم زنشه و می خواست اونو با خودش ببره .

مادر : نه حرفاش که حقیقت نداشت . حرفایی که به من زد که همه اش دروغ بود .

پدر : حرفایی که راجع به خونه گفت یه کلمه اش حقیقت نداشت .

مادر : با چه جسارتی تو چشم آدم نگاه می کرد و دروغ می گفت پسره بکلی دیوونه بود .

کاوه : از آدمای دیوونه باید ترسید

پدر : خب پس حالا بنظر تو تکلیف چیه ؟

کاوه : ما نباید دست روی دست بگذاریم و منتظر بمانیم .

پدر : درسته ، کاملاً درسته ، نباید دست روی دست بگذاریم و منتظر بمانیم . می شنوی خانم ؟ این خیلی مهمه

مادر : حالا ما چکار بکنیم ؟ ما بریم اونو بکشیم ؟ ما که آدم کش نیستیم .

کاوه : احتیاجی نیست او رو بکشیم . کافیه جریان رو به مقامات انتظامی اطلاع بدیم . همین الان تا از این نواحی دور نشده باید به کلانتری تلفن کنیم .

پدر : حالا کی اینکار رو بکنه ؟ من که می گم اگه یه زن تلفن کنه بهتره کسی شک نمی کنه .

مادر : آخه منکه سواد درست و حسابی ندار م . بلد نیستم آنطور که لازمه حرف بزنم

پدر : چهار تا کلمه حرف زدن که سواد لازم نداره

مادر : من بلد نیستم

مریم : ( که تا این موقع در اطاق عقبی ، پشت سر آنها ایستاده و به مباحثاتشان گوش می دهد جلو می آید ) اگر اشکالی نداشته باشه من تلفن می کنم .

کاوه : تو !؟

مریم : منهم تو این ماجرا سهیم هستم . منم عضو این خانواده ام باید دینم رو ادا کنم .

پدر : چه اشکالی داره . خیلی هم خوبه . کاوه جان بگذار مریم تلفن کنه .

کاوه : بسیار خب می دونی چی بگی ؟

مریم : سعی می کنم به طوری موضوع رو بهشان بگم ( به اطاق بالا می رود کاوه سیگاری روشن می کند و به فکر فرو می رود )

کاوه : فکر می کنم بهتره چراغ ها رو خاموش کنیم .

پدر : چرا ؟

کاوه : برای اینکه اگه یارو اینطرف باشه فکر می کنه ما خوابیدیم و موقع دستگیر شدن هیچ شکی به ما نمی بره .

پدر : درسته فکر خوبیه

کاوه : مادر ، کلید رو بزن .

( مادر کلید را می زند . چراغ ها خاموش می شوند . صحنه از نور بیرون روشن است میزانسن درست شبیه لحظه ایست که مادر گذشته را بیاد می آورد از این لحظه وقایع دنباله همان لحظه است )

مادر : اون شب مریم به کلانتری تلفن کرد چی گفت ؟

کاوه : درست یادم نیست . اما می دونم که جریان رو بهشان گفته .

پدر : تو مطمئنی که اون اصلاً تلفن کرده باشد ؟

کاوه : بله مطمئنم مگه شما شک دارین ؟

مادر : من می گم بهتره از خود مریم بپرسیم .

کاوه : چی بپرسیم ؟

پدر : بپرسیم که اون شب واقعاً تلفن کرده یا نه ؟

مادر : اصلاً تقصیر ما بود . ما نباید اینکار رو به امید اون می گذاشتیم باید خودمون می رفتیم بالا تلفن می کردیم .

پدر : خودش می گفت میره بالا که تلفن کنه

مادر : از کجا معلومه که این کار رو کرد . شاید می خواسته اونو فراری بده اگه اتفاقی بیافتد تقصیر توست

پدر : من چه می دونستم اینطور می شه . آدم وقتی عقلش رو می ده دست این جوان ها معلوم نیست چی به سرش بیاد .

کاوه : اگه ما عقلمون رو می دادیم دست شما . شما چکار می کردین ؟

پدر : من اصلاً تلفن نمی کردم .

مادر : یواش داد نزن

پدر : شاید اون موقع به اندازه حالا از دستمان عصبانی نبود اما این دفعه اگه بیاد برای گفتن مال دنیاست . میاد که انتقام بگیره . همه اش هم تقصیر توست . (به کاوه )

کاوه : شما که اینقدر می ترسید می خواستید چیزی رو که می خواست بهش بدین تا راهش رو بگیره  و برود

پدر : بدبخت اگه من خونه رو می فروختم . آنوقت تو شب سرت رو کجا می گذاشتی بخوابی ( با طعنه شدید ) تازه مگه اون فقط پول می خواست .

مادر : ترو به خدا بس کنید . اینقدر سرو صدا نکنین اگه پشت در باشه همه چیز رو می شنوه

پدر : اگه پشت در باشه ؟ معلوم که پشت دره

کاوه : پس شما مطمئن هستید که اون پشت دره و اینطور داد می زنین ؟

پدر : به هر حال من به مریم نگفتم بره به به کلانتری تلفن کنه من فقط سکوت کردم برای اینکه دیگه تو این خونه کسی به حرفای من پیرمرد گوش نمی ده .

مادر : بس کن . تو رو خدا ساکت شو مرد . تو چقدر می ترسی .

پدر : من نمی ترسم زن . من نمی ترسم . وجدانم ناراحت است برای اینکه آدم با وجدانی هستم .

مریم : ( که بر اثر سر و صدا از خواب بیدار شده از پله ها پائین می آید ) کاوه . کاوه کجائی ؟

مادر : هیس اینجاست داد نزن . بیا پائین

مریم : چی شده ؟ چرا اینوقت شب همه اینجا جمع شده اید ؟

مادر : ببین دختر جان ، یک چیزی می پرسم . راستش را بگو . آن شبی که اون جوانه آمده بود اینجا ، یادت هست ؟

مریم : کدوم جوانه ؟

مادر : همونی که سرو وضع دیوانه ها را داشت و حرفای عجیب و غریبی میزد ، می گفت من کاووسم .

مریم : خب

مادر : بعد از اینکه اون رفت تو رفتی بالا که به کلانتری تلفن کنی مگه نه ؟

مریم : بله

پدر : خب . تلفن کردی ؟

مریم : شما خودتون گفتین تلفن کنم

پدر : من بتو نگفتم تلفن کن .

کاوه : بسیار خب ، من گفتم . تلفن کردی یا نه ؟

مریم : بله .

کاوه : چی گفتی ؟

مریم : درست یادم نیست . هان چیزائی که خودت گفتی .

کاوه : مریم ، راستش رو بگو . تو اصلاً کلانتری تلفن کردی نه

مریم : (ترسیده ) اینجا چه اتفاقی افتاده ؟

پدر : اون یا رو الان اینجا پشت دره . احتمالاً مسلح هم باشه .

مریم : تقصیر من چیه ؟

مادر : تو تقصیر نداری . من فقط می خواهیم بدانیم تلفن کردی یا نه ؟

مریم : این چه مشکلی رو حل می کنه ؟

پدر : اصلاً از کجا معلوم که اون خود کاووس نبوده .

مریم : کاووس ؟

پدر : بله کاووس . پسر خودمون

کاوه : حالا چطور شما به این صرافت افتاده اید که اون کاووس بوده ؟

پدر : اگر اون کاووس باشه ، مسلم است که به پدرش صدمه ای نمی زند .

مادر : خدای بزرگ ! یعنی ممکنه راست راستی اون خود کاووس باشه .

پدر : البته خانم . چرا ممکن نباشه ؟ خداوند هر کاری بخواهد می تواند بکند .

مادر : اما آخه ما می دونیم که اون کشته شده

پدر : ما از کجا می دونیم . چشمای ما کوره خانم  . ما فقط ظاهر را می بینیم از حقیقت امور آگاه نیستیم . به یعقوب هم خبر دادند که یوسفش را گرگ خورده اما حقیقت امر چیز دیگری بود . تا خدا نخواهد هیچ اتفاقی نمی افتد . شاید خدا خواسته باشه همونطور که یوسف رو به آغوش یعقوب برگردونه کاووس منو هم به من برگردونه

مادر : پس تو می گی این کسی که پشت دره و ما اینقدر از او می ترسیم پسر خودمونه ؟

پدر : البته خانم . پسر خودمونه . پسر عزیز خودمونه که به خونه برگشته . برگشته پیش پدر و مادرش

مادر : آه خدای من . من همون بار اول هم تا چشمم به چشمش افتاد هوری دلم ریخت پائین . مطمئن بودم که به نسبتی با ما داره .

پدر : صداش ، صداش درست شبیه صدای کاووس بود . صدایش دیگه هیچ شکی باقی نمی گذاشت که اون کاووس بوده .

مادر : ( به مریم ) اونوقت تو دخترۀ بی چشم و رو مثل گربه چشمات رو رو هم گذاشتی و رفتی تلفن کردی کلانتری که بیان اون رو بگیرن

مریم : من از مجا می دونستم که اون واقعاً خود کاووس بوده ؟

مادر : آدم باید راست راستی کور باشه که نتونه شوهرش رو بشناسه حتماً جوانی رو آب و رنگ این ( اشاره به کاوه ) چشمت رو کور کرده بود که نتونستی اون مادر مردۀ مصیبت کشیده رو بشناسی .

مریم : شما که سی سال با اون بودین چرا نتونستین بشناسیدش ؟

پدر : برای اینکه ما دیگه پیر شدیم دختر . چشمامون خوب نمی بینه من تا عینک به چشمم نباشه نمی تونم جایی رو ببینم .

مادر : من هم گوشام سنگین شده و صداها رو درست تشخیص نمی دم .

مریم : حالا چی یکمرتبه چشم و گوشتان رو باز کرد ؟

کاوه : ترس . ترس چشم و گوش رو باز می کنه و آدم رو یاد پیوندهای خانوادگی می اندازه

پدر : خانم جان . ما نباید به حرف های اونا اعتنا کنیم . برو زود در رو باز کن تا پسر عزیزمان بیاد تو

مادر : من ... من ... من ... اگه یوقت ی هفت تیر تو دستش باشه و ...

پدر : اون هیچ صدمه ای به تو نمی رسونه . هر قدر هم سنگدل باشه به پدر و مادرش صدمه نمی زنه . من به تو قول می دم

مریم : ( به کاوه ) حالا از کجا می دونید که اون پشت دره ؟

کاوه : حالا از کجا می دونید که اون پشت دره ؟

کاوه : صداش رو شنیده اند که در می زنه درست مثل دفعه پیش پنج ضربه زده .

مریم : تو هم شنیدی ؟

کاوه : من صدای در زدنش رو نشنیدم . اما صدای پایش رو که پشت در با یه چیزی ور می رفت بگوش خودم شنیدم .

مریم : صدا شو ؟

کاوه : صدای یه تق و توقی رو ، مثل اینکه با قفل در ور می رفت

مریم : من یکی دو اعت پیش به صدای یه تق و توقی از خواب بیدار شدم .

از پنجره تو کوچه رو نگاه کردم . دیدم آن سگ سیاهه سرش رو کرده تو سطل خاکروبه و دنبال استخوان می گرده اون وقت کشیش کردم ، از اونجا دور شد و دوباره گرفتم خوابیدم .

پدر : چی گفتی دختر ؟

مریم : خدا شاهده راست می گم . اون سگ سیاهه بود که سر و صدای سطل خاکروبه رو در آورد .

مادر : سطل خاکروبه کدومه دختر ، به حرفش گوش نده ( به پدر ) خودم صدای در زدنش رو شنیدم

مریم : بسیار خب من حالا می رم در رو باز می کنم تا همه چیز روشن بشه .

کاوه : (جلوی مریم را می گیرد ) مریم !

پدر : بگذار بره پسر جان . بگذار بره ببینم چیه پدرمان در آمد . بگذار زودتر راحت بشیم . (اول صدای باز شدنم در و بعد صدای مریم که با عصبانیت داد می زند شنیده می شود )

صدای مریم : چخه ، چخه پدر سگ صاحب . برو گمشو . مرده شور اون ترکیب سیاه و کثیفت رو ببرن . ( صدای افتادن سطل خاکروبه و متعاقب آن و ولنگ سگی که زوزه کشان دور می شود شنیده می شود و حاضرین با حیرت به صدا گوش می دهند ) ( مریم از در وارد می شود در مقابل مادر می ایستد به او نگاه می کند . پدر و کاوه هم به مادر خیره می شوند )

مادر : ( شرمنده و متحیر نمی داند چه کند ) اما من ... من خدا شاهده که من صدای در زدنش رو شنیدم .

پدر : ما بی جهت می ترسیدیم . اون هیچ کاری نمی تونست بکنه خودش بیشتر از ما می ترسید . خوب بریم . بریم دیگه بخوابیم . خواب که چه عرض کنم ، بریم لا اقل تا هوا روشن بشود کمی دراز بکشیم

( همه حرکت می کند . مادر در جای خود ایستاده هنوز گیج و متحیر است )

پدر : تو چرا راه نمی افتی ؟

مادر : مطمئنم که اون بود در زد . مثل دفعه قبل. اینطوری(با دست روی میز می زند )«تق تق تق تق تق» ( پدر با عصبانیت به او نگاه می کند . مریم و کاوه هم بر می گردند و او را نگاه می کنند مادر سرافکنده از روی نا علاجی تسلیم آنها می شود و بطرفشان حرکت می کند . همه دوباره راه می افتند که یکمرتبه صدای در بلند می شود . یکنفر با پشت دست بدر می کوبد « تق تق تق تق تق » همگی خوشکشان می زند . با تعجب بطرف در بر می گردند و حیرت زده به هم نگاه میکنند . سرو کلۀ غریبه پیدا می شود )

غریبه : خیلی معذرت می خوام که اینطور بی موقع مزاحم شده ام من چند ساعت پیش هر چه در زدم کسی بیدار نشد . گفتم منتظر بمانم تا بیدار بشن . رفتم اون طرف کوچه توی تاریکی نشستم و چشم به در دوختم که دیدم در باز شد . اون وقت مطمئن شدم که بیدار هستین

پدر : چطور شد آمدی تو ؟

غریبه : در باز بود

مریم : درسته من یارم رفت در رو ببندم

کاوه : خوب چی می خوای ؟

غریبه : من ترتیبی دادم که فردا صبح زود از این شهر برم اومدم قبل از رفتن با شما خداحافظی کنم و در ضمن تقاضای کمکی بکنم .

پدر : ما خودمان رو وارد گرفتاری های شما نمی کنیم آقا .

کاوه : ما هیچ کمکی نمی تونیم به شما بکنیم آقا .

مادر : ما اصلاً شما نمی شناسیم آقا .

مریم : خواهش می کنم تا مجبور نشده ایم به پلیس تلفن کنیم خودتان از اینجا بروید آقا .

 

 پایان

ابراهیم مکی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید صادق فاضلی  |